Skip to content
آوریل 18, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • دین و حکومت – از همزیستی تاریخی تا سکولاریسم یا ایدهٔ جدایی حکومت از دین (گفتار دوم)
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • ویژه اندیشهٔ نو

دین و حکومت – از همزیستی تاریخی تا سکولاریسم یا ایدهٔ جدایی حکومت از دین (گفتار دوم)

Recently updated on آوریل 6th, 2026 at 04:04 ب.ظ

ف. کنجکاو

دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵

I‏. از ایمان فردی تا مذهب نهاد‌محور

‎دین، نهادینه ‌شدن، و هم‌افزایی با قدرت سیاسی
این گفتار به بررسی فرایند گذار دین از تجربه‌ای فردی و زیسته به نهادی سازمان‌یافته در بستر تحولات تاریخی-اجتماعی ‏می‌پردازد. ‎با بهره‌گیری از چارچوب‌های نظری کلاسیک و انتقادی این نظر بیان می‌شود که نهادینه ‌شدن دین نه‌‌تنها پاسخی به ‏نیازهای معنوی و انسجام لایه‌های مختلف اجتماعی است، بلکه در پیوندی ساختاری با قدرت سیاسی و روابط اقتصادی قرار ‏دارد. ‎از طرف دیگر، این بررسی نشان می‌دهد که تعامل دین و دولت می‌تواند به شکل‌گیری سازوکارهای پیچیده‌ای از ‏مشروعیت حکومتی، کنترل اجتماعی، و بازتولید قدرت منجر شود.‏

‏۱. مقدمه
دین را می‌توان در دو سطح تحلیلی متمایز فهم کرد: ‎دین به‌عنوان تجربه‌ای درونی و فردی، و دین به‌مثابهٔ نهادی اجتماعی با ‏ساختار و قواعد و کارکردهای مشخص و مخصوص به خود.‏
مسئلهٔ محوری این بررسی تحلیل فرایندی است که طی آن دین از تجربهٔ زیسته به نهادی سازمان‌یافته با منطق قدرت، ‏بقا، و بازتولید اقتدار تبدیل می‌شود. ‎پرسش اصلی آن است که این تحول چگونه بر رابطهٔ دین و سیاست اثر می‌گذارد و چه ‏پیامدهایی برای ساختارهای اجتماعی معاصر دارد.‏

‏۲. چارچوب نظری: رویکردی مقایسه‌یی
از منظر کارکردگرایانه، دورکیم ‏‎(Durkheim, 1858/1917)‎‏ دین را سازوکاری برای تولید همبستگی اجتماعی می‌داند. ‏در این چارچوب، دین بازتاب «‎وجدان جمعی» ‎است و کارکرد آن تثبیت انسجام اجتماعی از طریق آیین‌ها و نمادهاست. در این ‏نگاه، نهادینه‌ شدن دین پاسخی به نیاز جامعه برای نظم و یکپارچگی است.‏
در مقابل، وبر ‏‎(Weber, 1864/1920)‎‏ با تمرکز بر فرایند عقلانی‌ شدن نشان می‌دهد که چگونه اشکال اولیه و کاریزماتیک ‏دین به ساختارهای بوروکراتیک و نهادسالار تبدیل می‌شود. مفهوم «‎روتین شدن کاریزما»،‏ که به ساخته شدن نهادهای دینی ‏در صورت فروکش کردن کاریزمای رهبران اطلاق می‌شود، بیانگر گذار از تجربه‌های دینی فردی به سازمان‌های رسمی و ‏سلسله‌مراتبی است.‏
در سنّت ماتریالیستی، مارکس ‏‎(Marx, 1818/1883)‎‏ دین را بخشی از روبنای ایدئولوژیک می‌داند که در پیوند با زیربنای ‏اقتصادی شکل می‌گیرد. در این چارچوب، نهاد دین نه‌تنها بازتاب شرایط مادّی، بلکه ابزاری برای بازتولید نظم طبقاتی و ‏مشروعیت‌بخشی به ساختارهای قدرت حاکم است.‏
در نهایت، فوکو ‏‎(Foucault, 1926-1984)‎‏ با فاصله گرفتن از تحلیل‌های کلان‌ساختاری، دین را در چارچوب «‎قدرت‎/‎دانش» ‎بررسی می‌کند. از این منظر، دین به‌عنوان گفتمان در تولید حقیقت، تنظیم رفتار، و درونی‌سازی هنجارها ‏نقش ایفا می‌کند.‏

