Skip to content
آوریل 18, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • وقتی تعارض‌های ساختاری، امپریالیسم، و بازارهای نظامی در یک میدان تلاقی می‌کنند
  • اقتصادی
  • ویژه اندیشهٔ نو

وقتی تعارض‌های ساختاری، امپریالیسم، و بازارهای نظامی در یک میدان تلاقی می‌کنند

الف. هوش‌یار

جمعه ۲۸ فروردین ۱۴۰۵

در نگاه اول، هر جنگی داستانی روشن دارد: یک نقطهٔ آغازین، مجموعه‌ای از دلایل، و بازیگرانی که هر کدام ادعای ‏مشروعیت برای ورود به جنگ دارند. اما اگر کمی عمیق‌تر شویم، درمی‌یابیم که جنگ‌های معاصر- از جمله جنگ ۴۰‏روزهٔ اخیر- بیش از آنکه روایتی واحد داشته باشند، حاصل هم‌پوشانی چند منطق متفاوت‌اند که گاه همدیگر ‏را تقویت می‌کنند و گاه در تنش با یکدیگرند.‏

سه چارچوب مفهومی برای درک جنگ‌های اخیر
برای فهم جنگ دست‌کم سه چارچوب مفهومی قابل تمایز دیده می‌شود:‏
‏۱: تعارض ساختاری: علت جنگ تعارض بین حکومتی غیرنرمال و صادرکنندهٔ «انقلاب اسلامی» با نظام جهانی است.‏
‏۲: تجاوز امپریالیستی: علت جنگ تجاوز امپریالیستی-صهیونیستی برای فتح بازارهای اقتصادی با تغییر نقشهٔ جغرافیایی ‏منطقه است. ‏
‏۳: جنگ‌های بی‌پایان: علت جنگ کسب سود در صنعت جنگ با رویارویی‌های مهندسی‌شدهٔ نظامی است.

‏در دو چارچوب مفهومی ۱ و ۲ جنگ همچنان در سنّت کلاسیک فهم می‌شود: «جنگ ادامهٔ سیاست است به زبان دیگر». ‏این همان گزاره‌ای است که کارل فون کلازویتز (‏Carl von Clausewitz‏) قرن‌ها پیش صورت‌بندی کرد.‏
اما در چارچوب مفهومی سوم می‌توان مبنا را بر این درک قرار داد که «جنگ ادامهٔ اقتصاد است به زبان دیگر».‏

روایت اول: تعارض ساختاری
در این روایت جنگ ۴۰روزه نتیجهٔ یک تعارض ساختاری است: از یک سو، یک نظام سیاسی که پروژه‌ای ایدئولوژیک- ‏مثلاً صدور انقلاب اسلامی، تشکیل امپراتوری شیعی- را دنبال می‌کند؛ و از سوی دیگر، نظمی جهانی که این پروژه را ‏تهدیدی برای ثبات خودش می‌بیند. در چنین چارچوبی جنگ نه انحراف، بلکه نقطهٔ اوج یک ناسازگاری طولانی است. ‏دیپلماسی شکست خورده و سیاست زبانش را به میدان نظامی ترجمه کرده است.‏

روایت دوم: جنگ به‌مثابهٔ ابزاری امپریالیستی
اما همین منطق می‌تواند شکل متفاوتی به خود بگیرد. در چارچوب دوم، جنگ نه صرفاً نتیجهٔ تعارض، بلکه ابزار «تسلط ‏بر بازارها» است. در اینجا پای نظریه‌های کلاسیک امپریالیسم به میان می‌آید، از جمله قرائت‌هایی که ولادیمیر لنین از ‏رابطهٔ سرمایه و جنگ ارائه می‌داد. در این نگاه، جنگ وسیله‌ای است برای:‏
‏●‏ بازتعریف موازنهٔ قدرت
‏●‏ کشورگشایی و سلب‌مالکیت برای تغییر مسیرهای انرژی و تجارت
‏●‏ و حتی بازطراحی «نقشهٔ واقعی» منطقه، بدون آنکه مرزهای رسمی لزوماً تغییر کنند

در این چارچوب جنگ ۴۰روزه را می‌توان بخشی از یک پروژهٔ بزرگ‌تر دید: پروژه‌ای که در صدد است فضای ‏ژئوپلیتیک، اقتصادی، و امنیتی منطقه را بازچینی کند.‏

روایت سوم: جنگ به‌مثابهٔ ادامهٔ اقتصاد
اما شاید مهم‌ترین تغییر در فهم جنگ‌های معاصر در چارچوب سوم رخ می‌دهد که دیگر نمی‌توان جنگ را صرفاً ‏ادامهٔ سیاست دانست. در اینجا جنگ بیش از آنکه «وسیله» باشد، به «فرایندی» اقتصادی تبدیل می‌شود که در دل ‏خودش یک بخش اقتصادی کامل سودمحور را حمل می‌کند. در این اقتصاد:‏
‏●‏ شرکت‌های نظامی خصوصی و پیمانکاران امنیتی-نظامی نقش محوری پیدا می کنند؛ با لابیگری مؤثر ‏سیاستمداران را در جهت پروژه‌های خودشان جلب می‌کنند؛ و با اجرای پروژه‌هایی که برای آن هدف‌های ژئوپلیتیک ‏و استراتژیک مهندسی‌شده تبلیغ شده است بازار فروش تجهیزات و خدمات امنیتی نظامی را پُررونق نگه می‌‏دارند.‏
‏●‏ عملکرد شرکت‌های نظامی دیگر صرفاً به بازار نظامی محدود نیست. این شرکت‌ها در بازارهای مالی حضور پیدا ‏می‌کنند و با اهرم افزایش و کاهش ریسک در اثر تنش‌های نظامی به سرمایه‌اندوزی در بازار سهام و بازارهای ‏مالی می‌پردازند.‏
‏●‏ شرکت‌های امنیتی-نظامی با شرکت‌های بزرگ دیجیتال، و به‌ویژه هوش مصنوعی، برای تسلط بر جریان ‏داده‌ها به‌صورت فراگیر نیز مشارکت می‌کنند و با این کار قدرت سلب‌مالکیت آنها را در بازار مالی تقویت می‌‏کنند. ‏

در چنین شرایطی جنگ دیگر فقط در اتاق‌های تصمیم‌گیری دولت‌ها شکل نمی‌گیرد. بخشی از آن در بازارهای بورس‌ و ‏مدیریت زنجیره‌های تأمین- چه نظامی و چه غیرنظامی- جهانی تعریف می‌شود. و اینجاست که مفهوم «جنگ‌های بی‌پایان» ‏معنا پیدا می‌کند: جنگ‌هایی که نه برای پیروزی، بلکه برای ادامه یافتن بازارهای نظامی طراحی می‌شوند.‏

سه روایت، یک واقعیت پیچیده
اگر این سه چارچوب را کنار هم بگذاریم، جنگ ۴۰روزه دیگر پدیده‌ای ساده نخواهد بود، بلکه به ساختاری چندلایه تبدیل ‏می‌شود:‏
‏●‏ در سطح اول، دولت‌ها از امنیت، تهدید، و بقا سخن می‌گویند
‏●‏ در سطح دوم، رقابت‌های ژئوپلیتیک و بازطراحی منطقه‌یی جریان دارد
‏●‏ و در سطح سوم، اقتصاد جنگی فعال است که از تداوم بحران تغذیه می‌کند

‏این سطوح نه مستقل از یکدیگرند و نه کاملاً هم‌راستا، بلکه در تنش و درهم‌تنیدگی دائمی واقعیت جنگ را شکل می‌دهند.‏

تناقض مرکزی
در نهایت، شاید مهم‌ترین نکته این باشد: در دو چارچوب اول جنگ هنوز «وسیله» است، ابزاری برای تحقق هدف‌های سیاسی ‏یا ژئپلیتیک است. اما در چارچوب سوم جنگ خودش به «هدف» تبدیل می‌شود. این یعنی یک دوگانگی بنیادین:‏
همان جنگی که برای برخی بازیگران راه‌حل است، برای برخی دیگر یک الگوی کسب‌وکار است.‏

چرا این تمایز مهم است؟
در جهانی که روایت‌های رسمی جنگ را در قالب ضرورت‌های امنیتی توضیح می‌دهند نادیده گرفتن منطق اقتصادی ‏جنگ به معنای از دست دادن بخش مهمی از واقعیت است. تقلیل دادن جنگ به «توطئهٔ اقتصادی» نیز ‏به همان اندازه ساده‌سازی خطرناکی است.‏

واقعیت این است که جنگ‌های معاصر- از جمله همین جنگ ۴۰روزهٔ ایران- در نقطهٔ تلاقی سیاست، قدرت، و بازار شکل ‏می‌گیرند. و شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که «چرا جنگ آغاز شد؟»، بلکه این باشد: چه نیروهایی باعث می‌شوند جنگ ‏ادامه پیدا کند، حتی وقتی همه از هزینه‌های آن آگاه‌اند؟

در نهایت، اگر بخواهیم جنگ را در جهان امروز بفهمیم و سیاست‌های بازدارندهٔ موثری برای تضمین زندگی صلح‌آمیز ‏برای ملت‌ها، از جمله مردم ایران، ارائه دهیم، باید از روایت‌های تک‌بُعدی فاصله بگیریم. جنگ دیگر فقط در میدان نبرد رخ نمی‌دهد. ‏جنگ‌ها در جنگ روایت‌ها، در بازارهای نظامی و غیرنظامی، و در طراحی‌های پنهان ژئوپلیتیک گاه مهندسی‌شده نیز ادامه ‏دارند. و درست در همین تقاطع است که معنای واقعی جنگ شکل می‌گیرد.‏

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: کارگر امضا کند که از مزد خود کوتاه می‌آید تا «تعدیل» نشود و کارگاه و کارخانه تعطیل نشود!
Next: به نظر «دیستوپیا» می‌آید، اما باید گفت که ارتش آمریکا عمیقاً زیر نفوذ نونازی‌ها ‏است‏
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved