دیدگاه
محمد مالجو
یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
ایران در تلۀ بازتولید گرفتار شده است، وضعیتی که در آن بازتولید زیستی، یعنی بقا، نسبتاً حفظ میشود، اما بازتولید سیاسی، یعنی دوام، جداً به فرسایش میافتد و بازتولید راهبردی، یعنی افق، تقریباً به محاق میرود.
این سه سطح به هم پیوستهاند: افقِ مسدود اصولاً دوام را میفرساید و دوامِ فرسوده نهایتاً حتی بقا را هم فقط در سطحی نازلتر بازتولید میکند. تلۀ بازتولید دقیقاً از همین گسست در تناسب میان این سه سطح پدید میآید، جایی که تناسب میان افق و دوام و بقا به هم میریزد.
برای دیدن این تله باید سه سطح بازتولید را ابتدا بهدقت از هم تفکیک کرد و سپس همزمان به هم پیوند داد. بازتولید زیستی یا بقا به معنای زنده ماندن جامعه و تأمین حداقلهای معیشتی توأم با صیانت از تمامیت سرزمینی است. بازتولید سیاسی یا دوام به معنای حفظ انسجام و مشروعیت و توان مدیریت تعارضهاست، نوعی بقای تحملپذیر و پذیرشپذیر برای اکثریت جامعه. بازتولید راهبردی یا افق نیز به معنای امکان انباشت و توسعه و تصور آیندهای بهتر است. هیچیک از اینها بهتنهایی کافی نیست. مسئله عبارت است از تناسب میان این هر سه سطح.
تله دقیقاً از جایی شروع میشود که افق فرو میریزد. جامعۀ بیافق یعنی جامعهای که دیگر چشمانداز معتبری برای بهبود ندارد و توان انباشت را بهتدریج از دست میدهد: سرمایهگذاری کاهش مییابد، فرار سرمایه و نیروی انسانی شدت میگیرد، و افقهای فردی و جمعی کوتاه میشود. این یعنی تضعیف مستقیم بازتولید راهبردی. اما این فقط آغاز ماجراست. وقتی افق به محاق میرود، بازتولید سیاسی یا دوام نیز فرسوده میشود. چرا؟ چون جامعهای که آیندهای برای خودش متصور نیست، نه انگیزۀ مشارکت دارد و نه آمادگی تحمل هزینه و نه اعتماد به سازوکارهای رسمی. ازاینرو، انسجام تضعیف میشود و شکافها تعمیق مییابند و توان مدیریت تعارضها کاهش مییابد. این یعنی همان فرسایش دوام، نوعی بقای تحملناپذیر و پذیرشناپذیر برای اکثریت جامعه. این فرسایش به سطح زیستی یا بقا سرایت میکند. بقا ظاهراً حفظ میشود، اما هر نوبت در سطحی پایینتر با هزینههای بیشتر و کیفیت زندگی کمتر و شکنندگی بالاتر. یعنی حتی بازتولید زیستی نیز دیگر در سطح پیشین تحقق نمییابد. یعنی بازتولید زیستی و بقا تحقق مییابد، اما هر بار نسبت به بار قبلی بهشکلی فقیرتر و ناپایدارتر. این همان چرخۀ معیوب تلۀ بازتولید است: افقِ مسدود، دوام فرساینده، بقای نازلتر.
رابطۀ سه سطح بازتولید البته کاملاً یکسویه نیست. همانطور که انسدادِ افق اصولاً دوام را میفرساید، فرسایشِ دوام نیز به انسداد بیشتر افق میانجامد و ضعف در سطح بقا نیز هم دوام و هم افق را تضعیف میکند. با این حال، در وضعیت کنونی ایران، نقطۀ آغاز چرخه را باید در بحران بازتولید راهبردی جست، در محو افق، زیرا آنچه عمدتاً ظرفیت جامعه برای تحمل هزینهها و سرمایهگذاری و تصور آینده را محدود کرده فروبستگی افق است.
در این چارچوب است که باید روایت مسلط مقاومت را سنجید. این روایت اصولاً بقا را مطلق میکند و پیوندش با دوام و افق را نمیسنجد. نتیجه میگیرد هر سیاستی که به حفظ بقا کمک کند، حتی اگر به قیمت تخریب افق و فرسایش دوام باشد، موجّه است. اما این دقیقاً همان سازوکار بازتولید تله است: حفظ بقا در کوتاهمدت بهازای تخریب شرایط امکان بقا در درازمدت.
مسئله هنگامی روشنتر میشود که دریابیم مؤلفۀ زمان در این وضعیت اصلاً بیطرف نیست. در روایتهای رایج، چه روایتی که بر مقاومت تأکید دارد و چه روایتی که دل به مذاکره بسته است، فرض میشود که میتوان این وضعیت تعلیق را ادامه داد بیآنکه هزینهها انباشته شود. اما اگر از زاویۀ تلۀ بازتولید بنگریم، گذشتِ هر واحدِ زمان به معنای فرسایشِ بیشتر است. طولانی شدن تعلیق، چه در قالب مذاکرات فرسایشی و چه در قالب تداوم تنش، افق را مستمراً تنگتر میکند، دوام را جداً تحلیل میبرد، و سطح بقا را نهایتاً پایینتر میآورد. مؤلفۀ زمان در اینجا نه فرصت، بلکه سازوکار تشدید بحران است. ازاینرو، مسئله این است که مقاومت در برابر دشمن چه نسبتی با سه سطح بازتولید دارد. اگر مقاومت به انسداد افق و فرسایشِ دوام بینجامد، خودِ بقا را نیز نهایتاً در میانمدت و درازمدت تضعیف میکند، حتی اگر در کوتاهمدت نشانههای بقا بهوضوح برقرار باشند.
خروج از تلۀ بازتولید فقط با بازگرداندن تقدم به بازتولید راهبردی، یعنی بازگشودن افق، ممکن است. بدون افق اصولاً دوام بازسازی نمیشود و بدون دوام نیز بقا در سطحی نازلتر فرو میغلتد. هر راهبردی که این زنجیره را نبیند و کماکان فقط بقا را برجسته کند ایران را با شدت بیشتری در تلۀ بازتولید گرفتار خواهد کرد.
از کانال تلگرام نویسنده