ف. کنجکاو
یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
مقدمه
در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم و پیش از پایان رسمی جنگ در سپتامبر ۱۹۴۵، جهان در وضعیتی ویران، آشفته، و بیثبات قرار داشت. اروپا زیر آوار جنگ دفن شده بود، اقتصاد بسیاری از کشورها فروپاشیده بود، و ترس از رکود بزرگ دیگری بر فضای سیاسی و اقتصادی جهان سایه انداخته بود. در چنین فضایی، قدرتهای پیروز جنگ تصمیم گرفتند نظمی تازه برای اقتصاد جهانی طراحی کنند که بتواند از فروپاشی دوبارهٔ اقتصاد جهانی جلوگیری کند و همزمان ثبات سیاسی جهان سرمایهداری را حفظ کند.
در چنین شرایطی بود که «بانک جهانی»- در واقع «گروه بانک جهانی»– متولد شد که قرار بود به بازسازی کشورها کمک کند، فقر را کاهش دهد، و توسعهٔ اقتصادی را سرعت بخشد. اما با گذشت دههها این سؤال بیش از هر زمان دیگری مطرح شده است که آیا بانک جهانی واقعاً به هدفهای اولیهاش وفادار مانده یا به ابزاری برای مدیریت و کنترل کردن اقتصاد کشورهای ضعیفتر تبدیل شده است؟
بانک جهانی چیست و چگونه به وجود آمد؟
فکر اولیهٔ تأسیس نهادی بینالمللی برای حل مشکلات اقتصادی جهان در سال ۱۹۴۴ با حضور نمایندگن ۴۴ کشور در کنفرانس مشهور برتون وودز (Bretton Woods) در ایالت نیوهمشایر (New Hampshire) آمریکا شکل گرفت. از دل این کنفرانس دو نهاد مهم اقتصاد جهانی به وجود آمد:
۱. صندوق بینالمللی پول (IMF) که بر ثبات مالی و پولی بینالمللی تمرکز دارد و به کشورهایی که با بحرانهای ارزی و مشکلات تراز پرداختها مواجه میشوند وامهای کوتاهمدت و میانمدت ارائه میکند.
۲. گروه بانک جهانی (World Bank Group) که بر توسعهٔ اقتصادی و کاهش فقر تمرکز دارد و برای پروژههای بلندمدت مانند زیرساخت، آموزش، بهداشت، و توسعهٔ اقتصادی وام و کمک مالی ارائه میدهد.
بانک جهانی در عمل در سال ۱۹۴۴ تأسیس شد و فعالیت رسمیاش را از سال ۱۹۴۶ آغاز کرد. سپس در نوامبر ۱۹۴۷ بهعنوان یکی از نهادهای تخصصی سازمان ملل متحد شناخته شد.
این مجموعهٔ مالی از پنج نهاد اصلی تشکیل شده است:
- بانک بینالمللی بازسازی و توسعه(IBRD)
- انجمن توسعهٔ بین المللی (IDA)
- شرکت مالی بینالمللی (IFC)
- آژانس ضمانت سرمایهگذاری چندجانبه (MIGA)
- مرکز بینالمللی حلوفصل اختلافهای سرمایهگذاری (ICSID)
در میان این نهادها بانک بینالمللی ترمیم و توسعه (IBRD) بهتدریج به هستهٔ اصلی ساختار بانک جهانی تبدیل شد.
آمریکا و بریتانیا اصلیترین معماران این نظم جدید جهانی بودند. جان مینارد کینز (John Maynard Keynes)، اقتصاددان مشهور بریتانیایی، و مقام آمریکایی هری دکستر وایت (Harry Dexter White) نقشی کلیدی در طراحی این ساختار داشتند.
هدف اولیهٔ بانک جهانی تأمین سرمایه برای بازسازی اروپا و ژاپنِ پس از جنگ بود، اما پس از اجرای طرح آمریکایی مارشال (The Marshall Plan) به همین منظور، مأموریت بانک جهانی بهتدریج تغییر کرد و تمرکزش بهسمت کمک به کشورهای در حال توسعه در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین رفت.
چرا جهان به چنین نهادی نیاز داشت؟
جهانِ پس از جنگ فقط با خرابی مادّی روبهرو نبود، بلکه با بحران اعتماد به سرمایهداری نیز مواجه بود. رکود بزرگ دههٔ ۱۹۳۰ هنوز در حافظهٔ سیاسی غرب زنده بود و بسیاری از دولتها نگران بودند که فقر و بیثباتی اقتصادی زمینهٔ پذیرش و گسترش انقلابهای سوسیالیستی و نفوذ اتحاد جماهیر شوروی را فراهم کند.
بنابراین بانک جهانی فقط پروژهٔ اقتصادی نبود، بلکه بخشی از معماری ژئوپلیتیک جهان غرب برای حفظ خودش و مقابله با سوسیالیسم بود. هدف این بود که با تزریق سرمایه، ایجاد زیرساخت، و تثبیت اقتصادها، کشورها در مدار اقتصاد بازار و بلوک غرب باقی بمانند. به بیان دیگر، توسعهٔ اقتصادی از همان ابتدا با هدفهای سیاسی و امنیتی گره خورده بود.
بانک جهانی چگونه عمل میکند؟
بانک جهانی به کشورها وام میدهد، اما این وامها معمولاً بدون قید و شرط نیستند. کشورهای دریافتکننده باید مجموعهای از اصلاحات اقتصادی را اجرا کنند که در دهههای گذشته شکلهای متفاوتی به خود گرفته است.
در ابتدا تمرکز بر پروژههای زیرساختی سد، راهآهن، نیروگاه، جاده، و شبکههای آب و برق بود. اما از دههٔ ۱۳۶۰/۱۹۸۰ به بعد سیاستهای بانک جهانی وارد مرحلهٔ تازهای شد که به «تعدیل ساختاری» (Structural Adjustment) معروف شد.
دههٔ ۱۹۸۰: آغاز سیاستهای تعدیل ساختاری
بحران بدهی در آمریکای لاتین و آفریقا فرصت بزرگی برای بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول ایجاد کرد تا نفوذشان را گسترش دهند.
در این دوره وامهای این دو نهاد به اجرای سیاستهای خاص اقتصادی مشروط شد از جمله:
• خصوصیسازی شرکتهای دولتی
• کاهش یارانهها
• آزادسازی قیمتها
• کاهش هزینههای رفاهی دولت
• حذف موانع تجاری
۰ باز کردن بازارها به روی سرمایههای خارجی
این سیاستها بر اساس نسخهای اقتصادی شکل گرفته بود که بعدها در سال ۱۹۸۹ به اجماع واشنگتن (Washington Consensus) مشهور شد.
مدافعان این سیاستها میگفتند اقتصاد دولتی ناکارآمد است و بازار آزاد میتواند رشد اقتصادی ایجاد کند. اما منتقدان معتقد بودند این نسخهها اغلب بدون توجه به شرایط اجتماعی و تاریخی کشورها تحمیل میشود.
آیا بانک جهانی به ابزاری برای کنترل کردن اقتصاد کشورهای فقیر تبدیل شد؟
این دقیقاً همان نقطهای است که بیشترین انتقادها متوجه بانک جهانی میشود. منتقدان میگویند بانک جهانی عملاً نوعی قدرت فراملی ایجاد کرده که میتواند سیاستهای اقتصادی کشورها را تعیین کند، بدون آنکه مستقیماً در برابر مردم آن کشورها پاسخگو باشد.
وقتی کشوری گرفتار بحران بدهی میشود، معمولاً انتخابهای زیادی برای تأمین مالی ندارد، و برای دریافت وام اغلب باید شروط بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول را بپذیرد:
• تغییر سیاستهای اقتصادی
• کاهش نقش دولت
• تغییر قوانین کار به زیان زحمتکشان
• حذف خدمات و حمایتهای اجتماعی (از جمله یارانهها)
• باز کردن درهای اقتصاد به روی سرمایهٔ خارجی
در نهایت، در بسیاری از کشورهای وامگیرنده این سیاستها به اعمال ریاضت اقتصادی منجر و باعث افزایش نابرابری، بیکاری، و فشار زیاد به طبقات زحمتکش و کمدرآمد میشود. نمونههای متعددی در آفریقا، آمریکای لاتین، و حتی برخی کشورهای آسیایی وجود دارد که در آنها برنامههای تعدیل ساختاری بهجای اینکه توسعهٔ پایدار به ارمغان بیاورد، به بحران اجتماعی و وابستگی اقتصادی منجر شده است.
رابطهٔ بانک جهانی با قدرتهای بزرگ
اگرچه بانک جهانی خودش را نهادی بینالمللی معرفی میکند، اما ساختار قدرت در آن برای همهٔ کشورها برابر نیست. حق رأی کشورها بر اساس میزان سرمایهگذاری هر کدام تعیین میشود. به همین دلیل، کشورهای توسعهیافته و ثروتمندی مثل آمریکا و کانادا و قدرتهای اروپایی نفوذ بسیار بیشتری نسبت به کشورهای کمدرآمد و روبهرشد دارند. رئیس بانک جهانی را نیز تقریباً همیشه آمریکا معرفی کرده است. بر این مبنا، بسیاری معتقدند که سیاستهای بانک جهانی اغلب در راستای تأمین منافع نظم اقتصادی غرب و سرمایهداری جهانی تنظیم میشود. منتقدان میگویند بانک جهانی فقط وام نمیدهد، بلکه الگوی خاصی از اقتصاد و حکومتداری را صادر میکند.
آیا بانک جهانی هیچ دستاورد مثبتی نداشته است؟
با وجود همهٔ انتقادها، نمیتوان نقش بانک جهانی در توسعهٔ زیرساختها و کاهش برخی شکلهای فقر را کاملاً نادیده گرفت.
این بانک در پروژههای گستردهای مشارکت داشته است، از جمله:
• توسعهٔ شبکههای آب آشامیدنی
• واکسیناسیون و بهداشت عمومی
• آموزش
• راهسازی
• برقرسانی
۰ پروژههای کشاورزی
در برخی از کشورها اجرای درست این پروژهها واقعاً به بهبود کیفیت زندگی کمک کرده است. حتی خود بانک جهانی نیز در دهههای اخیر تا حدی از سیاستهای سختگیرانهٔ دههٔ ۸۰ فاصله گرفته و بیشتر دربارهٔ «کاهش فقر»، «توسعهٔ پایدار»، و «عدالت اجتماعی» صحبت میکند. اما منتقدان میگویند تغییر زبان لزوماً به معنای تغییر ساختار قدرت نیست.
نمونههایی از سیاستهای بانک جهانی و پیامدهای آن
آمریکای لاتین: دههٔ ازدسترفته
در دههٔ ۱۹۸۰ بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین با بحران بدهی مواجه شدند. کشورهایی مانند آرژانتین و مکزیک و برزیل برای دریافت وام از نهادهای جهانی مانند بانک جهانی مجبور به اجرای برنامههای «تعدیل ساختاری» شدند، از جمله:
• خصوصیسازی گسترده
• حذف یارانهها (سوخت و مواد خوراکی و نیازهای اساسی)
• آزادسازی تجارت
• کاهش هزینههای دولتی و خدمات اجتماعی
۰ کاهش نقش دولت در اقتصاد
بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول معتقد بودند این سیاستها باعث رشد اقتصادی و ثبات مالی خواهد شد. اما در بسیاری از موارد، نتیجهٔ اجرای این سیاستها چیزی جز افزایش بیکاری، تورم، کاهش خدمات اجتماعی دولتی، و افزایش فاصلهٔ طبقاتی نبود. به همین دلیل، بسیاری از اقتصاددانان از دههٔ ۱۹۸۰ در آمریکای لاتین با عنوان «دههٔ ازدسترفته» یاد میکنند.
آفریقا: توسعه یا وابستگی؟
در بسیاری از کشورهای آفریقایی نیز بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول نسخههای مشابهی را تجویز کردند. ک در نتیجه، کشورهایی مانند زامبیا، غنا، تانزانیا، و موزامبیک برای دریافت وام مجبور به کاهش هزینههای دولتی، آزادسازی بازار، و خصوصیسازی شدند.
منتقدان میگویند این سیاستها اگرچه گاهی تورم را کنترل کردند، اما در عوض آموزش همگانی لطمه خورد، نظام درمانی آسیب دید، وابستگی به صادرات مواد خام بیشتر شد، و صنایع داخلی توان رقابت را از دست دادند. در برخی از این کشورها حتی بودجههای دولتی بهداشت و آموزش بسیار کاهش داده شد و طبقات فقیر و کمدرآمد بیشترین فشار را تحمل کردند.
آسیا: تجربهای متفاوت
در شرق آسیا تجربهٔ کشورها تا حدی متفاوت بود. کشورهایی مانند کره جنوبی، تایوان، و چین اگرچه از سرمایهگذاری جهانی استفاده کردند، اما برخلاف نسخههای کلاسیک بانک جهانی، دولتهای قدرتمند و ملیگرایشان را حفظ کردند.
این کشورها اجازه ندادند بازار جهانی بهطور کامل سیاستهای اقتصادی-صنعتی آنها را تعیین کند. به همین دلیل، برخی اقتصاددانان معتقدند موفقیت شرق آسیا دقیقاً به این دلیل بود که کاملاً از نسخههای نولیبرالی بانک جهانی پیروی نکرد.
بحرانهای اجتماعی ناشی از تعدیل ساختاری
در دهههای ۸۰ و ۹۰ میلادی در بسیاری از کشورها اجرای سیاستهای بانک جهانی به اعتراضهای گسترده منجر شد.
برای مثال، افزایش قیمت نان و سوخت، حذف یارانههای غذایی، کاهش مزدها، و خصوصیسازی خدمات همگانی دولتی در برخی از کشورها به شورشهای خیابانی و ناآرامیهای سیاسی منجر شد.
منتقدان این وضع را شوکدرمانی اقتصادی (Economic Shock Therapy) مینامند. هدف از این سیاست این است که اقتصاد کشورها بهسرعت با الگوی بازار آزاد جهان سرمایهداری هماهنگ شود، بدون آنکه زیرساخت اجتماعی لازم برای آن وجود داشته باشد.
آیا سیاستهای بانک جهانی تغییر کرده است؟
بانک جهانی در دهههای اخیر تلاش کرده است وجههاش را تغییر دهد. این نهاد اکنون بیشتر از مفاهیمی مانند کاهش فقر، توسعهٔ پایدار، محیط زیست، عدالت اجتماعی، و سرمایهگذاری انسانی صحبت میکند، اما بسیاری از منتقدان معتقدند ساختار اصلی قدرت در آن هنوز تغییری نکرده است. به گفتهٔ منتقدان، اگرچه زبان بانک جهانی نرمتر شده، اما همچنان کشورهای فقیر برای دریافت منابع مالی مجبورند سیاستهایی را بپذیرند که تا حد زیادی خارج از کنترل دموکراتیک مردم آن کشورها است.
بانک جهانی امروز: توسعه یا مدیریت وابستگی؟
در اینجا باید یادآور شد که بحث اصلی امروز دیگر فقط دربارهٔ وام دادن نیست، بلکه دربارهٔ این است که چه کسی حق دارد مسیر توسعهٔ کشورها را تعیین کند.
این در حالی است که امروزه بانک جهانی دیگر فقط نهاد مالی جدا از سیستم نیست، بلکه بخشی از نظام حکمرانی جهانی محسوب میشود. این نهاد میتواند بر سیاستگذاری اقتصادی کشورها، ساختار دولتها، و حتی اولویتهای اجتماعی آنها اثر بگذارد.
و سؤال اصلی همچنان این است که آیا توسعه باید از بیرون دیکته شود؟ و آیا کشوری که برای بقا نیاز به وام دارد واقعاً در انتخاب مسیر اقتصادیاش آزاد است؟
مدافعان بانک جهانی معتقدند که بدون سرمایهگذاری خارجی و اصلاحات اقتصادی بسیاری از کشورها هرگز نمیتوانستند رشد کنند.
اما مخالفان پاسخ میدهند که توسعهای که با وابستگی دائمی، بدهی مزمن، و از بین رفتن استقلال اقتصادی همراه باشد بیشتر شبیه به نوعی مدیریت جهانی فقر است تا ریشهکنی فقر و رهایی از آن.
خلاصهٔ کلام
بانک جهانی با وعدهٔ بازسازی جهان ویرانشده در جنگ جهانی دوم و کاهش فقر متولد شد. این نهاد قرار بود ابزار همکاری بینالمللی و توسعهٔ اقتصادی باشد. اما در طول دههها، این نهاد مالی به یکی از قدرتمندترین بازیگران اقتصاد جهانی تبدیل شد. این نهاد در بسیاری از کشورها به ایجاد زیرساخت، تأمین سرمایه، و پیشبرد توسعه کمک کرد، اما همزمان، با تحمیل سیاستهای اقتصادی خاص (ریاضت اقتصادی)، نقش مهمی در شکل دادن به اقتصاد و حتی سیاست داخلی کشورهای بدهکار در نظام جهانی سرمایهداری ایفا کرده و نهفقط پول، بلکه الگوهای اقتصادی، ساختارهای حکمرانی، و سمتگیریهای سیاسی نیز به کشورهای وامگیرنده منتقل کرده است.
در پایان، میتوان اذعان داشت که برای برخی از کشورها بانک جهانی نماد توسعه و سرمایهگذاری بوده است و برای برخی دیگر نماد وابستگی، بدهی، و مداخله در حاکمیت ملی. که البته شاید حقیقت جایی میان این دو روایت قرار داشته باشد: بانک جهانی نه صرفاً ناجی جهانی است و نه فقط ابزار توطئه، بلکه بخشی از ساختار قدرت اقتصادی جهان امروزی است؛ ساختاری است که میتواند توسعه را ممکن کند، اما همزمان میتواند شکل و مسیر حرکت آن را در جهت برآورده شدن منافع قدرتهای بزرگ اقتصاد سرمایهمحور جهان نیز دگرگون کند.
مراجع و منابع برای مطالعهٔ بیشتر:
• مطالعات مربوط به اجماع واشنگتن «Washington Consensus» اثر جان ویلیامسون
• World Bank Archives – Bretton Woods and the Birth of the World Bank
• International Monetary Fund – Structural Adjustment Lending Review
• World Development Journal – The World Bank and Structural Adjustment in Latin America
• Political Research Associates – IMF/World Bank Structural Adjustment Policies
• World Economic Forum – Bretton Woods and the Global Financial System
• Joseph Stiglitz – Globalization and Its Discontents
• Ha-Joon Chang – Kicking Away the Ladder
• Naomi Klein – The Shock Doctrine
• Arturo Escobar – Encountering Development