حمید آصفی
پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
یکی از خطرناکترین خطاهای سیاسیِ این روزها فروکاستنِ وضع ایران به یک دوگانهٔ جعلی و «موشکمحور» است: یا جمهوری اسلامی، یا جنگ خارجی. گویی جامعهٔ ایران، مردم ایران، و امکان هر تحول مستقل و درونی کاملاً حذف شده و تنها دو انتخاب باقی مانده است: یا ادامهٔ وضع موجود، یا آسمانی پر از آژیر، آوار، و آتش.
این دقیقاً همان نقطهای است که عقل سیاسی آرامآرام زیر چکمهٔ «نفرتزدگیِ استراتژیک» خرد میشود و سیاست جایش را به نوعی «ویرانانگاریِ رهایینما» میدهد، ذهنیتی که خیال میکند از دهانهٔ موشک میتوان آزادی استخراج کرد.
بله، جمهوری اسلامی سالهاست مردم خودش را سرکوب کرده، زندانی کرده، کشته، اعدام کرده، و جامعه را زخمی کرده است. این واقعیت را نمیتوان انکار کرد. اما پرسش اصلی این است: آیا وجود خشونت داخلی بهطور خودکار هر خشونت خارجی را به «رهایی» تبدیل میکند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنوقت باید بپذیریم که هر کشوری با حکومت اقتدارگرا بالقوه سزاوار بمباران است. در این منطق دیگر جنگ نه بر اساس منافع قدرتها، نه ژئوپلیتیک، نه نفت، نه رقابت منطقهای، بلکه صرفاً بر اساس «بد بودن حکومتها» توجیه میشود. اما جهان واقعی هرگز با دفترچه راهنمای اخلاقیِ شبکههای اجتماعی اداره نشده است.
قدرتهای خارجی تقریباً هیچوقت فقط برای آزادی ملتها وارد جنگ نشدهاند. آنها بر اساس منافع خودشان عمل میکنند، حتی زمانی که زبانشان پر از واژههای حقوق بشری و ژستهای انساندوستانه باشد. تاریخ موزهای از همین «نجاتفروشیهای بمبارانی» است، جنگهایی که با نام آزادی آغاز شدند و با خاکستر، آوارگی، و فروپاشی پایان یافتند.
بعضیها میگویند: «مردم همین حالا هم در جنگاند.» اما این جمله اگرچه از نظر احساسی قابلفهم است، نباید ما را دچار «جنگپنداریِ مطلق» کند. سرکوب سیاسی، حتی در خشنترین شکلش، هنوز با جنگ واقعی تفاوت دارد. تفاوت فقط در شدّت نیست، در ماهیت است.
جنگ واقعی یعنی فروپاشی زیرساختها، بمباران شهرها، آوارگی میلیونی، بیثباتی منطقهای، جنگ داخلی، فروپاشی اقتصادی، تجزیهٔ اجتماعی، و تبدیل شدن کشور به میدان رقابت قدرتهای خارجی و گروههای مسلح. جنگ یعنی لحظهای که زندگی روزمره زیر آوار «ژئوپلیتیکِ خونآلود» دفن میشود.
مشکل از جایی آغاز میشود که بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی از شدت نفرت از حکومت به این نتیجه میرسند که «هر چیزی» که جمهوری اسلامی را ضعیف کند ذاتاً خوب است، حتی اگر آن چیز ویرانی کشور باشد. این همان لحظهٔ خطرناکِ سقوط عقل سیاسی است، لحظهای که انسان، از شدت خشم، به «ویرانیدوستیِ انتقامی» میرسد. جایی که دیگر پرسش اصلی این نیست که «بعد از جنگ چه میشود؟»، بلکه فقط این است که «چطور میشود این حکومت زودتر سقوط کند؟»
بعضیها میگویند: «اگر دخالت آمریکا یا اسرائیل جبهه را عوض کند چه؟» اما پرسش واقعی این است: به نفع چه کسی، با چه هزینهای، و با چه آیندهای؟
تقریباً تمام نمونههای معاصرِ «مداخله برای آزادی» در خاورمیانه پس از سقوط حکومتها وارد مرحلهای از آشوب، وابستگی، شبهنظامیگری، فروپاشی اجتماعی، یا جنگ داخلی شدند. مسئله این نیست که مردم آن کشورها از دیکتاتوری رنج نمیبردند؛ مسئله این است که بمباران خارجی لزوماً جامعه را به دموکراسی نمیرساند.
بزرگترین فریب سیاسی این است که تصور شود فقط دو گزینه وجود دارد: یا جمهوری اسلامی، یا حملهٔ خارجی. این دوقطبیِ خطرناک هم به سود جنگطلبان خارجی است و هم به سود اقتدارگرایان داخلی، چون در هر دو حالت مردم و نیروی مستقل جامعه حذف میشوند و «سیاستِ مردمی» زیر آوار «موشکروایتها» دفن میشود.
مخالفت با جنگ دفاع از جمهوری اسلامی نیست، همانطور که مخالفت با جمهوری اسلامی دفاع از جنگ نیست.
اما فضای تبلیغاتیِ افراطی تلاش میکند این دو را عمداً بههم گره بزند تا هرکس با جنگ مخالف بود متهم به همدستی با حکومت شود، و هرکس از حملهٔ خارجی دفاع کرد ناگهان در جایگاه «آزادیخواه» بنشیند. این همان «آزادیفروشیِ انفجاری» است، بازاری که در آن موشک را با روبان دموکراسی کادو میکنند.
واقعیت بسیار پیچیدهتر و تلختر از این دوگانههای تبلیغاتی است.
هیچ جامعهای از دل موشک به جامعهای سالم و دموکراتیک تبدیل نشده است. تغییر پایدار، هرقدر کُند و فرساینده و دشوار باشد، وقتی از دل جامعه، نهادهای مدنی، و نیروهای مستقل شکل بگیرد، شانس بسیار بیشتری برای ساختن آینده دارد تا تغییری که بر تانک و بمب سوار شود.
و شاید مهمترین حقیقت این باشد: مردم ایران میتوانند همزمان قربانی باشند و قربانی جنگ خارجی هم بشوند. این دو، همدیگر را خنثی نمیکنند.
درد اول مشروعسازی درد دوم نیست.
وطن را نمیتوان با خاکستر نجات داد.
از کانال تلگرام نویسنده
(تأکیدها از اندیشهٔ نو است.)