Skip to content
آوریل 27, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • ایستادن درجای درست: استبداد، امپریالیسم، و افق جمهوری ملی و دموکراتیک
  • ایران
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک

ایستادن درجای درست: استبداد، امپریالیسم، و افق جمهوری ملی و دموکراتیک

الف. کیوان

جمعه ۲۹ فروردین ۱۴۰۵

اگر قرار باشد از دل بحران کنونی راهی به‌سوی آینده گشوده شود، این راه نه از دولت موجود می‌گذرد، نه از مداخلهٔ خارجی، و نه از ایستادن پشت نهادهای مسلط قدرت به نام دفاع از میهن، بلکه از سازمان‌یابی مستقل طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست و از پیوند زدن مبارزه برای آزادی، استقلال، و عدالت در مسیری واحد می‌گذرد.

درآمد

در شرایط کنونی ایران، مسئله فقط مخالفت با جنگ یا اعلام بیزاری از رژیم نیست. مسئلهٔ اصلی تشخیص جای درست ایستادن است. کشور از یک سو با تهدید و فشار امپریالیستی، خطر جنگ، مداخله، و فرسایش حاکمیت ملی روبه‌روست، و از سوی دیگر زیر سلطهٔ ساختاری قرار دارد که سال‌هاست آزادی‌های سیاسی را محدود کرده، سازمان‌یابی مستقل مردم را در تنگنا نهاده، و هر افق تحول دموکراتیک را با سرکوب پاسخ گفته است. در چنین وضعی، هر پاسخی که فقط یک سوی این واقعیت دوگانه را ببیند ناگزیر به لغزش خواهد افتاد.

در این وضع، پرسش اصلی این نیست که آیا باید ضدّامپریالیست بود یا ضدّدیکتاتوری، زیرا هر دو ضرورت دارند. پرسش اصلی این است که چگونه باید این دو را در یک موضع مستقل و منسجم به هم پیوند زد. اگر مخالفت با تجاوز خارجی به میهن‌پرستی دولتی و آویختن به دستگاه حاکم فروکاسته شود، استقلال سیاسی نیروی مردمی از میان می‌رود. اگر مبارزه با استبداد داخلی به استقبال از فشار خارجی، تحریم، یا فروپاشی از بیرون بلغزد، همین مبارزه از درون تهی می‌شود و به مجرایی برای وابستگی بدل خواهد شد. از همین رو، مسئله بر سر انتخاب میان دو شر نیست، بلکه بر سر صورت‌بندی موضعی است که نه به امپریالیسم تسلیم شود و نه به استبداد داخلی.

بخش مهمی از سردرگمی سیاسی امروز از همین‌جا برمی‌خیزد. گروهی به نام دفاع از کشور تضاد میان مردم و ساختار حاکم را به حاشیه می‌رانند، و گروهی دیگر چنان در خصومت با رژیم فرومی‌روند که میان شکست دیکتاتوری به‌دست مردم و شکست کشور به‌دست نیروی متجاوز تفاوتی نمی‌گذارند. از همین رو، بحث دربارهٔ شکست‌طلبی انقلابی، انقلاب دموکراتیک، چپ‌رَوی، راست‌رَوی، و افق جمهوری ملی و دموکراتیک فقط زمانی معنا دارد که بتواند به پرسش امروز پاسخ دهد: در ایران کنونی، کدام موضع می‌تواند هم‌زمان استقلال ملی، آزادی سیاسی، و عدالت اجتماعی را نمایندگی کند؟

مبنای این مقاله بر آن است که در شرایط امروز ایران، سمت درست مبارزه نه در تعلیق مبارزهٔ ضدّدیکتاتوری به نام دفاع از کشور است و نه در بی‌تفاوتی به تجاوز خارجی به نام خصومت با رژیم. سمتِ درست در پیوند زدن دفاع از استقلال و تمامیت میهن با مبارزهٔ مستقل برای برچیدن استبداد و گشودن راه برای جمهوری ملی و دموکراتیک قرار دارد. تنها از درون چنین موضعی است که می‌توان هم با امپریالیسم مرزبندی روشن داشت، هم با دستگاه سرکوب داخلی، و هم از دو لغزش بزرگ زمانه، یعنی راست‌رَوی دولت‌گرا و چپ‌رَوی انتزاعی پرهیز کرد.

چارچوب نظری، تحلیل مشخص از وضع مشخص

هر بحثی دربارهٔ جنگ، امپریالیسم، دیکتاتوری، و افق دگرگونی سیاسی اگر از چارچوب نظری روشنی برخوردار نباشد، یا به تکرار فرمول‌ها فرو‌می‌کاهد یا در سطح واکنش‌های عاطفی و روزمره متوقف می‌ماند. از این رو، نقطهٔ عزیمت این مقاله نه داوری اخلاقی صرف دربارهٔ نیروهای درگیر، بلکه رویکردی ماتریالیستی به واقعیت تاریخی و سیاسی است. در این رویکرد، پدیده‌های سیاسی نه بر پایهٔ ظاهر فوری‌شان، بلکه در پیوند با بنیادهای مادّی، نیروهای طبقاتی، تناسب قوا، و جایگاهشان در کل ساخت اجتماعی فهم می‌شوند.

مسئلهٔ اصلی این نیست که کدام نیرو در گفتارش از ملت، امنیت، مقاومت، یا آزادی سخن می‌گوید، بلکه این است که هر یک در واقعیت در خدمت کدام منافع اجتماعی، کدام نظم سیاسی، و کدام افق تاریخی قرار دارد.

اصل راهنمای این بحث همان اصلی است که در سنّت مارکسیستی با عبارت تحلیل مشخص از وضع مشخص شناخته می شود. اهمیت این اصل در آن است که ما را از دو لغزش هم‌زمان دور می‌کند: از یک سو، از جمود دگماتیک که می‌خواهد پاسخ هر مسئلهٔ تازه را از درون فرمول‌های از پیش آماده بیرون بکشد، و از سوی دیگر، از عمل‌گرایی بی‌افق که در برابر فشار لحظه و هیاهوی رویدادها قدرت تشخیص جهت اصلی را از دست می‌دهد.

تحلیل مشخص از وضع مشخص یعنی آنکه هر مفهوم سیاسی، از شکست‌طلبی انقلابی گرفته تا جبههٔ ضدّدیکتاتوری، فقط در متن شرایط عینی، ترکیب نیروها، مرحلهٔ تاریخی مبارزه، و مضمون طبقاتی بحران معنا می‌یابد. در این چارچوب، وفاداری به نظریه نه در تکرار لفظی مفاهیم، بلکه در حفظ روش زنده‌ای است که آن مفاهیم را پدید آورده است.

بر بنیاد همین روش، میان دولت، میهن، ملت، و طبقه نیز نباید خلط کرد. یکی از خطاهای رایج در دوره‌های بحرانی آن است که دولت حاکم خودش را با میهن یکی می‌کند و هر مخالفت با ساختار قدرت را همسنگِ همراهی با دشمن خارجی می‌نمایاند. در برابر، لغزش دیگری نیز وجود دارد که از شدت خصومت با دولت هر ضربهٔ خارجی را به سود مردم می‌پندارد و میان تضعیف دیکتاتوری و تضعیف کشور تفاوتی نمی‌گذارد. دفاع از استقلال و تمامیت کشور فقط آنگاه معنایی مردمی و پیشرو می‌یابد که به دفاع از دستگاه حاکم فروکاسته نشود و هم‌زمان، مبارزه با استبداد داخلی نیز به دروازه‌ای برای نفوذ امپریالیستی بدل نگردد.

از همین‌جا نسبت میان طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست نیز روشن می‌شود. در این مقاله، طبقهٔ کارگر جایگاه محوری‌اش را حفظ می‌کند، نه از آن رو که به‌تنهایی و در خلأ عمل می‌کند، بلکه از آن رو که تنها با حفظ استقلال سیاسی‌ این طبقه است که می‌توان جبههٔ مردمی، ضدّدیکتاتوری، و ضدّامپریالیستی را از انحلال در یکی از قطب‌های ارتجاعی بازداشت.

دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست نیز فقط آنگاه می‌توانند در چنین افقی نقشی پیشرو ایفا کنند که از دولت‌گرایی، ژئوپلیتیک‌زدگی، و توهم دربارهٔ مداخلهٔ قدرت‌های خارجی فاصله بگیرند. بر این پایه، چارچوب نظری این مقاله بر رد صورت‌بندی‌های مکانیکی، حفظ استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست، و پیوند زدن آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی در جهت‌گیری واحد استوار است.

شکست‌طلبی انقلابی، معنا، زمینهٔ تاریخی، و حدود آن

شکست‌طلبی انقلابی در معنای دقیق و کلاسیک آن نه وردی جاودانه برای همهٔ زمان‌هاست و نه شعاری که بتوان آن را بیرون از ظرف تاریخی‌اش به کار بست. این مفهوم در متن جنگی صورت‌بندی شد که از دیدگاه مارکسیستی، جنگی ارتجاعی و امپریالیستی بود، جنگی میان دولت‌های بزرگ سرمایه‌داری برای تقسیم جهان، بازآرایی حوزه‌های نفوذ، و تحمیل توازن قوای تازه. از همین رو، فهم آن تنها زمانی ممکن است که آن را در نسبت با ماهیت خودِ جنگ، موقعیت طبقاتی نیروها، و وظیفهٔ مستقل نیروی انقلابی در دل چنین وضعی بخوانیم، نه همچون فرمولی عام که بتوان به هر بحران و هر درگیری الصاق کرد.

در این چارچوب، مقصود از شکست‌طلبی انقلابی آن نبود که طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست باید دل در گرو پیروزی دشمن خارجی ببندند یا شکست کشور خودشان را به‌دست هر نیرویی جشن بگیرند. مضمون حقیقی آن مفهوم این بود که آنان نباید زیر پرچم بورژوازی خودی، به نام دفاع از میهن، مبارزهٔ مستقل را معلق کنند.

در جنگ امپریالیستی، خطر اصلی از آنجا برمی‌خیزد که دولت حاکم می‌کوشد با فراخوان وحدت ملی تضادهای درونی جامعه را بپوشاند و جنگ قدرت‌های بالا را به تکلیف عمومی مردم بدل کند. شکست‌طلبی انقلابی، در این معنا، نام دیگری بود برای حفظ استقلال سیاسی نیروی مردمی در لحظه‌ای که دولت می‌کوشد آن را در منافع خویش حل کند.

از این رو، این مفهوم را نباید با بی‌تفاوتی به سرنوشت میهن یا با نوعی شور انتزاعی برای فروپاشی همه‌چیز یکی گرفت. آنچه در اینجا تعیین‌کننده است تمایز میان میهن و دولت بورژوایی است.

دولت می کوشد خودش را با میهن یکی جلوه دهد، حال آنکه از منظر مارکسیستی، این دو یکی نیستند. در جنگ امپریالیستی، دفاع از دولت خودی اغلب چیزی جز دفاع از منافع طبقات مسلط، دستگاه سرکوب، و جاه‌طلبی‌های توسعه‌طلبانهٔ آنان نیست. از همین‌جاست که شکست‌طلبی انقلابی بیش از آنکه شیفتگی به شکست باشد، صورت‌بندی منفی همان اصل مثبت است: امتناع از آنکه طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست به نیروی پشتیبان دولت خودشان در جنگی بدل شوند که از آنِ آنان نیست.

با این همه، دقیقاً در همین نقطه باید بر حدود این مفهوم درنگ کرد. شکست‌طلبی انقلابی تنها در نسبت با نوع معیّنی از جنگ معنا می‌یابد، یعنی جنگی که از هر دو سو خصلتی ارتجاعی و امپریالیستی دارد. اگر این شرط تاریخی و عینی از میان برداشته شود، خودِ مفهوم نیز از جایگاه روشنش جدا می‌شود و می‌تواند به شعاری مبهم و حتی گمراه‌کننده بدل گردد. از همین رو، انتقال مکانیکی آن از یک دورهٔ تاریخی به دوره‌ای دیگر، بدون تحلیل مشخص از وضع مشخص، نه نشانهٔ وفاداری نظری، بلکه نشانهٔ گسست از روش ماتریالیستی است. مارکسیسم نه با حفظ الفاظ، بلکه با حفظ رابطهٔ میان مفهوم و واقعیت زنده می‌ماند.

اهمیت این نکته برای امروز در آن است که انتقال مکانیکی شکست‌طلبی انقلابی به ایران کنونی می‌تواند میان شکست دیکتاتوری به‌دست مردم و شکست کشور به‌دست نیروی متجاوز خلط ایجاد کند، همان‌گونه که تعلیق مبارزهٔ مستقل علیه دولت خودی به بهانهٔ تهدید خارجی به آتش‌بس طبقاتی می‌انجامد. بنابراین، مسئلهٔ اصلی نه تکرار لفظی این شعار، بلکه حفظ جوهر آن است: طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست نباید در لحظهٔ بحران و جنگ استقلال سیاسی خودشان را به دولت و طبقات مسلط واگذار کنند. از همین‌جا راه به بحث بعدی، یعنی نسبت انقلاب دموکراتیک با افق جمهوری ملی و دموکراتیک، گشوده می‌شود.

دو تاکتیک سوسیال دموکراسی و مسئلهٔ انقلاب دموکراتیک

اگر بحث شکست‌طلبی انقلابی ما را به مسئلهٔ استقلال نیروی انقلابی در متن جنگ می‌رساند، بحث «دو تاکتیک» ما را به مسئلهٔ دیگری رهنمون می‌شود: در شرایطی که وظیفهٔ روز برچیدن نظم استبدادی و گشودن راه دگرگونی سیاسی است، نیروی انقلابی باید چه جایگاهی برای خودش تعریف کند، به کدام نیروها تکیه کند، و تا کجا پیش برود؟ در اینجا دیگر مسئلهٔ اصلی نه جنگ امپریالیستی میان قدرت‌های بزرگ، بلکه مضمون، رهبری، و سرانجام انقلاب دموکراتیک است.

اهمیت این جابه‌جایی در آن است که افق جمهوری ملی و دموکراتیک را نمی‌توان از منطق شکست‌طلبی انقلابی استخراج کرد، بلکه باید آن را در نسبت با مسئلهٔ انقلاب دموکراتیک، دولت، جمهوری، و رهبری مستقل طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست فهمید.

در این چارچوب، نخستین نکتهٔ بنیادی آن است که انقلاب دموکراتیک، هرچند از نظر مضمون اجتماعی و اقتصادی از حدود سرمایه‌داری فراتر نمی‌رود، برای طبقهٔ کارگر امری حاشیه‌یی یا بی‌اهمیت نیست. برعکس، در این درک، برچیده شدن بقایای نظم کهن، درهم شکستن استبداد، و گشوده شدن راه برای وسیع‌ترین آزادی‌های سیاسی خودش شرط گسترش مبارزهٔ مستقل طبقاتی است. از همین رو، تأکید بر بورژوایی بودن انقلاب دموکراتیک نباید به این نتیجه بینجامد که طبقهٔ کارگر در آن بی‌نفع است یا باید با سردی و تردید به آن بنگرد. برعکس، هرچه این انقلاب قاطع‌تر، کامل‌تر، و بیشتر تا آخر پیموده شود، زمین مبارزهٔ آیندهٔ نیروی کار با سرمایه نیز بازتر خواهد شد.

اما درست در همین‌جا گره اصلی پدیدار می‌شود. مسئله فقط این نیست که انقلاب دموکراتیک لازم است، بلکه این است که چه کسی آن را تا پایان پیش می‌برد. در این درک، بورژوازی، حتی آنگاه که از آزادی و قانون و اصلاح سخن می‌گوید، نیرویی ناسازگار، خودخواه، و بزدل است. او تا جایی با انقلاب همراه می‌شود که بتواند امتیاز بگیرد. اما به‌محض آنکه فعال شدن توده‌ها، به‌ویژه کارگران و دهقانان، منافع محدودش را تهدید کند، عقب می‌نشیند، با نظم کهن سازش می‌کند، یا می‌کوشد دامنهٔ دگرگونی را مهار کند. بنابراین، بزرگ‌ترین خطر برای طبقهٔ کارگر آن نیست که بورژوازی از انقلاب دور شود، بلکه آن است که نیروی انقلابی از ترس دور شدن بورژوازی دست‌وپایش را ببندد و سطح مبارزه را به حد تحمل بورژوازی فرو بکاهد.

از همین‌جاست که مضمون واقعی «دو تاکتیک» روشن می‌شود.

یک خط می‌گوید چون انقلاب از نظر تاریخی دموکراتیک و در چارچوب جامعهٔ سرمایه‌داری است، پس نیروی کار باید به نقش اپوزیسیون تندرو بسنده کند، خودش را از مسئلهٔ قدرت کنار بکشد، و از پیشروی قاطع بترسد. خط دیگر می‌گوید درست به این دلیل که بورژوازی ناتوان از پیش بردن کامل انقلاب دموکراتیک است، طبقهٔ کارگر باید با استقلال کامل در صف مقدم آن بایستد، شعار جمهوری را با صراحت مطرح کند، از دولت موقت انقلابی نهراسد، و برای پیروزی قاطع بر استبداد مبارزه کند. از این منظر، بسنده کردن به «اپوزیسیون افراطی» در لحظهٔ انقلاب پوششی برای انفعال است، زیرا در شرایطی که مسئلهٔ قدرت، قیام، و شکل‌بندی نظم نوین پیش کشیده شده، زبان صرفاً منفی و اعتراضی دیگر پاسخگو نیست.

در این رساله [«دو تاکتیک»]، جمهوری روشن‌ترین صورت سیاسی در هم شکستن نظم کهن و گشودن افق آزادی کامل سیاسی است. از همین رو، نیروی انقلابی نباید از طرح صریح شکل سیاسی جایگزین، از مسئلهٔ قدرت، یا از پیوند طبقهٔ کارگر با دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست هراس داشته باشد. این پیوند تنها زمانی پیشرو و پایدار است که مرکز ثقل آن در خط مستقل طبقهٔ کارگر باقی بماند.

یکی از نکات مهم این بحث آن است که برخی نیروها تا وقتی از انقلاب دموکراتیک دفاع می‌کنند که هنوز به پیروزی نزدیک نشده باشد. اما همین‌که مسئلهٔ پیشروی قاطع و برچیدن کامل نظم استبدادی پیش می‌آید، به سازش متمایل می‌شوند. از این رو، افق جمهوری ملی و دموکراتیک را نباید چون راه میانه‌ای میان انقلاب و سازش فهمید، بلکه باید آن را صورت سیاسی پیشروی قاطع علیه استبداد، با اتکا به طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست دانست.

پس نسبت این بخش با بحث‌های پیشین و آتی چنین است: اگر شکست‌طلبی انقلابی به ما می‌آموزد که در لحظهٔ جنگ نباید استقلال سیاسی را به دولت خودی واگذار کرد، «دو تاکتیک» به ما می‌آموزد که در لحظهٔ انقلاب دموکراتیک نیز نباید از بیم عقب‌نشینی بورژوازی یا دشواری‌های پیروزی وظیفهٔ تاریخی خود را تقلیل داد.

از همین‌جا راه برای نقد چپ‌رَوی و راست‌رَوی در ایران امروز گشوده می‌شود: راست‌روی آنجاست که نیروی مردم در پای دولت، لیبرالیسم، یا میهن‌پرستی رسمی قربانی شود، و چپ‌روی آنجاست که بدون درک مرحله، ترکیب نیروها، و شکل مشخص وظایف سیاسی، شعارهای رادیکال به‌جای تحلیل بنشیند. افق درست همانا ایستادن مستقل بر زمین انقلاب دموکراتیک و پیش بردن آن تا جایی است که بتواند شکل سیاسی تازه‌ای برای آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی بگشاید.

چپ‌رَوی و راست‌رَوی در برخورد به ایران امروز

در ایران امروز، چپ‌روی و راست‌روی دو خطای متقابل اما به‌هم‌پیوسته‌اند. هر دو استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست را مخدوش می‌کنند و افق جمهوری ملی و دموکراتیک را تیره می‌سازند. راست‌روی یا به‌شکل توهم در مورد فشار خارجی و مداخله ظاهر می‌شود، یا به‌شکل میهن‌پرستی دولتی که می‌کوشد وظیفهٔ ضدّدیکتاتوری را در وحدت ملی ذوب کند.

راست‌روی در این زمینه فقط یک گرایش نرم یا میانه‌رو نیست. یک شکل آن راست‌رَوی لیبرالی و وابسته است: این تصور که فشار خارجی، تحریم، مداخله، یا شکست نظامی دولت مستقر می‌تواند راه آزادی را هموار کند. این خطا از آن رو راست‌رَوانه است که مسئلهٔ حاکمیت ملی و نسبت نیروهای واقعی را نادیده می‌گیرد و دگرگونی سیاسی را از مردم به قدرت‌های بیرونی منتقل می‌کند.

شکل دیگر آن راست‌رَوی دولتی و میهن‌پرستانه است. در اینجا، به نام دفاع از کشور، از مردم خواسته می‌شود تضاد خود با ساختار استبدادی را موقتاً یا عملاً به فراموشی بسپارند، پشت دستگاه حاکم یا نهادهای نظامی آن بایستند، و هر صدای مستقل را به سود دشمن خارجی خاموش کنند. این گرایش هرچند ممکن است در ظاهر ضدّامپریالیستی جلوه کند، در بنیادش انحرافی راست‌روانه است، زیرا میان دفاع از میهن و دفاع از دولت تفاوتی نمی‌گذارد.

در برابر این دو شکل راست‌روی، چپ‌رَوی قرار دارد، اما نه به معنای رادیکالیسم واقعی. چپ‌روی در برخورد به ایران امروز آنجاست که کسی به‌جای تحلیل مشخص از وضع مشخص، به فرمول‌های مجرد پناه ببرد. تکرار مکانیکی شکست‌طلبی انقلابی، بدون تشخیص ماهیت ویژهٔ بحران کنونی، نمونه‌ای از این لغزش است.

در سنّت کلاسیک، شکست‌طلبی انقلابی به جنگی امپریالیستی و ارتجاعی از هر دو سو مربوط می‌شد و بر این نکته تأکید داشت که طبقهٔ کارگر نباید به نام دفاع ملی به بورژوازی خودی آویزان شود. اما اگر همین مفهوم بدون واسطه بر ایران امروز الصاق شود، ممکن است تفاوت میان شکست دیکتاتوری به‌دست مردم و شکست کشور به‌دست متجاوز خارجی از میان برود. در این حالت، فرمولی که قرار بود از استقلال طبقاتی دفاع کند به تیره شدن همان استقلال می‌انجامد.

چپ‌روی شکل دیگری هم دارد: جانشین کردن لفظ‌پردازی با تاکتیک. در این حالت، کسی با واژگان بسیار تند از انقلاب، سرنگونی، یا رویارویی نهایی سخن می گوید، اما مرحلهٔ مبارزه، ترکیب نیروها، و وظیفهٔ دموکراتیک روز را روشن نمی‌کند. در نقد کلاسیک منشویسم بر این نکته انگشت گذاشته شده بود که مسئله فقط دفاع لفظی از انقلاب نیست، بلکه این است که آیا نیروی انقلابی جرئت می‌کند تا پیروزی قاطع آن پیش برود یا نه. ترس از پیشروی قاطع، ترس از طرح روشن شکل سیاسی جایگزین، و ترس از آنکه بورژوازی یا نیروهای مردد کنار بکشند، همه صورت‌های انفعال پوشیده در جامهٔ رادیکالیسم‌اند. برای ایران امروز نیز هر موضعی که از یک سو با دولت مرزبندی می‌کند، اما از سوی دیگر از تعریف افق ملی و دموکراتیک روشن ناتوان است، در معرض همین لغزش قرار دارد.

نقطهٔ مشترک راست‌روی و چپ‌روی این است که هر دو مرحلهٔ کنونی را مخدوش می‌کنند. راست‌روی می‌کوشد وظیفهٔ ضدّدیکتاتوری را در «وحدت ملی» ذوب کند. چپ‌روی می‌کوشد وظیفهٔ ملی و دموکراتیک را با جهش‌های لفظی و میان‌بُرهای انتزاعی دور بزند. اما در هر دو حال، آنچه از میان می‌رود توانایی پیوند زدن سه امر در جهت‌گیری‌ای واحد است: دفاع از استقلال کشور، مبارزه برای آزادی‌های سیاسی، و تلاش برای عدالت اجتماعی.

از همین رو، موضع درست در ایران امروز نه در حمایت سیاسی از دولت و نهادهای نظامی آن است، نه در اتکا به فشار خارجی، و نه در تکرار صوری فرمول‌های از لحاظ تاریخی مشروط. موضع درست همانا حفظ استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست است، همراه با مرزبندی هم‌زمان با امپریالیسم، با دیکتاتوری داخلی، و با هر دو نوع انحراف. این یعنی رد تجاوز و مداخلهٔ خارجی، رد آتش‌بس طبقاتی با دولت خودی، و پیش بردن مبارزه برای شکست دادن استبداد به‌دست مردم، نه به‌دست متجاوز. تنها بر این پایه است که افق جمهوری ملی و دموکراتیک از سطح شعاری کلی فراتر می‌رود و به صورت‌بندی سیاسی جایِ درست ایستادن بدل می‌شود.

نقد چپ مقاومتی، چپ نو، و ذهنیت اصلاح‌طلبانه در شرایط جنگی

در اینجا این تعبیرها نه به معنای داوری یکسان دربارهٔ همهٔ افراد و سازمان‌ها، بلکه به معنای نام‌گذاری چند گرایش سیاسی به کار می‌روند.

نخست باید دید آنچه در اینجا «چپ مقاومتی» نامیده می شود از چه لغزشی تغذیه می‌کند. مسئلهٔ اصلی این گرایش آن است که ژئوپلیتیک را جایگزین تحلیل طبقاتی می‌کند. در این منطق، همین که نیرویی در معرض فشار آمریکا و اسرائیل قرار گرفت، یا در میدان نظامی در برابر آنان ایستاد، به‌صورت نیمه‌خودکار در جایگاهی پیشرو می‌نشیند. نتیجه آن است که میان مقاومت دولت، مقاومت ملت، و مقاومت نیروهای مردمی تفاوتی گذاشته نمی‌شود. اما در درک مارکسیستی، ضدّامپریالیسم هیچ‌گاه به معنای اعطای مشروعیت سیاسی به هر دولت یا هر نهاد مسلحی نیست که با قدرت‌های امپریالیستی درگیر شده باشد. اگر استقلال طبقاتی از میان برود، ضدّامپریالیسم به‌سرعت به‌صورت ایدئولوژی پوشانندهٔ دولت درمی‌آید. همین‌جاست که آموزهٔ کلاسیک استقلال نیروی انقلابی در جنگ اهمیت پیدا می‌کند: نیروی انقلابی نباید در دولت خودی حل شود، حتی اگر آن دولت درگیر جنگ باشد.

در شرایط کنونی، نتیجهٔ عملی این لغزش آن است که از طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست خواسته می‌شود به نام دفاع از کشور مبارزه با استبداد را به تعویق بیندازند، نقد ساختار حاکم را نرم کنند، و حتی پشت دستگاه‌هایی بایستند که خود در بازتولید سرکوب، نابرابری، و انسداد سیاسی نقشی محوری داشته‌اند. این همان نقطه‌ای است که میهن‌پرستی دولتی جای ضدّامپریالیسم مردمی را می‌گیرد. حال آنکه در منطق ماتریالیستی، دفاع از میهن فقط آن زمان معنایی مردمی دارد که با دفاع از دولت مستقر یکی نشود.

«چپ نو» در این بحث، دست‌کم در آنجا که به نقد ما مربوط می‌شود، از سوی دیگر به همان دام می‌افتد، هرچند با زبان و واژگانی متفاوت. این گرایش غالباً از منظرهای فرهنگی، هویتی، اخلاقی، یا ضدّاقتدارگرایانه به مسئلهٔ می‌نگرد، اما چون از تحلیل مرحله، دولت، و قدرت فاصله می‌گیرد، در لحظهٔ بحران جنگی نیز نمی‌تواند معیار روشنی برای تشخیص جای درست مبارزه به‌دست دهد. گاه در نقد دولت چنان پیش می‌رود که هر ضربهٔ خارجی را به‌صورت ضمنی یا آشکار به سود گشایش سیاسی می‌بیند، و گاه در نقد امپریالیسم چنان فرو می‌رود که هر نیرویی را که زیر آتش خارجی است بیش از اندازه تطهیر می‌کند. این نوسان محصول نبودن خط مستقل طبقاتی و درک روشن از انقلاب دموکراتیک است. در سنت «دو تاکتیک»، دقیقاً بر این نکته تأکید می‌شود که نیروی انقلابی نباید از ترس عقب‌نشینی نیروهای مردد یا از بیم دشواری‌های پیروزی وظیفهٔ تاریخی‌اش را مبهم یا معلق کند.

ذهنیت اصلاح‌طلبانه نیز هرچند ممکن است خودش را در پوشش زبان ملی، عقلانی، یا مصلحت‌اندیشانه عرضه کند، در این بزنگاه به لغزشی مشابه می‌رسد. این ذهنیت معمولاً می‌گوید اکنون زمان طرح تضاد اصلی با ساختار قدرت نیست، نخست باید از کشور دفاع کرد، نخست باید خطر خارجی را عقب راند، نخست باید از تلاشی نظم جلوگیری کرد، و سپس در زمانی نامعیّن به مسئلهٔ آزادی و دگرگونی پرداخت. اما این «نخست» در عمل اغلب به تعویقی دائمی بدل می‌شود. نقد کلاسیک به چنین موضعی آن است که نیروی انقلابی را در لحظهٔ تعیین‌کننده از پیشروی بازمی‌دارد و آن را به سطح تحمل نیروهای مردد و سازشکار فرومی‌کاهد. در «دو تاکتیک» این مسئله به‌شکلی دیگر طرح می‌شود: نباید از پیشروی قاطع انقلاب دموکراتیک ترسید و نباید از بیم پیروزی وظایف امروز را نیمه‌کاره گذاشت.

وجه مشترک این سه گرایش آن است که هر سه، به شیوه‌های مختلف، مرحلهٔ کنونی را مخدوش می‌کنند. «چپ مقاومتی» وظیفهٔ ضدّدیکتاتوری را در دولت و نهادهای نظامی حل می‌کند. بخشی از «چپ نو» با گسستن پیوند میان نقد دولت، حاکمیت ملی، و ترکیب نیروهای واقعی، یا به ژست رادیکال بی‌زمین می‌رسد یا به اخلاق‌گرایی سیاسی. ذهنیت اصلاح‌طلبانه نیز مسئلهٔ قدرت و ساختار را به بعد موکول می‌کند و می‌خواهد در دل همان نظمی که بحران را پدید آورده است نوعی تدبیر موقت و تعادلی آسیب‌پذیر بیابد. اما در هر سه حالت، آنچه غایب می‌شود، پیوند زدن آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی در جهت‌گیری‌ای واحد است. در سطح روش، این هر سه شکل از تحلیل مشخص از وضع مشخص فاصله می‌گیرند.

بر این پایه، موضع درست در شرایط جنگی ایران نه همراهی با متجاوز خارجی است، نه حمایت سیاسی از دولت و نهادهای سرکوبگر آن، و نه تعویق بی‌پایان مبارزه برای دگرگونی. موضع درست مرزبندی هم‌زمان با امپریالیسم و با استبداد داخلی است، همراه با حفظ استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست. فقط از دل چنین موضعی است که افق جمهوری ملی و دموکراتیک معنای واقعی پیدا می‌کند، یعنی نه به‌مثابهٔ سازش با وضع موجود، بلکه به‌مثابهٔ شکل مشخص برچیدن استبداد، صیانت از استقلال کشور، و گشودن راهی برای آزادی و عدالت اجتماعی. این همان نقطه‌ای است که «ایستادن در جای درست» از سطح تعبیری کلی فراتر می‌رود و به معیار سنجش همهٔ گرایش‌های موجود بدل می‌شود.

نتیجه

در شرایط کنونی ایران، مسئلهٔ اصلی نه انتخاب میان دو شر، بلکه تشخیص جای درست مبارزه است. این جای درست نه در همراهی با امپریالیسم و فشار خارجی قرار دارد، نه در آویختن به دولت خودی به نام دفاع از میهن. از همین رو، نه انتقال مکانیکی مفاهیم تاریخی به امروز راهگشاست و نه واقع‌گرایی سازشکارانه‌ای که از مردم می‌خواهد فعلاً پشت ساختار قدرت بایستند. معیار اصلی همواره این است که آیا این موضع‌گیری استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست را حفظ می‌کند یا نه.

از همین رو، دفاع از میهن با حمایت سیاسی از دستگاه حاکم و نهادهای آن یکی نیست. این تمایز در مورد سپاه در شرایط کنونی اهمیتی ویژه دارد، زیرا مسئله فقط یک نیروی نظامی در میدان جنگ نیست، بلکه یکی از ارکان اصلی نظم سیاسی و امنیتی موجود نیز در میان است. از این رو، ایستادن پشت سپاه به نام میهن‌پرستی در عمل می‌تواند به حل شدن نیروی مردمی در منطق دولت و آتش‌بس طبقاتی بینجامد. در برابر، خصومت با ساختار حاکم و نهادهای آن نیز نباید به بی‌اعتنایی به استقلال کشور و سرنوشت مردم در متن تعرض امپریالیستی بدل شود.

جای درست مبارزه آنجاست که استقلال ملی و استقلال سیاسی مردم در برابر یکدیگر قرار نگیرند، بلکه در جهت‌گیری واحدی به هم پیوند بخورند. تنها از دل چنین موضعی است که می‌توان هم با امپریالیسم مرزبندی کرد، هم با استبداد داخلی، و هم از دو لغزش بزرگ زمانه، یعنی راست‌روی دولت‌گرا و چپ‌روی انتزاعی، فاصله گرفت.

بر این پایه، جمهوری ملی و دموکراتیک نه شعاری تزیینی، بلکه صورت سیاسی همین ایستادن در جای درست است. این افق از یک سو بر استقلال کشور، صلح، و رد هرگونه سلطهٔ خارجی استوار است، و از سوی دیگر بر آزادی‌های سیاسی، برچیدن استبداد، و گشودن راه عدالت اجتماعی تکیه دارد. اگر قرار باشد از دل بحران کنونی راهی به‌سوی آینده گشوده شود، این راه نه از دولت موجود می‌گذرد، نه از مداخلهٔ خارجی، و نه از ایستادن پشت نهادهای مسلط قدرت به نام دفاع از میهن، بلکه از سازمان‌یابی مستقل طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای مردمی و ضدّامپریالیست و از پیوند زدن مبارزه برای آزادی، استقلال، و عدالت در مسیری واحد می‌گذرد.


یادداشت‌های مؤلف:

برای صورت بندی کلاسیک بحث شکست‌طلبی انقلابی بنگرید به نوشته‌های مربوط به جنگ امپریالیستی و وظایف پرولتاریا، به‌ویژه: ولادیمیر ایلیچ لنین، دربارهٔ شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی، ۱۹۱۵.

برای پیوند این بحث با انقلاب دموکراتیک و استقلال خط طبقاتی بنگرید به: ولادیمیر ایلیچ لنین، دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک، ۱۹۰۵.

در این متن تعبیرهایی مانند «چپ مقاومتی»، «چپ نو»، و «ذهنیت اصلاح‌طلبانه» نه برای یکسان گرفتن همهٔ افراد و سازمان‌ها، بلکه برای نام‌گذاری چند گرایش سیاسی به کار رفته است.

برگرفته از صدای مردم

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: نخست‌وزیر جدید، ولی همان مجارستان؟ شناخته‌ها و ناشناخته‌های پیتر مجار
Next: پاسخی به چند سؤال دربارهٔ آثار اقتصادی محاصرهٔ دریایی ایران
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved