سهند ایرانمهر
پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
اگر کسی هنوز فکر میکند دعوای ایران و آمریکا و اسرائیل فقط بر سر پرونده هستهیی یا چند حمله و جواب حمله است، اصل ماجرا را ندیده است. داستان پیچیدهتر از این حرفهاست. چیزی که اکنون جریان دارد بیشتر شبیه به یک کشمکش بلندمدت بر سر جایگاه ایران در آیندهٔ منطقه است: اینکه آیا اصلاً قرار هست ایران بهعنوان یک قدرت در نظم موردنظر آمریکا جا داشته باشد یا نه.
برای همین هم است که با وجود اینهمه مذاکره، آتشبس، و حرف زدن از توافق، باز کسی حس نمیکند ماجرا واقعاً تمام شده باشد. چون اختلاف اصلی هنوز پابرجاست.
آمریکا خود را با کلاف سردرگمی مواجه میبیند، به نحوی که نه دلش میخواهد جنگ پُرهزینه و فرسایشی با ایران بیش از این ادامه یابد، نه حاضر است قبول کند نفوذش در منطقه مثل گذشته نیست. همین تناقض باعث شده رفتارش دوگانه به نظر برسد: هم فشار میآورد، هم مراقب است اوضاع از کنترل خارج نشود.
اینجاست که توئیتهای ترامپ هم اگر درست فهمیده نشود، به اصطلاح امروزیها «تو مُخی» میشوند، درحالی که در چارچوب نظریهٔ بازیها، توئیتهای ترامپ را میشود ابزار «سیگنالدهی» و «بالا بردن عدمقطعیت» دانست. حرفهای تند یا اغراقآمیز او طوری فضا را میسازد که طرف مقابل دقیق نداند تهدید جدّی است یا صرفاً فشار روانی. همین ابهام باعث میشود دیگران در تصمیمگیری محتاطتر شوند و گاهی امتیاز بدهند. به دیگر سخن، توئیتها بیشتر از اینکه خبر یا نظر باشند، بخشی از بازی قدرتاند برای تغییر رفتار دیگر بازیگران، بدون نیاز به اقدام مستقیم.
موضوع فقط جنگ هم نیست. آمریکاییها هم این روزها به اندازهٔ خودشان در حال [آزمودن] تجربهٔ تلخ تحریماند، هرچند این اصطلاح برای افزایش قیمت بنزین بهخاطر وضعیت تنگهٔ هرمز کمی اغراقآمیز است، اما به هر حال اقتصاد دنیا از آن تأثیر گرفته و نارضایتی داخلی در کنار انتخابات پیش رو در آمریکا بهاصطلاح قوزبالاقوز شده است.
جالب اینجاست که نگاه واشنگتن به ایران هم تغییر کرده، اما نه از آن جنس تغییراتی که در روایتهای مرسوم داخل و خارج میشنویم. ایران دیگر فقط یک «بازیگر منطقهیی» یا یک حکومت ایدئولوژیک با رفتارهای غیرقابل پیشبینی تلقی نمیشود. این تصویرهای کلیشهای، حتی اگر هنوز در بعضی محافل تکرار شود، در سطح تصمیمگیری واقعی آمریکا محلی از اِعراب ندارد، اگرچه همچنان جذابیت رتوریک خودش را برای برخی از اپوزیسیون حفظ کرده است.
آنچه در عمل اهمیت پیدا کرده موقعیت ژئوپلیتیک ایران است. ایران بهعنوان یک گره اتصال در یک منطقهٔ حساس، با توان اثرگذاری بر مسیر انرژی، امنیت منطقهیی، و حتی توازنهای فراتر از خاورمیانه دیده میشود. وقتی این را کنار پیوندهای روبهگسترش ایران با چین و روسیه میگذاریم، تصویر برای آمریکا تغییر میکند و ایران دیگر یک مسئلهٔ صرفاً منطقهیی نیست، بلکه بخشی از یک رقابت بزرگتر میان قدرتهای جهانی است.
در چنین چارچوبی، ایران نه بهخاطر ایدئولوژیاش، بلکه بهخاطر «قابلیت اثرگذاریاش» موضوع توجه است. یعنی مسئله این نیست که ایران چه میگوید، بلکه این است که چه کاری میتواند در میدان قدرت انجام دهد یا از انجامش جلوگیری کند. به همین دلیل هم هست که حتی اگر توافقی هم شکل بگیرد، بعید است فشار و منازعه کاملاً تمام شود. از این منظر باید بین «توافق» و «پایان دعوا» فرق گذاشت. این دو تا یکی نیستند و ماجرا شبیه به سریال «بازی ماهی مرکب» است که در هر اپیزود شکل چالش در بازی ترکیبی عوض میشود.
اسرائیل هم داستان خودش را دارد. اسرائیل اساساً با تثبیت موقعیت منطقهیی ایران مشکل دارد و طبیعی است که با هر توافقی که این موقعیت را بیشتر تثبیت کند کنار نیاید. برای اسرائیل ادامهٔ یک بحران کنترلشده گاهی خودش نوعی ابزار بازدارندگی است.
اما شاید مهمترین بخش این ماجرا اصلاً میدان جنگ نظامی نباشد، بلکه اقتصاد و ذهن مردم باشد. تعلیق و ابهام در کنار فرسایش روانی و بیاعتمادی سبب خستگی مفرط میشود. تحریم وقتی خطرناک میشود که فقط سفرهٔ مردم را کوچک نکند، بلکه حس نداشتن آینده و بنبست را هم گسترش دهد.
در چنین فضایی، خرابکاری، حملههای سایبری، یا حتی شایعههایی دربارهٔ نفوذ و خیانت فقط خبر امنیتی نیستند. اینها مستقیم روی اعتماد عمومی کار میکنند. یعنی آرامآرام این حس را میسازند که هیچچیز سر جای خودش نیست و ساختار سیاسی توان کنترل اوضاع را ندارد.
با این حال، فکر فروپاشی سریع هم سادهسازی است و تنها دلیل اینکه همچنان فروخته میشود این است که مثل چاههای بهآبنرسیدهٔ منسوب به حاج میرزا آقاسی اگر برای تشنگان آبی ندارد، برای مُقنّیهایش در آن سوی آبها «نان» دارد، بهخصوص اینکه چیزی که اینجا روی حلق مردم است آنجا مَمَر درآمد و بهانهٔ تحلیل و تحریض است.
ایران کشوری نیست که با چند فشار اقتصادی یا چند عملیات نظامی ناگهان از هم بپاشد. تجربهٔ تاریخی، ساختار امنیتی، و حتی ترس جامعه از بیثباتی و جنگ داخلی هم معادله را پیچیدهتر کرده است .
درنتیجه، هیچکدام از طرفها واقعاً توان حذف کامل دیگری را ندارد. آمریکا نمیتواند ایران را راحت از معادله بیرون بگذارد، ایران هم نمیتواند نظم منطقه را کاملاً تغییر دهد، و اسرائیل هم قادر نیست پروندهٔ ایران را برای همیشه ببندد. وقتی هیچکس توان بُرد نهایی ندارد، جنگها تمام نمیشوند و فقط شکلشان عوض میشود.
شاید دقیقترین توصیف- اگر نخواهم اصطلاح معمول «باید منتظر نشست و دید» را به کار ببرم- همین باشد که منطقه وارد دورهای شده است که در آن جنگ دیگر اتفاقی موقتی نیست، بلکه تبدیل شده به وضعیتی دائمی که همه از آن میترسند، اما هیچکس هم راه پایان واقعیاش را بلد نیست، یا اگر بلد باشد هم ممکن نیست.
از کانال تلگرام نویسنده