پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
در صبحگاه یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ به وقت نیویورک هواپیماربایان چهار هواپیمای مسافربری را به سلاح مرگ تبدیل کردند. در یکی از این حملهها برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک در برابر چشمان میلیونها بیننده فرو ریختند و نزدیک به سههزار انسان بیگناه جان باختند. این حملهٔ تروریستی، که عمیقترین ضربهٔ امنیتی در تاریخ معاصر آمریکا بود، نهتنها یک تراژدی انسانی، بلکه نقطهعطفی بود که معماری ژئوپلیتیک قرن بیست و یکم را از نو نوشت. جورج دبلیو بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا، در واکنش به این رویداد، «جنگ علیه ترور» را اعلام کرد جنگی که بهجای تأمین امنیت، آتش تنش را بهویژه در خاورمیانه و شمال آفریقا شعلهور ساخت و کشورهایی چون افغانستان، عراق، سوریه، و لیبی را به ورطهٔ فروپاشی، جنگهای نیابتی، و افراطگرایی کشاند.
از شوک ۱۱ سپتامبر تا حمله به افغانستان: آغاز جنگی بیپایان
فقط چند هفته پس از حملههای تروریستی ۱۱ سپتامبر آمریکا با شتابی بیسابقه عملیات «آزادی پایدار» را در افغانستان آغاز کرد. هدف اعلامشده نابودی القاعده و سرنگونی طالبان بود که به اسامه بنلادن پناه داده بود. تهاجم اولیه با پیروزی سریع نظامی همراه شد و طالبان در عرض دو ماه از قدرت برکنار شدند. اما آنچه بهعنوان عملیات محدود ضدتروریستی کلید خورد به طولانیترین جنگ تاریخ آمریکا تبدیل شد.
بیست سال اشغال افغانستان دستاوردی جز ویرانی، آوارگی، و ناامنی به همراه نداشت. بر اساس آمار دانشگاه براون، بیش از ۷۰هزار غیرنظامی افغان در این جنگ جان باختند و میلیونها نفر آواره شدند. فساد اداری، دولتهای ضعیف وابسته به غرب، و حضور مداوم نیروهای خارجی نهتنها ریشههای تروریسم را خشک نکرد، بلکه بستر را برای نسلهای جدیدی از افراطگرایی فراهم آورد. سرانجام، خروج شتابزده و آشفته آمریکا در اوت ۲۰۲۱، با بازگشت مجدد طالبان به قدرت، نشان داد که «پیروزی» در این جنگ معنایی جز توهم ندارد.
عراق: دروغ بزرگ و پیامدهای هولناک
اگر جنگ آمریکا در افغانستان پاسخی مستقیم به ۱۱ سپتامبر بود، حمله به عراق در مارس ۲۰۰۳ اوج جاهطلبی نومحافظهکاران کاخ سفید محسوب میشد. دولت بوش با ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی در عراق و ارتباط صدام حسین با القاعده – که هر دو بعدها بهطور کامل تکذیب شد – بدون مجوز شورای امنیت، جنگی بهاصطلاح «پیشدستانه» را کلید زد. سرنگونی صدام، هرچند یک دیکتاتور را از میان برداشت، اما نظم شکننده سیاسی و مذهبی عراق را برای همیشه فرو پاشاند. خلأ قدرت، سیاستهای انحلال ارتش، و اخراج گسترده اعضای حزب بعث زمینهساز خشونتهای فرقهیی بیسابقهای شد. شهرهایی چون فلوجه و رمادی به کابوسهایی خونین تبدیل شدند و عراق در آستانه جنگ داخلی تمامعیاری قرار گرفت. برآوردها نشان میدهد که دستکم ۱۸۰ تا ۲۰۰هزار غیرنظامی عراقی در خشونتهای پس از اشغال جان باختند. میلیونها نفر نیز به کشورهای همسایه و اروپا گریختند. اما مهمتر از تلفات انسانی تولد هیولایی جدید در دل هرجومرج عراق بود: القاعده در عراق که بعدها به «دولت اسلامی عراق و شام» (داعش) تبدیل شد. این گروه، که روشهای وحشیانهتری از القاعده داشت، توانست از نارضایتی اهل سنت، فساد دولت مرکزی، و خلأ امنیتی بهرهبرداری کند و در سال ۲۰۱۴ بخشهای وسیعی از عراق و سوریه را زیر پرچم سیاه خود درآورد. به عبارت دیگر، جنگی که برای نابودی تروریسم آغاز شده بود بزرگترین و وحشیترین گروه تروریستی تاریخ را زایید.
لیبی و سوریه: موج دوم ویرانی
موج «بهار عرب» در سال ۲۰۱۱ فرصتی تازه برای مداخله غرب در منطقه فراهم کرد. در لیبی، نیروهای نظامی آمریکا و فرانسه و دیگران با حمایت نظامی ناتو و زیر شعار «مسئولیت حمایت» دولت معمر قذافی را سرنگون کردند و خودش هم به دست اوباش به قتل رسید. اما فروپاشی دولت مرکزی در لیبی آن کشور را به میدان جنگ قبایل، گروههای مسلح، و قاچاقچیان انسان تبدیل کرد. لیبی امروز نه فقط مأمن تروریستها، بلکه دروازه بحران مهاجرت به اروپا شده است و همچنان در هرجومرجی عمیق به سر میبرد که هیچگاه جایگزینی دموکراتیک برای حکومت سابق فراهم نکرد. در سوریه نیز که شاهد اعتراضهای مسالمتآمیز مردمی برای تغییرات دموکراتیک بود، سیاستهای غرب، از جمله حمایت مالی و تسلیحاتی گزینشی از برخی از گروههای مخالف اسد، با هدف تغییر رژیم با زور نظامی، آتش جنگ داخلی را شعلهور کرد. همزمانی این جنگ با خیزش داعش در عراق به شکلگیری یکی از مرگبارترین بحرانهای انسانی قرن انجامید. شهر حلب به نماد ویرانی تبدیل شد، و حملههای شیمیایی، محاصرههای خونین، و بمباران بیمارستانها وجدان بشری را به چالش کشید. بیش از نیم میلیون کشته، نیمی از جمعیت کشور آواره، و ظهور گروههای افراطی متعدد حاصل این مداخله بدون چشمانداز بود. سوریه به کانون رقابت قدرتهای جهانی – آمریکا، روسیه، ایران، و ترکیه – تبدیل شد و بار دیگر ثابت شد که جنگهای نیابتی هیچگاه به صلح نمیانجامند، بلکه فقط پیچیدگی بحران را افزایش میدهند.
شکست راهبردی «جنگ علیه ترور»
چهار رئیسجمهور آمریکا (بوش، اوباما، ترامپ، و بایدن) و بیش از ۸تریلیون دلار هزینه مستقیم نظامی، هیچکدام نتوانستند جهانی امنتر از پیش از ۲۰۰۱ بسازند. نه القاعده نابود شد، نه تروریسم ریشهکن گردید، و نه دموکراسی به سبک غربی در خاورمیانه شکوفا شد. برعکس: · افغانستان پس از خروج آمریکا دوباره به دست طالبان افتاد و هراس از بازگشت القاعده و داعش خراسان همچنان پابرجاست.
- عراق، با وجود شکست و عقبنشینی نظامی داعش، همچنان گرفتار فساد، غارت ثروتهای نفتی به دست آمریکا، نفوذ ایران، و ناآرامیهای قومی است. · لیبی به بهشت قاچاقچیان و پایگاه گروههای جهادی تبدیل شده است. · سوریه ویرانترین کشور منطقه باقی مانده، بار دیگر به دست نیروهای داعشی سابق افتاده، و مردمش قربانیِ زیادهخواهیِ قدرتهای داخلی و خارجی شدهاند. علاوه بر این، «جنگ علیه ترور» به افزایش بیسابقه نظارتهای تجسسی دولتی، نقض حقوق بشر (از جمله زندانهای مخفی سیا، شکنجه، و بازداشتهای نامحدود در گوانتانامو)، و گسترش اسلامهراسی در غرب انجامید. در خود آمریکا نیز این جنگ بیپایان شکافهای سیاسی و اجتماعی را عمیقتر کرد و اعتماد عمومی به نهادهای اطلاعاتی و نظامی را خدشهدار ساخت.
امپریالیسم در آینهٔ تروریسم
ماهیت امپریالیستی آمریکا در دو دهه و نیم پس از ۱۱ سپتامبر نهتنها «جنگ علیه ترور» را شکل داد، بلکه آن را به ابزاری برای بازتعریف نظم جهانی، گسترش نفوذ ژئوپلیتیک، و تأمین منافع اقتصادی–نظامی این قدرت جهانی تبدیل کرد.
گفتنی است که دولت ترامپ در دورهٔ اول ریاستجمهوریاش ماهها با جناح مشخصی از طالبان در قطر در ارتباط بود و سعی می کرد که با بهرهگیری از تروریسم طالبانی در کشورهای همسایه و بهویژه ایران مواضع ازدستدادهاش را در منطقه دوباره به دست بیاورد. البته این طرح شکست خورد و طالبان حکومت یکپارچهاش را دوباره از سر گفت. ماهیت امپریالیستی آمریکا در این ۲۵ سال چیزی بیش از «دفاع از خود» بوده است. سیاستهای امپریالیستی آمریکا در این مدت ترکیبی بوده است از:
– جنگهای پیشدستانه برای حذف کردن رژیمهای «نامطلوب» و سرکش،
– بازسازی اقتصادی به نفع شرکتهای بزرگ (نظامی، امنیتی، نفتی، صنعتی…)،
– بازتعریف «تهدید» برای توجیه کردن حضور نظامی دائمی در سراسر جهان و بهویژه غرب آسیا، و
– نادیده گرفتن حاکمیت ملی کشورهای کوچکتر و ضعیفتر.
نتیجهٔ نهایی نه فقط نابود شدن تروریسم نبود بلکه ایجاد هرجومرجی سودآور برای صنعت جنگ و گسترش دایرهٔ نفوذ آمریکا از آسیای مرکزی تا شمال آفریقا بود. حتی خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان نیز نه از سر عدالتخواهی و احترام به حاکمیت ملی، بلکه بیشتر بهدلیل تغییر اولویت بهسمت مهار کردن چین صورت گرفت، که خود گواهی بر ماهیت ابزاری و منفعتمحور امپریالیسم آمریکا است. به بیان روشنتر، حملههای ۱۱ سپتامبر رخدادی فاجعهبار بود، اما واکنش به آن بهانهای شد برای اینکه قدرتهای بزرگ امپریالیستی خصلتِ همیشگیشان، یعنی استفاده از بحران برای تحکیم سلطه را به نمایش بگذارند. اگر امروز خاورمیانه در آتش است، ریشهٔ بخش بزرگی از آن در همین ماهیت امپریالیستی و سلطهجویانه و غارتگرانهٔ قدرتهایی مثل آمریکاست.
همانگونه که حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ با وجود بیارتباط بودن با رخدادهای تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ صورت گرفت، رویارویی با ایران نیز ریشه در دستور کار بلندمدت امپریالیسم آمریکا دارد. آمریکا سالهاست که تحریمهای اقتصادی و مالی و بانکی بر ایران اعمال کرده است. هدف اعلامشدهٔ تجاوز نظامی آمریکا (و اسرائیل) به ایران نیز «خنثیسازی برنامهٔ هستهیی» و «مهار کردن نفوذ منطقهیی» ایران بوده است. اما در پسزمینه، ویران کردن ایران و بازتعریف نظم منطقهیی به سود دولت تجاوزگر و نسلکُش اسرائیل و دیگر دولتهای متمایل به آمریکا دیده میشود. رفتار آمریکا با ایران واکنشی به تهدیدی تازه نیست، بلکه ادامهٔ جاهطلبیِ کهنهٔ امپریالیسم آمریکا برای حفظ سرکردگی و سلطه بر منطقهٔ غرب آسیا با یاری دولت اسرائیل است.
بیست و پنج سال بعد: عبرتهایی که گرفته نشد
امروز، در سال ۲۰۲۶، با نگاه به دو دهه و نیم گذشته، میتوان به روشنی دریافت که واکنش شتابزده و نظامیمحور به هر فاجعهای، هرچند هولناک، هرگز راهکار درستی برای مواجهه با شبکههای پیچیده تروریستی نیست. تروریسم نیروی نظامی متعارفی نیست که با بمب و موشک منهدم شود، بلکه ایدهای است زاییده بیعدالتی، ناامیدی، فقر، استبداد، تحقیر، نظامیگری، و دخالتهای خارجی. جنگهای بیپایان فقط دایره نفرت را گسترش دادند و امنیت را به کالایی لوکس برای معدودی تبدیل کردند، و البته ثروتهای هنگفتی برای سرمایههای کلان نظامی و امنیتی و نفتی و شرکتهای وابسته به ارمغان آوردند.
بیست و پنج سال پس از ۱۱ سپتامبر، جهان همچنان در آتشِ همان اشتباهها میسوزد. شاید مهمترین درس این باشد که صلح و امنیت با موشک به دست نمیآید، بلکه با عدالت، مدارا، توسعه اقتصادی، و احترام به حاکمیت ملی ملتها به دست میآید. تا زمانی که سیاستهای مداخلهجویانه، اولویت دادن به امنیت به قیمت محدود کردن آزادیهای مدنی، و نادیده گرفتن ریشههای اقتصادی و سیاسی خشونت ادامه یابد، نسلهای بعدی نیز محکوم به تکرار این چرخه معیوب و خونبار خواهند بود. بیست و پنج سال گذشت، اما زخمهای ۱۱ سپتامبر و جنگهای پس از آن همچنان در بدن خاورمیانه و وجدان جهانی التیام نیافته است. شاید وقت آن رسیده است که بهجای «جنگ علیه ترور»، به فکر «صلح از طریق توسعه و گفتوگو» باشیم. در غیر این صورت، تاریخ بار دیگر ما را به خاطر کوتهبینی و غرور نظامیگرایانه محکوم خواهد کرد.
از نامۀ مردم