Skip to content
آوریل 18, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • غزه و ایران
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک
  • ویژه اندیشهٔ نو

غزه و ایران

کریس هجز.

سخنرانی کریس هجز، دانشگاه پرینستون،‌ نیوجرسی، آمریکا، ۵ فروردین ۱۴۰۵

ترجمهٔ مینا آگاه – اندیشهٔ نو

سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۵

از دعوت شما سپاسگزارم. من همین ‌تازگی کارم را با کارتونیست جو ساکو به پایان رسانده‌ام؛ امیدوارم با آثارش آشنا باشید- ‏‏«فلسطین»، «پاورقی‌هایی در غزه»، کتابی دربارهٔ نسل‌کشی. ما با ۲۹ خانواده در مصر که از غزه آمده بودند مصاحبه ‏کردیم و یک سال گذشته را صرف نوشتن روایت نسل‌کشی از خلال تجربه‌های آنها کرده‌ایم. واقعاً همین یک هفته پیش ‏دست‌نوشته را تحویل دادیم و به همین دلیل اگر به نظر می‌رسد فرسوده‌ام، واقعاً فرسوده‌ام. قرار است در ماه اکتبر منتشر شود. ‏اما با توجه به آنچه همین حالا در جنوب لبنان، در ایران، و در غزه در حال رخ دادن است، نخواستم دربارهٔ کتاب صحبت کنم ‏و ترجیح دادم امروز کمی کلی‌تر سخن بگویم.‏
نسل‌کشی در غزه آغاز کار است. به نظم نوین جهانی خوش آمدید. عصر بربریتِ فناورانهٔ پیشرفته. برای قدرتمندان هیچ ‏قاعده‌ای وجود ندارد و قواعد فقط برای ضعیفان است. در برابر قدرتمند بایستید، از سر فرود آوردن در برابر خواست‌‌های ‏دلبخواهش خودداری کنید، و آنگاه باران موشک و بمب بر سرتان خواهد بارید. ما هر روز این جنون را می‌بینیم: با جنگ ‏علیه ایران، بمبارانِ گستردهٔ جنوب لبنان و رنج در غزه. نهادهای بین‌المللی مانند سازمان ملل متحد از کار افتاده‌اند و به ‏زوائدی بی‌خاصیت بازمانده از عصری دیگر تبدیل شده‌اند. حرمت حقوق فردی، مرزهای باز و حقوق بین‌الملل ناپدید شده‌اند.‏
روان‌پریش‌ترین حاکمان در تاریخ بشر، آنهایی که شهرها را به خاکستر بدل کردند، جمعیت‌های اسیر را به محل‌های اعدام ‏راندند و سرزمین‌های اشغال‌شده را با گورهای جمعی و اجساد پراکندند، با انتقامی سهمگین بازگشته‌اند و پرتگاهی عظیم از ‏فروپاشی اخلاقی گشوده‌اند. قانون، با وجود چند تلاش شجاعانه از سوی معدودی از قضاتی که به‌زودی در داخل پاکسازی ‏خواهند شد و نیز نهادهای بین‌المللی مانند دیوان بین‌المللی دادگستری، با بی‌اعتنایی نقض می‌شود. توحش در خارج، توحش در ‏داخل.‏
لوسی ویلیامسون از بی‌بی‌سی گزارش می‌دهد که اسرائیل در حال ویران کردن جنوب لبنان است و، نقل می‌کنم: «با استفاده از ‏غزه به‌عنوان الگو، نقشهٔ راهی برای ویرانی ارائه می شود که بار دیگر به‌عنوان مسیری به سوی صلح به کار گرفته ‏می‌شود.». بیش از یک میلیون نفر در لبنان هم‌اکنون آواره شده‌اند؛ یک‌پنجم کل جمعیت کشوری که پیشاپیش بالاترین تعداد ‏پناهنده به ازای هر نفر را در جهان میزبانی می‌کند؛ آن هم فقط در عرض چند هفته. به این اضافه کنید ۲ میلیون آواره در ‏غزه و ۳ میلیون آواره در ایران. در مجموع ۶ میلیون نفر بی‌خانمان.‏
برای چهار دهه، نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، در تلاش بوده است ایالات متحده را به جنگ با ایران بکشاند. ‏دولت‌های پیشین، چه جمهوری‌خواه و چه دموکرات، از این کار خودداری کرده‌اند و این تا حد زیادی به دلیل مخالفت شدید ‏درون پنتاگون بوده است، چرا که ایران را تهدیدی وجودی نمی‌دانستند و چشم‌انداز مثبتی برای ایالات متحده یا متحدانش در ‏این جنگ متصور نبودند.‏
اما دونالد ترامپ، که از سوی تیم مذاکره‌کنندهٔ ناتوانش شامل دامادش جرد کوشنر و همکار بسازوبفروش املاک و شریک ‏گلفش استیو ویتکاف تشویق می‌شد که هر دو صهیونیست‌های پُرشوری‌اند، این طعمه را پذیرفت. جوزف کنت، که در ‏اعتراض به جنگ از سمت خودش به‌عنوان مدیر «مرکز ملی مبارزه با تروریسم» استعفا داد، در نامهٔ استعفایش نوشت: ‏‏«ایران هیچ تهدید فوری برای کشور ما ایجاد نمی‌کرد و روشن است که ما این جنگ را تحت فشار اسرائیل و لابی قدرتمند ‏آمریکایی آن آغاز کردیم.»‏
توجیهات عمومی برای جنگ علیه ایران، از زمانی که در ۲۸ فوریه آغاز شد، پراکنده و متناقض بوده است. آیا هدف، ‏متوقف کردن برنامهٔ هسته‌ای ایران است؟ آیا هدف، خنثی کردن برنامهٔ موشک‌های بالستیک ایران است؟ آیا به این دلیل است ‏که ایالات متحده، همان‌طور که مارکو روبیو گفت، حملات پیش‌دستانه علیه ایران انجام داد تا پس از تصمیم اسرائیل برای ‏حمله، امنیت دارایی‌های آمریکا را تضمین کند؟ آیا به این دلیل است که دولت ایران سرکوب مرگ‌باری انجام داده و در جریان ‏اعتراضات گستردهٔ خیابانی، صدها معترض ضد دولتی را کشته است؟ آیا هدف، تغییر رژیم است؟ آیا تلاشی است برای پایان ‏دادن به آنچه «تروریسم مورد حمایت دولت» ایران نامیده می‌شود؟ یا اینها صرفاً بهانه‌هایی برای هدفی دیگر هستند؟
بی‌تردید، اسرائیل و ایالات متحده به دنبال تغییر رژیم هستند، اما در اینجا به نظر می‌رسد میان آنها واگرایی وجود دارد. ‏اسرائیل ظاهراً، همان‌گونه که در عراق، سوریه، لیبی و لبنان رخ داد، به دنبال فروپاشی فیزیکی ایران نیز هست: تجزیهٔ ‏کشور به واحدهای قومی و مذهبیِ در حال جنگ با یکدیگر و تبدیل ایران به یک دولت شکست‌خورده. ایرانیانِ فارس، در ‏کشوری که من بارها در آن کار کرده‌ام، حدود ۶۱درصد جمعیت را تشکیل می‌دهند و گروه‌های مختلف اقلیت، که اغلب با ‏سرکوب دولتی مواجه‌اند، ۳۹درصد باقی‌مانده را شامل می‌شوند.‏
این گروه‌های قومی شامل آذربایجانی‌ها، کردها، لرها، بلوچ‌ها، عرب‌ها، و ترکمن‌ها هستند و در کنار آنها اقلیت‌های مذهبی ‏مانند اهل ‌سُنت، مسیحیان، بهائیان، زرتشتیان، و یهودیان نیز قرار دارند. فروپاشی ایران به واحدهای قومی و مذهبیِ ‏متخاصم، اسرائیل را به قدرت مسلط در منطقه بدل خواهد کرد و این امکان را به آن می‌دهد که، اگر نه از طریق اشغال مستقیم ‏همسایگان، دست‌کم از طریق نیروهای نیابتی آن‌ها را کنترل و تابع خود کند؛ بخشی از آرزوی دیرینه برای «اسرائیل ‏بزرگ». همچنین این وضعیت امکان آن را فراهم می‌کند که دولت‌های خارجی بر ذخایر گاز ایران، که دومین ذخایر بزرگ ‏جهان است، و نیز بر ذخایر نفتی آن، که ۱۲درصد از کل جهان را تشکیل می‌دهد، کنترل پیدا کنند.‏
کارزار اسرائیل علیه فلسطینی‌ها، لبنانی‌ها و اکنون ایرانیان، با استناد به نابودی شش میلیون یهودی در هولوکاست ‏مشروعیت‌بخشی می‌شود. اما برای جهان جنوب، به‌ویژه فلسطینی‌ها، پوشیده نیست که تقریباً همهٔ پژوهشگران هولوکاست از ‏محکوم کردن نسل‌کشی در غزه خودداری کرده‌اند. حتی یک نهاد اختصاص‌یافته به پژوهش و بزرگداشت هولوکاست نیز ‏شباهت‌های تاریخی آشکار را مطرح نکرده یا کشتار جمعی را محکوم نکرده است.‏
پژوهشگران هولوکاست، با معدودی استثنا، هدف واقعی خود را آشکار کرده‌اند: نه بررسی سویهٔ تاریک طبیعت انسان و ‏گرایش هراس‌انگیزی که همگی ما به ارتکاب شر داریم، بلکه تقدیس یهودیان به‌عنوان قربانیان ابدی و تبرئهٔ دولت ‏قوم‌ملی‌گرای اسرائیل از جنایاتش در استعمار شهرک‌نشینی، آپارتاید و نسل‌کشی.‏
مصادرهٔ هولوکاست و ناتوانی در دفاع از قربانیان فلسطینی صرفاً به این دلیل که فلسطینی هستند، به سلب اعتبار اخلاقی ‏پژوهشگران و نهادهای یادبود هولوکاست انجامیده است. روشن شده است که این نهادها نه در خدمت جلوگیری از نسل‌کشی، ‏بلکه در خدمت تداوم آن‌اند؛ نه برای فهم گذشته، بلکه برای دستکاری زمان حال. هرگونه اذعان، حتی بسیار محتاطانه، به ‏اینکه هولوکاست ممکن است ملک انحصاری اسرائیل و حامیان صهیونیست آن نباشد، به‌سرعت سرکوب می‌شود. موزهٔ ‏هولوکاست در لُس آنجلس پستی در اینستاگرام را حذف کرد که در آن پست تأکید شده بود که «هرگز دوباره» نباید صرفاً به ‏یهودیان محدود شود؛ اما پس از واکنش‌های تند، این موضع پس گرفته شد و عملاً این عبارت به معنایی محدود فروکاسته شد: ‏‏«هرگز دوباره، فقط برای یهودیان»‏
امه سزر در «گفتمانی دربارهٔ استعمار»، که اگر نخوانده‌اید باید بخوانید، می‌نویسد که هیتلر تنها از آن رو به نظر به‌طور ‏استثنایی بی‌رحم می‌آمد که: «تحقیر انسان سفید پوست را رقم زد، زیرا رویه‌های استعمارگرانه‌ای را به اروپا اعمال کرد که تا ‏آن زمان منحصراً برای اعراب الجزایر، کولی‌های هند و سیاهان آفریقا محفوظ مانده بود.»‏
نابودی تقریباً کامل جمعیت بومیان تاسمانی۱، کشتار هررو و ناماکوا۲‏ به‌دست آلمان، نسل‌کشی ارامنه، و قحطی بنگال در سال ‏‏۱۹۴۳، همگی نمونه‌هایی از همین منطق‌اند.‏
سپس نخست‌وزیر بریتانیا، وینستون چرچیل، هندوها را «مردمی حیوان‌صفت با دینی حیوان‌صفت» توصیف کرد. و انداختن ‏بمب‌های هسته‌ای بر اهداف غیرنظامی در هیروشیما و ناگازاکی، این اتفاقات چیزی بنیادین را دربارهٔ تمدن غرب آشکار ‏می‌کند: نسل‌کشی یک امر استثنایی نیست؛ در تار و پود ما کدگذاری شده است. در آمریکا، شاعر لنگستون هیوز گفت: ‏‏«سیاه‌پوستان لازم نیست به آن‌ها گفته شود فاشیسم در عمل چیست؛ ما می‌دانیم نظریه‌های برتری نژاد نوردیک و سرکوب ‏اقتصادی مدت‌هاست که برای ما واقعیتی زیسته بوده است.» نازی‌ها، هنگامی که قوانین نورنبرگ را تدوین کردند، بر اساس ‏قوانینی الگو گرفتند که برای سلب حقوق سیاه‌پوستان طراحی شده بود.‏
امتناع آمریکا از اعطای تابعیت به بومیان آمریکا و فیلیپینی‌ها، با وجود آنکه در ایالات متحده و سرزمین‌های تحت حاکمیت ‏آن زندگی می‌کردند، الگویی شد که فاشیست‌های آلمانی از آن پیروی کردند و بر اساس آن تابعیت یهودیان را سلب کردند. ‏قوانین ضد اختلاط نژادی در آمریکا، که ازدواج میان‌نژادی را جرم‌انگاری می‌کرد، الهام‌بخش ممنوعیت ازدواج میان یهودیان ‏آلمانی و آریایی‌ها شد. نظام حقوقی آمریکا هر کسی را که تنها یک درصد تبار سیاه‌پوست داشت – آنچه «قانون یک قطره» ‏نامیده می‌شد – سیاه‌پوست طبقه‌بندی می‌کرد. نازی‌ها، به‌طرزی طعنه‌آمیز و با انعطاف بیشتر، هر کسی را که سه یا بیشتر ‏پدربزرگ و مادربزرگ یهودی داشت، یهودی محسوب می‌کردند.‏
از همین رو، میلیون‌ها قربانی بومیِ پروژه‌های استعماری در کشورهایی چون مکزیک، چین، هند، استرالیا، کنگو و ویتنام، ‏ادعای انحصاری بودن رنج قربانی بودن را که از سوی صهیونیست‌ها مطرح می‌شود، مردود می‌دانند. آن‌ها نیز ‏هولوکاست‌هایی را تجربه کرده‌اند، اما این هولوکاست‌ها از سوی عاملان غربی‌شان کوچک‌شماری شده یا اساساً به رسمیت ‏شناخته نشده‌اند.‏
اسرائیل تجسم همان دولت قومی ملی‌گراست که فاشیست‌های مسیحی و راست افراطی در کشورهای خود رؤیای ایجادش را ‏دارند – دولتی که کثرت‌گرایی سیاسی و فرهنگی، و نیز هنجارهای حقوقی، دیپلماتیک و اخلاقی را رد می‌کند. اسرائیل از ‏سوی راست افراطی تحسین می‌شود، زیرا از حقوق بشردوستانه روی‌گردان شده و از خشونت مرگ‌بارِ کور برای ‏‏«پاکسازی» استفاده می‌کند، برای «پاکسازی» جامعهٔ خود از کسانی که به‌عنوان «آلاینده‌های انسانی» محکوم شده‌اند. این ‏تحریف از هولوکاست همان چیزی بود که پریمو لِوی۳ را ، که از ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۵ در آشویتس زندانی بود و کتاب «اگر این ‏انسان است» را نوشت، عمیقاً نگران می‌کرد.‏
پریمو لوی منتقد سرسختِ دولت آپارتاید اسرائیل و نحوهٔ برخورد آن با فلسطینیان بود. او «شُوآ» (هولوکاست) را چنین ‏توصیف می‌کرد: «منبعی پایان‌ناپذیر از شر که به‌صورت نفرت در بازماندگان تداوم می‌یابد و به هزار شکل، برخلاف ارادهٔ ‏همگان، سر برمی‌آورد: به‌صورت عطش انتقام، فروپاشی اخلاقی، انکار، فرسودگی و تسلیم.»‏
لوی با طرز فکری که جهان را صرفاً به خوب و بد تقسیم می‌کند و از ظرافت و پیچیدگی می‌گریزد، بیزار بود. او کسانی را ‏محکوم می‌کرد که جریان پیچیدهٔ رویدادهای انسانی را به «درگیری» تقلیل می‌دهند و درگیری‌ها را هم به تقابل‌های دوقطبی – ‏‏«ما» در برابر «آن‌ها». او هشدار می‌داد که شبکهٔ روابط انسانی درون اردوگاه‌های کار اجباری ساده نبود و نمی‌توان آن را ‏به دو بلوکِ «قربانیان» و «عاملان» فروکاست. دشمنی که او می‌شناخت، هم در بیرون بود و هم در درون.‏
موردخای‎ ‎حایم‎ ‎رومکوفسکی۴، که به «شاه حایم» شهرت داشت، از سوی اشغالگران نازی بر گتوی لودز در لهستان حکومت ‏می‌کرد. این گتو به اردوگاه کار اجباری بدل شد که هم رومکوفسکی و هم اربابان نازی‌اش از آن سود می‌بردند. رومکوفسکی ‏مخالفان را به اردوگاه‌های مرگ تبعید می‌کرد، دختران و زنان را مورد تجاوز و آزار قرار می‌داد و اطاعت بی‌چون‌وچرا ‏مطالبه می‌کرد. او تجسم همان شرّی بود که از سوی ستمگرانش اعمال می‌شد. برای لوی، او نمونه‌ای بود از آنچه بسیاری از ‏ما در شرایطی مشابه ممکن است به آن تبدیل شویم.‏
همهٔ ما در رومکوفسکی بازتاب یافته‌ایم. ابهام او، ابهام ماست؛ این، سرشت دوم ماست، ما که آمیزه‌ از خاک و روح ایم. لوی ‏در «غرق‌شدگان و نجات‌یافتگان» می‌نویسد: تب او، تب ماست، تبِ تمدن غرب که با شیپورها و طبل‌ها به جهنم فرو می‌رود ‏و زینت‌های حقیرش تصویری تحریف‌شده از نمادهای پرستیژ اجتماعی ما هستند.‏
همچون رومکوفسکی، ما نیز چنان مجذوب قدرت و پرستیژ می‌شویم که‌ بودنِ بنیادین خودمان را فراموش می‌کنیم. لوی ادامه ‏می‌دهد: «خواه‌ناخواه با قدرت کنار می‌آییم و فراموش می‌کنیم که همگی در گتو هستیم، که گتو دیوارکشی شده است، که بیرون ‏از گتو اربابان مرگ حکم می‌رانند، و در نزدیکی قطار در انتظار است.»‏
لوی دریافته بود که خط میان قربانی و قربانی‌کننده به باریکی تیغ است؛ همهٔ ما می‌توانیم به جلادانی داوطلب بدل شویم. ‏یهودی بودن یا بازماندهٔ هولوکاست بودن، ذاتاً هیچ فضیلت اخلاقی‌ای به همراه ندارد، و به همین دلیل، لوی در اسرائیل ‏شخصی نامطلوب تلقی می‌شد. صهیونیست‌ها در هولوکاست و در دولت یهودی، نوعی حس هدفمندی و معنا می‌یابند، و ‏همچنین نوعی برتری اخلاقیِ دل‌آزار.‏
پس از جنگ ۱۹۶۷ – زمانی که اسرائیل غزه، کرانهٔ باختری از جمله بیت‌المقدس شرقی، بلندی‌های جولانِ سوریه و ‏شبه‌جزیرهٔ سینای مصر را تصرف کرد؛ اسرائیل، به ‌گفتهٔ جامعه‌شناس آمریکایی نیتن گلیزر، «به دین یهودیان آمریکایی بدل ‏شد.» هولوکاست به سرمایهٔ اخلاقی آن‌ها تبدیل شد.‏
رنج یهودیان به‌گونه‌ای به تصویر کشیده می‌شود که ناگفتنی و انتقال‌ناپذیر است، و در عین حال همواره باید اعلام و بازگو ‏شود. به نوشتهٔ مورخ اروپایی، چارلز مایر، در کتاب «گذشتهٔ مهارنشدنی: تاریخ، هولوکاست و هویت ملی آلمان». این رنج ‏به‌شدت خصوصی است و نباید تحلیل رود، بلکه هم‌زمان عمومی نیز هست تا جامعهٔ غیریهودی وقوع این جنایات را تأیید کند.‏
نوعی رنج بسیار خاص باید در مکان‌های عمومی، موزه‌های هولوکاست، باغ‌های یادبود، محل‌های تبعید، به رسمیت شناخته ‏شود؛ نه صرفاً به‌عنوان یادبودهای یهودی، بلکه به‌مثابهٔ یادبودهای مدنی. امّا نقش یک موزه در کشوری مانند ایالات متحده، ‏که از محل وقوع هولوکاست دور است، چیست؟ آیا قرار است کسانی را که رنج کشیده‌اند بسیج کند یا غیر یهودیان را آموزش ‏دهد؟ آیا باید به‌عنوان هشداری عمل کند که «اینجا هم ممکن است رخ دهد»؟ یا بیانی است از اینکه نوعی ملاحظهٔ ویژه باید ‏در نظر گرفته شود؟
در چه شرایطی یک اندوه خصوصی می‌تواند هم‌زمان به اندوهی عمومی بدل شود؟ و اگر یک نسل‌کشی به‌عنوان اندوهی ‏عمومی به رسمیت شناخته شود، آیا نباید اعتبار سایر اندوه‌های خاص را نیز بپذیریم؟ یک مورخ آمریکایی لهستانی‌تبار ‏استدلال می‌کند که با تهاجم آلمان در سال ۱۹۳۹، لهستانی‌ها نخستین مردمی در اروپا بودند که هولوکاست را تجربه کردند، اما ‏مورخان تاکنون این تراژدی را به‌صورت انحصارگرایانه تفسیر کرده‌اند، یعنی به‌عنوان تراژیک‌ترین دوره در تاریخ ‏دیاسپورای یهودی.‏
اگر آمریکایی‌های لهستانی مدعی «هولوکاستِ فراموش‌شدهٔ» خود شوند، چه نوع شناسایی و اعتباری باید داشته باشند؟ آیا ‏ارمنی‌ها و کامبوجی‌ها نیز حق دارند موزه‌های هولوکاست با بودجهٔ عمومی داشته باشند؟ و آیا لازم است برای ادونتیست‌های ‏روز هفتم۵‏ و همجنس‌گرایان، به‌خاطر آزار و اذیتی که از سوی رایش سوم متحمل شدند، یادبودهایی برپا شود؟
رنجِ یگانه امتیازِ یگانه می‌آفریند. هر جنایتی که اسرائیل به نام بقا و «حق موجودیت» خود مرتکب شود، در پرتو همین ‏یگانگی توجیه می‌شود.‏
هیچ محدودیتی وجود ندارد. جهان به سیاه و سفید تقلیل یافته است، نبردی بی‌پایان علیه «نازیسم» که بسته به اینکه اسرائیل ‏چه کسی را هدف قرار دهد، معنا می‌شود. به چالش کشیدن این عطش خون‌ریزی، به معنای یهودستیز بودن و تسهیل نسل‌کشی ‏دیگری علیه یهودیان قلمداد می‌شود.‏
این فرمول ساده‌انگارانه نه‌تنها در خدمت منافع اسرائیل است، بلکه منافع قدرت‌های استعماری‌ای را نیز تأمین می‌کند که خود ‏مرتکب نسل‌کشی‌هایی شده‌اند و می‌کوشند آن‌ها را پنهان کنند.‏
قدسی‌سازی هولوکاست نازی نوعی معاملهٔ عجیب را رقم می‌زند: مسلح ‌کردن و تأمین مالی دولت اسرائیل، جلوگیری از ‏تصویب قطعنامه‌ها و تحریم‌های سازمان ملل که می‌تواند جنایات آن را محکوم کند، و شیطان‌سازی از فلسطینی‌ها و ‏حامیانشان، به‌عنوان نشانه‌ای از جبران گذشته و حمایت از یهودیان جلوه داده می‌شود. اسرائیل نیز در مقابل، غرب را از ‏بی‌اعتنایی‌اش نسبت به سرنوشت یهودیان در جریان هولوکاست، و آلمان را از ارتکاب آن، تبرئه می‌کند. آلمان از این اتحاد ‏نامقدس استفاده می‌کند تا نازیسم را از بقیهٔ تاریخ خود جدا سازد، از جمله نسل‌کشی‌ای که استعمارگران آلمانی علیه ناما و ‏هررو در جنوب ‌غربی آفریقا، یعنی نامیبیای امروز، مرتکب شدند.‏
همان‌گونه که مورخ اسرائیلی و پژوهشگر نسل‌کشی، راز سیگال۶، می‌نویسد، این «جادو» نژادپرستی علیه فلسطینیان را دقیقاً ‏در همان لحظه‌ای مشروعیت می‌بخشد که اسرائیل علیه آن‌ها دست به نسل‌کشی می‌زند. از این ‌رو، ایدهٔ یگانگی هولوکاست، ‏به‌جای به چالش کشیدن ملی‌گرایی طردگرایانه ( ملی‌گرایی که بقیه را طرد می کند) و استعمار شهرک‌نشینی که به هولوکاست ‏انجامید، آن‌ها را بازتولید می‌کند.‏
استاد سیگال، مدیر برنامهٔ مطالعات هولوکاست و نسل‌کشی در دانشگاه استاکتونِ نیوجرسی، در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۳ مقاله‌ای ‏دربارهٔ جنگ غزه با عنوان «یک نمونهٔ کلاسیک از نسل‌کشی» نوشت. این محکومیت از سوی یک پژوهشگر اسرائیلی ‏هولوکاست، که اعضای خانواده‌اش در هولوکاست جان باخته بودند، موضعی بود که در میان همتایانش تقریباً هیچ پشتیبانی ‏نداشت.‏
سیگال در درخواست فوری دولت اسرائیل برای تخلیهٔ شمال غزه و در شیطان‌سازی هولناک از فلسطینیان توسط مقامات ‏اسرائیلی، از جمله زمانی که وزیر دفاع گفت اسرائیل با «حیوانات انسانی» می‌جنگد، بوی نسل‌کشی را احساس کرد. او به من ‏گفت: تمام ایدهٔ «پیشگیری» و «هرگز دوباره» این است که، همان‌طور که به دانشجویان خود آموزش می‌دهیم، نشانه‌های ‏هشداردهنده‌ای وجود دارد که به محض مشاهدهٔ آن‌ها باید برای متوقف کردن روندی که می‌تواند به نسل‌کشی بینجامد، اقدام ‏کنیم؛ حتی اگر هنوز به‌طور کامل به نسل‌کشی تبدیل نشده باشد.‏
او ادامه داد: «ممکن است مطالعات هولوکاست به‌عنوان یک حوزه اساساً مرده باشد، و این لزوماً چیز بدی نیست. اگر واقعاً ‏مطالعات هولوکاست از همان آغاز با ایدئولوژی حافظهٔ جهانی هولوکاست درهم‌تنیده بوده باشد، شاید بهتر باشد دیگر چنین ‏رشته‌ای نداشته باشیم، و شاید این امر راه را برای پژوهش‌های مهم‌تر و جالب‌تری دربارهٔ هولوکاست، به‌عنوان تاریخ، ‏تاریخی واقعی، باز کند.»‏
سیگال بهای صداقتش را پرداخت. پیشنهاد رهبری «مرکز مطالعات هولوکاست و نسل‌کشی» در دانشگاه مینه‌سوتا، که هیچ ‏محکومیتی علیه این نسل‌کشی صادر نکرده است، از او پس گرفته شد. هنگامی که او و من در پایتخت ایالت ترنتون علیه ‏تصویب لایحهٔ «ائتلاف بین‌المللی یادبود هولوکاست» (‏IHRA‏)، که انتقاد از دولت اسرائیل را معادل یهودستیزی می‌داند، ‏شهادت دادیم، از سوی صهیونیست‌ها هو شدیم و رئیس کمیته میکروفن‌های ما را قطع کرد. ما آنجا می‌گفتیم که این لایحه ‏آزادی بیان را محدود می‌کند، در حالی که همان لحظه از حق بیان محروم می‌شدیم.‏
