کریس هجز.
سخنرانی کریس هجز، دانشگاه پرینستون، نیوجرسی، آمریکا، ۵ فروردین ۱۴۰۵
ترجمهٔ مینا آگاه – اندیشهٔ نو
سهشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
از دعوت شما سپاسگزارم. من همین تازگی کارم را با کارتونیست جو ساکو به پایان رساندهام؛ امیدوارم با آثارش آشنا باشید- «فلسطین»، «پاورقیهایی در غزه»، کتابی دربارهٔ نسلکشی. ما با ۲۹ خانواده در مصر که از غزه آمده بودند مصاحبه کردیم و یک سال گذشته را صرف نوشتن روایت نسلکشی از خلال تجربههای آنها کردهایم. واقعاً همین یک هفته پیش دستنوشته را تحویل دادیم و به همین دلیل اگر به نظر میرسد فرسودهام، واقعاً فرسودهام. قرار است در ماه اکتبر منتشر شود. اما با توجه به آنچه همین حالا در جنوب لبنان، در ایران، و در غزه در حال رخ دادن است، نخواستم دربارهٔ کتاب صحبت کنم و ترجیح دادم امروز کمی کلیتر سخن بگویم.
نسلکشی در غزه آغاز کار است. به نظم نوین جهانی خوش آمدید. عصر بربریتِ فناورانهٔ پیشرفته. برای قدرتمندان هیچ قاعدهای وجود ندارد و قواعد فقط برای ضعیفان است. در برابر قدرتمند بایستید، از سر فرود آوردن در برابر خواستهای دلبخواهش خودداری کنید، و آنگاه باران موشک و بمب بر سرتان خواهد بارید. ما هر روز این جنون را میبینیم: با جنگ علیه ایران، بمبارانِ گستردهٔ جنوب لبنان و رنج در غزه. نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل متحد از کار افتادهاند و به زوائدی بیخاصیت بازمانده از عصری دیگر تبدیل شدهاند. حرمت حقوق فردی، مرزهای باز و حقوق بینالملل ناپدید شدهاند.
روانپریشترین حاکمان در تاریخ بشر، آنهایی که شهرها را به خاکستر بدل کردند، جمعیتهای اسیر را به محلهای اعدام راندند و سرزمینهای اشغالشده را با گورهای جمعی و اجساد پراکندند، با انتقامی سهمگین بازگشتهاند و پرتگاهی عظیم از فروپاشی اخلاقی گشودهاند. قانون، با وجود چند تلاش شجاعانه از سوی معدودی از قضاتی که بهزودی در داخل پاکسازی خواهند شد و نیز نهادهای بینالمللی مانند دیوان بینالمللی دادگستری، با بیاعتنایی نقض میشود. توحش در خارج، توحش در داخل.
لوسی ویلیامسون از بیبیسی گزارش میدهد که اسرائیل در حال ویران کردن جنوب لبنان است و، نقل میکنم: «با استفاده از غزه بهعنوان الگو، نقشهٔ راهی برای ویرانی ارائه می شود که بار دیگر بهعنوان مسیری به سوی صلح به کار گرفته میشود.». بیش از یک میلیون نفر در لبنان هماکنون آواره شدهاند؛ یکپنجم کل جمعیت کشوری که پیشاپیش بالاترین تعداد پناهنده به ازای هر نفر را در جهان میزبانی میکند؛ آن هم فقط در عرض چند هفته. به این اضافه کنید ۲ میلیون آواره در غزه و ۳ میلیون آواره در ایران. در مجموع ۶ میلیون نفر بیخانمان.
برای چهار دهه، نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، در تلاش بوده است ایالات متحده را به جنگ با ایران بکشاند. دولتهای پیشین، چه جمهوریخواه و چه دموکرات، از این کار خودداری کردهاند و این تا حد زیادی به دلیل مخالفت شدید درون پنتاگون بوده است، چرا که ایران را تهدیدی وجودی نمیدانستند و چشمانداز مثبتی برای ایالات متحده یا متحدانش در این جنگ متصور نبودند.
اما دونالد ترامپ، که از سوی تیم مذاکرهکنندهٔ ناتوانش شامل دامادش جرد کوشنر و همکار بسازوبفروش املاک و شریک گلفش استیو ویتکاف تشویق میشد که هر دو صهیونیستهای پُرشوریاند، این طعمه را پذیرفت. جوزف کنت، که در اعتراض به جنگ از سمت خودش بهعنوان مدیر «مرکز ملی مبارزه با تروریسم» استعفا داد، در نامهٔ استعفایش نوشت: «ایران هیچ تهدید فوری برای کشور ما ایجاد نمیکرد و روشن است که ما این جنگ را تحت فشار اسرائیل و لابی قدرتمند آمریکایی آن آغاز کردیم.»
توجیهات عمومی برای جنگ علیه ایران، از زمانی که در ۲۸ فوریه آغاز شد، پراکنده و متناقض بوده است. آیا هدف، متوقف کردن برنامهٔ هستهای ایران است؟ آیا هدف، خنثی کردن برنامهٔ موشکهای بالستیک ایران است؟ آیا به این دلیل است که ایالات متحده، همانطور که مارکو روبیو گفت، حملات پیشدستانه علیه ایران انجام داد تا پس از تصمیم اسرائیل برای حمله، امنیت داراییهای آمریکا را تضمین کند؟ آیا به این دلیل است که دولت ایران سرکوب مرگباری انجام داده و در جریان اعتراضات گستردهٔ خیابانی، صدها معترض ضد دولتی را کشته است؟ آیا هدف، تغییر رژیم است؟ آیا تلاشی است برای پایان دادن به آنچه «تروریسم مورد حمایت دولت» ایران نامیده میشود؟ یا اینها صرفاً بهانههایی برای هدفی دیگر هستند؟
بیتردید، اسرائیل و ایالات متحده به دنبال تغییر رژیم هستند، اما در اینجا به نظر میرسد میان آنها واگرایی وجود دارد. اسرائیل ظاهراً، همانگونه که در عراق، سوریه، لیبی و لبنان رخ داد، به دنبال فروپاشی فیزیکی ایران نیز هست: تجزیهٔ کشور به واحدهای قومی و مذهبیِ در حال جنگ با یکدیگر و تبدیل ایران به یک دولت شکستخورده. ایرانیانِ فارس، در کشوری که من بارها در آن کار کردهام، حدود ۶۱درصد جمعیت را تشکیل میدهند و گروههای مختلف اقلیت، که اغلب با سرکوب دولتی مواجهاند، ۳۹درصد باقیمانده را شامل میشوند.
این گروههای قومی شامل آذربایجانیها، کردها، لرها، بلوچها، عربها، و ترکمنها هستند و در کنار آنها اقلیتهای مذهبی مانند اهل سُنت، مسیحیان، بهائیان، زرتشتیان، و یهودیان نیز قرار دارند. فروپاشی ایران به واحدهای قومی و مذهبیِ متخاصم، اسرائیل را به قدرت مسلط در منطقه بدل خواهد کرد و این امکان را به آن میدهد که، اگر نه از طریق اشغال مستقیم همسایگان، دستکم از طریق نیروهای نیابتی آنها را کنترل و تابع خود کند؛ بخشی از آرزوی دیرینه برای «اسرائیل بزرگ». همچنین این وضعیت امکان آن را فراهم میکند که دولتهای خارجی بر ذخایر گاز ایران، که دومین ذخایر بزرگ جهان است، و نیز بر ذخایر نفتی آن، که ۱۲درصد از کل جهان را تشکیل میدهد، کنترل پیدا کنند.
کارزار اسرائیل علیه فلسطینیها، لبنانیها و اکنون ایرانیان، با استناد به نابودی شش میلیون یهودی در هولوکاست مشروعیتبخشی میشود. اما برای جهان جنوب، بهویژه فلسطینیها، پوشیده نیست که تقریباً همهٔ پژوهشگران هولوکاست از محکوم کردن نسلکشی در غزه خودداری کردهاند. حتی یک نهاد اختصاصیافته به پژوهش و بزرگداشت هولوکاست نیز شباهتهای تاریخی آشکار را مطرح نکرده یا کشتار جمعی را محکوم نکرده است.
پژوهشگران هولوکاست، با معدودی استثنا، هدف واقعی خود را آشکار کردهاند: نه بررسی سویهٔ تاریک طبیعت انسان و گرایش هراسانگیزی که همگی ما به ارتکاب شر داریم، بلکه تقدیس یهودیان بهعنوان قربانیان ابدی و تبرئهٔ دولت قومملیگرای اسرائیل از جنایاتش در استعمار شهرکنشینی، آپارتاید و نسلکشی.
مصادرهٔ هولوکاست و ناتوانی در دفاع از قربانیان فلسطینی صرفاً به این دلیل که فلسطینی هستند، به سلب اعتبار اخلاقی پژوهشگران و نهادهای یادبود هولوکاست انجامیده است. روشن شده است که این نهادها نه در خدمت جلوگیری از نسلکشی، بلکه در خدمت تداوم آناند؛ نه برای فهم گذشته، بلکه برای دستکاری زمان حال. هرگونه اذعان، حتی بسیار محتاطانه، به اینکه هولوکاست ممکن است ملک انحصاری اسرائیل و حامیان صهیونیست آن نباشد، بهسرعت سرکوب میشود. موزهٔ هولوکاست در لُس آنجلس پستی در اینستاگرام را حذف کرد که در آن پست تأکید شده بود که «هرگز دوباره» نباید صرفاً به یهودیان محدود شود؛ اما پس از واکنشهای تند، این موضع پس گرفته شد و عملاً این عبارت به معنایی محدود فروکاسته شد: «هرگز دوباره، فقط برای یهودیان»
امه سزر در «گفتمانی دربارهٔ استعمار»، که اگر نخواندهاید باید بخوانید، مینویسد که هیتلر تنها از آن رو به نظر بهطور استثنایی بیرحم میآمد که: «تحقیر انسان سفید پوست را رقم زد، زیرا رویههای استعمارگرانهای را به اروپا اعمال کرد که تا آن زمان منحصراً برای اعراب الجزایر، کولیهای هند و سیاهان آفریقا محفوظ مانده بود.»
نابودی تقریباً کامل جمعیت بومیان تاسمانی۱، کشتار هررو و ناماکوا۲ بهدست آلمان، نسلکشی ارامنه، و قحطی بنگال در سال ۱۹۴۳، همگی نمونههایی از همین منطقاند.
سپس نخستوزیر بریتانیا، وینستون چرچیل، هندوها را «مردمی حیوانصفت با دینی حیوانصفت» توصیف کرد. و انداختن بمبهای هستهای بر اهداف غیرنظامی در هیروشیما و ناگازاکی، این اتفاقات چیزی بنیادین را دربارهٔ تمدن غرب آشکار میکند: نسلکشی یک امر استثنایی نیست؛ در تار و پود ما کدگذاری شده است. در آمریکا، شاعر لنگستون هیوز گفت: «سیاهپوستان لازم نیست به آنها گفته شود فاشیسم در عمل چیست؛ ما میدانیم نظریههای برتری نژاد نوردیک و سرکوب اقتصادی مدتهاست که برای ما واقعیتی زیسته بوده است.» نازیها، هنگامی که قوانین نورنبرگ را تدوین کردند، بر اساس قوانینی الگو گرفتند که برای سلب حقوق سیاهپوستان طراحی شده بود.
امتناع آمریکا از اعطای تابعیت به بومیان آمریکا و فیلیپینیها، با وجود آنکه در ایالات متحده و سرزمینهای تحت حاکمیت آن زندگی میکردند، الگویی شد که فاشیستهای آلمانی از آن پیروی کردند و بر اساس آن تابعیت یهودیان را سلب کردند. قوانین ضد اختلاط نژادی در آمریکا، که ازدواج میاننژادی را جرمانگاری میکرد، الهامبخش ممنوعیت ازدواج میان یهودیان آلمانی و آریاییها شد. نظام حقوقی آمریکا هر کسی را که تنها یک درصد تبار سیاهپوست داشت – آنچه «قانون یک قطره» نامیده میشد – سیاهپوست طبقهبندی میکرد. نازیها، بهطرزی طعنهآمیز و با انعطاف بیشتر، هر کسی را که سه یا بیشتر پدربزرگ و مادربزرگ یهودی داشت، یهودی محسوب میکردند.
از همین رو، میلیونها قربانی بومیِ پروژههای استعماری در کشورهایی چون مکزیک، چین، هند، استرالیا، کنگو و ویتنام، ادعای انحصاری بودن رنج قربانی بودن را که از سوی صهیونیستها مطرح میشود، مردود میدانند. آنها نیز هولوکاستهایی را تجربه کردهاند، اما این هولوکاستها از سوی عاملان غربیشان کوچکشماری شده یا اساساً به رسمیت شناخته نشدهاند.
اسرائیل تجسم همان دولت قومی ملیگراست که فاشیستهای مسیحی و راست افراطی در کشورهای خود رؤیای ایجادش را دارند – دولتی که کثرتگرایی سیاسی و فرهنگی، و نیز هنجارهای حقوقی، دیپلماتیک و اخلاقی را رد میکند. اسرائیل از سوی راست افراطی تحسین میشود، زیرا از حقوق بشردوستانه رویگردان شده و از خشونت مرگبارِ کور برای «پاکسازی» استفاده میکند، برای «پاکسازی» جامعهٔ خود از کسانی که بهعنوان «آلایندههای انسانی» محکوم شدهاند. این تحریف از هولوکاست همان چیزی بود که پریمو لِوی۳ را ، که از ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۵ در آشویتس زندانی بود و کتاب «اگر این انسان است» را نوشت، عمیقاً نگران میکرد.
پریمو لوی منتقد سرسختِ دولت آپارتاید اسرائیل و نحوهٔ برخورد آن با فلسطینیان بود. او «شُوآ» (هولوکاست) را چنین توصیف میکرد: «منبعی پایانناپذیر از شر که بهصورت نفرت در بازماندگان تداوم مییابد و به هزار شکل، برخلاف ارادهٔ همگان، سر برمیآورد: بهصورت عطش انتقام، فروپاشی اخلاقی، انکار، فرسودگی و تسلیم.»
لوی با طرز فکری که جهان را صرفاً به خوب و بد تقسیم میکند و از ظرافت و پیچیدگی میگریزد، بیزار بود. او کسانی را محکوم میکرد که جریان پیچیدهٔ رویدادهای انسانی را به «درگیری» تقلیل میدهند و درگیریها را هم به تقابلهای دوقطبی – «ما» در برابر «آنها». او هشدار میداد که شبکهٔ روابط انسانی درون اردوگاههای کار اجباری ساده نبود و نمیتوان آن را به دو بلوکِ «قربانیان» و «عاملان» فروکاست. دشمنی که او میشناخت، هم در بیرون بود و هم در درون.
موردخای حایم رومکوفسکی۴، که به «شاه حایم» شهرت داشت، از سوی اشغالگران نازی بر گتوی لودز در لهستان حکومت میکرد. این گتو به اردوگاه کار اجباری بدل شد که هم رومکوفسکی و هم اربابان نازیاش از آن سود میبردند. رومکوفسکی مخالفان را به اردوگاههای مرگ تبعید میکرد، دختران و زنان را مورد تجاوز و آزار قرار میداد و اطاعت بیچونوچرا مطالبه میکرد. او تجسم همان شرّی بود که از سوی ستمگرانش اعمال میشد. برای لوی، او نمونهای بود از آنچه بسیاری از ما در شرایطی مشابه ممکن است به آن تبدیل شویم.
همهٔ ما در رومکوفسکی بازتاب یافتهایم. ابهام او، ابهام ماست؛ این، سرشت دوم ماست، ما که آمیزه از خاک و روح ایم. لوی در «غرقشدگان و نجاتیافتگان» مینویسد: تب او، تب ماست، تبِ تمدن غرب که با شیپورها و طبلها به جهنم فرو میرود و زینتهای حقیرش تصویری تحریفشده از نمادهای پرستیژ اجتماعی ما هستند.
همچون رومکوفسکی، ما نیز چنان مجذوب قدرت و پرستیژ میشویم که بودنِ بنیادین خودمان را فراموش میکنیم. لوی ادامه میدهد: «خواهناخواه با قدرت کنار میآییم و فراموش میکنیم که همگی در گتو هستیم، که گتو دیوارکشی شده است، که بیرون از گتو اربابان مرگ حکم میرانند، و در نزدیکی قطار در انتظار است.»
لوی دریافته بود که خط میان قربانی و قربانیکننده به باریکی تیغ است؛ همهٔ ما میتوانیم به جلادانی داوطلب بدل شویم. یهودی بودن یا بازماندهٔ هولوکاست بودن، ذاتاً هیچ فضیلت اخلاقیای به همراه ندارد، و به همین دلیل، لوی در اسرائیل شخصی نامطلوب تلقی میشد. صهیونیستها در هولوکاست و در دولت یهودی، نوعی حس هدفمندی و معنا مییابند، و همچنین نوعی برتری اخلاقیِ دلآزار.
پس از جنگ ۱۹۶۷ – زمانی که اسرائیل غزه، کرانهٔ باختری از جمله بیتالمقدس شرقی، بلندیهای جولانِ سوریه و شبهجزیرهٔ سینای مصر را تصرف کرد؛ اسرائیل، به گفتهٔ جامعهشناس آمریکایی نیتن گلیزر، «به دین یهودیان آمریکایی بدل شد.» هولوکاست به سرمایهٔ اخلاقی آنها تبدیل شد.
رنج یهودیان بهگونهای به تصویر کشیده میشود که ناگفتنی و انتقالناپذیر است، و در عین حال همواره باید اعلام و بازگو شود. به نوشتهٔ مورخ اروپایی، چارلز مایر، در کتاب «گذشتهٔ مهارنشدنی: تاریخ، هولوکاست و هویت ملی آلمان». این رنج بهشدت خصوصی است و نباید تحلیل رود، بلکه همزمان عمومی نیز هست تا جامعهٔ غیریهودی وقوع این جنایات را تأیید کند.
نوعی رنج بسیار خاص باید در مکانهای عمومی، موزههای هولوکاست، باغهای یادبود، محلهای تبعید، به رسمیت شناخته شود؛ نه صرفاً بهعنوان یادبودهای یهودی، بلکه بهمثابهٔ یادبودهای مدنی. امّا نقش یک موزه در کشوری مانند ایالات متحده، که از محل وقوع هولوکاست دور است، چیست؟ آیا قرار است کسانی را که رنج کشیدهاند بسیج کند یا غیر یهودیان را آموزش دهد؟ آیا باید بهعنوان هشداری عمل کند که «اینجا هم ممکن است رخ دهد»؟ یا بیانی است از اینکه نوعی ملاحظهٔ ویژه باید در نظر گرفته شود؟
در چه شرایطی یک اندوه خصوصی میتواند همزمان به اندوهی عمومی بدل شود؟ و اگر یک نسلکشی بهعنوان اندوهی عمومی به رسمیت شناخته شود، آیا نباید اعتبار سایر اندوههای خاص را نیز بپذیریم؟ یک مورخ آمریکایی لهستانیتبار استدلال میکند که با تهاجم آلمان در سال ۱۹۳۹، لهستانیها نخستین مردمی در اروپا بودند که هولوکاست را تجربه کردند، اما مورخان تاکنون این تراژدی را بهصورت انحصارگرایانه تفسیر کردهاند، یعنی بهعنوان تراژیکترین دوره در تاریخ دیاسپورای یهودی.
اگر آمریکاییهای لهستانی مدعی «هولوکاستِ فراموششدهٔ» خود شوند، چه نوع شناسایی و اعتباری باید داشته باشند؟ آیا ارمنیها و کامبوجیها نیز حق دارند موزههای هولوکاست با بودجهٔ عمومی داشته باشند؟ و آیا لازم است برای ادونتیستهای روز هفتم۵ و همجنسگرایان، بهخاطر آزار و اذیتی که از سوی رایش سوم متحمل شدند، یادبودهایی برپا شود؟
رنجِ یگانه امتیازِ یگانه میآفریند. هر جنایتی که اسرائیل به نام بقا و «حق موجودیت» خود مرتکب شود، در پرتو همین یگانگی توجیه میشود.
هیچ محدودیتی وجود ندارد. جهان به سیاه و سفید تقلیل یافته است، نبردی بیپایان علیه «نازیسم» که بسته به اینکه اسرائیل چه کسی را هدف قرار دهد، معنا میشود. به چالش کشیدن این عطش خونریزی، به معنای یهودستیز بودن و تسهیل نسلکشی دیگری علیه یهودیان قلمداد میشود.
این فرمول سادهانگارانه نهتنها در خدمت منافع اسرائیل است، بلکه منافع قدرتهای استعماریای را نیز تأمین میکند که خود مرتکب نسلکشیهایی شدهاند و میکوشند آنها را پنهان کنند.
قدسیسازی هولوکاست نازی نوعی معاملهٔ عجیب را رقم میزند: مسلح کردن و تأمین مالی دولت اسرائیل، جلوگیری از تصویب قطعنامهها و تحریمهای سازمان ملل که میتواند جنایات آن را محکوم کند، و شیطانسازی از فلسطینیها و حامیانشان، بهعنوان نشانهای از جبران گذشته و حمایت از یهودیان جلوه داده میشود. اسرائیل نیز در مقابل، غرب را از بیاعتناییاش نسبت به سرنوشت یهودیان در جریان هولوکاست، و آلمان را از ارتکاب آن، تبرئه میکند. آلمان از این اتحاد نامقدس استفاده میکند تا نازیسم را از بقیهٔ تاریخ خود جدا سازد، از جمله نسلکشیای که استعمارگران آلمانی علیه ناما و هررو در جنوب غربی آفریقا، یعنی نامیبیای امروز، مرتکب شدند.
همانگونه که مورخ اسرائیلی و پژوهشگر نسلکشی، راز سیگال۶، مینویسد، این «جادو» نژادپرستی علیه فلسطینیان را دقیقاً در همان لحظهای مشروعیت میبخشد که اسرائیل علیه آنها دست به نسلکشی میزند. از این رو، ایدهٔ یگانگی هولوکاست، بهجای به چالش کشیدن ملیگرایی طردگرایانه ( ملیگرایی که بقیه را طرد می کند) و استعمار شهرکنشینی که به هولوکاست انجامید، آنها را بازتولید میکند.
استاد سیگال، مدیر برنامهٔ مطالعات هولوکاست و نسلکشی در دانشگاه استاکتونِ نیوجرسی، در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۳ مقالهای دربارهٔ جنگ غزه با عنوان «یک نمونهٔ کلاسیک از نسلکشی» نوشت. این محکومیت از سوی یک پژوهشگر اسرائیلی هولوکاست، که اعضای خانوادهاش در هولوکاست جان باخته بودند، موضعی بود که در میان همتایانش تقریباً هیچ پشتیبانی نداشت.
سیگال در درخواست فوری دولت اسرائیل برای تخلیهٔ شمال غزه و در شیطانسازی هولناک از فلسطینیان توسط مقامات اسرائیلی، از جمله زمانی که وزیر دفاع گفت اسرائیل با «حیوانات انسانی» میجنگد، بوی نسلکشی را احساس کرد. او به من گفت: تمام ایدهٔ «پیشگیری» و «هرگز دوباره» این است که، همانطور که به دانشجویان خود آموزش میدهیم، نشانههای هشداردهندهای وجود دارد که به محض مشاهدهٔ آنها باید برای متوقف کردن روندی که میتواند به نسلکشی بینجامد، اقدام کنیم؛ حتی اگر هنوز بهطور کامل به نسلکشی تبدیل نشده باشد.
او ادامه داد: «ممکن است مطالعات هولوکاست بهعنوان یک حوزه اساساً مرده باشد، و این لزوماً چیز بدی نیست. اگر واقعاً مطالعات هولوکاست از همان آغاز با ایدئولوژی حافظهٔ جهانی هولوکاست درهمتنیده بوده باشد، شاید بهتر باشد دیگر چنین رشتهای نداشته باشیم، و شاید این امر راه را برای پژوهشهای مهمتر و جالبتری دربارهٔ هولوکاست، بهعنوان تاریخ، تاریخی واقعی، باز کند.»
سیگال بهای صداقتش را پرداخت. پیشنهاد رهبری «مرکز مطالعات هولوکاست و نسلکشی» در دانشگاه مینهسوتا، که هیچ محکومیتی علیه این نسلکشی صادر نکرده است، از او پس گرفته شد. هنگامی که او و من در پایتخت ایالت ترنتون علیه تصویب لایحهٔ «ائتلاف بینالمللی یادبود هولوکاست» (IHRA)، که انتقاد از دولت اسرائیل را معادل یهودستیزی میداند، شهادت دادیم، از سوی صهیونیستها هو شدیم و رئیس کمیته میکروفنهای ما را قطع کرد. ما آنجا میگفتیم که این لایحه آزادی بیان را محدود میکند، در حالی که همان لحظه از حق بیان محروم میشدیم.
نسلکشی، مرحلهٔ بعدی چیزی است که انسانشناس آرجون آپادورای آن را «نوعی اصلاح مالتوسیِ گسترده در مقیاس جهانی» مینامد، فرآیندی که برای آمادهسازی جهان برای برندگان جهانیسازی طراحی شده است، بیآنکه «سر و صدای مزاحم بازندگان» در آن حضور داشته باشد.
تأمین مالی و تسلیح اسرائیل از سوی ایالات متحده و متحدان اروپاییاش، در حالی که این کشور دست به نسلکشی میزند، عملاً نظم حقوقی بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم را فروپاشیده است. این نظم دیگر هیچ اعتباری ندارد. غرب دیگر نمیتواند دربارهٔ دموکراسی، حقوق بشر یا فضایل ادعایی تمدن غرب برای دیگران خطابه بخواند.
این فریب که ما بهعنوان یک ملت مروج دموکراسی، برابری و حقوق بشر هستیم، به پایان رسیده است. در عین حال که غزه نوعی سرگیجه، احساس آشوب و خلأ، ایجاد میکند، برای شمار بیشماری از انسانهای بیقدرت، به شرط اساسی آگاهی سیاسی و اخلاقی در قرن بیستویکم بدل میشود، همانگونه که جنگ جهانی اول برای نسلی در غرب چنین بود.
پانکاج میشرا مینویسد: «هیچیک از ما که از اسرائیل و فلسطین گزارش میدادیم، جایی که من هفت سال بهعنوان خبرنگار کار می کردم، این نسلکشی را پیشبینی نکردیم، اما در عین حال بهخوبی از گرایش نسلکشانهای که در قلب پروژهٔ صهیونیستی نهفته بود آگاه بودیم: تمایل بخشهای بزرگی از جامعهٔ اسرائیل برای نابودی و اخراج همهٔ فلسطینیان.»
این میل نسلکشانه از همان آغازِ صهیونیسم وجود داشته است. ویکتور کلمپرر، استاد زبانشناسی و فرزند یک خاخام در برلین که زیر حاکمیت نازیها زندگی میکرد، در دفتر خاطراتش نوشت: «برای من، صهیونیستهایی که میخواهند به دولت یهودی سال ۷۰ میلادی، ویرانی اورشلیم بهدست تیتوس، بازگردند، به همان اندازه زننده است که نازیها با تأکیدشان بر خلوص نژادی (خون) و ریشههای فرهنگیِ باستانیشان و با این عقبگردِ تا حدی آگاهانه و تا حدی ابلهانهٔ جهان. آنها از هر نظر همسنگ ناسیونالسوسیالیستها هستند.»
من زمانی که در اورشلیم مستقر بودم، خاخام افراطی مئیر کاهانا را پوشش خبری دادم؛ کسی که مدعی بود خشونت یک فضیلت یهودی است و انتقام یک فرمان الهی. در آن زمان، دولت اسرائیل او را از نامزد شدن برای مناصب سیاسی منع کرده بود. کاهانا در ۵ نوامبر ۱۹۹۰ در نیویورک ترور شد. حزب «کاخ»، حزب مئیر کاهانا، چهار سال بعد در اسرائیل، پس از حملهٔ باروخ گلدشتاین متولد بروکلین و عضو آن حزب وارد مسجد ابراهیمی در الخلیل شد و به روی نمازگزاران آتش گشود و ۲۹ فلسطینی را کشت (رویدادی که من برای نیویورک تایمز پوشش دادم)، غیرقانونی اعلام شد. گلدشتاین، در حالی که یونیفرم سروانی ارتش را بر تن داشت، توسط نمازگزاران مهار شد و به ضرب و شتم کشته شد. پس از آنکه این حزب از این کشتار حمایت کرد، از سوی ایالات متحده بهعنوان یک سازمان تروریستی اعلام شد.
اما «کاهانیسم» از میان نرفت؛ بلکه توسط افراطیون یهودی و شهرکنشینان پرورش یافت. تعصب نژادی کاهانا و فراخوانهای او برای خشونت گسترده علیه فلسطینیان، بهتدریج بخشهای بزرگتری از جامعهٔ اسرائیل را آلوده کرد.
من این تحمل نداشتن را در تجمعهای سیاسیِ بنیامین نتانیاهو دیدم، تجمعهایی که او در رقابت با اسحاق رابین، که در حال مذاکره برای دستیابی به یک توافق صلح با فلسطینیان بود، برگزار میکرد و از حمایت مالی گستردهٔ راستگرایان آمریکاییِ مرتبط با آیپک بهره میبرد. هواداران نتانیاهو شعارهایی الهامگرفته از کاهانا سر میدادند، مانند «مرگ بر عربها» و «مرگ بر رابین». آنها عروسکی از رابین را که با یونیفرم نازی پوشانده شده بود به آتش کشیدند. نتانیاهو در برابر یک مراسم تشییع جنازهٔ ساختگی برای رابین راهپیمایی کرد، و سرانجام رابین در ۴ نوامبر ۱۹۹۵ توسط یک افراطی یهودی ترور شد.
نتانیاهو، که نخستین بار در سال ۱۹۹۶ به نخستوزیری رسید، در سراسر دوران سیاسی خود این افراطیون یهودی را پرورش داده است؛ از جمله ایتامار بنگویر که تصویری از گلدشتاین را در اتاق نشیمن خود آویزان کرده بود، بتسلئیل اسموتریچ، آویگدور لیبرمن، گیدئون سعار، نفتالی بنت و دیگران.
پدر نتانیاهو، بنصهیون نتانیاهو، که دستیار بنیانگذار صهیونیسم تجدیدنظرطلب، ولادیمیر ژابوتینسکی بود، کسی که بنیتو موسولینی او را «یک فاشیست خوب» خوانده بود، از رهبران حزب «حروت» بهشمار میرفت؛ حزبی که خواستار تصرف تمام سرزمین فلسطین تاریخی بود. بسیاری از کسانی که این حزب را شکل دادند، در جنگ ۱۹۴۸ که به تاسیس دولت اسرائیل انجامید، دست به حملات تروریستی زدند.
آلبرت اینشتین، هانا آرنت، سیدنی هوک، و دیگر روشنفکران یهودی، در بیانیهای که در نیویورک تایمز منتشر شد، حزب حروت را چنین توصیف کردند: «حزبی که از حیث سازمان، شیوهها، فلسفهٔ سیاسی و پایگاه اجتماعی، بهطور قابلتوجهی به احزاب نازی و فاشیستی شبیه است.»
همواره نوعی گرایش شدید به فاشیسم یهودی در درون پروژهٔ صهیونیستی وجود داشته است، که بازتابی از گرایش فاشیستی در جامعهٔ آمریکا نیز هست. متأسفانه برای ما و برای فلسطینیان، این گرایشهای فاشیستی اکنون در حال اوجگیریاند.
تصمیم برای نابود کردن غزه، مدتها رؤیای صهیونیستهای راست افراطی، وارثان جنبش کاهانا، بوده است. هویت یهودی و ملیگرایی یهودی، نسخهٔ صهیونیستیِ ایدئولوژی «خون و خاک» نازیهاست. برتری یهودی بهعنوان امری مقدس از سوی خدا تقدیس میشود، همانگونه که کشتار فلسطینیان، که نتانیاهو آنها را با عمالیقِ۷ کتاب مقدس مقایسه کرده است، قومی که بهدست بنیاسرائیل قتلعام شدند، توجیه میشود. اروپاییها و اروپاییتباران آمریکایی در مستعمرات آمریکا نیز از همین روایتهای کتاب مقدس برای توجیه نسلکشی علیه بومیان آمریکا استفاده کردند.
دشمنان، که اغلب مسلماناناند و برای نابودی در نظر گرفته میشوند، بهعنوان موجوداتی مادونانسان که تجسم شر هستند تصویر میشوند. خشونت و تهدید به خشونت، تنها شکلهای ارتباطاند. برای کسانی که بیرون از دایرهٔ جادوییِ ملیگرایی یهودی قرار دارند، اینگونه القا میشود که رستگاری موعود زمانی تحقق خواهد یافت که فلسطینیان اخراج شوند.
افراطیون یهودی خواستار تخریب مسجد الاقصی، یکی از سه مکان مقدس اصلی برای مسلمانان، هستند؛ مکانی که گفته میشود بر ویرانههای معبد دوم یهودیان، که در سال ۷۰ میلادی بهدست ارتش روم ویران شد، بنا شده است. این افراطیون میخواهند آن را با معبد سوم یهودی جایگزین کنند؛ اقدامی که جهان اسلام را شعلهور خواهد کرد. کرانهٔ باختری، که متعصبان آن را «یهودیه و سامره» مینامند، همین حالا در حال الحاق به اسرائیل است. اسرائیل، که تحت قوانین مذهبیِ تحمیلشده از سوی احزاب فوقارتدوکس شاس و یهودیت متحد توراتی اداره میشود، بهزودی بازتابی از یک حکومت دینی استبدادی، مشابه آنچه در ایران وجود دارد، خواهد شد.
جیمز بالدوین با بصیرتی پیشنگرانه این بازگشت به بربریتِ ذاتی ما را دیده بود. و به دانشجویان اینجا میگویم که اگر بالدوین را نخواندهاید، آمریکا را درک نکردهاید. او هشدار داد: «این احتمال هولناک وجود دارد که جمعیتهای غربی، که در تلاشاند آنچه را از اسیران خود ربودهاند حفظ کنند و قادر نیستند به آینهٔ خود بنگرند، هرجومرجی در سراسر جهان به وجود آورند که اگر به نابودی حیات در این سیاره نینجامد، به جنگی نژادی خواهد انجامید که جهان هرگز مانند آن را ندیده است و نسلهای هنوز به دنیا نیامده، نام ما را برای همیشه نفرین خواهند کرد.»
توحشی که در ایران، لبنان و غزه میبینیم، همان توحشی است که در داخل نیز با آن روبهرو هستیم. کسانی که نسلکشی، کشتار جمعی و جنگ بیدلیل علیه ایران را پیش میبرند، همان کسانی هستند که نهادهای دموکراتیک ما را نیز از هم میپاشند.
ایرانیان، لبنانیها و فلسطینیان میدانند که این «هیولاها» را نمیتوان راضی کرد. نخبگان جهانی به هیچ چیز باور ندارند، هیچ احساسی ندارند و نمیتوان به آنها اعتماد کرد. آنها ویژگیهای اصلی روانپریشان را نشان میدهند: جذابیت سطحی، خودبزرگبینی، نیاز مداوم به تحریک، گرایش به دروغ، فریب و دستکاری، و ناتوانی در احساس پشیمانی یا عذاب وجدان. آنها فضیلتهایی چون همدلی، صداقت، شفقت و ایثار را نشانهٔ ضعف میدانند و بر اساس شعار «من، من» زندگی میکنند.
اریش فروم در «جامعهٔ سالم» مینویسد: «اینکه میلیونها نفر همین رذالتها را دارند، آنها را به فضیلت تبدیل نمیکند. اینکه خطاهای مشابهی را مشترکاند، آن خطاها را به حقیقت بدل نمیکند. و اینکه میلیونها نفر به اشکال مشابهی از آسیبهای روانی دچارند، آنها را عاقل نمیسازد.»
ما نزدیک به سه سال است که در غزه شاهد شر بودهایم؛ اکنون آن را در ایران و در لبنان نیز میبینیم. میبینیم که این شر از سوی رهبران سیاسی و رسانهها توجیه یا پنهان میشود. روزنامهٔ نیویورک تایمز، در اقدامی یادآور اورول، در یک یادداشت داخلی به خبرنگاران و سردبیران دستور داد که هنگام نوشتن دربارهٔ غزه از به کار بردن اصطلاحاتی مانند «اردوگاه پناهندگان»، «سرزمینهای اشغالی»، «پاکسازی قومی» و البته «نسلکشی» خودداری کنند.
کسانی که این شر را نام میبرند و محکوم میکنند، از جمله دانشجویان شجاعی که در دانشگاههایی مانند پرینستون و حتی در خارج از کشور چادرهای اعتراضی برپا کردند، بدنام میشوند، در فهرست سیاه قرار میگیرند و پاکسازی میشوند. آنها بازداشت و اخراج میشوند. سکوتی سنگین در حال حاکم شده بر ماست، سکوتی که مشخصهٔ همهٔ دولتهای اقتدارگراست.
ما میدانیم این مسیر به کجا ختم میشود. اگر وظیفهٔ خود را انجام ندهید، اگر سیاست جنگ علیه ایران را تشویق نکنید، اگر علیه جنایت نسلکشی سخن بگویید، ممکن است مجوز پخش شما لغو شود، چنانکه برندن کار، رئیس کمیسیون ارتباطات فدرال در دوران ترامپ، پیشنهاد داده است.
ما دشمنانی داریم. آنها در فلسطین نیستند. در لبنان نیستند. در ایران نیستند. آنها همینجا در میان ما هستند. آنها زندگی ما را شکل میدهند. آنها به آرمانهای ما خیانت میکنند و به کشور ما نیز. آنها جهانی از اربابان و بردگان را در سر میپرورانند، و غزه تنها آغاز است.
هیچ سازوکار درونی برای اصلاح وجود ندارد. یا میتوانیم مقاومت کنیم، یا تسلیم شویم. این تنها انتخابهایی است که برای ما باقی مانده است. سپاسگزارم.
۱. بومیان تاسمانی مردمان اصلی جزیرهٔ تاسمانی در استرالیا بودند که پس از استعمار بریتانیا در قرن ۱۹ بر اثر خشونت، بیماری، و کوچ اجباری جمعیتشان بسیار کاهش یافت.
۲. در اوایل قرن بیستم (۱۹۰۴–۱۹۰۸)، در دوران استعمار آلمان در «آفریقای جنوب غربی آلمان» (نام قدیم نامیبیا)، این دو قوم هدف یکی از نخستین نسلکشیهای قرن بیستم قرار گرفتند که به نسلکشی هررو و ناماکوا معروف است.
۳. Primo Levy
۴. Mordechai Chaim Rumkowski، رئیس شورای یهودیان در گتوی لودز در دوران اشغال نازیها، شخصیتی بسیار بحثبرانگیز که در ادارهٔ گتو با نازیها همکاری داشت.
۵. شاخهای از مسیحیت پروتستان که در دورهٔ آلمان نازی تحت آزار و سرکوب قرار گرفتند.
۶. Raz Seagull
۷. عمالیق: قومی باستانی در کتاب مقدس که دشمن بنیاسرائیل معرفی میشوند و در متون دینی گاه نماد «دشمن مطلق» به شمار میآیند.