Recently updated on جولای 18th, 2026 at 06:46 ب.ظ
ف. کنجکاو
شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵
بخش سوم- جنگ، بازآرایی قدرت اقتصادی، و ساختار نابرابری
اگر تورم و رکود دو چهرهٔ آشکار اقتصاد جنگ باشند، نابرابری مهمترین پیامد پنهان آن است. تقریباً همهٔ جنگها تولید را کاهش میدهند و سطح رفاه عمومی را پایین میآورند، اما این کاهش رفاه بهشکل برابر میان گروههای گوناگون جامعه توزیع نمیشود. برخی گروهها بخش عمدهٔ قدرت خرید، امنیت شغلی، و داراییشان را از دست میدهند، در حالی که گروههای دیگر بهدلیل نوع دارایی، موقعیت اقتصادی، یا دسترسی بیشتر به منابع توان بیشتری برای سازگاری با شرایط جدید پیدا میکنند.
از همینجاست که اقتصاد سیاسی پرسشی متفاوت با اقتصاد متعارف بازار مطرح میکند. اقتصاد متعارف میپرسد «تولید ناخالص داخلی چقدر کاهش یافت؟»، اما اقتصاد سیاسی میپرسد: چه کسانی هزینهٔ این کاهش تولید و این تورم را پرداختند و چه کسانی توانستند از آثار آن مصون بمانند؟
بحران: لحظهٔ آشکار شدن ضعفهای ساختاری
کارل مارکس (Karl Marx)بحرانهای اقتصادی را رخدادهایی تصادفی نمیدانست، بلکه آنها را لحظهٔ آشکار شدن تناقضهای انباشتهشده در نظام اقتصادی میدید. هرچند تحلیل او بر اساس سرمایهداری قرن نوزدهم نوشته شده است، اما یک نکته در اندیشهٔ او همچنان برای تحلیل جنگهای معاصر اهمیت دارد: بحرانها معمولاً ضعفهایی را آشکار میکنند که پیش از وقوع بحران نیز وجود داشتهاند.
اگر این ایده را با احتیاط به اقتصاد جنگ تعمیم دهیم، میتوان گفت که جنگ اغلب بحران را از صفر خلق نمیکند، بلکه روندهایی را که پیشتر آغاز شدهاند شتاب میبخشد. اقتصادی که پیش از جنگ با تورم مُزمن، کاهش سرمایهگذاری، فرسودگی زیرساختها، ضعف رشد بهرهوری، یا کاهش اعتماد سرمایهگذاران روبهرو بوده است در برابر شوکهای جنگی بسیار آسیبپذیرتر خواهد بود. در چنین شرایطی، جنگ همانند ضربهای است که ترکهای پنهان ساختمان را به شکافهای آشکار تبدیل میکند.
سرمایهگذاری اسیر آینده است
میخاو کالتسکی یکی از نخستین کسانی بود که نشان داد سرمایهگذاری فقط تابع نرخ سود نیست، بلکه به انتظار سرمایهگذاران از آینده نیز وابسته است. این ایده شاید بیش از هر نظریهٔ دیگری رفتار اقتصادها در زمان جنگ را توضیح میدهد. وقتی آینده مبهم میشود، سرمایهگذار صرفاً به میزان سود احتمالی نگاه نمیکند، بلکه از خودش میپرسد: «آیا کارخانهای که امروز میسازم دو سال دیگر نیز قادر به تولید خواهد بود؟ آیا بازار مصرف باقی خواهد ماند؟ آیا مواد اولیه در دسترس خواهد بود؟ آیا ارزش پول ملی حفظ میشود؟» هرچه پاسخ این پرسشها مبهمتر باشد، احتمال سرمایهگذاری مولد بیشتر کاهش مییابد.
در نتیجه، سرمایه بهجای ورود به صنعت، فناوری، یا تولید، بهسمت فعالیتهایی حرکت میکند که نقدشوندگی بیشتر و ریسک کمتری دارند، مثل بازار ارز، طلا، زمین، یا داراییهای دیگری که در شرایط نااطمینانی پناهگاه سرمایه تلقی میشوند. به این ترتیب، جنگ فقط کارخانهها را تعطیل نمیکند، بلکه انگیزهٔ ساختن کارخانههای جدید را نیز کم میکند.
بحران چگونه قواعد توزیع ثروت را تغییر میدهد؟
دیوید هاروی (David Harvey) مفهوم «انباشت از طریق سلبمالکیت» را برای توضیح دادن بخشی از بحرانهای سرمایهداری مطرح میکند. منظور او صرفاً مصادرهٔ مستقیم اموال نیست. او نشان میدهد که بحرانهای بزرگ میتوانند بهگونهای عمل کنند که ارزش داراییهای برخی گروههای اجتماعی کاهش یابد، در حالی که گروههای دیگر بهدلیل دسترسی بیشتر به منابع، اعتبار، اطلاعات، یا داراییهای مقاومتر میتوانند از همان بحران آسیب کمتری ببینند.
در اقتصادهای گرفتار تورم نمونههایی از این وضع دیده میشود. خانوادهای که سالها پساندازش را بهصورت نقد یا سپردههای کمارزش نگهداری کرده است ممکن است بر اثر کاهش ارزش پول بخشی از قدرت خریدش را از دست بدهد. در مقابل، کسانی که داراییهای متنوعتری دارند گاه بهتر میتوانند خودشان را با شرایط جدید سازگار کنند. این تحلیل به معنای آن نیست که بحران لزوماً برای گروهی «سودمند» است، بلکه نشان میدهد که هزینهٔ بحران بهطور برابر توزیع نمیشود.
وقتی بحران اقتصادی به بحران اجتماعی تبدیل میشود
کارل پولانی (Karl Polanyi) در کتاب دگرگونی بزرگ میگوید که اقتصاد هرگز از جامعه جدا نیست. هنگامی که اقتصاد دچار بحران میشود، این بحران بهسرعت به روابط اجتماعی، اعتماد عمومی، و رفتار سیاسی نیز سرایت میکند. در شرایط جنگی، این فرایند شتاب و شدت بیشتری پیدا میکند.
اگر مردم احساس کنند آینده را نمیشود پیشبینی کرد، اگر قواعد اقتصادی هر روز تغییر کند، و اگر اعتماد به ثبات بازار از میان برود، رفتارهای اقتصادی نیز تغییر خواهد کرد. خانوادهها مصرفشان را کاهش میدهند. بنگاهها سرمایهگذاری را به تعویق میاندازند. جوانان مهاجرت را بهعنوان راهی برای کاهش نااطمینانی در آینده در نظر میگیرند. بانکها در اعطای اعتبار محتاطتر میشوند. و فعالان اقتصادی بیش از آنکه به توسعه فکر کنند به حفظ داراییهای موجود میاندیشند.
این همان نقطهای است که بحران اقتصادی به بحران اجتماعی تبدیل میشود. از این منظر، بزرگترین خسارت جنگ فقط تخریب کارخانه یا جاده نیست، بلکه فرسایش تدریجی سرمایهٔ اجتماعی و اعتماد عمومی است، سرمایهای که بازسازی آن بسیار دشوارتر از بازسازی زیرساختهای مادّی خواهد بود.
(ادامه دارد.)
بخش دوم را اینجا بخوانید.
بخش چهارم را اینجا بخوانید.