الف. هوشیار
پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
روزی واژهٔ «جنگ» معنایی نسبتاً روشن داشت. دو ارتش، دو جبهه، خطوط نبرد، بسیج عمومی، اعلام رسمی جنگ، و تصاویری از تانکها و هواپیماها و سربازانی که برای اشغال سرزمینی پیشروی میکردند. جنگ چیزی بود که آغازش تقریباً مشخص بود و پایانش نیز- دستکم روی کاغذ- با آتشبس یا معاهدهای رسمی اعلام میشد.
اما جهان امروز وارد مرحلهای شده است که در آن خودِ مفهوم جنگ دچار دگرگونی شده است. واژهٔ «جنگ» دیگر بهتنهایی برای توضیح دادن آنچه در جهان میگذرد کافی نیست. نه به این دلیل که خشونت کمتر شده، بلکه برعکس، خشونت به شکلهایی پیچیدهتر، پراکندهتر، دائمیتر، و مبهمتر گسترش یافته، در حالی که زبان سیاسی و رسانهای ما همچنان تا حد زیادی متعلق به قرن بیستم باقی مانده است.
ما هنوز با واژگانی سخن میگوییم که برای توصیف جنگ جهانی دوم ساخته شدهاند، اما میکوشیم با همان زبان واقعیتهایی را توضیح دهیم که دیگر شباهت چندانی به آن جهان ندارند.
امروز ممکن است کشوری
● هدف حملههای دائمی سایبری باشد،
● صادرات و وارداتش مختل شود،
● کشتیهایش هدف توقیف یا تهدید قرار گیرند،
● زیرساختهایش هدف خرابکاری قرار گیرد،
● پهپادهایی بدون پذیرش رسمی مسئولیت به خاکش حمله کنند،
● شبکهٔ بانکیاش تحریم و فلج شود،
● هکرها میلیاردها دلار از داراییهای پنهانشدهاش را از طریق شبکههای بانکی، حسابهای مخفی، یا رمزارزها خارج کنند،
● رسانههای جهانی علیه آن عملیات روانی شبانهروزی به راه بیندازند، و حتی
● بخشهایی از خاکش هدف حملههای محدود قرار گیرد.
اما چون هنوز جنگی در معنای کلاسیک و بزرگمقیاس با حملههای زمینی و اشغال بخشی از خاک رخ نداده است، همچنان پرسیده میشود: «آیا جنگ خواهد شد؟» این تناقض دیگر فقط سیاسی نیست، زبانی نیز هست.
منطقهای خاکستری میان سیاه و سفیدِ جنگ و صلح وجود دارد
مشکل اصلی شاید این باشد که زبان سیاسی مدرن هنوز اسیر دوگانهای قدیمی باقی مانده است:
● صلح
● جنگ
در حالی که جهان واقعی امروز پر از حالتهای میانی است که نه صلحاند و نه جنگ تمامعیار.
در گذشته، فاصلهٔ میان صلح و جنگ کوتاهتر بود. تنشها یا فروکش میکرد یا به نبردی آشکار میرسید. اما در قرن بیست و یکم، قدرتها یاد گرفتهاند چگونه در «منطقهٔ خاکستری» (Grey Zone) میان این دو زندگی کنند.
در این منطقه
● فشار دائمی اعمال میشود،
● ترور و عملیات محدود نظامی، با پذیرش یا انکار مسئولیت، ادامه دارد،
● تحریمها و محاصرهها مدام تشدید و تعدیل میشود،
● جنگ اطلاعاتی و سایبری بیوقفه جریان دارد،
● جنگ حقوقی (Lawfare) و دیپلماتیک ادامه پیدا میکند،
● جنگ رسانهای و شبکهای به بخشی از زندگی روزمره بدل میشود،
● ارتباطات و شبکههای دیجیتال مختل میشود،
● اما تا زمانی که حملهٔ زمینی گسترده همراه با بمباران وسیعتری رخ ندهد، هنوز منتظر چیزیاند که آن را «جنگ» میشناختهاند.
قدرتهای بزرگ این وضع را دوست دارند، زیرا به آنها امکان میدهد بدون پرداخت کامل هزینههای سیاسی، اقتصادی، و حقوقیِ جنگ رسمی رقیب را فرسوده کنند. این همان چیزی است که در زبان استراتژیک جدید با مفاهیمی مانند
● جنگ هیبریدی (Hybrid Warfare)
● مناقشهٔ مداوم (Persistent Conflict)
● جنگ زیر آستانهٔ رسمی (Below-threshold Warfare)
● تشدید مدیریتشدهٔ تنش (Managed Escalation)
● و جنگهای بیپایان (Forever Wars)
توصیف میشود.
در چنین جهانی میتوان سالها در شرایطی زندگی کرد که منطق جنگ بر آن حاکم است، بیآنکه هیچ اعلام رسمی جنگی وجود داشته باشد.
«وضعیت جنگی» بدون جنگ رسمی
شاید یکی از دقیقترین اصطلاحات برای جهان امروز نه خودِ «جنگ»، بلکه «وضعیت جنگی» باشد.
در وضعیت جنگی،
● سفارتخانهها ممکن است همچنان باز باشند،
● مذاکرات دیپلماتیک قطع نشده باشد،
● تجارت محدود از مسیرهای جایگزین ادامه پیدا کند،
● و حتی گفتوگو دربارهٔ صلح ادامه داشته باشد.
اما همزمان،
● اقتصاد وارد وضعیت اضطراری میشود،
● قیمت انرژی جهش میکند،
● هزینهٔ بیمهٔ کشتیرانی سرسامآور میشود،
● زنجیرههای تأمین مختل میشوند،
● نیروهای نظامی در آمادهباش دائم قرار میگیرند،
● سامانههای پدافندی مدام فعال میشوند،
● رسانههای قطبیشده شبانهروز جامعه را بمباران روانی میکنند، و
● میلیونها انسان در اضطراب دائمیِ گسترش خشونت زندگی میکنند.
گویی جهان وارد نوعی «جنگ بدون نام» شده است.
مفهوم «جنگ هیبریدی» (Hybrid Warfare) تا حدی تلاش میکند این وضع را توضیح دهد، اما حتی این اصطلاح نیز برای توصیف گذار دائمی میان جنگ سرد، جنگ گرم، و جنگ تمامعیار کافی نیست.
جنگ دیگر فقط نظامی نیست
بخش مهمی از این تحول ناشی از تغییر ماهیت خودِ قدرت است. در قرن بیستم، نابودی یک کشور عمدتاً به معنای نابودی ارتش، اشغال سرزمین، یا تخریب زیرساخت صنعتی آن بود. اما امروز
● یک حملهٔ سایبری میتواند شبکهٔ برق کشوری را فلج کند،
● تحریم بانکی میتواند تورمی ویرانگر ایجاد کند،
● حمله به کابلهای فیبر نوری میتواند ارتباطات منطقهای را مختل سازد، و
● شرکتهای بیمهٔ دریایی میتوانند با «پُرخطر» اعلام کردن یک مسیر عملاً تجارت جهانی را متوقف کنند.
در چنین شرایطی دیگر نمیتوان جنگ را فقط با تصاویر تانکها و سنگر سربازانی که یکدیگر را میکُشند تعریف کرد.
محاصرهٔ دریایی: جنگ یا چیزی میان جنگ و صلح؟
یکی از روشنترین نمونههای این بحران زبانی مفهوم «محاصرهٔ دریایی» است.
در حقوق کلاسیک بینالملل، محاصرهٔ دریایی تقریباً همیشه عمل جنگی محسوب میشد، زیرا مستقیماً آزادی تجارت و کشتیرانی را هدف قرار میداد. اما امروزه قدرتها تلاش میکنند بدون استفاده از واژهٔ «جنگ» همان اثر را ایجاد کنند:
● مسیر کشتیها را ناامن میکنند،
● صادرات و واردات را مختل میسازند،
● حضور نظامی گسترده برقرار میکنند، و
● همزمان، همچنان از «بازدارندگی»، «مدیریت بحران»، و «حفظ ثبات» سخن میگویند.
در چنین جهانی، زبان سنّتی دیگر کفایت نمیکند. به واژههای تازهای نیاز داریم:
● وضعیت خصمانه (Hostile Condition)
● درگیری محدود (Limited Conflict)
● جنگ شبکهای (Network Warfare)
● جنگ رسانهای (Media Warfare)
● جنگ شناختی (Cognitive Warfare)
● جنگ فرسایشی کمشدت (Low-intensity Attritional Warfare)
بحران زبان بحران ادراک است
این مسئله فقط مربوط به واژهها نیست. زبان ادراک سیاسی ما را شکل میدهد. اگر هر تنشی را «جنگ» بنامیم، آنگاه جامعه به جنگ واقعی بیحس میشود. و از سوی دیگر، اگر خشونت ساختاری، محاصرههای اقتصادی، عملیات سایبری، ترورهای محدود، جنگ روانی، و تخریب تدریجی زندگی مردم را صرفاً «تنش» بخوانیم، واقعیت مخرب آن پنهان میشود. به همین دلیل، جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به دقت زبانی نیاز دارد. باید بتوانیم میان:
● صلح،
● خصومت،
● مداخلهٔ امنیتی،
● عملیات بازدارنده،
● فشار اقتصادی،
● درگیری محدود،
● وضعیت جنگی،
● جنگ منطقهای،
● جنگ تمامعیار،
● آتشبس شکننده، و
● وضعیت «نه جنگ، نه صلح»
تمایز قائل شویم و انتقال از هر وضعیت به وضعیتی دیگر را درست متوجه شویم.
جنگهای بیپایان و اقتصاد دائمیِ جنگ
شاید بزرگترین دگرگونی قرن بیست و یکم این باشد که جنگها دیگر نه پایانی روشن دارند و نه همیشه رسماً اعلام میشوند. جنگها امروزه به جنگهایی بیپایان (Forever Wars) بدل شدهاند که هر از گاهی به انفجارهای آشکار نظامی تبدیل میشوند، اما حتی در فاصلهٔ میان این فورانها نیز از اثرگذاری بر زندگی روزمره عقب نمینشینند.
جنگ در اقتصاد، رسانه، فناوری، امنیت، بازار انرژی، شبکههای مالی، و روان جمعی حل میشود و به بخشی دائمی از زیست روزانه تبدیل میگردد. و درست در همین نقطه است که سرمایهداریِ نظامیشده و اقتصاد جهانیِ جنگ بیشترین سود را میبرند.
صنایع تسلیحاتی، شرکتهای امنیتی، پیمانکاران نظامی، غولهای فناوری امنیتی، بازارهای انرژی، و شبکههای مالیِ پیوندخورده با جنگ از جهانی سود میبرند که هرگز کاملاً وارد صلح نشود. جهانی که در آن ترس دائمی، ناامنی دائمی، و آمادهباش دائمی به مدل اقتصادی تبدیل شده است.
در چنین جهانی، «حق برخورداری از زندگی صلحآمیز» آرامآرام زیر فشار نظامیگری جهانی، اقتصاد جنگمحور، و سودآوری بیپایانِ ماشینهای خشونت فرسوده میشود.