نسل‌کشی، مرحلهٔ بعدی چیزی است که انسان‌شناس آرجون آپادورای آن را «نوعی اصلاح مالتوسیِ گسترده در مقیاس ‏جهانی» می‌نامد، فرآیندی که برای آماده‌سازی جهان برای برندگان جهانی‌سازی طراحی شده است، بی‌آنکه «سر و صدای ‏مزاحم بازندگان» در آن حضور داشته باشد.‏
تأمین مالی و تسلیح اسرائیل از سوی ایالات متحده و متحدان اروپایی‌اش، در حالی که این کشور دست به نسل‌کشی می‌زند، ‏عملاً نظم حقوقی بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم را فروپاشیده است. این نظم دیگر هیچ اعتباری ندارد. غرب دیگر ‏نمی‌تواند دربارهٔ دموکراسی، حقوق بشر یا فضایل ادعایی تمدن غرب برای دیگران خطابه بخواند.‏
این فریب که ما به‌عنوان یک ملت مروج دموکراسی، برابری و حقوق بشر هستیم، به پایان رسیده است. در عین حال که غزه ‏نوعی سرگیجه، احساس آشوب و خلأ، ایجاد می‌کند، برای شمار بی‌شماری از انسان‌های بی‌قدرت، به شرط اساسی آگاهی ‏سیاسی و اخلاقی در قرن بیست‌ویکم بدل می‌شود، همان‌گونه که جنگ جهانی اول برای نسلی در غرب چنین بود.‏
پانکاج میشرا می‌نویسد: «هیچ‌یک از ما که از اسرائیل و فلسطین گزارش می‌دادیم، جایی که من هفت سال به‌عنوان خبرنگار ‏کار می کردم، این نسل‌کشی را پیش‌بینی نکردیم، اما در عین حال به‌خوبی از گرایش نسل‌کشانه‌ای که در قلب پروژهٔ ‏صهیونیستی نهفته بود آگاه بودیم: تمایل بخش‌های بزرگی از جامعهٔ اسرائیل برای نابودی و اخراج همهٔ فلسطینیان.»‏
این میل نسل‌کشانه از همان آغازِ صهیونیسم وجود داشته است. ویکتور کلمپرر، استاد زبان‌شناسی و فرزند یک خاخام در ‏برلین که زیر حاکمیت نازی‌ها زندگی می‌کرد، در دفتر خاطراتش نوشت: «برای من، صهیونیست‌هایی که می‌خواهند به دولت ‏یهودی سال ۷۰ میلادی، ویرانی اورشلیم به‌دست تیتوس، بازگردند، به همان اندازه زننده‌ است که نازی‌ها با تأکیدشان بر ‏خلوص نژادی (خون) و ریشه‌های فرهنگیِ باستانی‌شان و با این عقب‌گردِ تا حدی آگاهانه و تا حدی ابلهانهٔ جهان. آن‌ها از هر ‏نظر همسنگ ناسیونال‌سوسیالیست‌ها هستند.»‏
من زمانی که در اورشلیم مستقر بودم، خاخام افراطی مئیر کاهانا را پوشش خبری دادم؛ کسی که مدعی بود خشونت یک ‏فضیلت یهودی است و انتقام یک فرمان الهی. در آن زمان، دولت اسرائیل او را از نامزد شدن برای مناصب سیاسی منع کرده ‏بود. کاهانا در ۵ نوامبر ۱۹۹۰ در نیویورک ترور شد. حزب «کاخ»، حزب مئیر کاهانا، چهار سال بعد در اسرائیل، پس از ‏حملهٔ باروخ گلدشتاین متولد بروکلین و عضو آن حزب وارد مسجد ابراهیمی در الخلیل شد و به روی نمازگزاران آتش گشود و ‏‏۲۹ فلسطینی را کشت (رویدادی که من برای نیویورک تایمز پوشش دادم)، غیرقانونی اعلام شد. گلدشتاین، در حالی که ‏یونیفرم سروانی ارتش را بر تن داشت، توسط نمازگزاران مهار شد و به ضرب و شتم کشته شد. پس از آن‌که این حزب از این ‏کشتار حمایت کرد، از سوی ایالات متحده به‌عنوان یک سازمان تروریستی اعلام شد.‏
اما «کاهانیسم» از میان نرفت؛ بلکه توسط افراطیون یهودی و شهرک‌نشینان پرورش یافت. تعصب نژادی کاهانا و ‏فراخوان‌های او برای خشونت گسترده علیه فلسطینیان، به‌تدریج بخش‌های بزرگ‌تری از جامعهٔ اسرائیل را آلوده کرد.‏
من این ‌تحمل نداشتن را در تجمع‌های سیاسیِ بنیامین نتانیاهو دیدم، تجمع‌هایی که او در رقابت با اسحاق رابین، که در حال ‏مذاکره برای دستیابی به یک توافق صلح با فلسطینیان بود، برگزار می‌کرد و از حمایت مالی گستردهٔ راست‌گرایان آمریکاییِ ‏مرتبط با آیپک بهره می‌برد. هواداران نتانیاهو شعارهایی الهام‌گرفته از کاهانا سر می‌دادند، مانند «مرگ بر عرب‌ها» و ‏‏«مرگ بر رابین». آن‌ها عروسکی از رابین را که با یونیفرم نازی پوشانده شده بود به آتش کشیدند. نتانیاهو در برابر یک ‏مراسم تشییع جنازهٔ ساختگی برای رابین راه‌پیمایی کرد، و سرانجام رابین در ۴ نوامبر ۱۹۹۵ توسط یک افراطی یهودی ‏ترور شد.‏
نتانیاهو، که نخستین ‌بار در سال ۱۹۹۶ به نخست‌وزیری رسید، در سراسر دوران سیاسی خود این افراطیون یهودی را ‏پرورش داده است؛ از جمله ایتامار بن‌گویر که تصویری از گلدشتاین را در اتاق نشیمن خود آویزان کرده بود، بتسلئیل‎ ‎اسموتریچ، آویگدور لیبرمن، گیدئون سعار، نفتالی بنت و دیگران.‏
پدر نتانیاهو، بن‌صهیون نتانیاهو، که دستیار بنیان‌گذار صهیونیسم تجدیدنظرطلب، ولادیمیر ژابوتینسکی بود، کسی که بنیتو ‏موسولینی او را «یک فاشیست خوب» خوانده بود، از رهبران حزب «حروت» به‌شمار می‌رفت؛ حزبی که خواستار تصرف ‏تمام سرزمین فلسطین تاریخی بود. بسیاری از کسانی که این حزب را شکل دادند، در جنگ ۱۹۴۸ که به تاسیس دولت ‏اسرائیل انجامید، دست به حملات تروریستی زدند.‏
آلبرت اینشتین، هانا آرنت، سیدنی هوک، و دیگر روشنفکران یهودی، در بیانیه‌ای که در نیویورک تایمز منتشر شد، حزب ‏حروت را چنین توصیف کردند: «حزبی که از حیث سازمان، شیوه‌ها، فلسفهٔ سیاسی و پایگاه اجتماعی، به‌طور قابل‌توجهی به ‏احزاب نازی و فاشیستی شبیه است.»‏
همواره نوعی گرایش شدید به فاشیسم یهودی در درون پروژهٔ صهیونیستی وجود داشته است، که بازتابی از گرایش فاشیستی ‏در جامعهٔ آمریکا نیز هست. متأسفانه برای ما و برای فلسطینیان، این گرایش‌های فاشیستی اکنون در حال اوج‌گیری‌اند.‏
تصمیم برای نابود کردن غزه، مدت‌ها رؤیای صهیونیست‌های راست افراطی، وارثان جنبش کاهانا، بوده است. هویت یهودی ‏و ملی‌گرایی یهودی، نسخهٔ صهیونیستیِ ایدئولوژی «خون و خاک» نازی‌هاست. برتری یهودی به‌عنوان امری مقدس از سوی ‏خدا تقدیس می‌شود، همان‌گونه که کشتار فلسطینیان، که نتانیاهو آن‌ها را با عمالیقِ۷ کتاب مقدس مقایسه کرده است، قومی که ‏به‌دست بنی‌اسرائیل قتل‌عام شدند، توجیه می‌شود. اروپایی‌ها و اروپایی‌تباران آمریکایی در مستعمرات آمریکا نیز از همین ‏روایت‌های کتاب مقدس برای توجیه نسل‌کشی علیه بومیان آمریکا استفاده کردند.‏
دشمنان، که اغلب مسلمانان‌اند و برای نابودی در نظر گرفته می‌شوند، به‌عنوان موجوداتی مادون‌انسان که تجسم شر هستند ‏تصویر می‌شوند. خشونت و تهدید به خشونت، تنها شکل‌های ارتباط‌اند. برای کسانی که بیرون از دایرهٔ جادوییِ ملی‌گرایی ‏یهودی قرار دارند، این‌گونه القا می‌شود که رستگاری موعود زمانی تحقق خواهد یافت که فلسطینیان اخراج شوند.‏
افراطیون یهودی خواستار تخریب مسجد الاقصی، یکی از سه مکان مقدس اصلی برای مسلمانان، هستند؛ مکانی که گفته ‏می‌شود بر ویرانه‌های معبد دوم یهودیان، که در سال ۷۰ میلادی به‌دست ارتش روم ویران شد، بنا شده است. این افراطیون ‏می‌خواهند آن را با معبد سوم یهودی جایگزین کنند؛ اقدامی که جهان اسلام را شعله‌ور خواهد کرد. کرانهٔ باختری، که متعصبان ‏آن را «یهودیه و سامره» می‌نامند، همین حالا در حال الحاق به اسرائیل است. اسرائیل، که تحت قوانین مذهبیِ تحمیل‌شده از ‏سوی احزاب فوق‌ارتدوکس شاس و یهودیت متحد توراتی اداره می‌شود، به‌زودی بازتابی از یک حکومت دینی استبدادی، ‏مشابه آنچه در ایران وجود دارد، خواهد شد.‏
جیمز بالدوین با بصیرتی پیش‌نگرانه این بازگشت به بربریتِ ذاتی ما را دیده بود. و به دانشجویان اینجا می‌گویم که اگر ‏بالدوین را نخوانده‌اید، آمریکا را درک نکرده‌اید. او هشدار داد: «این احتمال هولناک وجود دارد که جمعیت‌های غربی، که در ‏تلاش‌اند آنچه را از اسیران خود ربوده‌اند حفظ کنند و قادر نیستند به آینهٔ خود بنگرند، هرج‌ومرجی در سراسر جهان به ‌وجود ‏آورند که اگر به نابودی حیات در این سیاره نینجامد، به جنگی نژادی خواهد انجامید که جهان هرگز مانند آن را ندیده است و ‏نسل‌های هنوز به دنیا نیامده، نام ما را برای همیشه نفرین خواهند کرد.»‏
توحشی که در ایران، لبنان و غزه می‌بینیم، همان توحشی است که در داخل نیز با آن روبه‌رو هستیم. کسانی که نسل‌کشی، ‏کشتار جمعی و جنگ بی‌دلیل علیه ایران را پیش می‌برند، همان کسانی هستند که نهادهای دموکراتیک ما را نیز از هم ‏می‌پاشند.‏
ایرانیان، لبنانی‌ها و فلسطینیان می‌دانند که این «هیولاها» را نمی‌توان راضی کرد. نخبگان جهانی به هیچ چیز باور ندارند، ‏هیچ احساسی ندارند و نمی‌توان به آن‌ها اعتماد کرد. آن‌ها ویژگی‌های اصلی روان‌پریشان را نشان می‌دهند: جذابیت سطحی، ‏خودبزرگ‌بینی، نیاز مداوم به تحریک، گرایش به دروغ، فریب و دستکاری، و ناتوانی در احساس پشیمانی یا عذاب وجدان. ‏آن‌ها فضیلت‌هایی چون همدلی، صداقت، شفقت و ایثار را نشانهٔ ضعف می‌دانند و بر اساس شعار «من، من» زندگی می‌کنند.‏
اریش فروم در «جامعهٔ سالم» می‌نویسد: «اینکه میلیون‌ها نفر همین رذالت‌ها را دارند، آن‌ها را به فضیلت تبدیل نمی‌کند. ‏این‌که خطاهای مشابهی را مشترک‌اند، آن خطاها را به حقیقت بدل نمی‌کند. و اینکه میلیون‌ها نفر به اشکال مشابهی از ‏آسیب‌های روانی دچارند، آن‌ها را عاقل نمی‌سازد.»‏‎ ‎
ما نزدیک به سه سال است که در غزه شاهد شر بوده‌ایم؛ اکنون آن را در ایران و در لبنان نیز می‌بینیم. می‌بینیم که این شر از ‏سوی رهبران سیاسی و رسانه‌ها توجیه یا پنهان می‌شود. روزنامهٔ نیویورک تایمز، در اقدامی یادآور اورول، در یک یادداشت ‏داخلی به خبرنگاران و سردبیران دستور داد که هنگام نوشتن دربارهٔ غزه از به ‌کار بردن اصطلاحاتی مانند «اردوگاه ‏پناهندگان»، «سرزمین‌های اشغالی»، «پاک‌سازی قومی» و البته «نسل‌کشی» خودداری کنند.‏
کسانی که این شر را نام می‌برند و محکوم می‌کنند، از جمله دانشجویان شجاعی که در دانشگاه‌هایی مانند پرینستون و حتی در ‏خارج از کشور چادرهای اعتراضی برپا کردند، بدنام می‌شوند، در فهرست سیاه قرار می‌گیرند و پاکسازی می‌شوند. آن‌ها ‏بازداشت و اخراج می‌شوند. سکوتی سنگین در حال حاکم شده بر ماست، سکوتی که مشخصهٔ همهٔ دولت‌های اقتدارگراست.‏
ما می‌دانیم این مسیر به کجا ختم می‌شود. اگر وظیفهٔ خود را انجام ندهید، اگر سیاست جنگ علیه ایران را تشویق نکنید، اگر ‏علیه جنایت نسل‌کشی سخن بگویید، ممکن است مجوز پخش شما لغو شود، چنان‌که برندن کار، رئیس کمیسیون ارتباطات ‏فدرال در دوران ترامپ، پیشنهاد داده است.‏
ما دشمنانی داریم. آنها در فلسطین نیستند. در لبنان نیستند. در ایران نیستند. آنها همین‌جا در میان ما هستند. آنها زندگی ما ‏را شکل می‌دهند. آنها به آرمان‌های ما خیانت می‌کنند و به کشور ما نیز. آنها جهانی از اربابان و بردگان را در سر ‏می‌پرورانند، و غزه تنها آغاز است.‏
هیچ سازوکار درونی برای اصلاح وجود ندارد. یا می‌توانیم مقاومت کنیم، یا تسلیم شویم. این تنها انتخاب‌هایی است که برای ‏ما باقی مانده است. سپاسگزارم.‏


۱. بومیان تاسمانی مردمان اصلی جزیرهٔ تاسمانی در استرالیا بودند که پس از استعمار بریتانیا در قرن ۱۹ بر اثر خشونت، ‏بیماری، و کوچ اجباری جمعیتشان بسیار کاهش یافت.‏
۲. در اوایل قرن بیستم (۱۹۰۴–۱۹۰۸)، در دوران استعمار آلمان در «آفریقای جنوب‌ غربی آلمان» (نام قدیم نامیبیا)، این دو قوم ‏هدف یکی از نخستین نسل‌کشی‌های قرن بیستم قرار گرفتند که به نسل‌کشی هررو و ناماکوا معروف است.‏
۳. Primo Levy ‎
۴. Mordechai Chaim Rumkowski‏، رئیس شورای یهودیان در گتوی لودز در دوران اشغال نازی‌ها، شخصیتی ‏بسیار بحث‌برانگیز که در ادارهٔ گتو با نازی‌ها همکاری داشت.‏
۵. شاخه‌ای از مسیحیت پروتستان که در دورهٔ آلمان نازی تحت آزار و سرکوب قرار گرفتند.‏‎ ‎
۶. Raz Seagull
۷. عمالیق: قومی باستانی در کتاب مقدس که دشمن بنی‌اسرائیل معرفی می‌شوند و در متون دینی گاه نماد «دشمن مطلق» ‏به شمار می‌آیند.‏

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: درود پُرشور به کارگران و کارکنان صنعت برق ایران!
Next: فایننشال تایمز: ایران بعد از جنگ ممکن است قوی‌تر و برای آمریکا ‏خطرناک‌تر باشد
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved