Skip to content
آگوست 18, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • زبانِ بیگانه: فاصلهٔ چپ از زحمتکشان
  • دیدگاه‌ها
  • علوم اجتماعی
  • نوار متحرک

زبانِ بیگانه: فاصلهٔ چپ از زحمتکشان

الف. کیوان

جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵

مسئله مخالفت با زبان علمی، مفاهیم نظری، یا دشواری واقعی شناخت نیست. اندیشهٔ جدّی را نمی‌توان به زبان عامیانه و عبارت‌های ساده‌انگارانه فروکاست. اما هیچ ضرورت علمی‌ای نیز ابهام، فضل‌فروشی، و انباشتن متن از اصطلاحاتی را توجیه نمی‌کند که بیش از آنکه واقعیت را روشن سازند مرزی میان نویسنده و جامعه می‌کشند.

درآمد

زبان چپ را نمی‌توان صرفاً به مجموعه‌ای از واژه‌ها، اصطلاحات، و شیوه‌های نگارش به نمایش گذاشت. زبان پوسته‌ای نیست که بتوان آن را بدون دست‌ زدن به محتوای اندیشه تغییر داد؛ زبان در دل روابط اجتماعی شکل می‌گیرد، جایگاه گوینده را بازتاب می‌دهد، و نوع رابطه‌ای را که جریان سیاسی با جامعه برقرار کرده است آشکار می‌سازد. مارکس و انگلس زبان را «آگاهی عملی» می‌دانستند که برای دیگران وجود دارد و از ضرورت ارتباط انسان‌ها با یکدیگر پدید می‌آید. زبان، از این منظر، نه قلمروی مستقل از زندگی، بلکه جزئی از پراتیک اجتماعی انسان‌هاست.۱

بر همین پایه، زبان جریان‌های سیاسی را نیز باید در نسبت با محیط اجتماعی، ترکیب طبقاتی، شکل فعالیت، و مخاطب واقعی آنها فهمید. جریانی که در زندگی روزمرهٔ زحمتکشان، در محیط‌های کار، در مبارزه‌های اجتماعی، و در سازمان‌یابی جمعی حضور دارد ناگزیر زبانش را در تماس با واقعیت می‌آزماید. واژه‌ها باید بتوانند تجربه‌های مشخص را توضیح دهند، تضادهای واقعی را آشکار سازند، و میان پدیده‌هایی که در نگاه نخست جدا از یکدیگر به نظر می‌رسند رابطه برقرار کنند.

اما هنگامی که این پیوند زنده ضعیف می‌شود، زبان نیز به‌تدریج استقلالی ظاهری پیدا می‌کند. اصطلاحات نه برای روشن‌ کردن روابط اجتماعی، بلکه برای ارجاع به اصطلاحات دیگر به کار می‌روند. مفاهیم به‌جای آنکه واقعیت را توضیح دهند در حلقه‌ای بسته به گردش درمی‌آیند و تسلط بر آنها به نشانهٔ عضویت در محفل فکری تبدیل می‌شود. در این وضع، زبان دیگر فقط ابزار بیان جدایی نیست، بلکه خودش به یکی از شکل‌های مادّی و فرهنگی آن بدل می‌شود.

از همین‌ رو، دشوارنویسی را نمی‌توان همیشه به پیچیدگی موضوع نسبت داد. گاه موضوع دشوار است و توضیح دقیق آن به مفاهیمی نیاز دارد که در زبان روزمره معادل کاملی ندارند. اما گاه آنچه دشوار به نظر می‌رسد نه خودِ واقعیت، بلکه زبانی است که میان واقعیت و خواننده قرار گرفته است. در چنین متنی، ابهام نشانهٔ عمق نیست؛ چه‌بسا پوششی برای فقدان اندیشهٔ روشن باشد. واژه‌های سنگین می‌توانند به‌جای تحلیل بنشینند و جمله‌های پیچیده پیوندهای اثبات‌نشدهٔ استدلال را پنهان کنند.

این نقد به معنای انکار ضرورت زبان علمی و نظری نیست. مارکس در هنگام انتشار نسخهٔ فرانسوی جلد نخست «سرمایه» دسترس‌پذیرتر شدن اثر برای طبقهٔ کارگر را ملاحظه‌ای برتر از دیگر ملاحظات دانست، اما هم‌زمان هشدار داد که راه هموار و بی‌رنجی برای دستیابی به علم وجود ندارد. در اینجا نه تضادی میان عمق و روشنی وجود دارد و نه وعده‌ای برای تبدیل کردن شناخت علمی به مجموعه‌ای از گزاره‌های ساده و بی‌پیچیدگی. مسئله آن است که دشواریِ واقعی موضوع حفظ شود، بی‌آنکه دشوارنویسیِ غیرضروری بر آن افزوده گردد.۲

بنابراین، مرز اصلی میان زبان ساده و زبان دشوار نیست، بلکه میان زبانی است که ضرورت مفهومی دارد و زبانی که کارکردی نمایشی یافته است. اصطلاح تخصصی تا هنگامی موجه است که رابطه‌ای واقعی را با دقتی بیشتر بیان کند. اما هنگامی که همان اصطلاح بدون تعریف، بدون زمینه، و بدون ضرورت وارد متن می‌شود، بیش از آنکه بر شناخت بیفزاید، فاصله‌ای نمادین میان نویسنده و خواننده برقرار می‌کند. زبان در اینجا به نوعی سرمایهٔ فرهنگی بدل می‌شود: کسی که رمزهای آن را می‌شناسد درون حلقه قرار می‌گیرد و کسی که نمی‌شناسد بیرون می‌ماند.

این جدایی را نباید به ناتوانی فکری زحمتکشان نسبت داد. رزا لوکزامبورگ به اشتیاق کارگران به شناخت و نظریه اشاره می‌کرد، اما هم‌زمان نشان می‌داد که جامعهٔ طبقاتی طبقهٔ کارگر را از امکانات گستردهٔ تولید و بهره‌مندی از فرهنگ نظری محروم می‌سازد. مسئله فقدان ظرفیت فهم نیست، بلکه شرایط مادّی‌ای است که زمان، امکان، و ابزار دسترسی به دانش را نابرابر توزیع می‌کند. نظریهٔ مارکسیستی نیز زمانی زنده می‌ماند که در پیوند با نیازهای تازهٔ مبارزه گسترش یابد، نه آنکه به میراثی محفوظ در اختیار متخصصان و مفسران تبدیل شود.۳

از این منظر، زبانی که خواننده برای ورود به آن باید نخست از آزمون اصطلاح‌شناسی یک محفل بگذرد فقط دشوار نیست، حامل نوعی رابطهٔ اجتماعی است. نویسنده، آگاهانه یا ناآگاهانه، خودش را در جایگاه دارندهٔ معرفت و مخاطب را در جایگاه دریافت‌کننده‌ای قرار می‌دهد که باید پیش از ورود به بحث شایستگی‌اش را ثابت کند. چنین رابطه‌ای با ادعای چپی که رهایی زحمتکشان را نه کار نخبگان، بلکه حاصل کنش آگاهانهٔ خود آنان می‌داند در تناقض قرار می‌گیرد.

البته این تناقض با جایگزین‌ کردن اصطلاحات نظری با شعارهای روزمره حل نمی‌شود. تنزل مفاهیم به چند عبارت آشنا می‌تواند به همان اندازه از واقعیت فاصله بگیرد که زبان دانشگاهی و پُرتبختر. لنین در همان حال که بر توضیح مشخص، ساده، و روشن مفاهیم برای میلیون‌ها نفر تأکید داشت، تکرار فضل‌فروشانه و مکتبیِ عبارت‌های کلی سوسیالیستی را نیز بی‌حاصل می‌دانست. مسئله برای او حذف محتوای نظری نبود، بلکه تبدیل کردن آن به شناختی مشخص، مرتبط با تجربه و راهنمای عمل بود.۴

در نتیجه، بحران زبان چپ نه علت نخستین همهٔ ناکامی‌های آن است و نه مسئله‌ای حاشیه‌یی و صرفاً ادبی. این بحران یکی از نمودهای جدایی اجتماعی و سیاسی بخشی از چپ از زحمتکشان است؛ اما پس از شکل‌گیری، خودش به بازتولید همان جدایی یاری می‌رساند. گسست از زندگی واقعی زبانی انتزاعی و خودارجاع و محفل‌پسند پدید می‌آورد، و این زبان، به نوبهٔ خود، راه ارتباط، اعتماد، و مشارکت را دشوارتر می‌سازد. بدین‌سان، فاصلهٔ اجتماعی و فاصلهٔ زبانی در رابطه‌ای دیالکتیکی یکدیگر را تولید و تقویت می‌کنند.

جدایی اجتماعی و خودبسندگی زبان

زبان دانشگاه‌زده و محفل‌پسند را نمی‌توان تنها حاصل سلیقهٔ نویسندگان یا شیفتگی آنان به واژه‌های دشوار دانست. این زبان در شرایطی معین رشد می‌کند: هنگامی که پیوندهای سازمان‌یافتهٔ چپ با محیط کار، اتحادیه‌ها، محله‌های فرودست و مبارزه‌های روزمره سست می‌شود و مرکز ثقل تولید فکری آن به فضاهایی انتقال می‌یابد که منطق، معیارهای اعتبار و مخاطبان خاص خود را دارند. در چنین وضعی، تغییر زبان نه نقطهٔ آغاز جدایی، بلکه یکی از صورت‌های آشکار آن است.

این حکم به معنای رویارویی با دانشگاه یا نفی نقش روشنفکران نیست. دانشگاه می‌تواند عرصهٔ پژوهش، حفظ میراث نظری و تولید شناخت انتقادی باشد؛ روشنفکران نیز همواره در جنبش‌های رهایی‌بخش نقشی ضروری داشته‌اند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که تولید نظری از پراتیک سیاسی و نیازهای یک نیروی اجتماعی مشخص جدا شود و معیار ارزش آن، بیش از قدرت توضیح واقعیت و یاری‌رساندن به مبارزه، به میزان پذیرش درون یک حوزهٔ تخصصی وابسته گردد. در این حالت، نظریه مخاطب خود را نه در جامعه، بلکه در میان دیگر تولیدکنندگان نظریه می‌یابد.

این جابه‌جایی به‌تدریج در ساختار زبان رسوب می‌کند. متن برای آنکه در فضای تخصصی جدی گرفته شود، باید نسبت خود را با انبوهی از نظریه‌ها، اصطلاحات و منازعات درون‌دانشگاهی نشان دهد. مفهومی که می‌توانست مستقیماً رابطه‌ای اجتماعی را توضیح دهد، از میان زنجیره‌ای از ارجاعات، تعریف‌های انتزاعی و تمایزگذاری‌های پایان‌ناپذیر عبور می‌کند. واژگان دیگر فقط برای شناخت واقعیت به کار نمی‌روند؛ به نشانه‌های منزلت، صلاحیت و تعلق به یک حوزه تبدیل می‌شوند. از همین‌جاست که زبان، افزون بر کارکرد ارتباطی، کارکردی مرزبند پیدا می‌کند.

این روند بخشی از تحولی گسترده‌تر در تاریخ چپ غربی بود. شکست‌های سیاسی و عقب‌نشینی جنبش‌های کارگری، بسیاری از جریان‌های مارکسیستی را از میدان سازمان‌یابی و سیاست عملی دور کرد و بخش مهمی از تولید نظری را به دانشگاه‌ها کشاند. پری اندرسون یکی از خصوصیات مارکسیسم غربی را گسست تدریجی نظریه از پراتیک توده‌ای می‌دانست؛ گسستی که در برخی گرایش‌ها حتی با تبدیل «نظریه» به نوعی پراتیک مستقل پوشانده شد و به این ترتیب، مسئلهٔ مادّی وحدت نظریه و مبارزهٔ انقلابی از میدان دید کنار رفت.۵

انتقال نظریه به دانشگاه به‌خودی‌خود توضیح‌دهندهٔ همه‌چیز نیست. دانشگاه نیز بیرون از مناسبات طبقاتی قرار ندارد. تقسیم کار میان کار فکری و یدی، سلسله‌مراتب مدارک و تخصص‌ها، رقابت برای موقعیت حرفه‌ای و الزام به متمایزکردن تولید علمی، بر شکل اندیشه و زبان اثر می‌گذارند. در چنین ساختاری، نوآوری گاه نه در کشف رابطه‌ای تازه در واقعیت، بلکه در ساختن دستگاه واژگانی تازه نمایان می‌شود. هرچه اصطلاحی اختصاصی‌تر باشد، مرز میان متخصص و غیرمتخصص را آشکارتر می‌سازد و جایگاه صاحب آن را در تقسیم کار فکری مستحکم‌تر می‌کند.

از این منظر، زبان متکلف را نمی‌توان صرفاً انحرافی شخصی دانست؛ این زبان ممکن است با موقعیت اجتماعی تولیدکنندگانش تناسب داشته باشد. روشنفکران و نیروهای حرفه‌ییِ نزدیک به چپ، حتی هنگامی که مالک ابزار تولید نیستند و خود نیز زیر فشار سرمایه قرار دارند، الزاماً تجربه، فرهنگ و رابطهٔ یکسانی با کارگران ندارند. باربارا و جان ارنرایش در بررسی ترکیب اجتماعی چپ نو نشان دادند که نیروهای حرفه‌ای و مدیریتی، به‌سبب جایگاه و کارکردشان در تقسیم اجتماعی کار، می‌توانند با طبقهٔ کارگر رابطه‌ای آمیخته به پدرسالاری روشنفکرانه، فاصله و حتی تحقیر برقرار کنند. باربارا ارنرایش بعدها نیز بر این شکاف و بر این تصور طبقاتی انگشت گذاشت که انسان فاقد تحصیلات دانشگاهی توان سخن‌گفتن یا اندیشیدن پیچیده ندارد.۶

زبان در چنین رابطه‌ای، حتی بدون قصد آگاهانه، می‌تواند حامل همان فاصله باشد. کسی که عادت کرده است جامعه را موضوع پژوهش، مدیریت، مداخله یا هدایت ببیند، ممکن است در زبان سیاسی نیز از موضع کسی سخن بگوید که جهان را برای دیگران توضیح می‌دهد. زحمتکشان در این گفتار اغلب حضور دارند، اما بیشتر به‌عنوان موضوع تحلیل: دربارهٔ آنان سخن گفته می‌شود، بی‌آنکه زبان متن از مواجههٔ واقعی با تجربه، داوری و کنش آنان دگرگون شده باشد.

این همان مرزی است که گرامشی میان روشنفکر به‌مثابه صاحب حرفهٔ فکری و روشنفکرِ پیوندخورده با یک نیروی اجتماعی ترسیم می‌کرد. از دید او، روشنفکران گروهی مستقل و شناور بر فراز طبقات نیستند؛ جایگاه آنان را باید از خلال کارکردی فهمید که در سازمان‌یافتن، آگاهی و مبارزهٔ نیروهای اجتماعی بر عهده می‌گیرند. مسئله، بنابراین، منشأ خانوادگی یا مدرک دانشگاهی نویسنده نیست، بلکه رابطهٔ عملی او با طبقه و نقش او در شکل‌گیری ارادهٔ جمعی است.۷

در نبود این رابطهٔ زنده، حتی مفاهیم رادیکال می‌توانند از محتوای مادّی تهی شوند. واژه‌هایی که زمانی برای شناخت سرمایه‌داری، دولت و مبارزهٔ طبقاتی پدید آمده بودند، درون حوزهٔ نظری به موضوع منازعاتی تبدیل می‌شوند که پیوندشان با مسائل واقعی جامعه هرچه دشوارتر دیده می‌شود. در مرحله‌ای پیشرفته‌تر، خود سرمایه‌داری نیز ممکن است از مرکز تحلیل کنار رود و جای آن را مجموعه‌ای از گفتارهای پراکنده بگیرد که هر یک بخشی از واقعیت را توضیح می‌دهند، اما نسبت آن بخش را با کلیت مناسبات تولید و قدرت روشن نمی‌کنند.

الن میک‌سینز وود این روند را «عقب‌نشینی از طبقه» نامید. به نظر او، درست در دوره‌ای که سرمایه با سیاست‌های نئولیبرالی جنگ طبقاتی گسترده‌ای را علیه نیروی کار پیش می‌برد، بخشی از چپ روشنفکری از مفهوم طبقه و تحلیل سرمایه‌داری به‌مثابه یک کلیت نظام‌مند فاصله گرفت. مسئله فقط جایگزین‌شدن چند اصطلاح نبود؛ دستگاه مفهومی تازه‌ای پدید آمد که پراکندگی، تفاوت و هویت را می‌دید، اما پیوندهای مادی آن‌ها را با مناسبات سرمایه‌داری کمتر در مرکز قرار می‌داد.۸

پیچیده‌تر شدن زبان در اینجا با ناپدیدشدن کلیت اجتماعی رابطه دارد. هنگامی که جهان دیگر به‌صورت مجموعه‌ای از روابط مادّیِ به‌هم‌پیوسته دیده نمی‌شود، متن نیز به انبوهی از مفاهیم جزئی و مرزبندی‌های لغوی تقسیم می‌شود. زبان از واقعیت پراکنده تغذیه می‌کند و خود آن پراکندگی را بازتولید می‌سازد. خواننده ممکن است پس از عبور از اصطلاحات فراوان، هنوز نداند نیروی محرک وضع موجود چیست، چه طبقاتی از آن سود می‌برند، چه نیروهایی توان دگرگون‌کردنش را دارند و از کدام مسیر می‌توان به آن دست یافت.

بااین‌همه، نباید رابطه را وارونه کرد و هر زبان پیچیده‌ای را نشانهٔ عقب‌نشینی از طبقه دانست. آثاری وجود دارند که از نظر مفهومی دشوارند، زیرا موضوعشان واقعاً به سطح بالایی از انتزاع نیاز دارد. همچنین نویسندگان دانشگاهی بسیاری پیوندی زنده با مبارزه‌های اجتماعی دارند و پژوهش آنان شناخت طبقاتی را غنی‌تر می‌کند. نقد مادی نمی‌تواند افراد را صرفاً بر پایهٔ حرفه، تحصیلات، یا سبک نوشتن در طبقه‌بندی‌های ثابت جای دهد. موضوع، گرایشی اجتماعی است که در آن جدایی نظریه از پراتیک، تقسیم کار فکری و تغییر مخاطب واقعی، امکان پیدایش زبانی خودبسنده را افزایش می‌دهد.

این خودبسندگی هنگامی آشکارتر می‌شود که چپ به‌جای سازمان‌یابی نیروهای اجتماعی، بخش بزرگی از انرژی خود را صرف گفت‌وگو و داوری درونی کند. هر محفل برای تمایز خود از محفل دیگر، واژگان، ارجاعات و حساسیت‌های ویژه‌ای می‌سازد. اختلاف‌های سیاسی که باید در نسبت با واقعیت و پیامد عملی آن‌ها سنجیده شوند، گاه به اختلاف بر سر نام‌گذاری‌ها و نشانه‌های هویتی فرو می‌کاهند. تسلط بر این رمزها شرط ورود به گفت‌وگو می‌شود و کسانی که آن‌ها را نمی‌شناسند، پیش از آنکه موضعشان شنیده شود، بیرون از دایره قرار می‌گیرند.

بدین‌ترتیب، زبان محفل‌پسند هم محصول انزواست و هم ابزاری برای حفظ آن. حلقه‌ای که پایگاه اجتماعی گسترده‌ای ندارد، می‌تواند درون زبان اختصاصی خود احساس انسجام، برتری و حتی قدرت کند. هرچه تأثیر آن بر جهان بیرون کمتر می‌شود، مرزهای درونی‌اش ممکن است سخت‌تر و دستگاه واژگانی‌اش پیچیده‌تر گردد. در اینجا زبان نه فقط ناتوانی در ارتباط، بلکه گاه جانشین ارتباط و سازمان‌یابی واقعی می‌شود.

از این‌رو، نمی‌توان بحران زبان را با تهیهٔ فهرستی از واژه‌های ساده‌تر درمان کرد. اگر زبان نامفهوم از جدایی اجتماعی، تقسیم کار فکری و عقب‌نشینی از پراتیک برآمده باشد، ویرایش جمله‌ها به‌تنهایی آن رابطه را دگرگون نمی‌کند. اما عکس این حکم نیز درست است: نمی‌توان به امید بازسازی سازمان و پیوند طبقاتی، زبان را مسئله‌ای فرعی شمرد. زبانِ شکل‌گرفته در انزوا، پس از آنکه تثبیت شد، خود به مانعی در راه خروج از انزوا بدل می‌شود. برای بازگشت به جامعه، چپ نه‌تنها به خط سیاسی و سازمان نیاز دارد، بلکه باید شیوه‌ای از اندیشیدن و سخن‌گفتن را نیز پشت سر بگذارد که جدایی از جامعه در آن به عادت، فضیلت و نشانهٔ منزلت تبدیل شده است.

سخن پایانی

زبان نامفهوم، متکلف، و خودبسندهٔ بخشی از چپ را نمی‌توان صرفاً ضعف نگارشی یا لغزشی در انتخاب واژه‌ها دانست. این زبان از دلِ جدایی اجتماعی، تضعیف پیوند با مبارزهٔ واقعی، و تغییر مخاطبان نوشته‌های نظری پدید می‌آید، اما پس از شکل‌گیری، خودش نیز همان جدایی را بازتولید و ژرف‌تر می‌کند.

مسئله مخالفت با زبان علمی، مفاهیم نظری، یا دشواری واقعی شناخت نیست. اندیشهٔ جدّی را نمی‌توان به زبان عامیانه و عبارت‌های ساده‌انگارانه فروکاست. اما هیچ ضرورت علمی‌ای نیز ابهام، فضل‌فروشی، و انباشتن متن از اصطلاحاتی را توجیه نمی‌کند که بیش از آنکه واقعیت را روشن سازند مرزی میان نویسنده و جامعه می‌کشند.

تناقض از آنجا آغاز می‌شود که چپ به نام زحمتکشان سخن می‌گوید، اما زبانش برای بخش بزرگی از آنان بیگانه است. در چنین وضعی، دشواری متن دیگر فقط مانع انتقال پیام نیست، بلکه نشانهٔ آن است که خودِ اندیشه نیز در فضایی تولید می‌شود که مخاطب واقعی‌اش نه جامعه، بلکه حلقه‌ای محدود از هم‌زبانان و هم‌فکران است.

ازاین‌رو، بحران زبان در بیرون از بحران چپ قرار ندارد؛ یکی از صورت‌های آن است. چپی که می‌خواهد بار دیگر به نیرویی اجتماعی بدل شود ناگزیر است پیوندش با زندگی، کار، و مبارزهٔ زحمتکشان را بازیابد. تنها در چنین پیوندی است که زبان نیز می‌تواند از خودبسندگی بیرون آید و به آنچه باید باشد بدل شود: زبانی دقیق، روشن، و برخوردار از وزن نظری؛ زبانی که نه اندیشه را تنزل دهد و نه مردم را پشت درِ آن نگه دارد.


یادداشت‌ها و منابع

۱. کارل مارکس و فریدریش انگلس، «ایدئولوژی آلمانی»، بخش نخست، بحث زبان به‌مثابهٔ «آگاهی عملی».
۲. کارل مارکس، «سرمایه»، جلد نخست.
۳. رزا لوکزامبورگ، «رکود و پیشرفت مارکسیسم»، ۱۹۰۳.
۴. ولادیمیر ایلیچ لنین، «یادداشت‌های یک روزنامه‌نگار»، ۱۹۲۰.
۵. پری اندرسون، ملاحظاتی درباره‌ی مارکسیسم غربی، ۱۹۷۶.
۶. باربارا و جان ارنرایش، نوشته‌ها درباره‌ی «طبقه‌ی حرفه‌ای ـ مدیریتی»؛ همچنین گفت‌وگوی باربارا ارنرایش با مجلهٔ Dissent دربارهٔ منشأ و موقعیت این قشر.
۷. آنتونیو گرامشی، «روشنفکران»، در گزیده‌هایی از دفترهای زندان.
۸. الن میک‌سینز وود، عقب‌نشینی از طبقه: یک سوسیالیسم «حقیقی» جدید، ۱۹۸۶.

از وبگاه صدای مردم

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: توافق هسته‌یی آمریکا و عربستان سعودی: محور تازهٔ رقابت امنیتی در منطقه
Next: ستارگان نوظهور ریاضیات برندهٔ مدال فیلدز ۲۰۲۶
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved