ف. کنجکاو
پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵
مقدمه
جامعه را فقط از چیزهایی که به آنها اعتراض میشود نمیتوان شناخت؛ گاهی باید به چیزهایی نگاه کرد که دیگر کسی از شنیدن و دیدنشان تعجب نمیکند.
اعدام برای جامعه ممکن است در زمانی رخدادی تکاندهنده و استثنایی باشد، اما وقتی بارها تکرار میشود، ممکن است بهتدریج جایگاهش در چشم جامعه تغییر کند: از واقعه به خبر، از خبر به عدد، و سرانجام به بخشی از پسزمینهٔ زندگی روزمره. اما این تغییر فقط نتیجهٔ «عادت کردن مردم» نیست. پشت هر عادی شدن مجموعهای از سازوکارها وجود دارد: قانون، نهادهای دولتی، بوروکراسی، زبان رسمی، رسانهها، تکرار خبر، شیوهٔ نمایش دادن قربانی، و حتی نحوهٔ ارائه آمار.
چیزی که روزی «خشونت» نامیده میشود ممکن است روز دیگر «اجرای حکم»، «برقراری نظم»، «مبارزه با تهدید»، یا «اقدام امنیتی» نام بگیرد.
بنابراین، پرسش اصلی فقط این نیست که چرا مردم به خشونت عادت میکنند. پرسش مهمتر این است: چه کسانی و با چه سازوکارهایی کاری میکنند که چیزی که نباید عادی باشد به بخشی از نظم عادی زندگی تبدیل شود؟
عادیشدن چگونه آغاز میشود؟
عادی شدن معمولاً با یک واقعهٔ بزرگ و ناگهانی رخ نمیدهد، با تکرار آغاز میشود. یک تخلف ابتدا ممکن است استثنا تلقی شود. اما اگر تکرار شود، به الگو تبدیل میشود. اگر الگو ادامه پیدا کند، سازمانها راههایی برای سازگار شدن با آن پیدا میکنند. و اگر این سازگاری ادامه یابد، چیزی که در ابتدا «انحراف» بود ممکن است به بخشی از روال عادی زندگی تبدیل شود.
دایان وان (Diane Vaughan)، جامعهشناس آمریکایی، در مطالعهٔ معروفش دربارهٔ فاجعهٔ شاتل چلنجر از مفهوم «عادی شدن انحراف» استفاده کرد، یعنی وضعی که در آن انحراف از استانداردها بهتدریج تکرار و پذیرفته میشود تا جایی که دیگر بهصورت انحراف دیده نمیشود.
البته نمیتوان اعدام یا خشونت دولتی را با خطای فنی در صنایع هوا-فضا مقایسه کرد. اهمیت مفهوم این پدیده در سازوکار عمومی آن است: تکرار میتواند مرز میان استثنا و روال را جابهجا کند. اعدامهای حکومتی نمونهٔ روشنی برای دیدن و شناختن این موضوع است.
طبق گزارش عفو بینالملل، دستکم ۸۵۳ نفر در سال ۲۰۲۳ در ایران اعدام شدند. این رقم در سال ۲۰۲۴ به ۹۷۲ نفر رسید. در سال ۲۰۲۵ نیز دستکم ۲,۱۵۹ مورد اعدام ثبت شد، که بیشترین رقم ثبتشده در ایران از سال ۱۹۸۱/۱۳۶۰ تا کنون بود.[1]
این اعداد و آمار فقط تعداد قربانیان را نشان نمیدهند. آنها ظرفیت «نظام» برای تکرار عمل را نیز بیان میکنند. هزاران اعدام فقط موضوعی آماری نیست. برای اجرای این اعدامها مجموعهای از قوانین، دادگاهها، پروندهها، زندانها، مأموران، دستورها، فرایندهای اداری، و در نهایت سازوکارهای اطلاعرسانی و رسانهیی لازم است. بنابراین وقتی از صدها یا هزاران اعدام سخن میگوییم، فقط دربارهٔ «تعداد مرگها» صحبت نمیکنیم؛ دربارهٔ ظرفیت ساختار سیاسی حاکم برای تبدیل کردن خشونت به رویهای قابل تکرار نیز صحبت میکنیم.
اما چه کسی «روال» را میسازد؟
اینجا نقطهای است که نقش دولت از نقش جامعه جدا میشود.
اگر فردی در خیابان انسانی را بکُشد، جامعه معمولاً آن را عملی خشونتآمیز و مجرمانه میشناسد. اما وقتی همان مرگ در چارچوب نظام حقوقی، قضایی، و اداری رخ دهد، زبان توصیف و جایگاه اجتماعی این اقدام تغییر میکند. دیگر لزوماً از «کشتن» سخن گفته نمیشود؛ از «اجرای حکم» سخن گفته میشود. این تفاوت فقط بازی با کلمات نیست. زبان میتواند رابطهٔ ما با واقعیت را تنظیم کند. حکومت با قانون و نهاد و بوروکراسی میتواند این یا آن عمل را از «رخداد استثنایی» به بخشی از «نظم رسمی» تبدیل کند. این بهخودیخود به معنای برحق اخلاقی آن نیست؛ قانونی بودن و اخلاقی بودن دو مفهوم یکسان نیستند.
اما وقتی عملی در قانون ثبت میشود، برای آن دستورالعمل وجود دارد، و هر روز یا هر هفته در دستگاههای گوناگون تکرار میشود، دیگر با همان پدیدهٔ اجتماعی مواجه نیستیم که پیش از نهادی شدن آن وجود داشت. در اینجا باید گفت خشونت به رویه تبدیل شده است و اینجا نقش افراد حاضر در ساختار حکومت نیز مهم میشود. بوروکراسی میتواند مسئولیت را میان افراد توزیع کند: یکی حکم میدهد، دیگری آن را ثبت میکند، دیگری اجرا میکند، و دیگری خبرش را منتشر میکند.
رسانه چگونه امر غیرعادی را عادی میکند؟
دولت فقط با قانون و بوروکراسی عادیسازی نمیکند. روایت نیز بخشی از قدرت است. هر اتفاقی که در جامعه میافتد پیش از آنکه به «خبر» تبدیل شود باید انتخاب، نامگذاری، و قاببندی شود. چه چیزی در تیتر قرار بگیرد؟ نام قربانی گفته شود یا فقط اتهامش؟ زمینهٔ پرونده توضیح داده شود یا فقط حکم اعلام شود؟ از «اعدام یک انسان» سخن گفته شود یا از «اجرای حکم یک مجرم»؟ و مهمتر از همه: آیا مخاطب فرصت پیدا میکند دربارهٔ خودِ ساختار و زمینهٔ واقعه سؤال کند یا فقط با روایتی آماده روبهرو میشود؟
پژوهشهای علوم سیاسی دربارهٔ رسانههای زیر نظارت دولتها و حکومتها نشان داده است که «قاببندی» (framing) و نحوهٔ آرایش و ارائهٔ خبر میتواند بر نگرش مخاطبان اثر بگذارد. حتی زمانی که موضوع همان موضوع قبلی است، تغییر نحوهٔ ارائه آن میتواند برداشت مخاطب را تغییر دهد.[2] در این معنا، رسانه فقط انتقالدهندهٔ واقعیت نیست؛ در بسیاری از شرایط، رسانه در ساختن معنای اجتماعی واقعیت نیز مشارکت دارد. برای همین است که یک رسانه میتواند اتفاق یا واقعهای را «جنایت» بنامد، دیگری «اقدام امنیتی»، و دیگری «اجرای قانون».
آنچه رخ میدهد یکی است، اما جهان اخلاقیای که مخاطب در آن رخداد را میبیند متفاوت است.
زبان چگونه فاصلهٔ میان خشونت و قضاوت اخلاقی را بیشتر میکند؟
آلبرت بندورا در نظریهٔ «گسست اخلاقی» توضیح میدهد که انسانها چگونه میتوانند از طریق توجیه اخلاقی، زبان پالوده، انتقال مسئولیت، کوچکنمایی پیامدها، و مقصر جلوه دادن قربانی فاصلهای میان عمل و قضاوت اخلاقی دربارهٔ آن به وجود آورند.
این سازوکار فقط در رفتار افراد دیده نمیشود، بلکه در زبان سازمانها و نهادها نیز ممکن است دیده شود. کشتن میشود اجرای حکم. سرکوب میشود برقراری نظم. بازداشت گسترده میشود برخورد با عناصر مسئلهدار. اعتراف اجباری میشود اعتراف متهم. و قربانی نیز ممکن است از انسانی با نام و زندگی مشخص به متهم، محکوم، عنصر، عامل، یا صرفاً یک شماره تبدیل شود. این تغییر واژگان واقعیت را تغییر نمیدهد، اما میتواند هزینهٔ اخلاقی مواجهه با واقعیت را کاهش دهد.
استنلی کوهن در پژوهشهایش دربارهٔ «فرهنگ انکار» نشان داد که انکار لزوماً به معنای گفتن «این اتفاق اصلاً نیفتاده» نیست. گاهی واقعیت پذیرفته میشود، اما معنای آن تغییر داده میشود: اتفاق افتاده، اما آنطور که شما میگویید نبوده؛ قربانی وجود داشته، اما مستحق آن بوده؛ خشونت رخ داده، اما ضروری یا اجتنابناپذیر بوده است.[3]
در این مرحله حکومت دیگر فقط دربارهٔ واقعه اطلاعرسانی نمیکند، بلکه دربارهٔ معنای واقعه نیز چارچوب تعیین میکند.
وقتی رسانه قربانی را از انسان به مسئله تبدیل میکند
یکی از مهمترین مراحل عادیسازی حذف انسان از روایت است. اگر دربارهٔ فردی با نام، خانواده، کودکی، شغل، دوستان، و علاقهمندیها یا ترسهایش صحبت کنیم، مرگ او برای مخاطب واقعیت و جلوهای انسانی خواهد داشت. اما اگر همان فرد فقط «محکوم به اعدام» معرفی شود، داستان تغییر میکند. در اینجا آمار نیز میتواند دو چهره داشته باشد.
آمار برای دیدن مقیاس ضروری است. وقتی میدانیم در سال ۲۰۲۵ دستکم ۲,۱۵۹ نفر در ایران اعدام شدهاند، دیگر نمیتوان مسئله را صرفاً مجموعهای از پروندههای منفرد تصور کرد.[4] اما اگر همهٔ این افراد فقط به یک عدد تبدیل شوند، خطر دیگری ایجاد میشود: انسان و انسان بودن در دل آمارها ناپدید میشود.
بنابراین، برای فهمیدن خشونت باید هم عدد داشته باشیم و هم روایت. آمار برای دیدن مقیاس است؛ روایت برای دیدن انسان.
آیا عادی شدن به معنای پذیرفتن است؟
نه لزوماً. این تمایز بسیار مهم است. ممکن است فردی با اعدام مخالف باشد، اما دیگر با شنیدن خبر اعدام همان شوک نخستین را تجربه نکند. ممکن است مردم از یک سیاست ناراضی باشند، اما بهدلیل تکرارش آن سیاست را بخشی از واقعیت ثابت زندگیشان بدانند.
مسئلهٔ عادی شدن بیشتر از آنکه دربارهٔ «موافقت» باشد، دربارهٔ انتظار است. در ابتدا میگوییم: این نباید اتفاق بیفتد. بعد ممکن است بگوییم: این اتفاق افتاده است. و در مرحلهٔ بعد: طبیعی است که این اتفاق اینجا رخ بدهد.
این تغییر کوچک به نظر میرسد، اما از نظر اجتماعی بسیار مهم است، زیرا واقعیت موجود میتواند بهتدریج عادی و جایگزین تصور ما از آنچه باید باشد شود.
حکومت و رسانه چگونه واقعیت را به «پسزمینه» تبدیل میکنند؟
عادیسازی معمولاً عملیاتی واحد و مرکزی نیست. لازم نیست تصور کنیم گروهی از مقامها نشستهاند و تصمیم گرفتهاند «از امروز مردم را به خشونت عادت دهیم». فرایند عادیسازی میتواند بسیار پیچیدهتر باشد. قانون یک چیز را رسمی میکند. بوروکراسی آن را تکرارپذیر میکند. زبان رسمی آن را قابل قبولتر بیان میکند. رسانه آن را در چارچوبی مشخص روایت میکند. تکرار شدت واکنش را کاهش میدهد. و در نهایت، جامعه با واقعیتی مواجه میشود که دیگر برایش کاملاً ناشناخته نیست.
این همان جایی است که نقش حکومت در عادیسازی بسیار جدّی میشود. حکومت نهفقط یکی از بازیگران جامعه، بلکه یکی از مهمترین تولیدکنندگان «واقعیت رسمی» است.
استنلی کوهن از سازوکارهای انکار و بازتعریف دولتی سخن میگوید. پژوهشهای جدیدتر نیز نشان داده است که نهادهای دولتی در مواجهه با خشونتهایی که در ساختار خودشان رخ داده است حتی میتوانند همزمان بخشی از مسئولیت را بپذیرند و در عین حال آن را کوچکنمایی یا بازتعریف کنند تا مشروعیت نهادیشان را حفظ کنند.[5]
در چنین وضعی، عادیسازی فقط در ذهن مردم رخ نمیدهد. بخشی از عادیسازی در خودِ ساختار واقعیت اجتماعی تولید میشود.
وقتی انحراف دیگر «انحراف» دیده نمیشود
این منطق فقط دربارهٔ اعدام صادق نیست. همین فرایند ممکن است در مورد فساد، دروغ سازمانیافته، شکنجه، سرکوب، تبعیض، سوءاستفاده از قدرت، یا حتی نقض مکرر قوانین رخ دهد. در ابتدا گفته میشود: این یک مورد است. بعد: چند مورد است. سپس: همیشه همین بوده.
و درست در همین نقطه است که مسئله از بین نمیرود، بلکه معیار قضاوت دربارهٔ مسئله تغییر میکند. جامعه دیگر نمیپرسد چرا این اتفاق نباید رخ دهد؛ میپرسد چگونه باید با آن زندگی کرد. این شاید خطرناکترین مرحلهٔ عادی شدن باشد، زیرا نظامهای سیاسی فقط با زور پایدار نمیمانند. حکومتها تا حدّی با تواناییشان برای تبدیل کردن وضع موجود به چیزی «طبیعی»، «قابل فهم»، و «قابل پیشبینی» نیز پایدار میشوند و میمانند.
نتیجهگیری
عادی شدنِ خشونت را نمیتوان فقط با عبارت «مردم عادت کردهاند» توضیح داد. عادت اجتماعی ممکن است بخشی از ماجرا باشد، اما پشتِ آن شبکهای از سازوکارهای سیاسی، حقوقی، اداری، و رسانهیی قرار دارد.
دولت میتواند این یا آن رفتار و کُنش را قانونی کند؛ بوروکراسی میتواند آن را به رویه تبدیل کند؛ زبان رسمی میتواند آن را از واژههای خشن فاصله دهد؛ رسانه میتواند آن را در چارچوبی خاص روایت کند؛ و تکرار میتواند حساسیت اجتماعی به آن را کاهش دهد.
در این میان، رسانه اهمیت ویژهای دارد، زیرا میان واقعه و برداشت جامعه از واقعه قرار گرفته است. رسانه میتواند قربانی را به انسان نزدیک کند یا او را به عدد، متهم، یا «پرونده» تقلیل دهد. میتواند زمینهٔ خشونت را توضیح دهد یا آن را از زمینهاش جدا کند. میتواند پرسش کند یا صرفاً روایت رسمی را بازتولید کند. به همین دلیل، مسئله فقط این نیست که چند نفر اعدام شدهاند. باید پرسید: چگونه این تعداد اعدام به امکانی اداری و حکومتی تبدیل شده است؟ چگونه واژهٔ کشتن جایش را به اجرای حکم میدهد؟
چگونه قربانی به محکوم و سپس به عدد تبدیل میشود؟ چگونه رسانه بهجای آنکه دربارهٔ ساختار تولید خشونت سؤال کند، فقط خبر اجرای آن را منتقل میکند؟ و چگونه چیزی که زمانی نیازمند توضیح بود به چیزی تبدیل میشود که دیگر کسی برای وجودش توضیح نمیخواهد؟ شاید عمیقترین معنای عادی شدن همین باشد: وقتی جامعه دیگر فقط به خشونت واکنش نشان نمیدهد، بلکه وجود آن را بخشی از واقعیت بدیهی زندگی میداند.
برای مقابله با چنین فرایندی شاید نخستین گام این باشد که دوباره آنچه را عادی شده است غیرعادی ببینیم؛ دوباره به عددها و آمارها نام انسانها را اضافه کنیم، زبان رسمی را به پرسش بکشیم، روایتهای حذفشده را بازخوانی کنیم، و از خودمان بپرسیم چه کسی و با چه قدرتی تعیین کرده است که این وضع طبیعی است. گاهی مهمترین نشانهٔ قدرت حکومت این نیست که میتواند اعمال خشونت کند، بلکه این است که میتواند خشونت اعمالشده را چنان با قانون، زبان، بوروکراسی، و رسانه بیاراید و نمایش دهد که به بخشی از پسزمینهٔ زندگی روزمره تبدیل شود.
[1] https://www.amnesty.org/en/wp-content/uploads/2024/04/MDE1378692024ENGLISH-1.pdf
[2] https://www.cambridge.org/core/journals/political-science-research-and-methods/article/abs/how-governmentcontrolled-media-shifts-policy-attitudes-through-framing/D6AC316C1C6673E3F5DB6BC7CFC05326
[3] https://journals.sagepub.com/doi/10.1177/000486589302600201
[4] https://www.amnesty.org/en/wp-content/uploads/2026/05/ACT5007782026ENGLISH.pdf
[5] https://journals.sagepub.com/doi/10.1177/26338076241252184