الف. هوشیار
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
چکیده
جهانیسازی بر این فرض استوار بود که «مالکیت حقوقی» تضمین کنندهٔ «قدرت اقتصادی» است. یعنی تا زمانی که سهام، برندها (brands یا ویژندها)، و حق اختراعها در اختیار شرکتهای غربی باقی بماند، انتقال کارخانهها به خارج تهدیدی برای برتری صنعتی این شرکتها نخواهد بود. در این مقاله نشان میدهیم که این فرض یکی از بزرگترین خطاهای فکری عصر جهانیسازی بوده است. صنعت صرفاً مجموعهای از داراییها، ماشینآلات، و قراردادها نیست، بلکه واقعیتی اجتماعی متشکل از مهارتهای انباشته، دانش فنی، فرهنگ تولید، نهادهای آموزشی، و شبکههای انسانی است که در طول زمان در جامعه ریشه میدواند. با تکیه بر اندیشههای مارکس، پولانی، و جامعهشناسی اقتصادی معاصر سعی میکنیم نشان دهیم که انتقال کارخانهها از غرب به چین صرفاً انتقال سرمایه نبوده، بلکه انتقال ظرفیتهای اجتماعی تولید بوده است.
مالکیت حقوقی و مالکیت اقتصادی
در روایت متعارف جهانیسازی (گلوبالیزاسیون یا گاهی جهانی شدن)، داستان ساده به نظر میرسد. شرکتهای غربی برای کاهش هزینهها کارخانههایشان را به چین، مکزیک، یا آسیای جنوب شرقی منتقل کردند. سرمایه همچنان در اختیار همان مالکان باقی ماند، حق اختراع همچنان متعلق به همان شرکتها بود، و سود افزایشیافته همچنان به همان مراکز مالی بازمیگشت. از منظر حقوقی، مالکیت تغییری نکرده بود. کارخانهای که در اوهایو قرار داشت اکنون در شنژن چین مستقر شده بود، اما مالک همچنان همان شرکت آمریکایی یا اروپایی بود.
اما این روایت یک فرض پنهان در خودش دارد: اینکه مالکیت حقوقی معادل مالکیت اقتصادی است. و این فرض شاید یکی از بزرگترین خطاهای فکری دوران جهانیسازی باشد.
بسیاری از مدیران و سرمایهداران غربی در چهار دههٔ گذشته گمان میکردند آنچه صنعت را تعریف میکند سرمایه، سهام، حق اختراع، و اسناد مالکیت است. اما تاریخ صنعتی چین نشان داد که صنعت چیزی بیش از داراییهای ثبتشده در اسناد آنهاست. صنعت واقعیتی اجتماعی است. درون آن شبکههایی از مهارت، دانش فنی، فرهنگ تولید، روابط میان تأمینکنندگان، نهادهای آموزشی، و حافظههای انباشتهٔ فنی زندگی میکند. و این عناصر را نمیتوان مانند اوراق بهادار در گاوصندوق نگهداری کرد.
کارل مارکس در قرن نوزدهم بر این نکته تأکید میکرد که سرمایه بهخودیخود چیزی تولید نمیکند. تولید فقط از خلال همکاری اجتماعی انسانها ممکن میشود. آنچه او «کارگر جمعی» مینامید شبکهای از تواناییهای انسانی است که ارزش خلق میکند. در نگاه مارکس، سرمایهدار معمولاً این واقعیت را وارونه میبیند: گویی ماشینها و سرمایه ارزش میآفرینند و انسانها صرفاً به آنها افزوده میشوند.
پولانی و کالایی که کالا نیست
کارل پولانی چند دهه بعد از زاویهای دیگر به همین نکته رسید. او در کتاب دگرگونی بزرگ نوشت که کار، زمین، و پول «کالاهای موهوم»اند؛ برای فروش در بازار خلق نشدهاند، اما سرمایهداری آنها را بهشکل کالا سازمان میدهد.
کارگر را نمیتوان از زندگی اجتماعیاش جدا کرد. هر کارگر بخشی از یک خانواده، یک محله، یک فرهنگ، و یک جامعه است. به همین دلیل، بازار کار هرگز صرفاً یک بازار نیست.
وقتی صنعتی در یک منطقه رشد میکند، صرفاً شغل ایجاد نمیکند. هویت ایجاد میکند. سبک زندگی ایجاد میکند. نهادهای آموزشی، انجمنهای حرفهیی، شبکههای دوستی، و مسیرهای شغلی ایجاد میکند. و صنعت در جامعه رسوب میکند.
این همان چیزی است که در زبان جامعهشناسی اقتصادی بعدها «تعبیهشدگی» (Embeddedness ) نام گرفت، مفهومی که مارک گرانووتر آن را به یکی از مهمترین مفاهیم جامعهشناسی اقتصادی تبدیل کرد.
و این همان چیزی بود که بخش مهمی از سرمایهداری متأخر از درک آن بازماند. وقتی یک کارخانه از دیترویت در ایالت میشیگان آمریکا به چین منتقل میشود، فقط ماشینآلات جابهجا نمیشود. مهارتها نیز منتقل میشود. مدیران محلی آموزش میبینند. مهندسان تجربه میاندوزند. دانشگاهها خودشان را با نیازهای صنعت جدید تطبیق میدهند. تأمینکنندگان محلی رشد میکنند. شبکههای صنعتی شکل میگیرد. و بهتدریج جامعهای پدید میآید که توانایی بازتولید آن صنعت را در خودش حمل میکند.
در ظاهر، مالکیت تغییری نکرده است، اما در واقعیت، صنعت در حال ریشه دواندن در خاکی جدید است.
شاید هیچکس بهتر از اندرو گروو، مدیرعامل مشهور اینتل (Intel) این موضوع را درک نکرده باشد. گروو در مقالهٔ مشهورش «چگونه آمریکا میتواند شغل ایجاد کند» هشدار داد که مشکل فقط از دست رفتن مشاغل نیست. او تأکید کرد که میان اختراع یک فناوری و تولید انبوه آن مرحلهای حیاتی وجود دارد؛ در این مرحله کارخانهها ساخته میشوند، کارکنان آموزش میبینند، زنجیرههای تأمین شکل میگیرد، و دانش فنی در مقیاس بزرگ انباشته میشود. هشدار او روشن بود: اگر این فرایند در آمریکا رخ ندهد، کشور نهفقط فرصتهای شغلی، بلکه توانایی تسلط بر فناوریهای آینده را از دست خواهد داد.
گروو عملاً علیه یکی از مقدسترین باورهای عصر جهانیسازی شورش میکرد. او میگفت که نوآوری بدون تولید پایدار نیست. کشوری که کارخانههایش را از دست بدهد دیر یا زود بخشی از توانایی نوآوریاش را نیز از دست خواهد داد. بعدها حتی مدیرانی چون جفری ایملت در جنرال الکتریک نیز اذعان کردند که پس از دههها برونسپاری، تولید همچنان منبع مهمی از مزیت رقابتی است و انتقال ظرفیتهای صنعتی پیامدهایی فراتر از کاهش هزینهها دارد.
این بحث را میتوان یک گام جلوتر برد. مسئله فقط انتقال کارخانه نیست. موضوع انتقال جامعهٔ صنعتی است. درک این نکته مستلزم فاصله گرفتن از تصور مالکمحور اقتصاد است که همهچیز را از منظر داراییها میبیند. در این نگاه، کارخانه چیزی شبیه به ساختمان یا قطعه زمین دیده میشود. مالک میتواند آن را بفروشد، منتقل کند، یا جابهجا کند، بیآنکه ماهیتش تغییر کند. اما صنعت شبیه به ساختمان نیست. صنعت بیشتر به موجودی زنده شباهت دارد.
