Skip to content
اکتبر 6, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  •  از اسکندر مقدونی تا هوشواره: چرا انسان همواره تاریخش را بازنویسی می‌کند؟
  • دانش و فناوری
  • ویژه اندیشهٔ نو

 از اسکندر مقدونی تا هوشواره: چرا انسان همواره تاریخش را بازنویسی می‌کند؟

عصر برنز و فاجعه. تصویرساز: مارینا لبدوا.

نوشتهٔ مارینا لبدوا، در پراودا

ترجمهٔ ف. کنجکاو

سه‌شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اشتهای ماندگار انسان برای اسطوره

میل انسان به بازسازی و دگرگون کردن تاریخ به قدمت خودِ تمدن است و هزاران سال پیش از ظهور اینترنت وجود داشته است. از سالنامه‌های کاتبان باستان گرفته تا گفته‌های فرمانروایان و تحلیل‌های مورخان، گذشته همواره ساختاری انعطاف‌پذیر و قابل بازتعریف بوده است. اما اکنون پژوهشگران هشدار می‌دهند که همگرایی هوشواره (هوش مصنوعی) و شبکه‌های اجتماعی در حال ورود به دوره‌ای تازه از تحریف تاریخی است که در آن نظریه‌های شبه‌تاریخی، که مدت‌هاست اعتبارشان را از دست داده‌اند، ممکن است به «واقعیت‌هایی» تبدیل شوند که پذیرش گسترده‌ای می‌یابند.

 هوشواره و تقویت شبه‌تاریخ

در پژوهشی که در سپتامبر ۲۰۲۶ در نشریهٔ Australian Archaeology (باستان‌شناسی استرالیا) منتشر شد و پژوهشگرانی از دانشگاه ملبورن، دانشگاه استرالیای غربی، و دانشگاه ملی استرالیا در آن مشارکت داشتند، بر همین نگرانی فزاینده تأکید شده است. هدف این پژوهش بررسی توانایی هوشواره مولد در تشخیص داده‌های واقعی باستان‌شناختی از روایت‌های شبه‌تاریخی بود. یکی از نمونه‌هایی که در این پژوهش مورد بررسی قرار گرفت، نقاشی‌های روی صخره‌ی مشهور «گویون گویون» در منطقه کیمبرلی استرالیا بود.

این تصاویر اسرارآمیز نخستین ‌بار پس از سفر اکتشافی جوزف بردشاو در سال ۱۸۹۱ مورد توجه اروپاییان قرار گرفتند. کشف آنها بعدها به شکل‌گیری نظریه‌ای انجامید که مدعی بود این پیکره‌های پیچیده انسانی نه حاصل کار نیاکان استرالیایی‌های بومی امروزی، بلکه محصول فرهنگی پیشرفته‌تر بوده‌اند که پیش از آنان در این قاره وجود داشته است. این روایت تجدیدنظرطلبانه در دهه ۱۹۹۰ عمدتاً به دلیل فعالیت‌های گراهام والش، پژوهشگر آماتور، با استقبال قابل توجهی روبه‌رو شد. بعدها توضیحاتی عجیب‌تر نیز مطرح شد؛ از جمله نظریه‌هایی درباره دخالت موجودات فرازمینی یا تمدن‌های گمشده و بسیار پیشرفته.

باستان‌شناسان معاصر این نظریه‌ها را تقریباً به‌طور کامل بی‌اساس می‌دانند. شواهد مربوط به فرهنگ مادی، شباهت‌های سبکی، و همچنین دانش عمیق خودِ جوامع بومی ارتباط هنر گویون گویون با تاریخ مردمان بومی استرالیا را به‌روشنی تأیید می‌کند. با این حال، نویسندگان پژوهش جدید نگرانی متفاوتی دارند: حجم عظیم مطالب شبه‌تاریخی که در اینترنت انباشته شده است ممکن است توسط سامانه‌های هوشواره که بر اساس این داده‌ها آموزش می‌بینند درونی و بازتولید شود و به این باورهای نادرست قدیمی ظاهری از اعتبار علمی ببخشد.

در اینجا میتوان گفت که چرخه‌ای خودتقویت‌کننده شکل می‌گیرد: انسان یک افسانه می‌سازد اینترنت آن را حفظ می‌کند و اکنون ماشین‌ها ممکن است همان افسانه را دوباره به انسان عرضه کنند؛ این بار در قالب دانشی ظاهراً عینی و بی‌طرف.

 بازنویسی تاریخ: ابزاری به قدمت خودِ تاریخ

دستکاری تاریخ پدیده‌ای تازه نیست. در قرن شانزدهم اولائوس مگنوس، اسقف اعظم سوئد، در اثر بزرگش «Historia de omnibus Gothorum Sueonumque regibus» تاریخ همهٔ پادشاهان گوت‌ها و سوئدی‌ها، عملاً گذشته‌ای باشکوه برای سوئد خلق کرد.

از آنجا که سوئد از تبارنامه‌ای به اندازه کافی کهن برخوردار نبود او چنین تبارنامه‌ای را ساخت. مگنوس، ماگوگ، نوه نوح پیامبر در روایت کتاب مقدس را نخستین پادشاه گوت‌ها معرفی کرد و پس از او سلسله‌ای طولانی از پادشاهان افسانه‌ای قرار داد. این سلسله ساختگی باعث شد حتی برای پادشاهان واقعی سوئد مانند اریک چهاردهم و شارل نهم، شماره‌های سلطنتی‌ای تعیین شود که بر اساس آن گویی پیشینیان آنان در این گاه‌شماری ساختگی وجود داشته‌اند؛ در حالی که اساساً چنین پادشاهانی وجود خارجی نداشتند.

شگفت‌انگیز آنکه این نظام شماره‌گذاری ساختگی از خالق خودش نیز بیشتر عمر کرد و نظام پادشاهی سوئد همچنان تا امروز از آن استفاده می‌کند.

شخصیت‌های بزرگ تاریخ نیز بارها آگاهانه روایت تاریخی خاصی از خودشان ساخته‌اند. اسکندر مقدونی ایدهٔ تبار الهی‌اش را تقویت کرد و خودش را به زئوس-آمون پیوند داد. آگوستوس، امپراتور روم، با مهارت پیروزی‌اش در جنگ داخلی را نه تلاش برای تصاحب قدرت، بلکه بازگرداندن نظم و آغاز یک «عصر طلایی» تصویر کرد.

ناپلئون بناپارت نیز که به‌خوبی از قدرت مطبوعات آگاه بود می‌دانست چگونه از روزنامه‌ها، نقاشی‌ها، و بولتن‌های رسمی استفاده کند تا شکست‌هایش را کم‌اهمیت جلوه دهد و پیروزی‌هایش را به داستان‌هایی حماسی تبدیل کند.

از سوی دیگر بسیاری از اسطوره‌ها را نسل‌های بعدی می‌سازند. ماری آنتوانت تقریباً به‌طور قطعی هرگز جمله معروف «بگذارید کیک بخورند» را بر زبان نیاورد؛ عبارتی با معنایی مشابه سال‌ها پیش از تولد ملکه آینده در نوشته‌های ژان-ژاک روسو دیده می‌شد.

ناپلئون نیز آن‌گونه که افسانه مشهور می‌گوید از نظر روان‌شناختی یا جسمانی «به‌طور بیمارگونه‌ای کوتاه‌قد» نبود. این افسانه تا حد زیادی به‌وسیله کاریکاتوریست‌های بریتانیایی و همچنین سردرگمی میان واحدهای اندازه‌گیری فرانسوی و انگلیسی تقویت شد.

کلاه‌خودهای شاخ‌دار و نمادین وایکینگ‌ها نیز عمدتاً ساخته‌وپرداخته هنر قرن نوزدهم هستند و پوشش معمول جنگجویان اسکاندیناویایی محسوب نمی‌شدند.

 چرا به داستان‌هایمان نیاز داریم؟

اما چرا انسان چنین نیاز مداومی به این روایت‌های ساخته‌شده دارد؟

برای دولت‌ها داشتن قهرمانان باستانی نیاکان بزرگ و سنتی بدون گسست به حکومت مشروعیت می‌بخشد. برای فرمانروایان چنین روایت‌هایی قدرت آنان را مشروع و حکومتشان را پیروزمند جلوه می‌دهد. برای پیروزشدگان در جنگ تاریخ روایتی فراهم می‌کند که نشان می‌دهد پیروزی آنان اجتناب‌ناپذیر و عادلانه بوده است. و برای شکست‌خوردگان روایتی از خیانت یا بدشانسی فاجعه‌بار فراهم می‌کند.

اما در کنار این انگیزه‌های سیاسی و راهبردی سازوکاری کمتر بدخواهانه نیز وجود دارد.

یک شاهد عینی رویدادی را به شکلی خاص به یاد می‌آورد. فرد دیگری بیست سال بعد همان ماجرا را بازگو می‌کند. یک تاریخ‌نگار در روایتش درسی اخلاقی وارد می‌کند و نویسنده‌ای دیگر برای جذاب‌تر شدن داستان جزئیات آن را پررنگ‌تر می‌سازد. چند قرن بعد افسانه ممکن است چنان به واقعیت شبیه شود که تشخیص مرز میان این دو دشوار باشد.

علم مدرن تلاش می‌کند این روند را معکوس کند. پژوهشگران با دقت منابع مکتوب مستقل را با یکدیگر تطبیق می‌دهند و آنها را در کنار شواهد باستان‌شناختی سکه‌ها و کتیبه‌ها قرار می‌دهند. آنان از روش‌های تاریخ‌گذاری، تحلیل DNA و پژوهش‌های ایزوتوپی استفاده می‌کنند. گاهی حتی کشف یک سند واحد در دل خاک یا یک بایگانی قدیمی می‌تواند درک ما از یک دوره تاریخی کامل را به‌طور بنیادی تغییر دهد.

 حقیقت ناخوشایند دربارهٔ تاریخ

با این حال پرسشی ناخوشایند مطرح می‌شود: آیا جامعه واقعاً به تاریخی کاملاً اسطوره‌زدایی‌شده نیاز دارد؟

اسطوره‌های ملی می‌توانند مردم را متحد کنند، قهرمان بسازند و حافظه فرهنگی مشترکی ایجاد کنند. مشکل از جایی آغاز می‌شود که یک افسانه دیگر به‌عنوان افسانه شناخته نشود و به جای آن به مبنایی برای ادعاهای سیاسی یا سرزمینی تبدیل شود.

شاید اجتناب‌ناپذیر باشد که تاریخ هرگز نتواند حقیقت قطعی و نهایی گذشته را به‌طور کامل ثبت کند. برداشت ما از گذشته همواره از فیلتر شواهدی عبور می‌کند که تا امروز باقی مانده‌اند؛ شواهدی که نه به‌طور کامل حفظ شده‌اند و نه به شکلی تصادفی انتخاب شده‌اند.

بنابراین، مهم‌ترین پرسش‌ها برای هر مورخ فقط این نیستند که «چه اتفاقی افتاد؟» بلکه باید پرسید: «چه کسی به ما گفت چه اتفاقی افتاده است؟ چه زمانی این روایت را نوشت؟ و چه انگیزه‌ای داشت که ما نسخه خاصی از آن رویداد را باور کنیم؟»

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: کُردها و سیاست: از جمهوری مهاباد تا جنبش « ژن، ژیان، ئازادی»
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved