نشست خبری در کنگرهٔ آمریکا، ۲ اکتبر ۲۰۰۲. از راست به چپ، احمد چلبی، سم براونبک (نمایندهٔ جمهوریخواه آمریکایی)، و کنعان مکیه دربارهٔ آزادی عراق از طریق حملهٔ نظامی و آیندهٔ دموکراتیک پس از صدام سخن میگویند. عکس از Zuma Press.
شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
چگونه یک گروه کوچک و نسبتاً ناشناخته از اپوزیسیون تبعیدی عراقی توانست سیاست خارجی آمریکا علیه صدام حسین را شکل دهد؟ اصلاً چطور شد که آمریکا تصمیم گرفت برای تغییر رژیم و براندازی صدام به عراق حمله کند؟ روایتهای معمول رسانهیی و دانشگاهی تحلیل سادهای ارائه میکنند که طبق آن امیال امپریالیستی دولت جورج بوش و تیم نئوکانهایی که سیاست خارجی را تعیین میکردند باعث شد که اپوزیسیون تبعیدی از حمله به عراق حمایت کنند. اما این روایتهای سادهانگارانه نمیتوانند توضیح بدهند که چرا عراق از میان کشورهای دیگر انتخاب شد تا هدف نظامیگری آمریکا باشد؟
وسام الشیبی، مورخ و جامعهشناس سیاسی و استاد شعبهٔ ابوظبی دانشگاه نیویورک، در پژوهش مفصلی که چند ماه پیش منتشر شد نشان میدهد که چطور «کنگرهٔ ملی عراق»، یک گروه کوچک از اپوزیسیون تبعیدی عراق با حضور افرادی نظیر احمد چَلَبی و کنعان مَکیه، در هدایت و قانع کردن سیاستگذاران آمریکایی برای حمله به آن کشور نقشی حیاتی داشته است. جالب اینکه گروههای دیگری از اپوزیسیون عراق، نظیر حزبهای مخالف کُرد و شیعه که بهمراتب باسابقهتر و تشکلیافتهتر بودند، نتوانستند بر سیاست آمریکا تأثیر بگذارند. در عوض «کنگرهٔ ملی عراق» که نوپا و کمشمار و بیسابقه بود موفق شد گوش و توجه سیاستمداران آمریکا را همراه خودش کند. الشیبی در این پژوهش توضیح میدهد که چطور «کنگرهٔ ملی عراق» به چنین موفقیتی دست یافت.
الشیبی برای کار روی این پژوهش به بررسی کامل اسناد آرشیو «کنگرهٔ ملی عراق» پرداخته و هشتاد مصاحبه هم با معماران سیاست خارجی آمریکا دربارهٔ عراق کرده است، از جمله مصاحبه با دستیاران و معاونان وزارت دفاع، مشاوران شخصی رئیسجمهورها، و معاونان رئیسجمهور از دورهٔ ریگان تا جورج دبلیو. بوش.
مهاجران و تأثیرگذاری بر سیاست خارجی کشور میزبان
دعوا و منازعه بین رژیمهای سیاسی و مخالفانشان میتواند به دعوا و منازعه میان آن رژیمها و کشورهایی تبدیل شود که این مخالفان برای فرار از سرکوب سیاسی در آن پناه گرفتهاند. چنان که الشیبی میگوید، مهاجرانی که بهخاطر منازعه سرزمین مادریشان را ترک کردهاند خودشان میتوانند منشأ ایجاد منازعهای تازه میان کشور میزبان و سرزمین مادری شوند. در میان این مهاجران، شورشیان و نخبگان سیاسی ضدّرژیم و سایر ناراضیان سیاسی حضور دارند که در شرایط مساعد بهشکل سازماندهیشده و علیه رژیم حاکم در سرزمین مادریشان فعالیت میکنند. آنها بهخصوص میتوانند در سیاست خارجی کشور میزبان اثرگذار باشند.
در اغلب کشورها، عموم مردم نه دانش کافی دربارهٔ امور بینالمللی دارند و نه با سازوکارهای دخالت در فرایند سیاستگذاری خارجی در کشورشان آشنا هستند. به همین دلیل، مردم نفوذِ اندکی بر تصمیمگیران خارجی دارند. زمامداران کشور و نمایندگان منتخب مردم هم معمولاً دانش تخصصی دربارهٔ مسائل خاص سیاست خارجی ندارند. آنها معمولاً وابسته به کارشناساناند تا منافع را تعیین و دستور کار سیاست خارجی کشور را شکل دهند. الشیبی از مفهوم «حفرهٔ معرفتی» (epistemic hole) برای توضیح دادن این شکاف استفاده میکند. «حفرهٔ معرفتی» در سیاست خارجی از ناآشنایی مردم و زمامداران با مسائل بینالمللی و لاجرم وابستگیشان به گروهی محدود از کارشناسان ناشی میشود.
