الف. هوشیار
جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵
ذهن انسان ممکن است بارها و بارها با خودش فکر کند: «اگر فقط بیشتر بخواهیم، شاید جهان هم همانطور که ما میخواهیم پیش برود.» روانشناسان به این گرایش میگویند خواستاندیشی (Wishful Thinking)، تمایل به اینکه جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه ببینیم که دوست داریم باشد. آیا باور به امکان به رهاییبخشی تجاوز نظامی به کشورمان یکی از جلوههای همین گرایش نبوده است و نیست؟
خواستاندیشی لزوماً به معنای ناآگاهی یا کمهوشی نیست. اتفاقاً بسیاری از آدمهای باهوش نیز گرفتارش میشوند. تفاوت در این است که باهوشها معمولاً دلایل پیچیدهتر و قانعکنندهتری برای دفاع از خواستهایشان پیدا میکنند.
یکی از آزمایشهای جالبی که سالها پیش توجه روانشناسان را جلب کرد بهظاهر هیچ ارتباطی با سیاست نداشت. پژوهشگران از کودکان خواستند اندازهٔ چند سکه را با دایرههای متفاوتی که روی کاغذ کشیده شده بود مقایسه کنند. نتیجه عجیب بود. بسیاری از کودکان، بهویژه کودکانی که از خانوادههای فقیرتر بودند، سکهها را بزرگتر از اندازهٔ واقعیشان میدیدند.
البته سکهها واقعاً بزرگتر نشده بودند؛ آنچه تغییر کرده بود ادراک کودکان بود. کسی که پول ارزش و اهمیت بیشتری برایش دارد ذهنش نیز آن را «بزرگتر» میبیند. این آزمایش نشان داد که حتی ادراک سادهٔ ما از جهان کاملاً خنثی و بیطرف نیست؛ خواستها و نیازهای ما نیز در آن دخالت میکنند.
وقتی این اتفاق دربارهٔ چند سکه رخ میدهد، تصور کنید در سیاست، جایی که پای قدرت، هویت، آرمان، ترس، و امید در میان است، ذهن انسان چه اندازه میتواند از خواستهایش تأثیر بپذیرد.
خواستاندیشی در سیاست معمولاً بهشکل دیگری ظاهر میشود. هر گروه نشانههایی را که به سود روایت خودش باشد بزرگ میکند و نشانههای مخالف را کوچک میبیند یا نادیده میگیرد.
هواداران یک حزب ممکن است با دیدن یک نظرسنجی بگویند: «این آغاز پیروزی قطعی ماست.»
در همان لحظه، طرف مقابل همان نظرسنجی را شاهدی بر ساختگی بودن کل نظرسنجی برای کتمان شکست رقیب بداند.
دادهها یکی است، اما دو ذهن دو برداشت متفاوت از آن دارند.
این همان جایی است که روانشناسان از «استدلال انگیخته» سخن میگویند. ذهن انسان ابتدا نتیجهای را که دوست دارد برمیگزیند و مال خود میکند و سپس به دنبال استدلالهایی برای دفاع از آن میگردد. ما معمولاً خیال میکنیم ابتدا شواهد را میبینیم و بعد نتیجه میگیریم، اما در بسیاری از موضوعهای سیاسی این ترتیب وارونه است: نخست نتیجهٔ مطلوب برگزیده میشود و بعد شواهد برای تأیید آن جستوجو میشود.
به همین دلیل است که گاهی دو نفر یک سخنرانی، یک انتخابات، یا حتی یک جنگ را میبینند، و هر کدام با اطمینان میگوید که «واقعیت کاملاً روشن است». در حقیقت، آنچه روشن است نه خود واقعیت، بلکه تصویری است که آرزوها و نگرانیهای هر کدام از آن واقعیت ساخته است.
شبکههای اجتماعی این گرایش طبیعی ذهن را چندبرابر کردهاند. الگوریتمها بهتدریج یاد میگیرند چه چیزهایی را دوست داریم و همانها را بیشتر به ما نشان میدهند. نتیجه این است که هر کس بیشتر و بیشتر در جهانی زندگی میکند که باورهای خودش را تأیید میکند. کمکم این احساس به وجود میآید که «همهٔ شواهد» به سود ما است، در حالی که شاید تنها بخشی از شواهد را دیده باشیم.
نکتهٔ مهم اینجاست که خواستاندیشی مختص یک جناح یا یک ایدئولوژی نیست. همهٔ ما، در هر موقعیتی، ممکن است گرفتارش شویم.
فرد انقلابی ممکن است هر اعتراض کوچکی را نشانهٔ سقوط قریبالوقوع حکومت بداند.
مدافعان نظام حاکم ممکن است هر نارضایتی گسترده را صرفاً توطئهٔ خارجی تفسیر کنند.
مردم عاصیشده از سرکوبگریها و غارت رژیم ممکن است تجاوز خارجی فاجعهبار را امیدی برای رهایی ببینند.
همهٔ اینها شکلهای متفاوت سازوکاری مشترکاند: آرزو یا ترس جای مشاهدهٔ بیطرفانه را میگیرد.
مهمترین درس روانشناسی این است که خواستاندیشی بیماری این یا آن جناح نیست، بلکه بخشی از شیوهٔ کار ذهن انسان است. و به همین دلیل است که سیاست دشوار میشود. اختلافها همیشه بر سر «واقعیت» نیست؛ بسیاری از اوقات اختلاف بر سر آن چیزی است که هر کس دوست دارد واقعیت باشد. و تا وقتی نتوانیم این فاصله را تشخیص و تمییز دهیم، هر رویداد تازه بیش از آنکه پنجرهای به جهان باشد آینهای خواهد بود که آرزوهای خودمان را در آن تماشا میکنیم.