ف. کنجکاو
یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵
بخش پنجم و آخر- بازسازی پس از جنگ: بازسازی اقتصاد یا بازسازی نهادها؟
در پایان هر جنگ نگاهها معمولاً بهسوی آمارها معطوف میشود: تعداد ساختمانهای ویرانشده، میزان خسارتهای مالی، حجم سرمایهٔ لازم برای بازسازی، و نرخ رشد اقتصادی سالهای آینده. اما تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که این شاخصها هرچند مهماند، اما فقط بخشی از واقعیت را بازتاب میدهند.
کشورها با سرمایهٔ مالی میتوانند جاده، پل، نیروگاه، و کارخانه بسازند، اما هیچ جامعهای فقط با بازسازی زیرساختهای مادّی به مسیر توسعه بازنمیگردد. آنچه توسعه را ممکن میسازد کیفیت نهادهایی است که این زیرساختها در آنها عمل میکنند.
به همین دلیل، اقتصاددانان نهادی، از داگلاس نورث (Douglass C. North) تا دارون عجماغلو (Daron Acemoglu) و جیمز رابینسون (James A. Robinson)بارها تأکید کردهاند که تفاوت میان کشورهایی که پس از جنگ به رشد پایدار دست یافتهاند و کشورهایی که سالها در چرخهٔ رکود و بحران باقی ماندهاند بیش از آنکه در میزان منابع طبیعی یا سرمایهٔ مالی باشد، در کیفیت نهادهای اقتصادی و سیاسی آنها نهفته است.
نهادها تعیین میکنند که آیا سرمایه بهسوی تولید حرکت خواهد کرد یا بهسمت فعالیتهای غیرمولد؛ آیا رقابت جایش را به رانت خواهد داد یا برعکس؛ آیا سرمایهگذار افق بلندمدت خواهد داشت یا تمام تصمیمهایش را بر اساس نااطمینانیهای کوتاهمدت تنظیم خواهد کرد.
از این منظر، جنگ را باید آزمونی برای کیفیت نهادها دانست. جامعهای که بتواند قواعد اقتصادی پیشبینیشدنی، نظام حقوقی باثبات، اعتماد عمومی، و فضای رقابتی را حفظ کند معمولاً سریعتر از بحران عبور میکند. در مقابل، هرچه نااطمینانی، بیثباتی، و ضعف نهادی عمیقتر باشد، هزینههای جنگ نیز ماندگارتر خواهند شد.
اقتصاد بدون اعتماد بازسازی نمیشود
در سراسر این نوشتار از تورم، رکود، کاهش سرمایهگذاری، تخریب زیرساختها، و فرار سرمایه سخن گفتیم. اما اگر همهٔ این پدیدهها را به یک مفهوم مشترک فروبکاهیم، به واژهای میرسیم که شاید مهمترین متغیر اقتصاد توسعه باشد: اعتماد.
اعتماد همان سرمایهٔ نامرئیای است که در هیچ ترازنامهای ثبت نمیشود، اما نبود آن میتواند همهٔ سرمایههای مادّی را بیاثر کند. سرمایهگذار زمانی کارخانه میسازد که به آینده اعتماد داشته باشد. بانک زمانی اعتبار میدهد که به ثبات اقتصادی اعتماد داشته باشد. خانواده زمانی سرمایهگذاری بلندمدت میکند که به ارزش پول و امنیت آینده اعتماد داشته باشد. و نیروی انسانی متخصص زمانی از مهاجرت منصرف میشود و میماند که احساس کند میان تلاش، تخصص، و آینده رابطهای پیشبینیشدنی وجود دارد. به همین دلیل، بازسازی اعتماد شاید دشوارترین و در عین حال بنیادیترین مرحلهٔ بازسازی پس از جنگ باشد.
درسهایی از تاریخ؛ چرا برخی کشورها احیا شدند و برخی در چرخهٔ بحران باقی ماندند؟
مرور تجربه تاریخی کشورهای متفاوت پرتوی بر این سؤال میافکند.
آلمان پس از جنگ جهانی دوم، با وجود ویرانی گسترده، توانست به «معجزهٔ اقتصادی» دست یابد. در نگاه نخست بسیاری این موفقیت را تنها نتیجهٔ «طرح مارشال» میدانند، اما بررسیهای تاریخی تصویر پیچیدهتری به دست میدهد. کمکهای مالی آمریکا بیتردید نقش مهمی داشت، اما بهتنهایی نمیتوانست چنین تحول عمیقی ایجاد کند. اصلاح نظام پولی، ایجاد محیطی نسبتاً باثبات برای سرمایهگذاری، تقویت رقابت، بازسازی نظام حقوقی، و احیای اعتماد عمومی عواملی بودند که سرمایه را دوباره بهسمت تولید هدایت کردند. درسی که از آلمان میشود گرفت آن است که سرمایهٔ مالی بدون نهادهای کارآمد نمیتواند موتور توسعه باشد.
ژاپن نیز پس از جنگ جهانی دوم با ویرانی گستردهای روبهرو بود. اما راهبرد بازسازی این کشور فقط بر بازسازی ساختمانها استوار نبود. دولت ژاپن در آموزش، فناوری، انتقال دانش، صنعت، و افزایش بهرهوری سرمایهگذاری گستردهای کرد. نتیجه آن بود که طی چند دهه ژاپن از کشوری جنگزده به یکی از قدرتهای صنعتی جهان تبدیل شد. تجربهٔ ژاپن نشان میدهد که بزرگترین سرمایهٔ کشور پس از جنگ نه منابع طبیعی، بلکه نیروی انسانی آموزشدیده و توانایی تولید دانش است.
در سوی مقابل، عراق با وجود برخورداری از یکی از بزرگترین ذخایر نفتی جهان، پس از تجاوز نظامی آمریکا در سال ۲۰۰۳ نتوانست به بازسازی اقتصادی پایدار دست یابد. ناامنی، ضعف نهادهای حکمرانی، فساد، وابستگی شدید به درآمدهای نفتی، و کاهش اعتماد سرمایهگذاران موجب شد که درآمدهای نفتی نتواند به رشد گستردهٔ تولید و اشتغال منجر شود. این تجربه نشان میدهد که ثروت طبیعی بهخودیخود تضمینکنندهٔ توسعه نیست.
سوریه نیز نمونهای دیگر است. جنگ داخلی این کشور فقط به تخریب زیرساختها منجر نشد، بلکه ساختار اقتصاد را نیز دگرگون کرد. کاهش شدید تولید، مهاجرت گستردهٔ نیروی انسانی متخصص، فروپاشی بسیاری از شبکههای اقتصادی، و گسترش فعالیتهای غیررسمی همگی اقتصاد سوریه را از اقتصادی تولیدی به اقتصادی مبتنی بر بقا تبدیل کرد. این تحول نشان میدهد که هرچه جنگ طولانیتر شود، بازگرداندن اقتصاد به مسیر توسعه دشوارتر خواهد شد، زیرا در این حالت تنها سرمایهٔ مادّی نیست که از میان میرود، بلکه سرمایهٔ انسانی، سرمایهٔ اجتماعی، و اعتماد عمومی نیز فرسوده میشود.
ایران در آینهٔ این تجربهها
مرور این تجربههای تاریخی یک نتیجهٔ مشترک را آشکار میکند: هیچ کشوری صرفاً بهدلیل پایان یافتن جنگ به رشد اقتصادی بازنگشته است. بازسازی پایدار زمانی شدنی و ممکن شده است که دولت، بنگاههای تولیدی، نهادهای اقتصادی، و جامعه توانستهاند دوباره اعتماد، سرمایهگذاری، و تولید را در کنار یکدیگر قرار دهند.
برای ایران نیز این تجربهها بیش از آنکه نسخهای آماده باشند مجموعهای از هشدارها و درسهای آموزندهاند. اقتصاد ایران پیش از جنگ نیز با بیکاری گسترده، تورم مُزمن، کاهش سرمایهگذاری، فرسایش بخشی از زیرساختها، محدودیتهای تجاری، و نااطمینانی اقتصادی روبهرو بوده است. جنگ این مشکلات را پیچیدهتر کرده است.
از این رو، بازسازی آیندهٔ اقتصاد ایران فقط به میزان خسارتهای جنگ وابسته نیست، بلکه به کیفیت نهادهای اقتصادی، توانایی بازگرداندن سرمایه به تولید، حفظ سرمایهٔ انسانی، و افزایش اعتماد عمومی نیز بستگی خواهد داشت. شاید مهمترین درس تاریخ نیز همین باشد: جنگها پایان مییابند، اما کیفیت بازسازی است که آیندهٔ اقتصادی ملتها را رقم میزند.
خلاصهٔ کلام: وقتی جنگ پایان مییابد، اقتصاد تازه آغاز میشود
جنگ معمولاً با انفجار، ویرانی، و تلفات انسانی شناخته میشود. اما اینها فقط نخستین لایههای بحراناند. هنگامی که آخرین گلوله شلیک میشود و آتش نبرد فروکش میکند، جامعه با نوع دیگری از جنگ روبهرو میشود، جنگی خاموش که در کارخانهها، بازارها، خانوادهها، نظام بانکی، بودجهٔ عمومی، و سفرهٔ مردم جریان دارد. این همان جنگ اقتصادی است که گاه سالها و حتی دههها پس از پایان درگیری نظامی ادامه پیدا میکند.
در این نوشتار تلاش شد نشان داده شود که تورم، رکود، بیکاری، کاهش سرمایهگذاری، و گسترش نابرابری صرفاً پیامدهای اتفاقی جنگ نیستند، بلکه نتیجهٔ مجموعهای از سازوکارهای اقتصادی و نهادیاند که در شرایط جنگی فعال میشوند. کاهش ظرفیت تولید، اختلال در زنجیرههای تأمین، افزایش هزینههای دولت، نااطمینانی به آینده، فرار سرمایه، و کاهش اعتماد عمومی در کنار یکدیگر اقتصادی را شکل میدهند که در آن رشد پایدار جایش را به تلاش برای بقا میدهد.
اما در سراسر این نوشتار بر یک نکته نیز بهروشنی تأکید شد: جنگ بهتنهایی سرنوشت اقتصاد را تعیین نمیکند. شدت و ماندگاری پیامدهای اقتصادی جنگ به وضع ساختاری هر کشور، کیفیت نهادهای اقتصادی و سیاسی، ظرفیت و تواناییهای حکمرانی، و نوع سیاستگذاری بستگی دارد.
یکی از مهمترین نتایج این بررسی پژوهشی آن است که در شرایط جنگ تنها شاخصهای اقتصادی نیست که تغییر میکنند، بلکه قواعد رفتار اقتصادی نیز دگرگون میشود. هنگامی که آینده مبهم باشد، سرمایه بهجای حرکت بهسوی تولید بهسمت داراییهای امنتر میرود؛ بنگاهها سرمایهگذاری بلندمدت را به تعویق میاندازند؛ خانوارها مصرفشان را محدود میکنند؛ و جامعه بهجای برنامهریزی برای توسعه به مدیریت نااطمینانی موجود روی میآورد.
به همین دلیل، هزینهٔ واقعی جنگ را نمیتوان فقط در ساختمانهای ویرانشده یا کارخانههای تعطیلشده سنجید؛ بخش بزرگی از این هزینه در فرسایش اعتماد، کاهش سرمایهٔ اجتماعی، و محدود شدن افق آینده نهفته است.
از منظر اقتصاد سیاسی، توسعه فقط به معنای افزایش تولید ناخالص داخلی یا رشد سرمایهگذاری نیست. توسعه پیش از هر چیز به وجود نهادهایی وابسته است که اعتماد، رقابت سالم، نوآوری، امنیت حقوقی، و مشارکت اقتصادی را ممکن میسازند. هر اندازه این نهادها ضعیفتر شوند، بازگشت به مسیر رشد دشوارتر خواهد بود، حتی اگر منابع مالی فراوانی برای بازسازی در اختیار باشد.
در نهایت، شاید مهمترین درس اقتصاد سیاسی جنگ این باشد که ویرانی واقعی تنها ویرانی مادّی نیست. ساختمانها، جادهها، و کارخانهها را میتوان دوباره ساخت، اما بازسازی اعتماد، سرمایهٔ اجتماعی، انگیزهٔ تولید، و امید به آینده فرایندی بسیار دشوارتر و زمانبرتر است. اقتصادی که اعتماد در آن فرسوده شده باشد حتی با تزریق منابع مالی نیز بهسادگی به مسیر توسعه بازنمیگردد.
از همین رو، پرسش اصلی پس از هر جنگ تنها این نیست که «چه مقدار ویران شد؟»، بلکه این است که «آیا جامعه هنوز میتواند آیندهای را تصور کند که در آن کار، تولید، سرمایهگذاری، و ماندن در کشور معنا و چشمانداز داشته باشد؟» پاسخ این پرسش بیش از هر شاخص اقتصادی دیگری مسیر آیندهٔ کشور را تعیین خواهد کرد. زیرا در نهایت جنگ زمانی پایان مییابد که گلولهها خاموش شوند، اما اقتصاد از همان لحظه تازه وارد دشوارترین آزمون میشود.
و در پایان، باید گفت که جنگ فقط آنچه را که امروز وجود دارد ویران نمیکند، بلکه اگر بر بستری از ضعفهای ساختاری فرود آید، توان جامعه برای ساختن فردا را نیز میگیرد. از همین رو، بازسازی واقعی پس از جنگ پیش از آنکه پروژهای عمرانی باشد، پروژهای برای بازسازی اعتماد، نهادها، و ظرفیت تولید است.
پایان.
بخش چهارم را اینجا بخوانید.
منابع اصلی:
- Acemoglu, D., & Robinson, J. A. (2012). Why Nations Fail: The Origins of Power, Prosperity, and Poverty. Crown.
- Harvey, D. (2003). The New Imperialism. Oxford University Press.
- Hirschman, A. O. (1970). Exit, Voice, and Loyalty. Harvard University Press.
- Judt, T. (2005). Postwar: A History of Europe Since 1945. Penguin.
- Kalecki, M. (1971). Selected Essays on the Dynamics of the Capitalist Economy 1933–1970. Cambridge University Press.
- Keynes, J. M. (1936). The General Theory of Employment, Interest and Money. Macmillan.
- North, D. C. (1990). Institutions, Institutional Change and Economic Performance. Cambridge University Press.
- Polanyi, K. (1944). The Great Transformation. Farrar & Rinehart.
- Stiglitz, J. E. (2002). Globalization and Its Discontents. W. W. Norton.
- Tooze, A. (2018). Crashed: How a Decade of Financial Crises Changed the World. Viking.
- World Bank. (گزارشهای دورهای درباره بازسازی اقتصاد عراق).
- United Nations Development Program (UNDP). (گزارشهای دورهای دربارهٔ پیامدهای اقتصادی جنگ سوریه).