مالکیت اجتماعی بر صنعت
در اینجا میتوان مفهومی را پیش نهاد که در متون اقتصاد سیاسی کمتر بهصورت مستقل صورتبندی شده است: «مالکیت اجتماعی بر صنعت». منظور از مالکیت اجتماعی مالکیت حقوقی نیست. هیچ سندی وجود ندارد که نشان دهد جامعهای صاحب این آن یا صنعت است. اما جامعهای که
● دانش تولید را در اختیار دارد،
● مهندسان این یا آن صنعت خاص را تربیت میکند،
● زنجیرههای تأمین صنعتی را میسازد،
● فرهنگ فنی این یا آن صنعت را حفظ میکند، و
● نسلهای بعدی کارکنان هر صنعت خاص را آموزش میدهد،
در معنایی عمیقتر حامل آن صنعت است.
اگر مالک حقوقی کارخانه فردا ناپدید شود، این جامعه همچنان میتواند تولید را ادامه دهد. اما اگر این جامعه از میان برود، اسناد مالکیت بهتنهایی قادر به حفظ صنعت نخواهد بود. در این معنا، قدرت اقتصادی بیش از آنکه در مالکیت متمرکز باشد، در ظرفیتهای اجتماعی پراکنده شده است.
یک استعاره
یک استعارهٔ روشنگر در اینجا میتواند از حوزهای کاملاً متفاوت به کارمان بیاید. تصور کنید کودکی از سن کم سالها در خانوادهای دیگر بزرگ شود. ممکن است برخی روابط حقوقی با خانوادهٔ نخست همچنان برقرار باشد، اما شخصیت، زبان، حافظه، عادتها، مهارتها، و شبکههای اجتماعی او در محیط جدید شکل خواهد گرفت. آن کودک در پایان همان فردی نخواهد بود که در محیط نخست میتوانست باشد. صنعت نیز چنین است.
وقتی صنعتی چند دهه در جامعهای جدید رشد میکند، آن جامعه شروع به شکل دادن به آن صنعت میکند. مهارتها در آنجا انباشته میشود. فرهنگ تولید در آنجا ریشه میدواند. و نسلهای جدید مهندسان و مدیران در همان محیط پرورش مییابند. در این فرایند شکافی میان مالکیت حقوقی و آنچه میتوان «مالکیت اجتماعی» نامید پدید میآید.
از نظر حقوقی، کارخانه ممکن است همچنان متعلق به شرکت آمریکایی باشد، اما از نظر اجتماعی، صنعت بهتدریج به جامعهای تعلق پیدا میکند که دانش، تجربه، و توانایی بازتولید آن را در خودش جذب کرده است.
تاریخ صنعتی چین به ما چه میآموزد؟
تاریخ صنعتی چین را میتوان از همین منظر بازخوانی کرد. در دههٔ ۱۹۸۰، بسیاری از ناظران غربی چین را صرفاً کارگاه ارزان جهان میدانستند. فرض بر این بود که ارزش واقعی در سیلیکون وَلی، دیترویت، مونیخ، یا لندن باقی خواهد ماند و چین صرفاً نیروی کار ارزان فراهم خواهد کرد. اما آنچه منتقل شد فقط تولید نبود. توانایی تولید نیز منتقل شد.
امروزه شرکتهایی چون هواوی، بیوایدی، و شیائومی صرفاً مونتاژکنندگان محصولات غربی نیستند. آنها در بسیاری حوزهها خودشان به نوآورانی جهانی تبدیل شدهاند. آنچه در چین رشد کرد صرفاً ظرفیت تولید نبود، بلکه زیستبوم (اکوسیستم) صنعتی کامل بود، زیستبومی که اکنون در بسیاری از حوزهها قادر است بدون وابستگی به صاحبان اولیهٔ سرمایه به مسیرش ادامه دهد و حتی از آنها جلو بزند.
اینجاست که یکی از تناقضهای بنیادین سرمایهداری جهانی آشکار میشود. سرمایهداری مدرن خودش را نظامی میداند که مالکیت را مقدس میشمارد. اما در عمل بزرگترین انتقال صنعتی تاریخ را با اتکا به برداشتی بسیار سطحی از مالکیت رقم زد. مدیران شرکتها تصور کردند مالکیت چیزی است که در قراردادها و دفاتر حقوقی ثبت میشود. آنها فراموش کردند که بخشی از مهمترین داراییهای هر صنعت در ذهن انسانها، در شبکههای اجتماعی، و در فرهنگهای تولیدی زندگی میکند. این همان چیزی است که نه در صورتهای مالی دیده میشود و نه در ارزش بازار شرکتها. و با این حال، در بلندمدت، اغلب تعیینکنندهتر از هر دارایی دیگری است.
بسیاری از سیاستمداران امروز آمریکایی بزرگترین خطای سیاست جهانیسازی را آن میدانند که سرمایه از غرب به شرق منتقل شد. اما خطا در این فرض بود که مالکیت حقوقی میتواند جایگزین مالکیت اجتماعی شود. سرمایهداران تصور میکردند تا زمانی که سهام، برندها (ویژندها)، و حق اختراعها را در اختیار دارند، قدرت صنعتی را نیز حفظ کردهاند. اما تاریخ چهار دههٔ گذشته نشان داد که صنعت در نهایت در جایی زندگی میکند که مردمش هر روز آن را بازتولید میکنند. کارخانهها را میتوان جابهجا کرد. سرمایه را میتوان منتقل کرد. اما هنگامی که دانش، مهارت، و حافظهٔ تولیدی در جامعهای جدید ریشه دواند، مالکیت حقوقی دیگر بهتنهایی ضامن قدرت اقتصادی نخواهد بود.
این شاید مهمترین درس قرن بیست و یکم برای اقتصاد سیاسی جهانی باشد: قدرت صنعتی نه در ترازنامهها، بلکه در جوامع انسانی سکونت دارد.
چین چه میدید که غرب نمیدید؟
اما شاید مهمترین پرسشی که باید مطرح شود این باشد که آیا این فرایند صرفاً محصول اشتباه سرمایهداران غربی بود، یا اینکه طرف دیگر معادله نیز از ابتدا درکی متفاوت از ماهیت صنعت، مالکیت، و قدرت اقتصادی داشت؟
پاسخ این پرسش ما را از اقتصاد سیاسی صرف به حوزهٔ تاریخ اندیشه و حتی تفاوتهای تمدنی میبرد. یکی از ویژگیهای جالب تجربهٔ چین این است که بسیاری از سیاستگذاران و نظریهپردازان چینی، حتی در دورهٔ اصلاحات اقتصادی پس از ۱۹۷۸، هرگز توسعه را صرفاً از زاویهٔ مالکیت سرمایه تعریف نمیکردند. در اسناد برنامهریزی، مباحث دانشگاهی، و ادبیات توسعهٔ چین مفاهیمی چون «یادگیری» (学习)، «قابلیت» (能力)، «انباشت فناوری» (技术积累)، «نظام صنعتی»، (工业体系) و «قدرت ملی جامع» (综合国力) نقشی بسیار پُررنگتر از مفاهیم متعارف غربی مانند حداکثر سازی ارزش سهام یا بازده سرمایه و سود دارد.
به بیان دیگر، پرسش اصلی بسیاری از تصمیمگیران چینی این نبود که «چه کسی مالک کارخانه است؟»، بلکه این بود که «چه کسی توانایی ساختن را میآموزد؟»
این تفاوت نگاه را میتوان تا حدودی در سنّت فکری کهن چین نیز ردیابی کرد. در سنّت کنفوسیوسی، جامعه نه مجموعهای از افراد مستقل و مالک داراییهای شخصی، بلکه شبکهای از روابط انسانی تلقی میشود. مفهوم محوری «لی» (礼) که معمولاً به «آیین» یا «نظم اجتماعی» ترجمه میشود بر این فرض استوار است که انسانها در دل روابط اجتماعی شکل میگیرند. فضیلت، دانش، و توانایی صرفاً ویژگیهای فردی نیستند، بلکه محصول مشارکت در شبکهای از روابط، آموزشها و سنّتهای اجتماعیاند.
این نگرش با فردگرایی مالکانهای که بخش مهمی از اقتصاد سیاسی مدرن غرب را شکل داده تفاوتی بنیادین دارد. در یک سنّت مالکیت در مرکز قرار میگیرد؛ در سنّت دیگر رابطه و قابلیت.
البته نباید در این باره اغراق کرد. رهبران چین در دههٔ ۱۹۸۰ کنفوسیوسیستهایی نبودند که متون کلاسیک را مبنای سیاست صنعتی قرار داده باشند. آنان مارکسیستهایی عملگرا بودند که خواهان نجات اقتصادی کشوری فقیر و در حال توسعه بودند. اما نگاه آنان به سرمایه با نگاه بسیاری از مدیران غربی با دیدگاههای مالکیتمحور سرمایهدارانه تفاوت اساسی داشت.
وقتی چین درهایش را به روی سرمایهگذاری خارجی گشود، هدف اصلی صرفاً جذب سرمایه نبود. چین نیاز زیادی به ارز خارجی، فناوری، دانش مدیریت، و دسترسی به بازارهای جهانی داشت. به همین دلیل، سیاستگذاران چینی از همان ابتدا کوشیدند حضور سرمایهٔ خارجی را به فرایند توسعهٔ صنعتی داخلی پیوند بزنند.
در بسیاری از صنایع
● سرمایهگذاری مشترک (Joint Venture) تشویق یا الزامی شد؛
● انتقال فناوری به هدفی راهبردی تبدیل شد؛
● آموزش مهندسان و مدیران چینی بخشی از قراردادها بود؛ و
● شکلگیری زنجیرههای تأمین بومی مورد حمایت قرار گرفت.
به بیان دیگر، دولت چین اغلب به سرمایهٔ خارجی نه بهعنوان صاحب آیندهٔ صنعت، بلکه بهعنوان ابزاری برای ساختن ظرفیتهای داخلی نگاه میکرد. در اینجا جملهٔ مشهور دنگ شیائوپینگ معنایی عمیقتر پیدا میکند: «مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید؛ اگر موش بگیرد، گربهٔ خوبی است.»
در غرب این جمله اغلب بهعنوان ستایش بازار آزاد تفسیر شده است. اما در عمل، سیاست صنعتی چین هرگز به بازار آزاد به معنای کلاسیک آن تن نداد. آنچه اهمیت داشت نتیجه بود: آیا حضور سرمایهٔ خارجی موجب افزایش تواناییهای چین میشود یا نه؟
سرمایه هدف نبود، وسیله بود
این نگاه بعدها در سخنان بسیاری از اقتصاددانان و برنامهریزان چینی نیز تکرار شد. برای نمونه، جاستین ییفو لین، از مهمترین اقتصاددانان توسعهٔ چین، بارها تأکید کرده است که توسعهٔ پایدار نه از انباشت صرف سرمایه، بلکه از انباشت «قابلیتهای تولیدی» (productive capabilities) حاصل میشود. سرمایه را میتوان خرید، اما توانایی ساختن باید آموخته شود. شاید به همین دلیل است که یکی از مشهورترین جملههای شی جینپینگ، رئیسجمهور کنونی چین، نیز مستقیماً به موضوع فناوری و قابلیت اشاره دارد: «فناوریهای کلیدی را نمیتوان خرید.»
این جمله در نگاه نخست بدیهی به نظر میرسد. اما در واقع نقدی مستقیم بر همان توهم مالکیتی است که بخش بزرگی از جهانیسازی بر آن استوار بود.
از دید بسیاری از مدیران غربی،
● کارخانه را میتوان خرید؛ شرکت را میتوان خرید؛ برند (ویژند) را میتوان خرید؛ و حتی حق اختراع را میتوان خرید.
اما از دید بسیاری از استراتژیستهای چینی،
● مهارت را نمیتوان خرید؛ حافظهٔ صنعتی را نمیتوان خرید؛ فرهنگ تولید را نمیتوان خرید؛ و زیستبوم (اکوسیستم) فناوری را نمیتوان خرید. اینها باید ساخته شود.
جمعبندی
اگر چنین نگاهی را بپذیریم، آنگاه تاریخ چهار دههٔ گذشته را میتوان بهشکلی متفاوت خواند. شرکتهای غربی تصور میکردند در حال انتقال داراییهایشان به چین هستند، ضمن آنکه هنوز مالک آنها باقی خواهند ماند. اما چین این فرایند را فرصتی برای انتقال دانش، تجربه، سازماندهی، فناوری، و قابلیتهای تولیدی میدید. غرب کارخانهها را صادر میکرد. چین توانایی ساختن را وارد میکرد. غرب به مالکیت حقوقی میاندیشید، چین به ظرفیت اجتماعی تولید. و شاید راز بخش مهمی از صعود صنعتی چین دقیقاً در همین تفاوت نهفته باشد.
اگر چنین باشد، آنگاه داستان چین، و کشورهای دیگری که همین مسیر را پیمودهاند، صرفاً داستان نیروی کار ارزان، سرمایهگذاری خارجی، یا صادرات انبوه نیست. این داستان دربارهٔ دو فهم متفاوت از قدرت اقتصادی است:
۰ یک فهم قدرت را در داراییها و اسناد حقوق مالکیت جستوجو میکند؛
۰ فهم دیگر آن را در مهارتهای انباشته، دانش اجتماعی، حافظهٔ صنعتی، و قابلیتهای جمعی میبیند.
نزدیک به پنج دهه پس از آغاز اصلاحات اقتصادی چین، شاید بتوان گفت تاریخ تا حد زیادی به نفع تفسیر دوم رأی داده است.
منابع و مطالعات پیشنهادی:
آثار کلاسیک
● Marx, Karl. Capital, Volume I. Hamburg: Otto Meissner Verlag, 1867.
● Marx, Karl. Grundrisse: Foundations of the Critique of Political Economy. 1857–58.
● Polanyi, Karl. The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time. Boston: Beacon Press, 1944.
جامعهشناسی اقتصادی و تعبیهشدگی اجتماعی
● Granovetter, Mark. “Economic Action and Social Structure: The Problem of Embeddedness.” American Journal of Sociology 91, no. 3 (1985): 481–510.
● Fligstein, Neil. The Architecture of Markets. Princeton University Press, 2001.
● Beckert, Jens. Imagined Futures: Fictional Expectations and Capitalist Dynamics. Harvard University Press, 2016.
اقتصاد سیاسی توسعه و صنعتی شدن
● Amsden, Alice H. Asia’s Next Giant: South Korea and Late Industrialization. Oxford University Press, 1989.
● Wade, Robert. Governing the Market: Economic Theory and the Role of Government in East Asian Industrialization. Princeton University Press, 1990.
● Chang, Ha-Joon. Kicking Away the Ladder: Development Strategy in Historical Perspective. Anthem Press, 2002.
● Evans, Peter. Embedded Autonomy: States and Industrial Transformation. Princeton University Press, 1995.
جهانیشدن، برونسپاری، و انتقال ظرفیت صنعتی
● Grove, Andrew. “How America Can Create Jobs.” Bloomberg Businessweek, July 2010.
● Pisano, Gary P., and Willy C. Shih. Producing Prosperity: Why America Needs a Manufacturing Renaissance. Harvard Business Review Press, 2012.
● Pisano, Gary P., and Willy C. Shih. “Restoring American Competitiveness.” Harvard Business Review (July–August 2009).
● Immelt, Jeffrey. “Annual Letter to Shareholders”, General Electric, 2013.
چین و انتقال دانش صنعتی
● Naughton, Barry. The Chinese Economy: Adaptation and Growth. MIT Press.
● Lee, Kai-Fu. AI Superpowers: China, Silicon Valley, and the New World Order. Houghton Mifflin Harcourt, 2018.
● Gallagher, Mary E., and Barry Naughton (eds.). The China Boom and Its Discontents. University of Pittsburgh Press.