ف. کنجکاو
پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
مقدمه
وقتی از حکومتهای تمامیتخواه (توتالیتر) سخن میگوییم، معمولاً زندان، پلیس سیاسی، سانسور رسانهیی، و سرکوب مخالفان به ذهن میآید. اما در پشت این جلوههای آشکار قدرت فرایندی آرامتر و عمیقتر در جریان است که نه بدن انسانها، بلکه ذهن و تخیل آنها را هدف قرار میدهد.
فرهنگ و هنر از نخستین قربانیان این فرایند هستند. با این حال، برخلاف زندانیان سیاسی یا قربانیان خشونت دولتی، رنج فرهنگ و هنر کمتر دیده میشود. خاموش شدن شاعر، توقیف فیلم، ممنوع شدن کتاب، یا مهاجرت هنرمند شاید در لحظه خبرساز باشد، اما پیامدهای واقعی آن بسیار فراتر از سرنوشت یک فرد یا یک اثر هنری است.
هنر فقط ابزار سرگرمی نیست. هنر یکی از مهمترین شیوههایی است که جوامع از طریق آن دربارهٔ خودشان میاندیشند، گذشته را بازخوانی میکنند، و آینده را تصور میکنند. به همین دلیل حکومتهای تمامیتخواه (توتالیتر) فقط به کنترل سیاست قانع نیستند، بلکه میکوشند قلمرو تخیل را نیز زیر کنترل خودشان درآورند.
تمامیتخواهی: فراتر از کنترل رفتار
تفاوت اساسی میان حکومت اقتدارگرا و نظام تمامیتخواه در دامنهٔ کنترل آنهاست. حکومتهای اقتدارگرا معمولاً خواهان اطاعت سیاسیاند، اما تلاش حکومتهای تمامیتخواه شکل دادن به همهٔ جنبههای زندگی اجتماعی است.
هانا آرنت (Hannah Arendt) در تحلیل مشهورش از تمامیتخواهی توضیح میدهد که چنین نظامهایی نمیخواهند صرفاً بر رفتار مردم حکومت کنند، بلکه میخواهند واقعیت را نیز بازتعریف کنند. در این چارچوب، هر نهاد مستقلی که بتواند روایت متفاوتی از جهان ارائه دهد به تهدیدی برای قدرت تبدیل میشود.
فرهنگ و هنر دقیقاً چنین نقشی دارند. یک رُمان میتواند تجربهای متفاوت از واقعیت ارائه کند. یک فیلم میتواند پرسشی را مطرح کند که حکومت از شنیدنش هراس دارد. یک ترانه میتواند احساساتی را بیدار کند که در تضاد با روایت رسمی قرار میگیرد. به همین دلیل هنر مستقل همواره یکی از نخستین هدفهای قدرتهای تمامیتخواه برای سرکوب بوده است.
چرا حکومتهای تمامیتخواه از هنر میترسند؟
هنر ذاتاً با قطعیتهای مطلق ناسازگار است.
یک اثر هنری خوب معمولاً بیش از آنکه پاسخ ارائه کند پرسش ایجاد میکند. در حالی که حکومتهای تمامیتخواه بر اساس یقینهای ایدئولوژیک جزمگرایانه بنا شدهاند و تلاش میکنند فقط یک روایت پذیرفتنی و «برحق» از حقیقت وجود داشته باشد.
اریک فروم (Erich Fromm) معتقد بود ساختارهای اقتدارگرا با استقلال فکری، ابهام، و تفکر انتقادی تنش دارند، زیرا این ویژگیها افراد را از وابستگی به قدرت دور میکنند. حکومتهای تمامیتخواه (توتالیتر) این گرایش را به سطحی بسیار گستردهتر میبرند و میکوشند نهفقط رفتار سیاسی، بلکه فرهنگ، حافظه، و تخیل جامعه را نیز زیر کنترل درآورند.
هنرمند لزوماً جهان را همانگونه که هست نمیپذیرد؛ او امکان خلق جهانهای دیگر را نیز به نمایش میگذارد. و درست همین توانایی برای تصور بدیلهاست که حکومتهای تمامیتخواه را نگران میکند.
از سانسور تا مهندسی کردن فرهنگ
بسیاری از مردم تصور میکنند مهمترین ابزار حکومتهای تمامیتخواه سانسور است. اما سانسور فقط بخشی از ماجراست. قدرتهای تمامیتخواه معمولاً چهار مرحله را دنبال میکنند:
- نخست، حذف صداهای مستقل از طریق ممنوع کردن کتابها، محدود کردن رسانهها، فشار آوردن بر هنرمندان، و حذف کردن نهادهای فرهنگی مستقل.
- دوم جایگزینی روایت رسمی؛ به این معنا که آثار مطلوب حکومت بهجای آثار مستقل قرار میگیرند.
- سوم بازنویسی حافظهٔ جمعی، جایی که تاریخ، هویت، و خاطرات اجتماعی متناسب با نیازهای ایدئولوژیک حاکمان بازتعریف میشود.
- و در نهایت خودسانسوری، مرحلهای که در آن افراد بدون نیاز به دخالت مستقیم حکومت خودشان مرزهای مجاز اندیشیدن و سخن گفتن را رعایت میکنند.
در این مرحله قدرت به موفقترین شکلش عمل کرده است، زیرا دیگر نیازی به حضور دائمی سانسورچی ندارد.
وقتی سلیقه نیز کنترل میشود
اما شاید مهمترین بخش ماجرا جایی باشد که حکومتهای تمامیتخواه دیگر صرفاً آثار هنری را کنترل نمیکنند، بلکه میکوشند سلیقهٔ فرهنگی جامعه را بازسازی کند.
قدرت سیاسی فقط آنچه را نمیخواهد حذف نمیکند، بلکه همزمان تلاش میکند آنچه را میخواهد جایگزین کند. فیلمهایی که ساخته میشود، کتابهایی که منتشر میشود، موسیقیهایی که امکان شنیده شدن پیدا میکنند، و چهرههایی که بهعنوان الگو معرفی میشوند همگی بخشی از فرایند شکلدهی به ذائقهٔ عمومیاند.
آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) این فرایند را «هژمونی فرهنگی» مینامید که در آن قدرت نهفقط از طریق زور، بلکه از طریق تبدیل کردن ارزشهایش به امری طبیعی و بدیهی حکومت میکند.
در چنین شرایطی مسئله دیگر صرفاً خاموش شدن/کردن هنرمندان مستقل نیست، مسئله این است که جامعه بهتدریج فراموش میکند که راههای دیگری برای دیدن، اندیشیدن، و احساس کردن نیز وجود دارد.
از سانسور تا مهندسی کردن ذائقه
اگر این روند سالها ادامه پیدا کند، نتیجه چیزی فراتر از محدودیت فرهنگی خواهد بود. نسلهای جدید در فضایی رشد میکنند که بخش بزرگی از تنوع فکری و هنری پیشاپیش حذف شده است. آنها ممکن است هرگز با آثار متفاوت روبهرو نشوند و در نتیجه محدودیت را امری طبیعی تلقی کنند.
پییر بوردیو (Pierre Bourdieu) در مطالعاتش نشان داد که سلیقهٔ فرهنگی صرفاً حاصل انتخاب فردی نیست، بلکه محصول نهادهای آموزشی، رسانهها، ساختارهای اجتماعی، و روابط قدرت است. از این منظر، حکومتهای تمامیتخواه فقط آثار هنری را سانسور نمیکنند، بلکه در پی مهندسی کردن سازوکارهاییاند که از طریق آنها سلیقه و قضاوت فرهنگی شکل میگیرد.
در چنین وضعی، جامعه بهتدریج همان چیزهایی را دوست میدارد که قدرت میخواهد دوست داشته باشد و از همان چیزهایی فاصله میگیرد که قدرت خطرناک میداند.
قربانی واقعی: تخیل جمعی
شاید بزرگترین آسیبی که حکومتهای تمامیتخواه میزنند نه به هنرمندان، بلکه به توانایی جامعه برای تخیل کردن باشد.
جامعهای که نتواند آیندهای متفاوت را تصور کند بهتدریج توانایی تغییر را نیز از دست میدهد. تخیل فقط فعالیتی هنری نیست، بلکه پیششرط هر تحول اجتماعی و سیاسی است.
هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse) هشدار میداد که سلطهٔ سیاسی زمانی به بالاترین سطح میرسد که افقهای ذهنی انسان محدود شود. در چنین شرایطی مردم نهتنها از بیان مخالفت ناتوان میشوند، بلکه حتی تصور بدیلها نیز برایشان دشوار میشود.
قدرت در اینجا دیگر فقط بر رفتار حکومت نمیکند، بلکه بر امکان اندیشیدن حکومت میکند.
هنر: آخرین پناهگاه آزادی
با وجود همهٔ این تلاشها، تاریخ نشان میدهد که هنر بهندرت تسلیم کامل میشود. در بسیاری از جوامع سرکوبشده هنرمندان راههایی برای عبور کردن از محدودیتها پیدا کردهاند، از استعاره و نماد گرفته تا طنز، ادبیات زیرزمینی، هنر تبعید، و حافظهٔ فرهنگی غیررسمی.
اما حتی زمانی که هنر زنده میماند، هزینهٔ سنگینی پرداخت میشود. آثار بسیاری هرگز خلق نمیشود، استعدادهای فراوانی خاموش میشود، و بخشهایی از حافظهٔ فرهنگی جامعه برای همیشه از میان میرود.
خلاصهٔ کلام
حکومتهای تمامیتخواه فقط مخالفانشان را سرکوب نمیکنند، بلکه میکوشند جهانی را بسازند که در آن حتی تصورِ بدیلها نیز دشوار شود.
به همین دلیل، فرهنگ و هنر را میتوان از مهمترین قربانیان خاموش این نظامها دانست، نهفقط به این دلیل که هنرمندان زیر فشار قرار میگیرند، بلکه به این دلیل که قدرت میکوشد مرزهای تخیل جمعی را بازتعریف کند.
سانسور، تبلیغات، بازنویسی تاریخ، مهندسی کردن سلیقه، و کنترل نهادهای فرهنگی همگی بخشی از پروژهای بزرگترند، پروژهای برای تسخیر ذهن انسان.
شاید بتوان گفت بزرگترین پیروزی حکومتهای تمامیتخواه (توتالیتر) زمانی رخ نمیدهد که منتقدانش را خاموش کند، بلکه زمانی رخ میدهد که مردم دیگر نتوانند جهانی متفاوت را تصور کنند. و بزرگترین مقاومت نیز از همان نقطه آغاز میشود: از حفظ توانایی رؤیا دیدن، پرسیدن، و خلق کردن.
منابع:
- Hannah Arendt (1906–1975)، The Origins of Totalitarianism, 1951
- Erich Fromm (1900–1980)، Escape from Freedom, 1941
- Antonio Gramsci (1891–1937)، Prison Notebooks, 1929 – 1935
- Pierre Bourdieu (1930–2002)، Distinction: A Social Critique of the Judgement of Taste. 1979
- Herbert Marcuse (1898–1979)، One Dimensional Man, 1964
- Theodor W. Adorno (1903–1969), آثار مربوط به صنعت فرهنگ و اقتدارگرایی, 1940 – 1960
- Václav Havel (1936–2011)، The Power of the Powerless, 1978