الف. هوشیار
سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵
چکیده
پس از نوزده سال: از ۱۴ ژوئن ۲۰۰۷ تا ۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
حماس در تابستان ۲۰۰۷ با نیروی اسلحه کنترل غزه را در دست گرفت و رقیب فلسطینی را از اداره کردن غزه کنار زد. همان جنبش در تابستان ۲۰۲۶ اعلام کرد نهاد حکومتی خودش را منحل میکند و آماده است ادارهٔ امور غیرنظامی غزه را به کمیتهٔ تکنوکرات (کارشناسسالار و اهل فن) فلسطینی واگذار کند. فاصلهٔ میان این دو تاریخ فقط نوزده سال زمان نیست، بلکه فاصلهٔ میان دو تصور متفاوت از راهبرد، قدرت، و سرنوشت یک جامعه است.
مقدمه
خبر انحلال نهاد حکومتی حماس در غزه و آمادگی این جنبش برای واگذاری ادارهٔ امور غیرنظامی به «کمیتهٔ ملی ادارهٔ غزه» شاید برای بسیاری فقط یکی از خبرهای روز باشد، اما اگر اندکی از هیاهوی سیاست روز فاصله بگیریم، این خبر معنایی بسیار عمیقتر پیدا میکند. گویی چرخهای تاریخی که نزدیک به دو دهه پیش آغاز شد اکنون به پایان نزدیک میشود.
نوزده سال پیش، در تابستان ۲۰۰۷، حماس پس از ماهها تنش با جنبش فتح کنترل کامل ادارهٔ غزه را در دست گرفت. تصویرهای آن روزها هنوز در حافظهٔ فلسطینیان زنده است: ساختمانهای دولتی که سقوط میکردند، نیروهای مسلحی که بر بامها مستقر بودند، و صحنههایی که به نماد شکاف عمیق در جنبش ملی فلسطین تبدیل شدند. حماس آن رخداد را اقدامی برای جلوگیری از کودتا علیه دولت منتخب خودش میدانست و فتح آن را کودتایی علیه مشروعیت فلسطین میخواند. صرفنظر از داوری دربارهٔ این دو روایت، یک واقعیت انکارنشدنی بود: از آن روز فلسطین دیگر مرجع سیاسی واحدی نداشت. غزه و کرانهٔ باختری دو مسیر جداگانه را آغاز کردند که آثار آن تا امروز ادامه دارد.
در این نوشتار قصد این نیست که میان فتح و حماس داوری اخلاقی شود. همانگونه که نمیتوان از آرمان فلسطین دفاع کرد و اشغال و محاصره و ویرانی غزه را نادیده گرفت، نمیتوان دفاع از فلسطین را با دفاع از همهٔ تصمیمها و راهبردهای حماس یکی گرفت. اتفاقاً وفاداری به آرمان فلسطین ایجاب میکند که راهبردهای نیروهایی که مدعی نمایندگی این آرماناند نیز نقد شود.
از جنبش تا دولت در غزه؛ آغاز یک تناقض
جنبشهای آزادیبخش معمولاً برای مبارزه با قدرتهای اشغالگر شکل میگیرند. جنبش آزادیبخش فلسطین استثنایی در این قاعده نیست. هنگامی که چنین جنبشی قدرت اجرایی را نیز در دست میگیرد وارد عرصهای میشود که قواعد آن با منطق مبارزه متفاوت است. ادارهٔ جامعه نیازمند ثبات، اقتصاد، خدمات عمومی، آموزش، بهداشت، زیرساخت، و روابط خارجی است، در حالی که مبارزهٔ نظامی مستمر جامعه را در وضعیت اضطراری دائمی نگه میدارد.
حماس پس از ۲۰۰۷ دقیقاً در چنین موقعیتی قرار گرفت. از یک سو خودش را جنبش مقاومت میدانست و از سوی دیگر مسئول زندگی بیش از دومیلیون انسان در غزه بود. این دو نقش لزوماً همسو نبودند. هرچه رویارویی نظامی تشدید میشد، توان ادارهٔ جامعه کاهش مییافت، و هرچه ادارهٔ جامعه دشوارتر میشد، مشروعیت سیاسی نیز بیشتر زیر فشار قرار میگرفت.
در همین حال، محاصرهٔ شدید غزه از سوی اسرائیل، محدودیتهای اعمالشده از سوی مصر در دورههایی، و جنگهای پیاپی این تناقض را عمیقتر کرد. بنابراین، اگر امروز از بحران غزه سخن میگوییم، باید همزمان دو واقعیت را ببینیم: از یک سو سیاستهای اشغال، محاصره، و حملههای نظامی اسرائیل که سهم بزرگی در ویرانی غزه داشتهاند؛ و از سوی دیگر این پرسش که آیا با راهبردی که حماس انتخاب کرد توانست از جامعهای که مدعی دفاع از آن بود محافظت کند؟
پیروزیهای تاکتیکی، شکستهای راهبردی
تاریخ نظامی پر از عملیاتهایی است که از نظر تاکتیکی موفق بودهاند، اما از نظر راهبردی به نتایجی معکوس انجامیدهاند. در سیاست نیز چنین است.
فارغ از ارزیابیهای متفاوت دربارهٔ مشروعیت یا هدفهای عملیات هفتم اکتبر ۲۰۲۳، این عملیات نشان داد که تصور آسیبناپذیری اسرائیل مطلق نیست. اما سیاست را تنها با لحظهٔ آغاز یک عملیات نمیتوان سنجید. پرسش اصلی آن است که این عملیات در افق بلندمدت چه تغییری در موقعیت مردم فلسطین ایجاد کرد؟
پاسخ دادن به این پرسش آسان نیست. اما یک واقعیت را نمیتوان انکار کرد: غزه امروز با ویرانی گسترده، آوارگی، بحران انسانی، و ازهمپاشیدگی بخش بزرگی از زیرساختهایش روبهروست. جامعهای که قرار بود «محور مقاومت» در برابر رژیم صهیونیستی باشد امروز بخش بزرگی از انرژیاش را صرف یافتن غذا، آب، دارو، و سرپناه میکند.
این سخن به معنای نادیده گرفتن مسئولیت اسرائیل در این فاجعه نیست. برعکس، بخش عمدهٔ این ویرانی محصول حملههای نظامی، محاصره، و سیاستهایی است که بسیاری از نهادهای بینالمللی از آن با عنوان نسلکشی و جنایت علیه بشر یاد کرده و از آن انتقاد کردهاند. اما همین واقعیت مسئولیت نیروهای فلسطینی را برای انتخاب راهبردی که بتواند از جامعهٔ فلسطینی حفاظت کند و آن را در مسیر درستی برای تحقق آرمانهایش- که همانا حق تعیین سرنوشت و تشکیل کشور و دولت مستقل است- کم نمیکند و از دوش آنها برنمیدارد.
بنبست دیگر: سازش بدون دستاورد
اما اگر راهبرد حماس با پرسشهای جدّی روبهروست، راهبرد رقیب او- فتح- نیز از موفقیت چشمگیری برخوردار نبوده است. سه دهه پس از توافقهای اسلو، نه کشور و دولت مستقل فلسطین شکل گرفته، نه شهرکسازی صهیونیستی متوقف شده، و نه افق روشنی برای پایان یافتن اشغال پدید آمده است.
از این رو، مسئله صرفاً انتخاب میان «مقاومت» و «سازش» نیست. تجربهٔ فلسطین نشان داده است که هم چپروی نظامی و هم سازش بیپشتوانه میتواند به بنبست برسد. یکی جامعه را در چرخهٔ جنگ فرسوده میکند و دیگری جامعه را در انتظار بیپایان وعدههای تحققنیافته نگه میدارد و فرسوده میکند.
جامعه سرمایهای است که نباید قربانی شود
شاید مهمترین درس غزه این باشد که بزرگترین سرمایهٔ هر جنبش آزادیبخش نه سلاح، بلکه جامعهای است که بر بستر آن هستی مییابد. جامعه فقط جمعیتی نیست که باید از آن دفاع کرد؛ خودِ جامعه مهمترین منبع قدرت سیاسی است.
وقتی مردم خانههایشان را (در جنگ و بمباران) از دست میدهند، وقتی اقتصاد فرومیپاشد، وقتی نسل جوان آیندهٔ روشنی برای خودش نمیبیند، وقتی بخش بزرگی از جمعیت به دریافت کمکهای انساندوستانه وابسته میشود، توان مقاومت نیز در درازمدت کاهش مییابد. هیچ جنبش آزادیبخشی نمیتواند بر ویرانههای جامعهای فرسوده آیندهای آزاد بنا کند.
در علوم سیاسی از «عاملیت» سخن گفته میشود، یعنی از توان انسانها برای تصمیم گرفتن، سازمان یافتن، و تغییر دادن سرنوشت خودشان. یکی از تلخترین پیامدهای استراتژی جنگهای طولانی آن است که مردم از کنشگران سیاسی به دریافتکنندگان صِرف کمکهای انساندوستانه تبدیل میشوند. این میتواند به شکست هر پروژهٔ آزادیبخش بینجامد.
نقدی که بسیاری نادیده میگرفتند
در سالهای گذشته، در بسیاری از محافل منطقه، هرگونه نقد راهبردهای حماس بهسرعت به مخالفت با آرمان فلسطین تعبیر میشد. گویی میان مردم فلسطین و یک سازمان سیاسی علامت مساوی گذاشته شده بود. این یکی از خطرناکترین خطاهای نظری است.
هیچ جنبش آزادیبخشی از نقد بینیاز نیست. وفاداری به یک آرمان به معنای تعطیل کردن اندیشهٔ انتقادی نیست. و بهخاطر هیچ توجیهی نباید این انتقادها را تعلیق کرد. برعکس، اگر راهبردها بهموقع نقد نشوند، هزینهٔ اشتباهها را نهتنها رهبران، بلکه تودههای مردم میپردازند.
البته این نقد فقط متوجه حماس نیست. رهبری تشکیلات خودگردان فلسطین نیز سالهاست که با بحران پذیرش عمومی و مشروعیت، ناکارآمدی، و ناتوانی در تحقق هدفهای ملی روبهرو است. مسئلهٔ اصلی بحران در تعیین راهبرد درست در کل جنبش ملی فلسطین است.
آرمانی بزرگتر از سازمانها
آرمان فلسطین از هر سازمان، هر حزب، و هر رهبر سیاسی بزرگتر است. همانگونه که اشغال، محاصره، نسلکشی، و کشتار هدفمند غیرنظامیان باید با صراحت محکوم شود، راهبردهای نیروهای فلسطینی نیز باید بر پایهٔ نتایج واقعیشان برای مردم سنجیده شوند.
شاید بزرگترین درس غزه این باشد که در مبارزه برای آزادی هیچ سرمایهای ارزشمندتر از خودِ مردم نیست. اگر جامعه فرسوده شود، اگر عاملیت شهروندان از میان برود، و اگر زندگی روزمره به نبردی دائمی برای بقا تبدیل شود، حتی عادلانهترین آرمانها نیز در معرض تهی شدن از محتوای انسانی قرار میگیرند.
مقاومت اگر قرار است به آزادی بینجامد، باید پیش از هر چیز از زندگی، کرامت، و توان ایستادگی همان مردمی پاسداری کند که آزادی برای آنان معنا پیدا میکند. شاید خبر دیروز بیش از آنکه پایان دولت حماس باشد، یادآور این حقیقت باشد که هیچ جنبش آزادیبخشی نمیتواند جامعه را به حاشیه براند، واقعیتهای توازن قوا را درنیابد، به نام شیوهٔ انقلابی مبارزه به تفرقه دامن بزند، و همچنان مدعی نمایندگی آیندهٔ آن جامعه باقی بماند.
درسهایی فراتر از فلسطین
این تجربه فقط خاص فلسطین نیست. هرچند شرایط تاریخی، سیاسی، و اجتماعی لبنان، ایران، یا دیگر کشورهای منطقه با فلسطین تفاوتهای اساسی دارد، اما یک پرسش مشترک پیش روی همهٔ آنها قرار دارد: راهبرد درست و اصولی برای مقابله با فشار، تحریم، تهدید، یا تجاوز چیست؟
در هر شرایط مشخص، پاسخهای متفاوتی میتوان به این سؤال داد، اما اگر این تلاشها پشت رهبری جریانهایی صورت بگیرد که هدفهای دیگری در سر دارند و از نظامیگرایی سود میبرند، و سرنوشت و بقایشان را در پروژههای نظامی بزرگ در مقیاس منطقهای یا جهانیِ سرمایههای نظامی تعریف کردهاند، ممکن است به سرنوشتی دچار شود که با چشماندازهای مطرح شده مشابهتی ندارد و جامعه را با فاجعهای روبهرو میکند که در غزه شاهد آنیم.