‏۳. گذار تاریخی: از تجربهٔ زیسته به نهاد سازمان‌یافته
در جوامع انسانی اولیه، دین بخشی از زندگی روزمره و خصوصی انسان بود و تمایزی میان امر دینی و اجتماعی وجود نداشت. با ‏پیچیده‌تر شدن ساختارهای اجتماعی زندگی انسان‌، از جمله با آغاز کشاورزی، شکل‌گیری مالکیت خصوصی، و تقسیم کار، ‏نیاز به نظم و منجی‌گرایی افزایش یافت. ‎در این بستر نوعی تخصص دینی شکل گرفت که به جدایی میان ایمان فردی و نهاد ‏دینی انجامید.
این تحول، همسو با تحلیل وبر، به تمرکز اقتدار دینی و شکل‌گیری ساختارهای رسمی انجامید. در عین حال، از منظر ‏مارکسیستی، با تغییر در روابط تولید و شکل‌گیری طبقات اجتماعی پیوند داده شد.‏

‏۴. دین و قدرت سیاسی، هم‌افزایی نهادی
پیوند میان نهاد دین و ساختارهای سیاسی جامعه را می‌توان به‌صورت نوعی هم‌افزایی نهادی تحلیل کرد. دولت‌ها برای تثبیت ‏اقتدار خودشان به مشروعیت نیاز دارند، در حالی که نهادهای دینی برای بقا و گسترش نفوذ به منابع مالی و حمایت سیاسی ‏وابسته‌اند. در اینجا تحلیل مارکسیستی بر نقش دین در مشروعیت‌بخشی به نظم طبقاتی تأکید می‌کند، در حالی که رویکرد ‏فوکویی نشان می‌دهد که این رابطه چگونه از طریق گفتمان‌ها و سازوکارهای درونی‌سازی هنجارها ‏‎(تبدیل شدن افراد به ‏پلیس خودشان‎) ‎عمل می‌کند. نتیجهٔ این تعامل شکل‌گیری نظام‌های پیچیده‌ای از کنترل اجتماعی است که در آن قدرت به‌صورت ‏چندلایه اعمال می‌شود.‏

‎‏۵. بحث انتقادی
ترکیب این چهار رویکرد نشان می‌دهد که هیچ‌یک از آنها به‌تنهایی قادر به تبیین کامل پدیدهٔ دین نیستند:‏
۰ ‎رویکرد دورکیمی بر انسجام اجتماعی تأکید دارد، اما نقش تعارض و قدرت را کم‌رنگ می‌کند.‏
۰ تحلیل وبری به فرایندهای نهادی توجه دارد، اما کمتر به ساختارهای مادّی می‌پردازد.‏
۰ رویکرد مارکسیستی بر قدرت و اقتصاد تمرکز دارد، اما ممکن است کارکردهای معنایی دین را نادیده بگیرد.‏
۰ تحلیل فوکویی پیچیدگی‌های قدرت را آشکار می‌کند، اما گاه فاقد تبیین تاریخی ساختاری منسجم است.‏

بنابراین، فهم دین به‌عنوان نهاد نیازمند رویکردی تلفیقی است که هم‌زمان به معنا، قدرت، ساختار، و تاریخ توجه کند. ‏بدین‌سان، می‌توان نتیجه‌ گرفت که گذار دین از ایمان فردی به نهاد سازمان‌یافته بخشی از فرایند کلی نهادینه‌ شدن در ‏جوامعی‌ است که دارای ساختاری پیچیده در روابط اقتصادی-اجتماعی‌اند. این فرایند دین را وارد منطق قدرت، رقابت، و ‏بقا می‌کند و آن را در تعامل با ساختارهای سیاسی جامعه قرار می‌دهد.‏
بنابراین مسئلهٔ اساسی در جهان معاصر ممکن بودن یا نبودن تفکیک میان «‎کارکرد معنوی دین» ‎و «‎نقش نهادی آن در ‏ساختار قدرت» ‎است. پاسخ این مسئله نقشی تعیین‌کننده در آیندهٔ جوامعی خواهد داشت که همچنان با این دوگانهٔ بنیادین ‏مواجه‌اند.‏

‎.II‎‏ نهاد دین در ایران معاصر

مدرنیزاسیون آمرانه، دولت رانتی، و تداوم پیوند دین و حکومت
در این بخش از نوشته به تحلیل رابطهٔ دین و حکومت در ایران معاصر با تمرکز بر نقش «‎مدرنیزاسیون آمرانه» ‎و «‎ساختار ‏دولت رانتی» ‎می‌پردازیم. در اینجا نکتهٔ اصلی آن است که تداوم و تقویت نهاد دین در عرصهٔ سیاسی نه صرفاً محصول ‏سنّت‌های مذهبی، بلکه نتیجهٔ نحوهٔ خاص شکل‌گیری دولت مدرن در ایران است. در همین ارتباط، با بهره‌گیری از ‏چارچوب‌های نظری کارل مارکس و ماکس وبر‏ و نظریه‌پردازان دولت رانتی نشان داده می‌شود که نبود پیوند ‏ارگانیک میان دولت و جامعه زمینه‌ساز نقش‌آفرینی سیاسی دین شده است.‏

‏۱. مقدمه
رابطهٔ دین و حکومت در ایران معاصر را نمی‌توان صرفاً در سطح الهیاتی یا فرهنگی تحلیل کرد، زیرا این رابطه در بستر ‏تحولات ساختاری دولت و اقتصاد سیاسی شکل گرفته است. ‎برخلاف تجربهٔ اروپایی، که در آن، به تعبیر وبر، فرایند ‏عقلانی‌ شدن و تفکیک حوزه‌ها به‌صورت تدریجی و درون‌زا رخ داد، در ایران مدرنیته عمدتاً در قالب پروژه‌ای دولتی و از ‏بالا تحمیل شد. ‎این تفاوت پیامدهای اساسی و فراگیری برای جایگاه نهاد دین در عرصهٔ عمومی داشته است. ‏

‏۲. چارچوب نظری
‏۱.۲. مدرنیزاسیون از بالا و دولت اقتدارگرا
نظریهٔ «‎مدرنیزاسیون از بالا» ‎به فرایندی اشاره دارد که در آن دولت، به‌عنوان عامل اصلی تغییر، پروژه‌های توسعه و ‏نوسازی جامعه را بدون مشارکت گستردهٔ اجتماعی پیش می‌برد‎. ‎در این چارچوب، مدرنیزاسیون نه محصول تحول درونی ‏جامعه، بلکه نتیجهٔ مداخلهٔ دولت است. ‎این الگو معمولاً با ضعف نهادهای مدنی و شکاف میان دولت و جامعه همراه است.‏

‏۲.۲. دولت رانتی
بر اساس نظریهٔ دولت رانتی (Rentier State Theory)، که پژوهشگرانی مانند حازم بیلاوی (‏Hazem Beblawi) اقتصاددان و سیاستمدار مصری، ‎و جاکومو لوسیانی (‏Giacomo Luciani‎)، دانشمند ایتالیایی کارشناس ژئوپلیتیک انرژی و اقتصاد سیاسی در خاورمیانه، تدوین کرده‌اند، ‏دولت‌هایی که بخش عمدهٔ درآمدشان را از منابعی مانند نفت تأمین می‌کنند کمتر به مالیات‌ستانی از جامعه وابسته‌اند. این امر ‏موجب کاهش مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی دولت و تضعیف پیوندهای ارتباطی بین ملت و نمایندگان دولت می‌شود. (Beblawi & Luciani, ‎‎1987) ‎در چنین ساختاری، دولت تمایل دارد به‌جای اتکا به مشارکت اجتماعی، از ابزارهای ایدئولوژیک یا سرکوب برای ‏تثبیت قدرت استفاده کند.‏

‏۳.۲. دین، ایدئولوژی، و مشروعیت
در دیدگاه مارکسیستی، دین به‌عنوان بخشی از روبنای ایدئولوژیک می‌تواند در خدمت مشروعیت‌بخشی به نظم سیاسی ‏قرار گیرد. در عین حال، همان‌طور که آنتونیو گرامشی (‏‎ Antonio Gramsci‏) نشان می‌دهد، دینِ نهاد‌محور می‌تواند ‏عرصه‌ای برای شکل‌گیری «‎هژمونی» ‎یا حتی مقاومت علیه آن باشد.‏

‎ ‎‏۳. مشروطه‎: ‎آغاز مسئله، بدون تثبیت نهادی
انقلاب مشروطیت ایران را می‌توان نخستین تلاش برای بازتعریف رابطهٔ دین و دولت در عصر نوین دانست. ‎در این دوره ‏شکاف میان رویکردهای مختلف در میان روحانیت- ‎از سازگاری با قانون عرفی تا مخالفت با آن- ‎نشان‌دهندهٔ تنش میان ‏سنّت و مدرنیته بود. ‎با این حال، به‌دلیل ضعف نهادهای مدرن و تداوم ساختارهای سنّتی قدرت، این منازعه به تثبیت نظم ‏نهادی پایدار منجر نشد.‏

‏۴. پهلوی اول‎: ‎مدرنیزاسیون آمرانه و تعمیق شکاف دولت-‎جامعه
در دوران رضاشاه پهلوی،‏ به‌خصوص در طول سال‌های ۱۳۱۳-۱۳۱۷، پروژهٔ مدرنیزاسیون با سرعت و از طریق مداخلهٔ ‏آمرانه دولت پیش رفت. ‎ایجاد نهادهای مدرن، اصلاحات حقوقی و فرهنگی، و تلاش برای سکولاریزاسیون همگی در ‏چارچوب دولت متمرکز و اقتدارگرا اجرا شد. از منظر وبری، این دوره را می‌توان تلاشی برای گذار به اقتدار دولتی- ‏قانونی‌ دانست. اما از منظر جامعه‌شناختی، نبود مشارکت اجتماعی موجب شد که این تحولات به‌جای نهادینه‌ شدن، به‌‏صورت «‎تحمیل‌شده» ‎باشند. ‎در نتیجه، نهاد دین توانست خودش را به‌عنوان بدیلی هویتی و اجتماعی در برابر دولت بازتعریف کند‎.‎

‏۵. پهلوی دوم‎: ‎دولت رانتی و تشدید گسست اجتماعی
در دورهٔ محمدرضا پهلوی،‎ ‎بعد از کودتای نظامی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در پی افزایش درآمدهای نفتی، ویژگی‌های دولت رانتی تقویت شد. ‎استقلال مالی دولت از جامعه به کاهش نیاز به مشروعیت دموکراتیک انجامید و امکان اجرای سیاست‌های گسترده بدون ‏مشارکت اجتماعی را فراهم کرد‏‎.‎
اصلاحات «‎انقلاب سفید» ‎نمونه‌ای از مدرنیزاسیون از بالا بود که، علی‌رغم هدف‌های توسعه‌یی، به تعمیق شکاف‌های اجتماعی ‏و فرهنگی انجامید. ‎در این بستر، دین به‌عنوان گفتمان بدیل امکان بسیج نیروهای اجتماعی ناراضی را فراهم کرد. ‎این ‏امر با تحلیل گرامشی از دین به‌عنوان عرصهٔ هژمونی و ضدّهژمونی همخوانی دارد.

‏۶. انقلاب بهمن ۱۳۵۷، بازگشت دین به مرکز قدرت
مطالعهٔ رابطهٔ دین و دولت در تاریخ ایران معاصر در تقاطع چند سنّت نظری قرار دارد: نظریهٔ دولت، جامعه‌شناسی دین، و ‏اقتصاد سیاسی توسعه.‏
در ادبیات ایران‌پژوهی، یراوند آبراهامیان (‏Ervand Abrahamian)‏ بر نقش ساختارهای طبقاتی، ائتلاف‌های اجتماعی، و ‏بسیج سیاسی در تحولات منتهی به انقلاب بهمن ۱۳۵۷ تأکید می‌کند. از نظر او، نهاد دین توانست به‌واسطهٔ شبکه‌های اجتماعی و ‏پیوند با طبقات شهری و روستا و بازار به نیروی سازمان‌دهندهٔ مؤثری تبدیل شود. (‏Abrahamian, 1982).‎
در مقابل، هما کاتوزیان (‏Homa Katouzian)‏ با طرح مفهوم «‎جامعهٔ کوتاه‌مدت» ‎و «‎دولت خودکامه» بر نبود نهادهای ‏پایدار و چرخه‌های مکرر تمرکز قدرت در ایران تأکید دارد. در این چارچوب، ضعف نهادهای میانجی و تداوم نداشتن قواعد ‏موجب می‌شود که شکاف میان دولت و جامعه به‌طور مزمن بازتولید شود. (Katouzian, 2000)‎
همچنین، نیکی کِدی (‏Nikki R. Keddie)‏ نشان می‌دهد که دین در ایران نه‌تنها نظامی اعتقادی، بلکه نیروی اجتماعی-سیاسی ‏سازمان‌یافته‌ای بوده که در مقاطع مختلف تاریخی نقش‌های متفاوتی- ‎از مشروعیت‌بخشی تا مقاومت- ‎ایفا کرده است. (Keddie, 2003)‎
همچنین، برای بررسی این دیدگاه‌ها آنها را می‌توان در پیوند با نظریهٔ دولت رانتی بیلاوی و لوسیانی تحلیل کرد. ‏استقلال مالی دولت از جامعه به کاهش پاسخ‌گویی و تضعیف نهادهای مدنی انجامیده و در نتیجه فضا برای نقش‌آفرینی ‏نهادهای غیررسمی- ‎از جمله دین- ‎گسترش یافته است.‏
در سطح نظری کلان، این تحلیل با چارچوب کارل مارکس‏ دربارهٔ ایدئولوژی، ماکس وبر دربارهٔ اقتدار و نهادینه‌ شدن، و آنتونیو گرامشی دربارهٔ هژمونی قابل ترکیب است. در مجموع، شواهد ‏موجود نشان می‌دهد که دین در ایران را باید نه صرفاً به‌عنوان باور، بلکه به‌عنوان نهادی درون شبکه‌های قدرت، ‏اقتصاد، و جامعه تحلیل کرد. ‏
بنا بر دیدگاه‌های تعریف‌شده در بالا، انقلاب سال ۱۳۵۷ را می‌توان نتیجهٔ تلاقی چندین عامل ساختاری و از جمله شبه‌‏مدرن‌سازی آمرانه، ساختار رانتی دولت، و گسست میان دولت و جامعه دانست. در این زمینه، نهاد دین توانست با بهره‌گیری ‏از شبکه‌های اجتماعی و پیوند اقشار شهر و روستا‎ ‎و بازار به‌عنوان سرمایه‌ای نمادین و همچنین گفتمان عدالت‌‌خواهانه نقش ‏محوری در بسیج سیاسی مردم ایفا کند و به‌تدریج با پس زدن سایر نیروهای حاضر در صحنهٔ انقلاب، رهبری انقلاب را از آن خود کند. در سال‌های پس از پیروزی انقلاب، این نهاد نه‌تنها در عرصهٔ رهبری سیاسی باقی ماند، بلکه به‌سرعت به هستهٔ سخت ‏قدرت مرکزی تبدیل شد. ‏

‏۷. بحث انتقادی
بنابراین، با توجه به تحلیلی که در مورد دین و حکومت در ایران ارائه شد، این نکته مشاهده می‌گردد که سکولاریزه شدن لزوماً پیامد ‏اجتناب‌ناپذیر مدرنیزاسیون نیست و نحوهٔ اجرای مدرنیزاسیون ‏‎(‎از بالا یا پایین‎) ‎اهمیت تعیین‌کننده دارد. همچنین، ساختار ‏اقتصادی ‏‎(‎به‌ویژه رانتی بودن‎) ‎می‌تواند مسیرهای متفاوتی از رابطهٔ دین و دولت ایجاد کند. در نتیجهٔ این یافته‌ها، برخی از ‏فرضیات کلاسیک نظریهٔ سکولاریزه شدن را به چالش می‌کشند.‏
جان کلام اینکه تداوم پیوند دین و حکومت در ایران را باید در چارچوب تعامل میان ساختار دولت، اقتصاد سیاسی، و ‏فرایندهای رشد اجتماعی تحلیل کرد. ‎مدرنیزاسیون آمرانه و ویژگی‌های دولت رانتی با تضعیف نهادهای مدنی و تعمیق ‏شکاف دولت-‎جامعه شرایطی فراهم می‌کنند که در آن نهاد دین‎ ‎می‌تواند نقش مداخله‌جویانه و سیاسی‌اش را نه‌تنها حفظ، ‏بلکه تقویت کند. نتیجه اینکه مسئلهٔ اصلی نه صرفاً دین، بلکه نحوهٔ سازمان‌یابی قدرت و رابطهٔ دولت با جامعه است و این ‏تحلیل نشان می‌دهد که آیندهٔ رابطه دین و سیاست در ایران به میزان زیادی به چگونگی تحول در این ساختارها وابسته خواهد ‏بود.‏

در ادامهٔ همین بحث، در گفتار سوم، با طرح ده پرسش کلیدی تلاش می‌کنیم تصویری تحلیلی از پیامدهای پیوند دین و حکومت ‏ارائه دهیم.‏


منابع:

Durkheim, E. (1995). The Elementary Forms of Religious Life.‎
Weber, M. (1978). Economy and Society.‎
Marx, K. (1975). Critique of Hegel‏’‏s Philosophy of Right.‎
Foucault, M. (1977). Discipline and Punish.‎
Beblawi, H., & Luciani, G. (1987). The Rentier State.
Gramsci, A. (1971).‎‏ ‏Selections from the Prison Notebooks.
‏Abrahamian, E. (1982). Iran Between Two Revolutions.
Katouzian, H. (2000). State and Society in Iran: The Eclipse of the Qajars and the Emergence of the Pahlavis. I.B. Tauris.
Keddi, N. (2003). Modern Iran: Roots and Results of Revolution.‏

گفتار اول را اینجا بخوانید.
گفتار سوم را اینجا بخوانید.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: وقتی هرمز می‌لرزد: بازارهای مالی و «صندوق‌های قابل معامله» ‏‎(EFT‎‏) چگونه به بحران انرژی واکنش نشان می‌دهند؟
Next: غزه و ایران
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved