Skip to content
آوریل 15, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • دین و حکومت – از همزیستی تاریخی تا سکولاریسم یا ایدهٔ جدایی حکومت از دین (گفتار اول)
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • ویژه اندیشهٔ نو

دین و حکومت – از همزیستی تاریخی تا سکولاریسم یا ایدهٔ جدایی حکومت از دین (گفتار اول)

Recently updated on آوریل 6th, 2026 at 04:01 ب.ظ

ف. کنجکاو

چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴

بحث دربارهٔ چگونگی رابطهٔ دین و حکومت یکی از قدیمی‌ترین و پیچیده‌ترین مباحث تاریخ سیاسی بشر است. در ‏بسیاری از دوره‌های تاریخی دین و قدرت سیاسی درهم تنیده بوده‌اند، اما همراه با شکل‌گیری دنیای مدرن، ایده‌ای به نام ‏جدایی دین از حکومت مطرح شد که بعدها به پیدایش مفاهیمی مانند سکولاریسم و لائیسیته انجامید. برای فهم این تحول ‏تاریخی ابتدا لازم است چند مفهوم پایه را تعریف کنیم و سپس مسیر تاریخی رابطهٔ دین و قدرت را بررسی کنیم.‏

سیاست چیست؟

سیاست در ساده‌ترین تعریف به مجموعه فعالیت‌هایی گفته می‌شود که به ادارهٔ جامعه، توزیع قدرت و ثروت، و ‏تصمیم‌گیری دربارهٔ امور اجتماعی مربوط است.‏
دانشمندان علوم سیاسی معمولاً سیاست را چنین تعریف می‌کنند:‏
سیاست فرایندی است که از طریق آن جامعه دربارهٔ قوانین، منابع، و جهت‌گیری‌های عمومی تصمیم می‌گیرد. ‏بنابراین سیاست با موضوع‌هایی مانند قانون‌گذاری، مدیریت منابع و ثروت عمومی، امنیت جامعه، روابط خارجی، و ‏نظم اجتماعی سروکار دارد.‏

حکومت چیست؟

حکومت تشکیلات برخاسته از یک طبقهٔ اجتما‌عی است که قدرت سیاسی سازما‌‌ن‌یافته‌ای را در یک جامعه اعمال می‌کند.‏
وظایف اصلی حکومت معمولاً شامل موارد زیر است:‏
‏•‏ وضع و اجرای قوانین
‏•‏ تأمین امنیت داخلی و خارجی
‏•‏ مدیریت منابع و ثروت عمومی
‏•‏ ایجاد نظم و ثبات اجتماعی

به بیان دیگر، حکومت ابزار اجرایی سیاست‌های مطلوب یک طبقهٔ خاص مسلط در جامعه است.‏

تاریخچهٔ دین و حکومت در جهان باستان

دین و حکومت در اغلب تمدن‌های باستانی عملاً ساختار واحدی داشتند. حاکمان مشروعیت خود را از ‏قدرت‌های الهی می‌گرفتند و گاه حتی موجوداتی مقدس تلقی می‌شدند.‏
در مصر باستان فرعون خدای زنده محسوب می‌شد. در بسیاری از تمدن‌های خاورمیانه نیز پادشاهان نمایندگان ‏خدایان دانسته می‌شدند. در چنین ساختارهایی مخالفت با حکومت اغلب به معنای مخالفت با دین تلقی می‌شد. بنابراین، ‏در این دوره اساساً ایدهٔ جدایی دین از حکومت وجود نداشت و نهادهای دینی نقش خاص خودشان را در ساختار حکومت ‏ایفا می‌کردند.‏

قرون وسطیٰ و شکل‌گیری دو قدرت

قرون وسطیٰ یا سده‌های میانه یا ‏Middle ages‏ در اصطلاح به دوره‌ای از تاریخ اروپا اطلاق می‌شود که معمولاً بین قرون پنجم تا ‏پانزدهم میلادی در نظر گرفته می‌شود.‏
در این دوره نهادهایی مثل کلیسای کاتولیک (‏Catholic Church)‏ نقش بسیار مهمی در سیاست، فرهنگ، و زندگی ‏اجتماعی مردم اروپا داشتند. این دوره با سقوط بخش غربی امپراتوری رُم شروع شد و با تصرف قسطنطنیه (استانبول امروزی در ترکیه) به دست ‏امپراتوری عثمانی به پایان رسید. پس از سقوط امپراتوری رم در اروپا، ساختار جدیدی در بدنهٔ فرمانروایی اجتماعی ‏شکل گرفت که در آن دو مرکز قدرت وجود داشت:‏
‏•‏ پادشاهان و امپراتوران
‏•‏ کلیسا و پاپ
این دو نهاد گاهی متحد و گاهی هم رقیب یکدیگر بودند. یکی از مهم‌ترین موارد درگیری‌ میان این دو نهاد در قرن یازدهم و ‏دوازدهم میلادی معروف شد به ‏Investiture Controversy‏ یا کشمکش سرمایه‌گذاری. موضوع این اختلاف این بود که ‏چه کسی حق دارد مقام‌های مذهبی را منصوب کند. در این کشمکش نخستین نشانه‌های جدایی نسبی میان قدرت دینی و ‏قدرت سیاسی دیده می‌شد.

انکیزیسیون – علمای دینی مسیحیت و شکنجه کردن انسان‌ها

انکیزیسیون (Inquisition) یا تفتیش عقاید یکی از تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ اروپا به شمار می‌رود که در آن ‏
نهادهای دینی برای حفظ اقتدار عقیدتی‌شان از ابزارهای قضایی و سرکوبگرانه استفاده می‌کردند. ‎این نظام قضایی ‏مذهبی عمدتاً ابداع کلیسای کاتولیک و هدف رسمی‌اش مقابله با «‎‏‌بدعت‌» یا نوآوری ‎و حفظ خلوص ایمان ‏مسیحی در بین مردم بود. ‎می‌توان گفت که ریشه‌های انکیزیسیون به قرون وسطیٰ بازمی‌گردد، زمانی که ‏کلیسا با رشد جریان‌های فکری و مذهبی متفاوت مواجه شد و آنها را تهدیدی برای وحدت دینی و اجتماعی ‏می‌دانست.

‏نخستین شکل رسمی این نظام در قرن سیزدهم میلادی (سال‌های ۱۲۰۰) و در زمان پاپ گرگوری نهم ایجاد شد. ‎او دادگاه‌هایی را تأسیس کرد برای اینکه افرادی ‏را که به بدعت‌گذاری در دین متهم می‌شدند محاکمه کنند. ‎بعدها شکل‌های متفاوتی از این نهاد پدید آمد. از جمله مشهورترین ‏آنها دورهٔ تفتیش عقاید اسپانیایی بود که در اواخر قرن پانزدهم (سال‌های ۱۴۰۰) در اسپانیا شکل گرفت و با مسلمانان، یهودیان، و مسیحیان متهم به ‏ارتداد با شدت و خشونت برخورد می‌کرد. ‎در این دوره شخصیت‌هایی مانند توماس د تورکوئمادا (Tomás de Torquemada)، نخستین بازرس اعظم در تفتیش عقاید اسپانیایی، به نماد سخت‌گیری‌های مذهبی تبدیل شدند. روش‌های ‏بازجویی و شکنجه‌های خشن از جنبه‌های شناخته‌شدهٔ این دستگاه دینی-‌سیاسی بود. ‎متهمان اغلب در زندان‌های طولانی‌مدت ‏نگه داشته می‌شدند و برای گرفتن اعتراف از آنها از ابزارهای گوناگون شکنجه استفاده می‌شد، از کشیدن اعضای بدن با ‏ابزارهای مکانیکی گرفته تا محروم کردن زندانی از آب و غذا. ‎اعتراف‌گیری در این دادگاه‌ها اهمیت زیادی داشت ‏و بسیاری از احکام بر اساس همین اعتراف‌ها صادر می‌شد.

در همین حال، کلیسا برای توجیه این رفتارها استدلالی الهیاتی ارائه ‏می‌کرد. ‎از دیدگاه رسمی، بدعت یا نوآوری دینی نوعی بیماری روحانی تلقی می‌شد که می‌توانست کل جامعهٔ مسیحی را آلوده کند. ‎بنابراین برای نهاد کلیسا سرکوب بدعت نه‌تنها مجاز، بلکه وظیفه‌ای برای حفظ ایمان عمومی دانسته می‌شد. برخی ‏متون آن دوره حتی مجازات سخت را نوعی «‎نجات روح» گناهکار معرفی می‌کردند.‏

با توجه به تصویر کلی از نظر ساختار قدرت مذهبی و حکومت در آن دوره‏ می‌توان گفت که انکیزیسیون نقطهٔ تلاقی میان دین و حکومت بود. ‎در بسیاری از مناطق اروپا کلیسا و دولت در ‏اتحادی سیاسی عمل می‌کردند: حکومت‌ها از اقتدار معنوی کلیسا برای تثبیت نظم اجتماعی استفاده می‌کردند و در ‏مقابل کلیسا نیز از قدرت اجرایی دولت برای اجرای احکام دینی بهره می‌برد.

‎به این ترتیب، اتهام بدعت فقط ‏مسئله‌ای الهیاتی نبود، بلکه می‌توانست به‌سرعت به جرم سیاسی تبدیل شود. ضمن اینکه رابطهٔ کلیسا با مردم در ‏این دوره پیچیده و دوگانه بود. ‎از یک سو کلیسا مرجع معنوی و اخلاقی جامعه محسوب می‌شد و بسیاری از مردم به ‏آن اعتماد داشتند. اما از سوی دیگر فضای ترس و نظارت و تجسس نیز وجود داشت. ‎افراد ممکن بود از طرف همسایگان یا حتی ‏اعضای خانواده‌شان به بدعت‌گذاری متهم شوند و همین امر نوعی فرهنگ مراقبت و جاسوسی و سوءظن در جامعه ایجاد می‌کرد‎.‎‏

‏با این حال، در تحلیل تاریخی دورهٔ انکیزیسیون می‌توان آن را نتیجهٔ پیوند قدرت دینی و سیاسی دانست. ‎زمانی که نهاد ‏مذهبی به ابزارهای حکومتی دسترسی پیدا می‌کند، مرز میان ایمان و کنترل اجتماعی کمرنگ می‌شود. ‎انکیزیسیون ‏نشان می‌دهد که چگونه ترس از اختلاف عقیده می‌تواند به نظامی سرکوبگر تبدیل شود که در آن حقیقت نه از طریق ‏گفت‌وگو، بلکه از طریق اجبار و مجازات تعیین می‌شود.‏

امروزه بسیاری از پژوهشگران این دوره را نمونه‌ای از خطر تمرکز قدرت در دست نهادهای ایدئولوژیک می‌دانند، ‏تجربه‌ای تاریخی که اهمیت آزادی اندیشه و جدایی نسبی نهاد دین از قدرت سیاسی را برجسته می‌کند‎.‎

اصلاح دینی و شکستن اقتدار کلیسا

در قرن شانزدهم میلادی (سال‌های ۱۵۰۰) تحول بزرگی در اروپا رخ داد. مارتین لوتر (‏Martin Luther‏، ‎‏۱۴۸۳–۱۵۴۶‏‎) ‎که کشیش، نظریه‌پرداز، و اصلاحگر مذهبی آلمانی بود،در سال ۱۵۱۷ جنبشی را آغاز کرد که در قرن شانزدهم به نام ‏اصلاحات پروتستان شناخته شد. او با انتقاد کردن از کلیسای کاتولیک جنبشی را پایه‌گذاری کرد که بعدها به بازسازی پروتستانی (‏Protestant ‎Reformation)‏ معروف شد. پیامدهای این تحول در کلیسا، به‌عنوان نهادی مذهبی، ‏بسیار گسترده بود.‏

جریان از این قرار بود که تا حدود اوایل قرن شانزدهم، در قسمت بزرگی از اروپای غربی فقط یک نهاد مذهبی رسمی ‏وجود داشت و این نهاد تقریباً تمام امور دینی از جمله تعیین آموزه‌های رسمی مسیحیت، انتصاب مقام‌های مذهبی، ‏برگزاری مراسم مذهبی، و حتی در برخی موارد محاکمهٔ افراد به اتهام نوآوری یا بدعت مذهبی را کنترل می‌کرد.‏

به همین دلیل، گفته می‌شود که کلیسا انحصار مذهبی داشت، یعنی عملاً هیچ نهاد دینی رقیبی وجود نداشت که بتواند تفسیر رسمی متفاوتی از مسیحیت ارائه دهد. مارتین لوتر با نقد برخی از عملکردهای کلیسا چند ایدهٔ مهم را ‏مطرح کردند، از جمله اینکه:‏
‏•‏ دیگر فقط یک نهاد مذهبی بر اروپا سلطه نداشته باشد،
‏•‏ کشورها و جوامع متفاوت می‌توانستند کلیساهای متفاوتی داشته باشند، و‏
‏•‏ تفسیر دین از انحصار نهاد واحد (کلیسای کاتولیک) خارج شود.‏

با شکسته شدن انحصار مذهبی کلیسا کنترل تقریباً کامل کلیسای کاتولیک بر زندگی دینی مردم اروپای غربی به پایان ‏رسید. بدین ترتیب، در اواخر قرون وسطی یا سده‌های میانه و آغاز شکستن این انحصار، هر فرد می‌توانست خودش مستقیماً کتاب مقدس را ‏بخواند و تفسیر کند بدون اینکه نیازی به واسطه‌ای مثل کشیش کاتولیک باشد. مدافعان اصلاحات پروتستانی معتقد بودند که نجات انسان فقط از طریق ایمان است، نه از طریق ‏واسطه‌گری کلیسا و اینکه برخی از سنّت‌ها و ساختارهای کلیسایی باید اصلاح شود. در نتیجهٔ همین جنبش بود که ‏شاخه‌های جدیدی از مسیحیت در اروپا شکل گرفت.

همین تحول است که در تاریخ اروپا با عنوان شکسته شدن انحصار مذهبی کلیسای کاتولیک توصیف می‌شود. این تحول از این لحاظ برای سیاستمداران مهم بود که وقتی نهاد مذهبی دیگر تنها مرجع مشروع دین نباشد، قدرت سیاسی آن نهاد نیز کاهش می‌یابد و دولت‌ها نیز می‌توانند مستقل‌تر عمل کنند. ضمن اینکه زمینه برای شکل‌گیری ایدهٔ جدایی دین از ‏حکومت نیز فراهم می‌شود.‏

و بدین گونه بود که با شکل‌گیری شاخه‌های مختلف مسیحیت جنگ‌های مذهبی گسترده‌ای در اروپا به راه افتاد و اوج گرفت. در جنگ‌های سی‌ساله (Thirty Years’ War) ‎همین درگیری‌ها در جریان بود. جنگ‌های سی‌ساله ‏‎(‎‏۱۶۴۸-۱۶۱۸‎) ‎مجموعه‌ای از نبردهای ویرانگر مذهبی و سیاسی بود که عمدتاً در قلمرو امپراتوری مقدس رُم ‏‎(‎آلمان امروزی‎) ‎و ‏اروپای مرکزی رخ داد. این جنگ‌ها، که از درگیری میان کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها آغاز شد، با دخالت قدرت‌هایی ‏نظیر فرانسه و سوئد و اسپانیا به کشمکشی برای توازن قدرت تبدیل شد و بخش بزرگی از اروپا را ویران کرد. پس از ‏این جنگ‌ها بود که بسیاری از اندیشمندان به این نتیجه رسیدند که دخالت مستقیم دین در سیاست می‌تواند منبع ‏درگیری‌های دائمی باشد.‏

عصر روشنگری و تولد نظریهٔ جدایی دین و دولت در اروپا

در قرن‌های هفدهم و هجدهم فیلسوفان عصر روشنگری (The Enlightenment) نظریه‌های جدیدی دربارهٔ دولت مطرح کردند. از مهم‌ترین ‏این چهره‌ها می‌توان به جان لاک (‏John Locke)‏ و ولتر (‏Voltaire)‏ اشاره کرد. این دو از مهم‌ترین اندیشمندانی‌اند که نقش بزرگی در شکل‌گیری اندیشه‌های مربوط به آزادی دینی، حقوق فردی، و محدود شدن قدرت نهادهای ‏مذهبی در سیاست داشتند. هر دو متفکر در دوره‌ای زندگی می‌کردند که اروپا هنوز گرفتار پیامدهای جنگ‌های مذهبی ‏بود و به‌دنبال راهی برای ایجاد صلح و ثبات سیاسی بود. ‏

جان لاک‎ (‎‏۱۶۳۲–۱۷۰۴‏‎) ‎فیلسوف انگلیسی و یکی از بنیان‌گذاران فلسفهٔ سیاسی مدرن بود. او تأثیر بسیار زیادی بر ‏شکل‌گیری نظریه‌های مربوط به حقوق بشر، حکومت محدود، و آزادی مذهب داشت.‏
مهم‌ترین ایده‌های او عبارت‌اند از:‏
‏۱. حقوق طبیعی انسان
جان لاک معتقد بود انسان‌ها به‌طور طبیعی دارای حقوقی‌اند که هیچ حکومتی نمی‌تواند آنها را بگیرد یا از بین ببرد. ‏مهم‌ترین این حقوق عبارت‌ بودند از:‏
‏•‏ حق زندگی
‏•‏ حق آزادی
‏•‏ حق مالکیت
از نظر او، حکومت فقط برای حفظ این حقوق تشکیل می‌شود.‏
‏۲. مشروعیت حکومت از رضایت مردم می‌آید
جان لاک متعقد بود که حکومت مشروعیتش را از رضایت مردم می‌گیرد، نه از حق الهی پادشاهان. اگر ‏حکومتی حقوق مردم را نقض کند، مردم حق دارند آن را تغییر دهند.‏
‏۳. آزادی مذهب
جان لاک در رسالهٔ معروفش به نام مدارا‎ (‏A Letter concerning Toleration) می‌گوید که دولت ‏نباید مردم را مجبور به پیروی از یک دین خاص کند، زیرا ایمان واقعی با اجبار به دست نمی‌آید. این ایدهٔ او یکی از ‏پایه‌های نظری جدایی دین و حکومت شد.‏

فرانسوا-ماری آروئه (François-Marie Arouet)‏ معروف به وُلتر (Voltaire) فیلسوف و نویسندهٔ فرانسوی (۱۶۹۴-۱۷۷۸) و یکی از چهره‌های برجستهٔ ‏عصر روشنگری بود. او به‌ویژه به‌خاطر دفاع از آزادی بیان و نقد قدرت مذهبی شهرت دارد.‏
مهم‌ترین ویژگی‌های اندیشهٔ او عبارت‌اند از:‏
‏۱. نقد تعصب مذهبی
او معتقد بود بسیاری از جنگ‌ها و خشونت‌های اروپا نتیجهٔ تعصب دینی بوده است. او از مدارا و تحمل عقاید مختلف ‏دفاع می‌کرد.‏
‏۲. دفاع از آزادی بیان
ولتر باور داشت که جامعهٔ سالم باید اجازه دهد افراد عقایدشان را آزادانه بیان کنند، حتی اگر این عقاید با دیدگاه‌های ‏رایج متفاوت باشد.‏
‏۳. جدایی نسبی دین از قدرت سیاسی
ولتر کاملاً‌ مخالف دین نبود، اما معتقد بود که نهادهای مذهبی نباید قدرت سیاسی مطلق داشته باشند، زیرا این ‏امر می‌تواند به سوءاستفاده از قدرت منجر شود.‏

اهمیت این دو متفکر

اندیشه‌های جان‌لاک و ولتر تأثیر زیادی بر تحولات سیاسی قرن هجدهم داشت. بسیاری از ایده‌هایی که امروز در ‏دولت‌های مدرن دیده می‌شود، مانند آزادی مذهب، حقوق شهروندی، محدود شدن قدرت حکومت، و جدایی نسبی ‏دین و حکومت یا سیاست تا حد زیادی تحت تأثیر آثار و نوشته‌های این اندیشمندان شکل گرفته‌ است. به همین دلیل آنها را از ‏چهره‌های کلیدی عصر روشنگری و از بنیان‌گذاران فکری دنیای سیاسی مدرن می‌دانند. حرف آنها این بود که ‏ایمان موضوعی شخصی است و دولت نباید مردم را مجبور به داشتن اعتقادی مشابه با اعتقاد دولتمردان کند. ‏همچنین، معتقد بودند که حکومت باید بر اساس رضایت شهروندان شکل بگیرد. بدین صورت بود که این ‏دیدگاه‌ها پایهٔ نظری سکولاریسم مدرن شدند.‏

حکومت سکولار چیست؟

سکولار واژه‌ای است که از ریشهٔ لاتین ‏saeculum (به معنای ‎‏‌نسل یا عصر‌‏‎) ‎گرفته شده‌ است و در زبان لاتین برای توصیف ‏چیزهایی به کار می‌رود که موقتی یا دنیوی‌اند (در مقابل چیزهایی که ابدی یا مقدس‌اند‌). ولی امروزه این واژه عموماً ‏به مفهوم «غیرمذهبی» یا «جدا از دین» به کار می‌رود. این کلمه در مفهوم امروزی‌اش به‌طور کلی به جدایی نهادهای ‏دینی از نهادهای سیاسی (حکومتی) اشاره دارد.‏
در حکومت سکولار، دولت برای شهروندان دین رسمی الزام‌آور تعیین نمی‌کند و قوانین بر اساس ملاحظات ‏مدنی و حقوقی نوشته می‌شود، نه بر اساس تفسیرهای مذهبی. ضمن اینکه دولت از نظر حقوقی از دین مستقل است، ‏اما حضور دین در جامعه و حتی در فضای عمومی محدود نمی‌شود. دین همچنان در فرهنگ عمومی و حتی در سیاست نقش ‏قابل مشاهده‌ای دارد و بنا بر همین اصل، شهروندان در انتخاب دین یا نداشتن دین آزادی دارند. در اینجا نکتهٔ مهم ‏این است که سکولاریسم لزوماً به معنای حذف دین از جامعه نیست، بلکه به معنای بی‌طرفی دولت در برابر ادیان ‏است.‏
اما لائیسیته الگویی سخت‌گیرانه‌تر از جدایی دین و دولت است. در این الگو دولت تلاش می‌کند دین را از حوزهٔ ‏عمومی و سیاسی تا حد زیادی کنار بگذارد. نمونهٔ شناخته‌شدهٔ این الگو را در فرانسهٔ امروزی می‌توان دید که در آن اصل لائیسیته بخش ‏مهمی از ساختار جمهوری محسوب می‌شود.‏
به‌طور خلاصه می‌توان گفت که سکولاریسم‎ ‎به معنای بی‌طرفی دولت در برابر دین است و لائیسیته‎ ‎به معنای محدود ‏کردن حضور دین در عرصهٔ دولت و سیاست است. ‏

تثبیت سکولاریسم در دولت‌های مدرن اروپا

در دو انقلاب مهم در قرن هجدهم این ایده‌ها به ساختارهای سیاسی تبدیل شدند، یکی در انقلاب کبیر فرانسه در ‏‏۱۷۸۹ و دیگری در انقلاب آمریکا در ۱۷۷۵. در آن دورهٔ تاریخی مفهوم شهروند جایگزین مفهوم مؤمن مذهبی ‏در سیاست شد و شکل‌گیری پایه‌های دولت مدرن سکولار شروع شد. کشور‌های دیگری نیز بعدها به این جرگه ‏پیوستند. مثلاً هند پس از استقلال از بریتانیا در ۱۹۴۷ نظام سیاسی کشور را سکولار تعریف کرد، به این مفهوم که دولت باید در برابر ‏همهٔ ادیان ‏‎(‎هندو، اسلام، سیک، مسیحیت، و غیره‎) ‎بی‌طرف باشد. در ترکیه پس از فروپاشی امپراتوری ‏عثمانی به رهبری مصطفی کمال آتاتورک در دههٔ ۱۹۲۰ نیز نظام سکولار برقرار شد و خلافت لغو شد. در مکزیک در قرن نوزدهم نیز اصلاحات گسترده‌ای برای محدود کردن قدرت کلیسا انجام شد، به‌ویژه در ‏دورهٔ بنیتو خوارس که جدایی دین از دولت را تقویت کرد. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، فرانسه راه لائیسیته را برگزید که به مفهوم ‏سکولاریسم به‌طور کلی در سیاست- و نه‌فقط حکومت/دولت- است. ‏

در اینجا سؤالی که می‌توان پرسید این است که آیا سکولاریسم واقعاً دین را از سیاست جدا کرد یا فقط شکل جدیدی از قدرت ایجاد کرد. ‏جواب این سؤال این است که سکولاریسم کامل تقریباً در هیچ کشوری وجود ندارد و در عمل، تقریباً همهٔ دولت‌ها ‏نوعی رابطه با دین دارند. برای مثال، در قانون اساسی کشور آمریکا ( از زمان بنیان‌گذاران کشور، مثل توماس جفرسون ) ‏اصل جدایی کلیسا و دولت وجود دارد. متمم اول قانون اساسی آمریکا اجازه نمی‌دهد دولت دین رسمی تعیین کند. با وجود این، ‏رئیس‌جمهور هنگام سوگند خوردن در مراسم تحلیف دست روی کتاب مقدس (انجیل) می‌گذارد. شعار رسمی کشور هم عبارت‎ ‎‏«ما به ‏خدا توکل داریم» است. یا اینکه در بریتانیا پادشاه رئیس رسمی کلیسای انگلستان است و اسقف‌ها در مجلس اعیان ‏حضور دارند. یا حتی در فرانسه، که از الگوی سخت‌گیرانهٔ لائیسیته در جدایی دین و دولت پیروی می‌کند، ‏نگهداری ساختمان‌های مذهبی در دست دولت است.‏

(ادامه در گفتارهای دوم و سوم)

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: مؤسسهٔ گزارش‌ جنگ و صلح: فضای مدنی و جریان آزاد اطلاعات از دیرباز جزو نخستین قربانیان جنگ‌ها بوده‌ است
Next: جهان در آستانهٔ «آشوب»: ‏وقتی فرو ریختن واقعیت‌ها را از چشمان داستایوفسکی نگاه کنیم
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved