سهند ایرانمهر
یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵
از نایروبی تا بلگراد، از داکا و هند تا فرانسه و بلژیک و ایتالیا، جوانها خیابان را به عرصهٔ اعتراض خودشان تبدیل کردهاند. ایران خودمان هم در این سالها با این وضع بیگانه نبوده است. هر مملکتی زخم خودش را دارد و منشأ اعتراضها یکی نیست. اما وجه مشترکشان این است که معترضان میپرسند: «با هفت دست آفتابه و لگن بوروکراسی و ابزار مدرن و دنیای سلاحهای پیشرفته و هوش مصنوعی و سودای سفر به مریخ، آن آیندهای که باید روی زمین بدیهیات زندگی من را فراهم کند و افقی که بتوانم ادامه دهم کجاست؟»
قصه فقط گرسنگی و بیپولی نیست. آدم فقیر هم اگر بداند از کجا آمده و به کجا میتواند برسد، هنوز چیزی برای چنگ زدن دارد. مصیبت آنجاست که دنیای امروز مثل یک آدم لافزن پُز کشفیات و دستاوردهایش را برای انسانها در بوق و کرنا میکند، اما جوان در جایجای جهان، بهویژه در نقاط کانونی اعتراض، خودش را عنصری حذفشده در محاسبات میبیند. اینجاست که فقر از وجنات نسل نو میزند بیرون و میشود مسئلهٔ حیثیت. دیگر مسئله پول نیست؛ و این سؤال مطرح میشود که «من در کجای جهان ایستادهام؟»
فساد هم درست همینجا از دزدی چند نفر فراتر میرود و میشود صورت یک دستگاه. مردمی که هر روز باید جواب پس بدهند میبینند آنها که بالای سرشان نشستهاند نه جواب میدهند و نه حساب پس میدهند. یک قانون، یک افزایش مالیاتی، یک ساختمان فروریخته، یک زدوخورد، یک رسوایی، یا یک تصمیم احمقانه کافی است تا تاول بترکد. ظاهر قضیه همان حادثه است، اما مردم برای همان حادثه به خیابان نیامدهاند. حادثه فقط پرده را کنار زده و چیزی را نشان داده که از پیش وجود داشته است. این تصور مشهور در اقطار عالم از جابلقا و جابلساست که یک عدهٔ معدود تصمیم میگیرند، یک عدهٔ معدود بهره میبرند، و یک طیف فراموششده تاوانش را میدهند.
فضای مجازی هم در این معرکه بیکار نیست. منِ ایرانی اینهمه خشم را از زوایای مختلف میبینم، چنانکه آنها مرا. در نتیجه، جوان بلژیکی میبیند جوان فرانسوی چه میکند؛ یکی تصویر میفرستد، دیگری خبر میدهد، سومی میفهمد که آنچه خیال میکرد بدبختی شخصی خودش است شاید درد مشترک خیلیهای دیگر هم باشد. با اینهمه، این فضای مجازی نیست که زخم کهنهٔ نسل زِد در جهان را تازه کرده است. ضمن اینکه همهٔ این جوانها یک حرف نمیزنند، اما مخلص کلام این است که این آدمها از شکاف میان جاهطلبیها وهزینههای بزرگ حکومت و وضع خراب زندگی روزمره به تنگ آمدهاند.
همهٔ این آدمیان جزو یک جنبش جهانی با یک فرمانده و یک مرامنامه نیستند و هر کدام قصهٔ خودش را دارد، اما در همهشان میشود یک سؤال را شنید که چه کسی حق دارد برای زندگی من تصمیم بگیرد و چرا نباید جواب تصمیمش را بدهد.
شور جوانی ضرورت این اعتراضها را در چشم معترضان دوچندان میکند. اما خیابان آمدن یک چیز است، و ساختن چیزی بهجای آنچه به آن اعتراض دارند چیزی دیگر. چون میشود دولتی را عقب راند، وزیری را کنار زد، و چند روزی دنیا را متوجه خود کرد، اما معلوم نیست گام بعدی چیست. چه کسی قرار است خواستها را پی بگیرد؟ چه نهادی قرار است قدرت را مهار کند؟ چه چیزی نمیگذارد فردا همان بساط، با اسم و صورتی تازه، دوباره علم شود؟
مشکل بزرگ در تحلیل این اعتراضهای جهانی هم دو چیز است: یکی آنجا که دولتها هر کدام شوخ دولت دیگر را پیش چشمش میآورند و منافع خودشان را به ناف معترضان میبندند، و چندی بعد که این آتش دامان خودشان را میگیرد، به لکنت میافتند؛ و دیگر اینکه یاد گرفتهاند که جوانها را نسلی بیحوصله بدانند، نسلی که میخواهد همهچیز را یکشبه به دست بیاورد، مهاجر است، هرجومرجطلب، تحریکشده است.
دربارهٔ ریشهٔ این اعتراضها- که حالا دیگر اپیدمی شده است- پژوهشهای مفصلی شده، اما چکیدهٔ نتایجش- که اینجا مجال ارجاع بدانها نیست- این است که خلقالله به این باور رسیدهاند که اصلاً دیده نمیشوند، آنها فقط نان نمیخواهند؛ آنها میخواهند در ساختن زندگی خودشان هم دستی داشته باشند، میخواهند لابهلای فلاش دوربینها که روی صاحبقرانها و بیرقها و اختراعها و سلبریتیها و زمین و زمان است کادری هم برای آنها بسته شود. نمیخواهند آیندهشان چیزی باشد که دیگران برایشان مینویسند و آنها فقط شاهد پیامدش باشند.
این چیزی است که درک نمیشود؛ حالا در ساختاری بهعلت حلقهٔ بستهٔ اِلیتهایی [قشر ممتازی] که ثروت و فناوری و قدرت آنها مجالی برای دیدن به مابقی نمیدهد، و در ساختاری دیگر بهخاطر الزامات تمامیتخواهی یا سنّت سخت محافظهکاری که مانع دیدن هر مطالبهای است.
برگرفته از کانال تلگرام نویسنده