یاسر جبراییلی.
سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
پدیدهای که این روزها باید جدّیتر از چند شوخی دربارهٔ «چپ شدن بچهحزباللهیها» گرفت ظهور نوعی چپِ درونحکومتیِ علنی، مجاز، و بسیجپذیر است. یاسر جبرائیلی نمونهٔ روشن آن است. دیگر با کسی طرف نیستیم که فقط از «عدالت» به معنای خیریه و صدقه و کمک به مستضعفان حرف بزند. جبرائیلی در تریبونهای رسمی با تندترین ادبیات به اتاق بازرگانی میتازد، آن را بازوی اجرایی ناتوی اقتصادی میخواند، اعضای آن را ذینفع سیاستگذاری اقتصادی معرفی میکند، به افزایش نرخ ارز حمله میکند، میگوید ارز «دارایی عمومی» است و سپردن قیمت آن به بازار یعنی سپردن دارایی میلیونها نفر به چندهزار خریدار و فروشنده. او حتی در نقد منطق قیمتگذاری میپرسد چرا برای نیروی کار جلسه میگذارید و بر «ارزش کار انسان» قیمت میگذارید، اما دربارهٔ فولاد و پتروشیمی ناگهان بازار جهانی مقدس میشود.
پس سادهسازی نکنیم: مسئله این نیست که جبرائیلی سرمایهدارها را نمیبیند؛ اتفاقاً او بعضیهایشان را با اسم و رسم میزند، از اتاق بازرگانی تا وزیر اقتصاد و رئیس بانک مرکزی.
درست به همین دلیل مسئله جالبتر شده است. اگر کسی در دههٔ هفتاد یا هشتاد میگفت خصوصیسازی، کالایی شدن خدمات عمومی، آزادسازی قیمتها، سرکوب مزد، و تبدیل همهچیز به کالا نتیجهٔ منطق طبقاتی است، احتمالاً لقب «مارکسیست» میگرفت. حالا بخشی از همان واژگان، با اندکی وضو، از تریبون نیروهایی بیرون میآید که نهتنها قانونیاند، بلکه بخشی از آنها به شبکههای قدرت دسترسی دارند.
اینجاست که لنین و ماجرای «مارکسیسم علنی» به خاطر آدمی میآید:
لنین در «چه باید کرد؟» به دورهای در روسیهٔ تزاری اشاره میکند که مارکسیسم ناگهان به مطبوعات قانونی راه یافت و حتی نیروهای غیرانقلابی بخشی از زبان آن را تصاحب کردند. لنین رواج این مفاهیم را فینفسه بد نمیدانست؛ سؤالش این بود: این مارکسیسم تا کجا اجازه دارد پیش برود؟ همین پرسش را باید دربارهٔ بهاصطلاح «کمونیستهای اسلامی قانونی» پرسید. نه اینکه «چرا جبرائیلی حرف ما را میزند؟»، بلکه اینکه: این زبان تا کجا میتواند پیش برود، بیآنکه به مناسبات واقعی قدرت دست بزند؟
و اینجا دستکم سه احتمال- یا سه کارکرد- باید بررسی شود:
نخستین احتمال سادهترین آنهاست: شاید اصلاً خبری از اتاق فرمان امنیتی نباشد. شاید بحران مادّی سرمایهداری ایرانی واقعاً بخشی از نیروهای سابقاً مدافع «نظام» را به سمت نقد بازار کشانده باشد. آدمی که سالها با چشم خودش سقوط مزد، بحران مسکن، آموزش پولی، ورشکستگی بازنشستگی، و جهش مداوم ارز را دیده برای فهمیدن اینکه «بازار همهچیز را حل نمیکند» حتماً لازم نیست کاپیتال [مارکس را] خوانده باشد. تناقضهای واقعی میتوانند زبانهای تازه تولید کنند.
اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی به لطف دیالکتیک بحران خودبهخود مارکسیست میزاید. یک گفتار ممکن است بدون طراحی اولیهٔ امنیتی کارکردی مهارکننده پیدا کند و سپس از سوی ساختار قدرت تحمل یا تقویت شود. برای نقد این کارکرد نیازی به کشف «اتاق فرمان» نداریم.
و این ما را به احتمال دوم میرساند: گفتاردرمانی طبقاتی.
جامعه از مسکن، مزد، تورم، و خصوصیسازی عصبانی است؛ «نظام» هم میتواند سخنگویی داشته باشد که این دردها را به رسمیت بشناسد، اتاق بازرگانی را بکوبد، وزیر را رسوا کند، و اقتصاد را نولیبرالی بخواند. فقط یک شرط کوچک دارد: نقد سیاست اقتصادی نباید به استقلال سیاسی و طبقاتی فرودستان برسد.
فقط یک شرط کوچک دارد: مسئله هیچگاه نباید از نقد سیاست اقتصادی به استقلال سیاسی و طبقاتی فرودستان برسد.
کارگر میتواند مظلوم باشد، اما نباید تبدیل به سوژهٔ مستقل قدرت شود:
– میتوانی برای مزدش بجنگی، ولی لازم نیست بپرسی چرا تشکل مستقلش سرکوب میشود.
– میتوانی سرمایهدار حریص را افشا کنی، ولی هستهٔ سخت قدرت باید همچنان در مقام داور عادل میان «مردم» و «سرمایهدار بد» باقی بماند.
در این روایت، تضاد اصلی نه میان کار و سرمایه، بلکه میان مردم و یک انحراف اقتصادی است، انحرافی که معمولاً اسمش «نولیبرالیسم»، «جریان غربگرا»، «نفوذ»، «تکنوکراتها»، یا «اتاق بازرگانی» است.
این دقیقاً همان جایی است که مبارزهٔ طبقاتی تبدیل میشود به آسیبشناسی اجتماعی. فقر دیگر محصول رابطهٔ قدرت نیست، بیماریای است که دولتِ خوب باید درمانش کند. کارگر نیرویی نیست که باید خودش قدرت پیدا کند، بیماری است که طبیب عادل باید بالای سرش حاضر شود؛ و هستهٔ سخت قدرت نیز بهجای اینکه موضوع پرسش طبقاتی باشد، میشود قَیّم مستضعفان در برابر بورژوازی منحرف.
[بهرهگیری از] مارکس تا اینجا کاملاً قانونی است. مشکل از وقتی شروع میشود که مستضعف بگوید: ممنون، از اینجا به بعد خودم حرف میزنم.
کارکرد سوم تاریخیتر و برای ایران آشناتر است: درونی کردن نیروی معترض.
این حکومت چنین تکنیکی را تازه اختراع نکرده است. در سالهای نخست پس از انقلاب، بخشهایی از شبکههای مستقل کارگری در قالب شوراهای کارگری با محوریت کارگران کمونیست با فشار و سرکوب کنار زده شدند و در محیط کار، انجمنهای اسلامی و سپس شوراهای اسلامی کار گسترش یافتند. این نهادها عملاً در رقابت و تقابل با تشکلهای مستقل و گرایشهای چپ شکل گرفتند و بعدها خانهٔ کارگر به هماهنگکنندهٔ مهم آنها بدل شد و بازوی کارگری سرکوب رژيم علیه کارگران انقلابی بودند.
شاهکار دقیقاً این بود که نگفتند «کارگر بد است». گفتند «کارگر خوب است، فقط نمایندهٔ واقعیاش باید ما باشیم.» عدالت خوب است، فقط عدالت باید اسلامی باشد. شورا خوب است، فقط شورای مستقل نه. مستضعف خوب است، فقط مستضعفی که استقلال سیاسی پیدا نکند.
این مدل از حذفِ ساده بسیار کارآمدتر است: زبانِ رقیب را میگیری، بخشهایی از مطالباتش را میپذیری، حساسیت ایدئولوژیک خودت را داخلش تزریق میکنی، و بعد از همان فرم برای محدود کردن صورت مستقلتر آن استفاده میکنی.
نمونهٔ متأخرتر را میتوان در سر برآوردن جریان «عدالتخواه» دانشجویی در دههٔ ۱۳۹۰ دید: جریانی برخاسته از محیطهایی چون بسیج دانشجویی که علیه پولیسازی، خصوصیسازی، و فساد سخن میگفت و رسانههای حکومتی نیز به آن میدان میدادند، درست در دورهای که صورتهای مستقلتر سازمانیابی دانشجویی با فشار امنیتی روبهرو بودند. پرسش باز همان است: چرا یک شکل از عدالتخواهی امکان بازتولید دارد و شکل مستقل آن با برخورد امنیتی روبهرو میشود؟
بنابراین، دستکم میتوان پرسید که چرا نظام سیاسی به یک شکل از «عدالتخواهی» امکان حضور و بازتولید میدهد و شکل دیگری از سازمانیابی مستقل دانشجو و کارگر را امنیتی میکند.
و حالا برسیم به خطرناکترین خوشخیالی این روزها: اینکه تجمعهای شبانهٔ نیروهای حامی نظام را به صِرفِ داشتن شعار اقتصادی ضدبازار «خیابان مستضعفان» و تحقق رؤیای مارکسیستیِ قدرت از پایین جا بزنیم.
این دیگر نه تحلیل طبقاتی، که فال قهوهٔ طبقاتی است. طبقهٔ یک حرکت را از روی دو تا شعار اقتصادی تعیین نمیکنند.
برای تشخیص دادن خصلت طبقاتی هر جنبش باید پرسید: چه کسانی در آن حضور دارند؟ با چه سازمانی آمدهاند؟ چه مطالباتی دارند؟ چه کسی امکان حضورشان را تضمین میکند؟ چه رابطهای با دستگاه قدرت دارند؟ آیا میتوانند علیه همان هستهای که از آنها حمایت میکند اعتراض کنند؟ آیا تشکل مستقل دارند؟ آیا ابزار تصمیمگیری مستقل دارند؟ آیا اگر فردا جهت منافعشان با رهبران سیاسیشان تعارض پیدا کند، همچنان اجازهٔ ماندن در خیابان دارند؟
اتفاقاً تحولات همین تجمعها آزمایش تجربی جالبی در اختیارمان گذاشته است. گزارشهایی منتشر شد که پس از بالا گرفتن اختلاف بر سر سیاست خارجی، بخشی از نیروهای نزدیک به جبههٔ پایداری از حضور در تجمعهای حکومتی منع شدند. صحت جزئیات گزارشهای اختصاصی را باید با احتیاط دید، اما اصل تنش و مخالفت بخشی از این تجمعکنندگان با مذاکرات و توافق با آمریکا در منابع مختلف گزارش شده است.
همین یک سؤال کافی است:
جنبشی که مجوز حضورش در خیابان میتواند موضوع تصمیمگیری درون ساختار قدرت باشد دقیقاً از چه زمانی «قدرت مستقل خیابان» شده است؟
این به معنای تحقیر مردمی که در آن تجمعها شرکت میکنند نیست. ممکن است بسیاری از آنها واقعاً فرودست باشند. ممکن است کارگر، بازنشسته، یا حقوقبگیر باشند. ممکن است از سیاست ارزی واقعاً متضرر شده باشند. اما فرودست بودن شرکتکننده یک حرکت سیاسی را خودبهخود به جنبش مستقل فرودستان و طبقهٔ کارگر تبدیل نمیکند.
فرودست بودن شرکتکنندگان حرکت را به جنبش مستقل فرودستان تبدیل نمیکند؛ حضور کارگر در یک تجمع ضدنولیبرالی آن تجمع را خودبهخود جنبش کارگری نمیکند. سؤال همچنان این است: چه کسی خشم او را صورتبندی میکند و به کجا هدایتش میکند؟
اینجا مسئلهٔ اصلی «جبرائیلی بد است یا خوب؟» هم نیست. حتی ممکن است بسیاری از نقدهای اقتصادی او درست باشد. مسئله این است که دستگاه نظری او لحظهای که به سیاست میرسد چه میکند.
از یک طرف سرمایهدار را میزند؛ از طرف دیگر نقش دولت مقتدر در تعیین نرخ ارز و هدایت اقتصاد را تقویت میکند. از قدرت اتاق بازرگانی شکایت میکند و میگوید «حاکمیت» خلعید شده و باید اختیارش را پس بگیرد. یعنی راهحل نهایی نه قدرتیابی مستقل کارگر، بلکه قدرتیابی دوبارهٔ «حاکمیت» در برابر سرمایهٔ خصوصی است. دولت مقتدر ضدّبازار دولت کارگری نیست؛ ضد خصوصیسازی بودن نیز لزوماً ضد سرمایهداری بودن نیست.
ضد خصوصیسازی بودن لزوماً ضد سرمایهداری بودن نیست و مهمتر از همه:
دشمنی با بورژوازی لیبرال لزوماً به معنای طرفداری از استقلال طبقهٔ کارگر نیست.
اینجاست که عبارت قدیمی «نبرد که بر که» آقای کیانوری دوباره زنده میشود.* بهجای اینکه تضاد اصلی میان طبقات دیده شود، سیاست به نبرد جناحهایی تبدیل میشود که هرکدام میکوشند طبقات فرودست را در ائتلاف خودشان جا دهند: سرمایهداران خوب علیه سرمایهداران بد، دولت ملی علیه تکنوکرات غربگرا، تولیدکننده علیه دلال، اقتصاد مقاومتی علیه نولیبرالیسم.
و همیشه هم کارگر در مرکز تصویر است. فقط یک مشکل کوچک دارد: دوربین دستِ خودش نیست.
در این مدل، کارگر قرار است پشت یک جناح قرار بگیرد تا جناح دیگر شکست بخورد. همان لحظهای که بخواهد مستقل از هر دو جناح حرف بزند، مسئله تغییر میکند. برای همین باید از این «کمونیسم قانونی» نه بهخاطر دزدیدن واژگان چپ، بلکه بهخاطر تعریفش از سیاست انتقاد کرد.
اگر فردا جبرائیلی تمام کاپیتالِ مارکس را هم در میدان انقلاب با صدای بلند بخواند، مسئله حل نشده است. سؤال این است:
– آیا کارگر حق دارد سازمان مستقل خودش را داشته باشد؟
– آیا بازنشسته حق دارد بدون قیّم سیاسی متشکل شود؟
– آیا قدرت اقتصادی فقط باید از اتاق بازرگانی پس گرفته و به «دولت انقلابی» تحویل داده شود، یا خود تولیدکنندگان باید در تصمیمگیری دربارهٔ اقتصاد سهم واقعی پیدا کنند؟
– آیا خیابان فقط وقتی مقدس است که علیه دولت پزشکیان شعار میدهد، یا وقتی علیه خودِ هستهٔ سخت قدرت نیز برخیزد همچنان «مردم» باقی میماند؟
آنجاست که عیار این بهاصطلاح چپ معلوم میشود. پس شاید پرسش دربارهٔ «دست امنیتی» را هم باید دقیقتر طرح کرد. فعلاً بدون سند نمیتوان گفت کسی نشسته و پروژهٔ «کمونیسم اسلامی قانونی» را طراحی کرده است. اما حتی اگر هیچ اتاق فرمانی وجود نداشته باشد، کارکرد سیاسی این پدیده میتواند همان چیزی باشد که مهندسی امنیتی آرزویش را دارد:
به رسمیت شناختن درد، بدون واگذاری استقلال؛ حمله به سرمایهدار، بدون به رسمیت شناختن قدرت مستقل کار؛ رادیکال کردن زبان، بدون رادیکال کردن مناسبات قدرت؛ آوردن فرودستان به خیابان، اما زیر پرچمی که فرمانش جای دیگری صادر میشود.
این دیگر «مارکسیسم علنی» نیست. چیزی است شبیه به مارکسیسم تحت سرپرستی. میتوانید دربارهٔ استثمار حرف بزنید. میتوانید از استثمار بگویید، نولیبرالیسم را لعنت کنید، و سرمایهدار هم رسوا کنید؛ فقط لطفاً در پایان، مستضعف را تحویل قَیّمش (والدش، آقا بالاسرش) بدهید.
و درست همانجا باید یاد لنین افتاد: مسئلهٔ «ماه عسل مارکسیسم علنی» این نبود که چرا مارکسیسم محبوب شده است؛ مسئله این بود که وقتی اختلاف آشتیناپذیر منافع طبقهٔ کارگر و بورژوازی به میان بیاید، چه کسی هنوز مارکسیست باقی میماند.
نسخهٔ ایرانی سؤال را میتوان یک خط کوتاهتر کرد:
«رفیق» جبرائیلی، وقتی کارگر دیگر فقط علیه وزیر اقتصاد شعار نداد و خواست خودش مستقلاً قدرت پیدا کند، آن شب هم با او به خیابان میآیید؟
* اشاره است به نبرد میان خردهبورژواهای «دموکرات انقلابی» و «دولت بورژوازی لیبرال» مهدی بازرگان در شرایط خاص ماههای اول پس از انقلاب بهمن ۵۷، پس از فروپاشی ساختار سیاسی رژیم پهلوی، بر سر به دست آوردن قدرت سیاسی جدید و دست بالا داشتن در قدرت سیاسی رژیم حاکم حدید بعد از انقلاب. این نبرد «که بر که» خیلی زود به شکست «دولت لیبرال» و حاکم شدن روحانیان پیرامون خمینی در ساختار سیاسی جدید انجامید. (اندیشهٔ نو)