وجود «حفرهٔ معرفتی» در کشورهایی نظیر آمریکا فرصت را برای اعمال نفوذ آن دسته از گروههای اپوزیسیون تبعیدی و مهاجران (دیاسپورا) فراهم میکند که از رژیم حاکم بر سرزمین مادریشان ناراضیاند. بهویژه وقتی که کارشناسان و متولیان امور بینالمللی دربارهٔ یک منطقه یا کشور خاص بیتجربهاند، اپوزیسیون در تبعید میتواند تأثیر بیشتری بر سیاست خارجی بگذارد. بهعنوان مثال، در جریان بهار عرب، بهمحض اینکه تنشهای سیاسی در لیبی آغاز شد، دولتهای بریتانیا و آمریکا یکباره سراغ فعالان مهاجر لیبیایی رفتند و آنها را بهعنوان مشاور، منبع اطلاعات، و همچنین بهعنوان میانجی تماس و گفتوگو با مردم و چهرههای داخل لیبی جذب کردند.
موفقیت گروههای اپوزیسیون تبعیدی و مهاجران برای ایجاد تغییر مطلوب در سرزمین مادریشان بسته به این است که چقدر توانایی این را دارند که به اتاق تصمیمگیری دربارهٔ سیاست خارجی در کشور میزبان دعوت شوند. وقتی میان گروههای متعدد اپوزیسیون نیز اختلافنظر وجود دارد، بر سر دسترسی به سیاستگذاران و مشارکت در تصمیمگیری رقابت شکل میگیرد.
وسام الشیبی از سه عامل کلیدی نام میبرد که میتوانند میزان نفوذ و اثرگذاری گروه اپوزیسیون در سیاست خارجی کشور میزبان را تعیین کنند:
نخست، دسترسی و ارتباط با محفلهای نخبگان سیاسی: وقتی گروه اپوزیسیون با شبکهها و محافل افراد بانفوذ کشورِ میزبان همپوشانی دارد (overlapping elite networks)، چهرههای اپوزیسیون میتوانند موانع ساختاری دسترسی به نظام سیاستگذاری خارجی را دور بزنند و به حلقهٔ کوچک تصمیمگیرندگان دسترسی پیدا کنند. گروههایی از اپوزیسیون که چنین رابطهای با نخبگان سیاست خارجی ندارند نقشی در تصمیمها نخواهند داشت.
دوم، همسویی سبک و سیاق فکری: چهرههای اپوزیسیون باید نشان دهند که نهتنها ایدههای خوبی دارند، بلکه شیوهٔ فکر کردن، تصمیم گرفتن، و چارهجوییشان شبیه به تصمیمگیرندگان سیاسی کشور میزبان است (epistemic fluency). آنها نهتنها باید به مسائل سرزمین مادریشان اشراف داشته باشند، بلکه باید قادر باشند شناخت و ایدههای خودشان را به زبان تخصصی حوزهٔ سیاستگذاریِ کشور میزبان و دستگاه فکری و اجرایی بازیگران آن تبیین کنند. اپوزیسیون باید بتواند از مجرای تحلیلی که از سرزمین مادری ارائه میدهد هدفهایی مشترک با سیاستگذاران کشور میزبان تعریف کند.
سوم، تطابق فرهنگی: چهرههای اپوزیسیون باید به گونهای حرف بزنند و رفتار کنند که با فرهنگ کشور میزبان مطابقت داشته باشد (cultural fit) و تصویری از خودشان ارائه دهند که با تعریفی که زمامداران کشور میزبان از وجاهت، شرافت، و اعتبار دارند همخوان باشد. اپوزیسیون تبعیدی باید بتواند به نخبگان کشور میزبان القا کند که مثل خودشان است و ارزشها و علایق فرهنگی مشترکی با آنها دارد.
چنانکه الشیبی توضیح میدهد، همین سه عامل کلیدی «کنگرهٔ ملی عراق» در آمریکا را از دیگر گروههای اپوزیسیون عراقی متمایز کرد و به آن اجازه داد تا بر سیاست خارجی آن کشور اثر بگذارد.
تولد کنگرهٔ ملی عراق
دستگاه سیاست خارجی آمریکا هیچ تصمیم و تعهدی به تغییر رژیم عراق نداشت. چهرههای «کنگرهٔ ملی عراق» بودند که ذهنیت سیاستگذاران خارجی آمریکا را به تغییر رژیم سوق دادند.
دولت ریگان در طول جنگ ایران-عراق (۱۹۸۰ – ۱۹۸۸) از رژیم عراق حمایت کرد و گروههای اپوزیسیون عراقی را دشمن منافع ژئوپلیتیکی آمریکا قلمداد کرد. حتی وقتی که ثابت شد که صدام حسین در جریان نسلکشی انفال و کشتن بیش از ۲۰۰هزار کُرد از سلاحهای آمریکایی استفاده کرده، باز هم آمریکا اعتنایی به اپوزیسیون عراقی نکرد. جورج شولتز، وزیر خارجهٔ وقت آمریکا، ادعای نسلکشی کُردها را «پروپاگاندای ایرانی» خواند و ملاقات رسمی با همهٔ گروههای اپوزیسیون عراقی را تا اوایل دههٔ ۱۹۹۰ ممنوع کرد.
حملهٔ صدام حسین به کویت و جنگ اول خلیج فارس فرصتی کلیدی برای یک گروه کوچک از فعالان سیاسی مستقل مخالف صدام فراهم کرد که در دههٔ ۱۹۸۰ تقریباً هیچ توجهی به آنها نمیشد. دو صدای مهم این بخش از اپوزیسیون کنعان مکیه و احمد چلبی بودند. آنها سالها پیش از به قدرت رسیدن رژیم بعث در ۱۹۶۸ عراق را ترک کرده و جزئی از حلقهای کوچک از روشنفکران عراقی مستقر در لندن، بوستون، و واشنگتن دی.سی. بودند. افرادی بودند که از خانوادههای اشرافی و پُرنفوذ بغداد مرتبط با پادشاهی هاشمی بریتانیا میآمدند و در دانشگاههای پرآوازهای همچون سوربن، آکسفورد، کمبریج، ام.آی.تی، شیکاگو، و هاروارد تحصیل کرده بودند. اعضای «کنگرهٔ ملی عراق» دههها بود که پایشان را در خاک عراق نگذاشته بودند و از دور تحولات اجتماعی درون کشور را دنبال میکردند.
هم مکیه و هم چلبی از دههٔ ۱۹۸۰ حرفشان این بود که ایالات متحد آمریکا وظیفهٔ اخلاقی دارد که از غیرنظامیان عراقی محافظت کند و صدام حسین را از قدرت براندازد. در سال ۱۹۸۹، مکیه با نامی مستعار کتابی با عنوان «جمهوری وحشت» منتشر کرد. او در این کتاب عراق بعث را تنها قابل مقایسه با آلمان نازی و اتحاد شوروی دوران استالین خواند. به کتاب مکیه در ابتدا هیچ توجهی نشد، اما در جریان جنگ اول خلیج فارس این کتاب یکباره مورد توجه قرار گرفت، تا جایی که به فهرست پُرفروشترین کتابهای روزنامهٔ نیویورک تایمز راه یافت و پای مکیه به رسانههای اصلی باز شد.
اما داستان احمد چلبی متفاوت بود. او سالها از عراق دور بود، اما سازمان سیا از او بهعنوان واسطه برای تماس گرفتن با گروههای اپوزیسیونِ کُرد و اسلامگرا استفاده میکرد و همین موجب شده بود تا روابط خوبی در شبکهٔ دستگاه اطلاعاتی آمریکا برقرار کند.
چلبی چه در میان جامعهٔ مهاجران و چه در داخل عراق فردی ناشناخته و بدون پشتوانه بود. دلیل انتخاب چلبی برای مشاوره دربارهٔ تصمیمگیری راجع به عراق تطابق فرهنگیاش با آمریکاییها بود. به قول کنت پولاک، کارشناس سابق سیا و کارمند شورای امنیت ملی، «چلبی انگلیسی را فوقالعاده عالی صحبت میکرد. دکترایش را از دانشگاه شیکاگو گرفته بود… حلقهٔ نزدیکانش متشکل از روشنفکران عراقی غربگرا و طبقهٔ بالای جامعه بود… ما آنها را دیدیم و فکر کردیم این دقیقاً همان چیزی است که برای عراق میخواهیم.» رابرت بائر، مأمور سابق سیا، نیز در تأیید میگوید: «ما اصلاً نمیدانستیم این تبعیدیان عراقی چه کسانیاند یا نمایندهٔ چه چیزیاند… اما چون شبیه به ما بودند و مثل ما صحبت میکردند، آنها را دعوت کردیم.» چلبی با حمایت مالی و سازمانی سیا در اواخر سال ۱۹۹۱ «کنگرهٔ ملی عراق» را به راه انداخت.
در طول دههٔ ۱۹۹۰، «کنگرهٔ ملی عراق» (و سازمان دیگری که همین اعضا با نام «بنیاد عراق» در آمریکا تأسیس کرده بودند) تمام تلاششان را کردند تا سیاستمداران آمریکایی را به تغییر رژیم ترغیب کنند. به قول کنعان مکیه، «در تمام دههٔ ۱۹۹۰ هیچکس به خواست ما محل نمیگذاشت. کنفرانس برگزار میکردیم، جلسات دیدار بین عراقیها و آمریکاییها میگذاشتیم… اما آمریکا هیچکدام را جدّی نمیگرفت.»
اعضای کنگره تصمیم گرفتند شیوهٔ کارشان را تغییر دهند و خود را با فرهنگ سیاسی آمریکا تطابق دهند. گوران طالبانی، یکی از چهرههای نزدیک به چلبی، میگوید: «تصمیم گرفتیم در سیاست آمریکا بیشتر از خودِ آمریکاییها مهارت پیدا کنیم. باید در فرهنگ آمریکا بیشتر از خودشان مسلط میبودیم. باید تاریخ آمریکا را بهتر از خودشان میدانستیم. بنابراین مطالعهای فشرده را آغاز کردیم، مثل یک دورهٔ دکتری. مطالعه کردیم که نظام سیاسی آمریکا چگونه کار میکند؟ نقش کنگره چیست؟ نقش سنا چیست؟ نقش اندیشکدهها و مطبوعات چیست؟ سیاستگذاری چگونه انجام میشود؟ فرایند آن چیست تا بتوانیم از درون بر آن اثر بگذاریم؟»
تصمیم دیگری که اعضای کنگره گرفتند این بود که به سراغ گروهی از نخبههای قدرتمند سیاست خارجی آمریکا بروند و با صبر و حوصله با آنها روابط قوی برقرار کنند تا بهموقع بتوانند آنها را به پیشبُرد تغییر رژیم عراق متعهد کنند. تمام اعضای «کنگرهٔ ملی عراق» در مصاحبههایشان با الشیبی گفتند که بهطور جمعی به این نتیجه رسیده بودند که کنگره باید با نخبههای سیاست خارجی آمریکا لابیگری و اعمال نفوذ کند. این رویکرد شامل نخبگانی میشد که گرچه هنوز در دولت حضور نداشتند، اما احتمال به قدرت رسیدنشان زیاد بود. برای همین بود که اعضای کنگرهٔ ملی عراق تصمیم گرفتند به سراغ نئوکانها بروند. این همان عامل همپوشانی با شبکههای نخبگان بود که الشیبی از آن یاد میکند.
در دههٔ ۱۹۹۰، نئوکانها اصلاً در فکر تغییر رژیم عراق نبودند. اگر سرنگونی صدام حسین اولویت اصلی سیاست خارجی نئوکانها بود، باید در نوشتهها و مواضع آنها بارها مطرح میشد. اما در ویکلی استاندارد، شاخصترین نشریهٔ وقت نئوکانها، در همهٔ آن سالها هیچ مطلبی دربارهٔ عراق منتشر نشد.
در اواخر ۱۹۹۷ و اوایل ۱۹۹۸، اعضای «کنگرهٔ ملی عراق» توانستند مرتب با نئوکانها دیدار کنند. چنانکه مهدی البسّام، یکی دیگر از اعضای کنگره، میگوید از قضا کنگره تقریباً با «تمام افراد کابینهٔ جنگ آینده» در دولت جورج دبلیو. بوش ملاقات کرد.
چهرههای «کنگرهٔ ملی عراق» توانستند تصویری از خودشان ارائه کنند که باب میل آمریکاییها بود. مثلاً احمد چلبی مدام تکرار میکرد که شیعیان عراق پایگاه روشنفکری و هنری جامعهاند. چلبی حتی مدعی بود که شیعیان عراقی مشابه یهودیاناند و به استفادهٔ نامحدود از عقل و خرد انسانی معتقد بودند، برخلاف اسلام سنّی که به عقیدهٔ چلبی طبیعتی سرکوبگر و متعصب داشت.
وسام الشیبی نشان میدهد که نخبگان سیاست خارجی آمریکا برای فهم هویت اپوزیسیون عراقی به الگوهای تاریخی خود متوسل میشدند، الگوهایی که در ایدهآلهای فرهنگی، تجربیات نسلی، و حافظهٔ اجتماعی آمریکا نقش بسته بود. آنها «کنگرهٔ ملی عراق» را اپوزیسیونی مدرن و لیبرال شبیه به ناراضیان سیاسی اروپای شرقی در کمونیسم [دولتهای سوسیالیستی] قلمداد میکردند. در حالی که به نظر آنها چهرههای اپوزیسیونهای اسلامگرا و کُرد عراقی مثل تروریستها و چریکها سنّتی و واپسگرا محسوب میشدند.
لابیهای گستردهٔ «کنگرهٔ ملی عراق» بالاخره در سال ۱۹۹۸ نتیجه داد. لایحهای با نام «آزادسازی عراق» تقریباً بدون هیچ مخالفتی در مجلس نمایندگان و سنای آمریکا تصویب شد و بیل کلینتون، رئیسجمهور وقت آمریکا، آن را امضا کرد. با وجود اینکه این لایحه هیچ برنامهٔ فوری عملیاتی نداشت، راه را برای حملهٔ آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و نیز تعهد رهبران دولت دوم بوش به تغییر رژیم صدام هموار کرد.
وقتی دولت بوش آغاز به کار کرد، فصل برداشت برای «کنگرهٔ ملی عراق» فرارسید. آنها سالها روابط خوبی را با چهرههای پُرنفوذ سیاستخارجی برقرار کرده بودند که حالا در دولت بوش مقام و منصب داشتند. چلبی موفق شد با دور زدن تحلیلگران سیا و وزارت خارجه یک کانال ارتباطی مستقیم و محرمانه با وزارت دفاع و همچنین دفتر رئیسجمهور و معاون رئیسجمهور برقرار کند. «کنگرهٔ ملی عراق» از طریق این کانال اسناد و اطلاعاتی را که صحت و سُقم آنها بررسینشده بود مستقیماً به تصمیمگیران میرساند. آنها پیامهایی از داخل عراق را نشان میدادند و گاه برخی از پناهندگان تازهٔ عراقی را برای شهادت دادن دعوت میکردند تا ثابت کنند که مردم عراق همگی منتظر آمریکا هستند تا آنها را از شر صدام رها کند. چنانکه البسّام، یکی از اعضای کنگره، میگوید: «هدف ما ایجاد بحرانی منطقهای بود که آمریکا را وادار کند وارد عمل شود و صدام و رژیمش را از میان بردارد.» واقعهٔ یازده سپتامبر این بهانه را برایشان فراهم کرد.
وسام الشیبی در پژوهش مفصلش نشان میدهد که هیچیک از توضیحهایی که تا کنون دربارهٔ علت حملهٔ آمریکا به عراق و براندازی رژیم صدام ارائه شده است قانعکننده نیست. خلقوخوی امپریالیستی آمریکا بهخودیخود برای توضیح دادن این حمله کافی نیست. تندروی نئوکانهای آمریکایی و تمایل به اثبات قدرت پابرجای آمریکا هم توضیح قانعکنندهای نیست. نئوکانها تا قبل از اینکه در معرض تماس با اپوزیسیون تبعیدی عراق قرار بگیرند اصلاً به این کشور فکر هم نمیکردند. پس چرا از بین کشورهایی که آمریکا با آنها مشکل دارد قرعه به نام عراق افتاد؟
«کنگره ملی عراق» بود که توانست با موفقیت وارد حلقهها و شبکههای نخبگان سیاست خارجی آمریکا شود، به آنها القا کند که اطلاعات و تحلیل درستی از اوضاع عراق دارد، و در عین حال خودش را در دل آنها بنشاند و بدین ترتیب کمکم ایدهٔ تغییر رژیم عراق را در ذهن تصمیمگیران آمریکایی بکارد. بقیهٔ گروههای اپوزیسیون عراقی، با وجود داشتن سابقه، تشکیلات، منابع مالی و انسانی، نتوانستند به اتاقهای سیاستگذاری در آمریکا راه پیدا کنند.
الشیبی نتیجه میگیرد که گاه برخی از تصمیمهای کلان، مانند آنهایی که به دستور کار سیاست خارجی یا جنگ مربوط میشوند، میتواند ناشی از کنشهای خُرد سیاسی گروههای کوچک یا حتی بازیگران فردی باشند که در پی قدرت و به رسمیت شناخته شدن هستند. تصمیم حمله به عراق یکی از این نمونههاست که پشتش یک گروه کوچک اپوزیسیون تبعیدی بود.
برگرفته از وبگاه دانشکده