(تصویر ساختهٔ هوش مصنوعی و افزودهٔ اندیشهٔ نو است.)
عزیز قاسمزاده
یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵
جنگی که گروهی از فعالان سیاسی و مخالفان جمهوری اسلامی با خوشبینی فراوان فرجام آن را تضعیف سریع یا حتی فروپاشی زودهنگام نظام سیاسی تصور میکردند نهتنها به چنین نتیجهای منتهی نشد، بلکه دستکم در کوتاهمدت به انسجام بیشتر ساختار قدرت انجامیده است. این انسجام، علیرغم کشته شدن فرماندهان ارشد نظامی و رهبری نظام و وارد آمدن ضربات سنگین به برخی مراکز و نهادهای حکومتی، در عمل خودش را در بازتولید و استمرار سازوکارهای قدرت نشان داده است.
جمهوری اسلامی بر مبنای نظریهٔ ولایت فقیه شکل گرفته است. در نگاه نخست، این نظریه تمرکز قدرت در یک فرد را به نمایش میگذارد، اما در عمل، طی دهههای گذشته به ساختاری پیچیده، درهمتنیده، و چندلایه تبدیل شده است، ساختاری که گرچه خروجی آن تمرکز قدرت در رأس هرم سیاسی است، اما بقای آن به همکاری و هماهنگی مجموعهای از نهادهای سیاسی، امنیتی، نظامی، قضایی، اقتصادی، و ایدئولوژیک وابسته است. از این منظر، فروکاستن جمهوری اسلامی به یک فرد یا حتی یک مقام سیاسی تصویری ناقص از واقعیت قدرت در ایران معاصر به دست میدهد.
برای سنجش درستی یا نادرستی این ادعا کافی است به تحولات پس از ترور رهبری نظام جمهوری اسلامی بنگریم. آیا نشانهای از تضعیف نهاد ولایت فقیه مشاهده شد؟ آیا نیروهای عملگرا و محافظهکار درون ساختار سیاسی بهسمت محدود کردن این نهاد یا معنازدایی از آن حرکت کردند؟ آیا موازنهٔ قدرت به سود مخالفان تغییر یافت؟ یا آنکه در عمل شاهد افزایش انسجام نهادهای امنیتی، تشدید کنترل سیاسی، و محدودتر شدن عرصهٔ فعالیت منتقدان بودیم؟
پاسخ دادن به این پرسشها، فارغ از گرایشهای سیاسی مختلف، چندان دشوار نیست. آنچه در عمل رخ داده بیش از آنکه نشانهٔ تضعیف ساختار قدرت باشد، حاکی از تلاش آن برای بازسازی، بازآرایی، و انسجام بیشتر بوده است.
در چنین شرایطی، یکی از تحولاتی که کمتر مورد توجه قرار گرفته تغییر زبان بخشی از مخالفان و منتقدان حکومت است. پیش از جنگ، بسیاری از کنشگران سیاسی از زبانی مستقیم، صریح، و گاه رادیکال در نقد قدرت استفاده میکردند. اما در ماههای اخیر بهتدریج نوعی گرایش به زبان استعاری، کنایهآمیز، و غیرمستقیم در میان بخشی از آنان پدید آمده است.
این تغییر زبانی صرفاً یک انتخاب ادبی نیست. زبان سیاسی معمولاً بازتابی از درک کنشگران از موازنهٔ قوا، فرصتها، و محدودیتهای موجود است. هنگامی که نیروهای سیاسی خودشان را در موقعیت پیشروی میبینند، زبان آنان نیز عموماً صریحتر، مستقیمتر، و بیپرواتر میشود. اما زمانی که هزینههای کنش افزایش مییابد، چشمانداز تغییر تیرهتر میشود و ساختار قدرت توان بازسازی خودش را نشان میدهد، زبان نیز بهسمت استعاره، کنایه، و بیان غیرمستقیم میل میکند.
از این منظر، بازگشت تدریجی زبان استعاری را میتوان نه صرفاً محصول مستقیم سانسور، بلکه نشانهای از نوعی بازنگری در ارزیابی واقعیت سیاسی دانست. گویی بخشی از فعالان سیاسی، آگاهانه یا ناآگاهانه، دریافتهاند که میان آرزو و واقعیت فاصلهای وجود دارد که نمیتوان آن را صرفاً با شور سیاسی یا تکرار شعارها از میان برداشت.
آنچه ایران در ماههای اخیر تجربه کرده است در خلأ تاریخی رخ نداده است. این تجربه در امتداد مسیری قرار میگیرد که از انقلاب مشروطیت آغاز میشود، از نهضت ملی شدن نفت میگذرد، به انقلاب ۱۳۵۷، جنبش اصلاحات، جنبش سبز، اعتراضهای دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸، و سرانجام جنبش «زن، زندگی، آزادی» میرسد.
وجه مشترک بسیاری از این رخدادها آن است که در دستیابی کامل به هدفهای نهایی و اعلامشده ناکام ماندهاند. اما ناکامی لزوماً به معنای بیاثری نیست. هیچیک از این جنبشها را نمیتوان صرفاً بر اساس نتیجهٔ نهایی آنها داوری کرد. هر یک بخشی از حافظهٔ جمعی، تجربهٔ تاریخی، آگاهی سیاسی، و سرمایهٔ اجتماعی جامعه ایران را شکل دادهاند و زمینه را برای ظهور جنبشهای بعدی فراهم آوردهاند.
از این منظر، میان مشروطیت، نهضت ملی، اصلاحات، جنبش سبز، دی ۹۶، آبان ۹۸، و «زن، زندگی، آزادی» نوعی پیوستگی تاریخی وجود دارد که اگرچه آکنده از شکست در تحقق هدفهای نهایی است، اما همزمان حامل انباشت تجربه و آگاهی نیز هست.
با این همه، اگر سخن از دستاوردهای عینی و ملموس باشد، به نظر میرسد جنبش «زن، زندگی، آزادی» جایگاهی متفاوت دارد. این جنبش، دستکم در حوزهٔ سبک زندگی و مسئلهٔ حجاب اجباری، توانسته است تأثیری پایدار بر واقعیت اجتماعی ایران بر جای بگذارد. اگرچه قوانین رسمی همچنان پابرجاست، اما در عرصهٔ عمومی و در زندگی روزمرهٔ شهروندان نوعی عقبنشینی عملی در برابر ارادهٔ اجتماعی رخ داده است، رخدادی که میتوان آن را یکی از مهمترین دستاوردهای ملموس جنبشهای اعتراضی دهههای اخیر دانست.
با این حال، اگر تحولات ماههای اخیر، پس از دیماه خونین، را از منظر راهبرد سیاسی و موازنهٔ قدرت بررسی کنیم، دشوار است بتوان از دستاوردی تعیینکننده در جهت تضعیف ساختار قدرت سخن گفت. آنچه تاکنون بیش از هر چیز مشاهده شده افزایش انسجام نهادهای سرکوب، تشدید برخوردهای امنیتی، گسترش دامنهٔ اعدامها- حتی در پروندههایی که پیشتر امید به توقف یا نقض احکام وجود داشت- و همچنین افزایش هزینهٔ فعالیتهای مدنی، صنفی، و سیاسی بوده است.
از این رو، تحلیل تحولات اخیر نیازمند فاصله گرفتن از خوشبینیهای شتابزده و روایتهای آرزومندانه است. سیاست را نمیتوان صرفاً بر اساس خواستها و تمایلات ارزیابی کرد، بلکه باید آن را بر مبنای واقعیت موازنهٔ قوا، ظرفیت ساختارهای قدرت، و پیامدهای عینی رخدادها سنجید. فقط از خلال چنین نگاهی است که میتوان میان آرزو و واقعیت، و میان امید و تحلیل، تمایز قائل شد.
در همین نقطه است که نسبت میان زبان و سیاست آشکار میشود. زبان مستقیم زمانی قدرت میگیرد که گوینده خود را در آستانهٔ گشایش یا پیشروی ببیند. اما هنگامی که واقعیت از آرزو فاصله میگیرد، زبان نیز دگرگون میشود. بازگشت استعاره، در بسیاری موارد، نه نشانهٔ ضعف اندیشه، بلکه بازتاب تغییر در ارزیابی شرایط است، تلاشی برای سازگار کردن زبان با واقعیتی که سرسختتر از پیش خودش را بر کنشگران تحمیل میکند.
مبارزه سیاسی صرفاً اثبات خونریز بودن حاکمان و برملا کردن این واقعیت نیست. مبارزهٔ سیاسی، در عین حال، جستن راهی است که در نهایت خون کمتری ریخته شود و هزینههای انسانی کمتری بر جامعه تحمیل گردد. این امر نه به معنای امید بستن به تحول اخلاقی صاحبان قدرت است و نه به معنای سکوت کردن در برابر خونهای بهناحق ریخته شده، بلکه به معنای جدّی گرفتن پیامدهای واقعی کنش سیاسی درست و حساب شده است.
همانگونه که صاحبان قدرت نمیتوانند مسئولیت سرکوب و کشتار را از دوش خودشان بردارند و بر گردن مخالفان بیندازند، مخالفان و مدعیان رهبری سیاسی نیز نمیتوانند بدون اتکا به واقعیت عینی از فروپاشی قریبالوقوع ساختار قدرت، ریزش گستردهٔ نیروهای نظامی، یا ازهمپاشیدگی دستگاه اداری سخن بگویند و جامعه را بر مبنای چنین تصورات اثباتنشدهای بهسوی رویارویی پُرهزینه سوق دهند.
مسئولیت حقوقی و سیاسی هر سرکوب پیش از هر چیز بر عهدهٔ نظام سیاسی مستقر است. اما اگر قرار باشد تحلیل عینی جایگزین تمایلات ذهنی شود و راهبرد جای آرزو را بگیرد، نمیتوان از پرسش دربارهٔ پیامدهای ادعاهای غیرواقعبینانه نیز گریخت. سیاست نه با نیّتها، که با عینیتها سنجیده میشود.
برخی هنوز تمایزی میان باور به اصلاحناپذیری نظام و تحمیل اصلاح از سوی جامعه به نظام قائل نیستند و اساساً فرق میان این دو را درنیافتهاند. آنان هر دستاورد اجتماعی را بهمنزلهٔ ابطال نظریهٔ اصلاحناپذیری تلقی میکنند و در نتیجه با هر گشایشی که بتواند به سود جامعه تمام شود به دیدهٔ تردید مینگرند. حال آنکه این دو مقوله لزوماً با یکدیگر تعارضی ندارند. نظام میتواند از منظر ساختاری اصلاحناپذیر باشد و در عین حال زیر فشار جامعه ناگزیر از عقبنشینی، تعدیل، یا پذیرش بخشی از مطالبات اجتماعی شود.
برای مصلحان واقعی- نه اصلاحطلبان بوروکراتیک و حکومتی- مسئلهٔ اصلی چگونه کاستن از رنج مردم است. چگونه میتوان امکان تنفس بیشتری برای جامعه فراهم آورد؟ کدام سیاست فشار بیشتری بر محرومان و فرودستان وارد میکندو کدام راه از دامنهٔ این فشار میکاهد؟ کدام کنش به تشدید انسداد سیاسی و افزایش هزینههای انسانی میانجامد و کدام راه امکان کاهش این هزینهها را فراهم میآورد؟
آنان پیوسته در جستوجوی پاسخ برای این پرسشها هستند تا «تقلیل مرارت» را در کنار «تقریر حقیقت» به انجام رسانند. اتخاذ سیاستی که به نام کاهش رنج، چشمش را بر حقیقت ببندد پذیرفتنی نیست. اما تاکتیک و استراتژی هم باید بر هم منطبق باشند و در آزمون فیصلهبخش بر هم منطبق آیند و نقشهٔ راه را به رهایی مبتنی بر شاهراه آزادی و عدالت نشان دهند. ادعای واهی اگر هم در برههای بهصِرفِ جذابیتش در تحقق رؤیاهای دور و دراز فریبندگی ایجاد کند، زمانمند است و دیری نخواهد پایید که با محقق نشدنش سرمایهٔ اجتماعی پشت خودش را از دست خواهد داد.
جمعه ۵ تیر ۱۴۰۵
از کانال تلگرام نویسنده