«راه سوم» ـ طرحی از «زمانه» با استفاده از دو تصویر از شاتراستاک.
بنفشه جمالی
پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
نویسنده در این دیدگاه با نقد نگاه دوقطبی و تقلیلگرایی که جهان را تنها به دو جبههٔ «امپریالیسم» و «مقاومت» تقسیم میکند، از ضرورت حیاتی «راه سوم» دفاع میکند. او با تکیه بر تجربهٔ زیستهٔ زنان در ایران و آموزههای جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان میدهد که چگونه مفهوم «استقلال ملی» بدون تحقق آزادی و امنیت مردم به ابزاری برای توجیه سرکوب داخلی، شکنجه، و اعدام تبدیل شده است؛ راه سوم راهی است که ناگزیر همزمان در برابر دو تیغه قیچیِ استبداد داخلی و تجاوز خارجی میایستد.
به تازگی خواندن مقاله «انکار شعله آتش را خاموش نمیکند» نوشته نیکزاد زنگنه و میهن تاری را تمام کردهام. مقالهای که من را به شدت به فکر فرو برد و بسیاری از خطوطش متحیرم ساخت. در این مقاله جهان سیاسی از یک نقطه ثقل مشخص دیده میشود: «امپریالیسم». از نگاه نویسندگان این مقاله و آنهایی که «مقاومت و محور مقاومت» را پاسخ اصلی به سلطه امپریالیستی میدانند، جنگ، تحریم، مداخله نظامی و سلطه اقتصادی قدرتهای غربی اجزای درهم تنیده یک ساختار جهانیاند. استدلالی که به سادگی نمیتوان آن را نادیده گرفت، چرا که آمریکا، اسرائیل و متحدانش سبقهای طولانی از کودتا، جنگ، تحریم، اشغال و حمایت از دولتهای سرکوبگر در خاورمیانه داشته و دارند و نمیتوان انکار کرد که هیچ نگاه رهایی بخشی نمیتواند این بخش از تاریخ را به فراموشی بسپارد.
اما مشکل مقاله از جایی شروع میشود که شناخت ساختار سلطه، به نقشهای برای تقسیم جهان به دو بخش مطلق «سلطه» و «مقاومت» تبدیل میشود. همان نگاه امنیتی آشنا که سالهاست در گوشمان فریاد میزد «یا با آنهایی یا با ما!». در چنین نقشه ترسیم شده، جمهوری اسلامی، حزب الله، حماس و نیروهای همسوی آنها در عراق و یمن در سوی مقاومت ایستادهاند و آمریکا، اسرائیل و متحدانشان در سوی امپریالیسم. و عجیب آنکه موقعیت سایر نیروهای سیاسی، نیروهای مدنی و اجتماعی براساس نسبتشان با این دو قطب سنجیده میشود.
مقاله تا آنجا پیش میرود که بخش بزرگی از چپ ایران را به دلیل تن ندادن به این دوقطب، در ساحت «بازوی امپریالیسم» معرفی میکند. به عنوان یک فمینیست، یک فعال زن اینجا با علامت سوال بزرگی مواجه میشوم، اینکه در این نقشه سیاه و سفید ترسیم شده «مردم» کجا هستند و مشخصتر «زنان» در کجای این جغرافیا قرار گرفتهاند؟ اینجا همانجایی است که در بسیاری از گفتمانهای سیاسی «کشور»، «حاکمیت» و «تمامیت ارضی»، جای مردم مینشیند. به باور نویسندگان مقاله «استقلال ملی» یعنی کنترل منابع، حفظ تمامیت ارضی، مقابله با دخالت خارجی و مقاومت در برابر قدرتهایی که میخواهند اراده خود را بر یک کشور تحمیل کنند، ارزشی بنیادین دارد. موضوعی که قطعا بسیاری از ما با آن موافقیم. اما آنچه در این میان نادیده گرفته شده است تفاوت بنیادینی است که میان «استقلال ملی» و «استقلال و آزادی» مردمی که در قلمرو آن حکومت زندگی میکنند وجود دارد. چگونه میتوان این مهم را مائی که سالها زیر سایه حکومت مستبد و سرکوبگر جمهوری اسلامی زندگی کردهایم نادیده بگیریم که چطور ممکن است حکومتی در برابر سلطه خارجی مقاومت کند و در همان حال در داخل در حال سرکوب، شکنجه، اعدام شهروندان خودش باشد؟ چطور نمیدانیم ممکن است مرزهای یک کشور مستقل باشد، اما مردمان آن کشور طعم استقلال و آزادی را در درون همان مرز حتی یک ثانیه هم تجربه نکرده باشند؟ چگونه ممکن است ما زنان در ایران با بندبند وجودمان نچشیده باشیم که چگونه میشود درون یک کشور هیچ ارتش خارجیای در خیابانهای شهرهایش حضور نداشته باشد، اما پلیس و نیروهای امنیتی خود آن کشور به بهانه پوشش مشغول ضرب و شتم و کشتار ژینا و ژیناهای آن کشور باشند؟ چگونه میتوان ندید که اگرچه در کشوری مانند ایران منابع این کشور در اختیار قدرتهای خارجی نیست، اما سهم مردم آن کشور از همان منابع فقر، گرسنگی و تنگدستی مطلق است؟ در این «استقلال ملی» شعاریِ ترسیم شده «استقلال مردم آن کشور» کجا قرار گرفته است؟
وقتی آزادی زنان دوباره به مسئلهای برای بعد تبدیل میشود؟
اما آنچه مرا در طول خواندن مقاله بیشتر آزار داد و متحیر ساخت این بود که بار دیگر از زنان انتظار میرود خود و مطالباتشان را در پروژه بزرگتری تعریف کنند. یک روز انقلاب، یک روز جنگ هشت ساله، یک روز حفظ نظام، یک روز تمامیت ارضی و امروز مبارزه با امپریالیسم و دفاع از مقاومت!
این بهت از دل استدلالهای مقاله بیرون میآید، آنجا که نویسندگانش در جمعبندی ضمن آنکه نقد سیاستهای داخلی جمهوری اسلامی را ضروری میدانند، بلافاصله برای آن مرزی تعیین میکنند: نقد و مطالبات حقوق بشری نباید به ابزاری برای تضعیف «استقلال ملی و امپریالیسمستیزی» تبدیل شود. در همان بخش نیز از «مقاومت واقعاً موجود» دفاع میکنند و چپی را که خشونت مقاومت را نقد میکند و خواهان صلح است، متهم میکنند که در شرایط نابرابر، ناخواسته به تداوم سلطه یاری میرساند. همان منطق آشنای «در شرایط حساس کنونی» که هربار مطالبات ما زنان را به بعد از حل مسئله مهمتر حواله کرده و حواله میکند. مشکل دقیقا همین جاست که وقتی حفظ استقلال ملی و مبارزه با امپریالیسم به معیاری تبدیل میشود که سایر مطالبات باید خود را با آن تنظیم کنند، این خطر به وجود میآید که مطالبات زنان نیز نه بر اساس حقانیت خود، بلکه بر اساس اینکه به پروژه ضدامپریالیستی کمک میکنند یا به آن لطمه میزنند، داوری شوند. وقتی گفته میشود جمهوری اسلامی با تمام نقدهایی که به آن وارد است، «پایدارترین دولت ضدامپریالیستی در غرب آسیا» است، چگونه میتوان نگران نبود که سرکوب داخلی نه بر اساس رنجی که بر مردم، و بهویژه زنان، تحمیل میشود، بلکه با این معیار که تا چه اندازه به حکومتی آسیب میزند که خود را در جبهه مقابله با آمریکا و اسرائیل تعریف کند؟
زنان ایران بخصوص بعد از جنبش مترقی «زن، زندگی، آزادی» بارها فریاد سردادهاند که نمیخواهند آزادی و استقلالشان به بند یا تبصرهای بیارزش در انتهای یک پروژه سیاسی بزرگتر تبدیل شود. مخالفت ما با جمهوری اسلامی نه نتیجه تبلیغات آمریکا و اسرائیل است و نه محصول ناآگاهی از تاریخ امپریالیسم. این مخالفت ریشه در تجربه زیسته ما زنانی دارد که بدنهایمان، روح و روانمان از ضربات شلاق استبداد جمهوری اسلامی که از نخستین روزهای روی کار آمدنش «سلطه» خود را بر بدن، زندگی و حضور اجتماعی ما زنان برقرار کرده، زخمی است.
چرا باید یکی را انتخاب کنیم؟
اینجا میخواهم به بخشی از مقاله برگردم که برای من ضرورت پذیرفتن «راه سوم» را بیشتر آشکار میکند: نقد نویسندگان به نامه سرگشاده در حمایت از زندانیان سیاسی در ایران است که چهرههایی چون جودیت باتلر، آنجلا دیویس، مومیا ابو جمال، رشید خالدی و جمعی دیگر از متفکران و کنشگران چپ و ضد استبداد و ضد امپریالیسم آن را امضا کردهاند. نویسندگان نامه، زندانیان سیاسی ایران را گرفتار میان «دو تیغه یک قیچی» توصیف میکنند که از یک سو با زندان، شکنجه، اعدام و سرکوبِ جمهوری اسلامی رو به رو هستند و از سوی دیگر با جنگ، بمباران و تحریم قدرتهایی که مدعیاند برای مقابله با همان جمهوری اسلامی به میدان آمدهاند. آنها در همان نامه هم خواهان توقف اعدامها و آزادی زندانیان سیاسی میشوند و هم پایان جنگ و تحریمهای آمریکا و اسرائیل را مطالبه میکنند.
اما مقاله «انکار شعله، آتش را خاموش نمیکند» با این صورت بندی به شدت مرزبندی دارد. از نگاه نویسندگان، قرار دادن سرکوب جمهوری اسلامی و تهاجم امپریالیستی در دو سوی یک قیچی، تفاوت ماهوی و تاریخی میان این دو قدرت را مخدوش میکند و به نوعی به همارزسازی میان دولت تحت حمله و نیروی مهاجم میانجامد.
من فکر میکنم خطای اصلی استدلال مقاله دقیقاً همینجاست، آنجا که دیدن همزمان دو تیغه قیچی را به معنای همارز دانستن آنها میشمارد. حال آنکه برای ما «راهسومیها»، ایستادن همزمان در برابر استبداد داخلی و تجاوز خارجی هرگز به معنای یکسان دانستن ماهیت، قدرت و ابعاد این دو نیست.
من به عنوان یک زن، یک انسان برای فهمیدن اینکه بمباران یک کشور توسط آمریکا یا اسرائیل با بازداشت یک زن به دلیل پوشش، یا شکنجه یک زندانی سیاسی یا اعدام یک معترض کم سن و سال، از یک جنس نیست، نیازی به نادیده گرفتن هیچکدام ندارم. درست است تاریخ، قدرت، ابزار و مسئولیت این نیروها یکسان نیستند، اما ما مردمی که میان آنها گرفتار شدهایم هم نیز مجبور نیستیم برای اثبات مخالفتمان با یکی، رنج و دردی را که از دیگری میکشیم انکار کنیم.
اتفاقاً برای من بشخصه اهمیت آن نامه در همین است که سوژه سیاسی آن نه جمهوری اسلامی است، نه آمریکا و نه اسرائیل، موضوع اصلی آن «مردم» هستند، زندانیان سیاسی هستند که از یک سو در زندانهای جمهوری اسلامی شکنجه میشوند و از سویی دیگر موشکهای یک دولت خارجی را بر بالای سرشان میبینند. مگر راه سوم چیزی جز همین است، دیدن مردمی که همزمان زیر فشار استبداد داخلی و خشونت خارجی قرار گرفتهاند، بیآنکه یکی را به خاطر دیگری نادیده بگیریم؟
چرا اگر زنی که سالها با قوانین تبعیضآمیز جمهوری اسلامی جنگیده است وقتی بگوید «من مخالف حمله اسرائیل به ایران هستم»، را باید در دسته مدافعین جمهوری اسلامی قرار داد؟ یا براساس کدام منطق میتوان ادعا کرد اگر همان زن در میانه جنگ همچنان علیه حجاب اجباری، زندان، اعدام و سرکوب اعتراض کند، به «بازوی امپریالیسم» تبدیل شده است؟
اینجا همان جایی است که «نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی» معنا پیدا میکند. این موضعگیری نه به معنای تساوی گذاشتن میان جمهوری اسلامی و آمریکا و اسرائیل است و نه تلاش برای ایستادن در فاصلهای مساوی از آنها. اصلاً قرار نیست فاصله ما «مردم» از دو قدرت با خط کش اندازه گرفته شود. راه سوم اتفاقا، امتناع از انتخاب میان دو قدرتی است که هر کدام به شکلی متفاوت عاملیت و حق تعیین سرنوشت مردم را نادیده گرفته است.
و در آخر اگر قرار است از «مقاومت» حرف بزنیم، نمیتوانیم مقاومت را تنها به مقاومت در برابر قدرت خارجی محدود کنیم و «مقاومت» در برابر سرکوب قدرت داخلی که در درون خانههایمان، بر روی بدنها و روح و روانمان و بر شخصیترین مسائل زندگیمان اینگونه مسلط شده است را نادیده بگیریم.
برای من، بهعنوان فمینیست، بهعنوان زنی که سالها توسط جمهوری اسلامی سرکوب شدهام و امروز صرفاً بهخاطر افکار و باورهایم حتی اجازهٔ بازگشت به کشورم را ندارم، کشوری که امروز «استقلال ملیاش» اینگونه به خط قرمز تبدیل شده است، هیچ «پرچمی» آنقدر مقدس نیست که خونهای بهناحق ریختهشدهٔ پشت آن را نبینم، هیچ «مقاومتی» آنقدر مقدس نیست که نتوانم آن را زیر سؤال ببرم، و هیچ «استقلالی» آنقدر ارزش دفاع کردن ندارد، اگر قرار باشد زنان و مردم آن سرزمین برای حفظ آن از استقلال و آزادی و زندگی خودشان چشم بپوشند. «نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی»، راهی نیست که از سر بیطرفی انتخاب کرده باشیم، راهی است که از آن گریزی نداریم، اگر نخواهیم برای ایستادن در برابر یک شکل از سلطه، شکل دیگری از آن را نادیده بگیریم.
از رادیو زمانه