الف. هوشیار
جمعه ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
در نگاه اول، هر جنگی داستانی روشن دارد: یک نقطهٔ آغازین، مجموعهای از دلایل، و بازیگرانی که هر کدام ادعای مشروعیت برای ورود به جنگ دارند. اما اگر کمی عمیقتر شویم، درمییابیم که جنگهای معاصر- از جمله جنگ ۴۰روزهٔ اخیر- بیش از آنکه روایتی واحد داشته باشند، حاصل همپوشانی چند منطق متفاوتاند که گاه همدیگر را تقویت میکنند و گاه در تنش با یکدیگرند.
سه چارچوب مفهومی برای درک جنگهای اخیر
برای فهم جنگ دستکم سه چارچوب مفهومی قابل تمایز دیده میشود:
۱: تعارض ساختاری: علت جنگ تعارض بین حکومتی غیرنرمال و صادرکنندهٔ «انقلاب اسلامی» با نظام جهانی است.
۲: تجاوز امپریالیستی: علت جنگ تجاوز امپریالیستی-صهیونیستی برای فتح بازارهای اقتصادی با تغییر نقشهٔ جغرافیایی منطقه است.
۳: جنگهای بیپایان: علت جنگ کسب سود در صنعت جنگ با رویاروییهای مهندسیشدهٔ نظامی است.
در دو چارچوب مفهومی ۱ و ۲ جنگ همچنان در سنّت کلاسیک فهم میشود: «جنگ ادامهٔ سیاست است به زبان دیگر». این همان گزارهای است که کارل فون کلازویتز (Carl von Clausewitz) قرنها پیش صورتبندی کرد.
اما در چارچوب مفهومی سوم میتوان مبنا را بر این درک قرار داد که «جنگ ادامهٔ اقتصاد است به زبان دیگر».
روایت اول: تعارض ساختاری
در این روایت جنگ ۴۰روزه نتیجهٔ یک تعارض ساختاری است: از یک سو، یک نظام سیاسی که پروژهای ایدئولوژیک- مثلاً صدور انقلاب اسلامی، تشکیل امپراتوری شیعی- را دنبال میکند؛ و از سوی دیگر، نظمی جهانی که این پروژه را تهدیدی برای ثبات خودش میبیند. در چنین چارچوبی جنگ نه انحراف، بلکه نقطهٔ اوج یک ناسازگاری طولانی است. دیپلماسی شکست خورده و سیاست زبانش را به میدان نظامی ترجمه کرده است.
روایت دوم: جنگ بهمثابهٔ ابزاری امپریالیستی
اما همین منطق میتواند شکل متفاوتی به خود بگیرد. در چارچوب دوم، جنگ نه صرفاً نتیجهٔ تعارض، بلکه ابزار «تسلط بر بازارها» است. در اینجا پای نظریههای کلاسیک امپریالیسم به میان میآید، از جمله قرائتهایی که ولادیمیر لنین از رابطهٔ سرمایه و جنگ ارائه میداد. در این نگاه، جنگ وسیلهای است برای:
● بازتعریف موازنهٔ قدرت
● کشورگشایی و سلبمالکیت برای تغییر مسیرهای انرژی و تجارت
● و حتی بازطراحی «نقشهٔ واقعی» منطقه، بدون آنکه مرزهای رسمی لزوماً تغییر کنند
در این چارچوب جنگ ۴۰روزه را میتوان بخشی از یک پروژهٔ بزرگتر دید: پروژهای که در صدد است فضای ژئوپلیتیک، اقتصادی، و امنیتی منطقه را بازچینی کند.
روایت سوم: جنگ بهمثابهٔ ادامهٔ اقتصاد
اما شاید مهمترین تغییر در فهم جنگهای معاصر در چارچوب سوم رخ میدهد که دیگر نمیتوان جنگ را صرفاً ادامهٔ سیاست دانست. در اینجا جنگ بیش از آنکه «وسیله» باشد، به «فرایندی» اقتصادی تبدیل میشود که در دل خودش یک بخش اقتصادی کامل سودمحور را حمل میکند. در این اقتصاد:
● شرکتهای نظامی خصوصی و پیمانکاران امنیتی-نظامی نقش محوری پیدا می کنند؛ با لابیگری مؤثر سیاستمداران را در جهت پروژههای خودشان جلب میکنند؛ و با اجرای پروژههایی که برای آن هدفهای ژئوپلیتیک و استراتژیک مهندسیشده تبلیغ شده است بازار فروش تجهیزات و خدمات امنیتی نظامی را پُررونق نگه میدارند.
● عملکرد شرکتهای نظامی دیگر صرفاً به بازار نظامی محدود نیست. این شرکتها در بازارهای مالی حضور پیدا میکنند و با اهرم افزایش و کاهش ریسک در اثر تنشهای نظامی به سرمایهاندوزی در بازار سهام و بازارهای مالی میپردازند.
● شرکتهای امنیتی-نظامی با شرکتهای بزرگ دیجیتال، و بهویژه هوش مصنوعی، برای تسلط بر جریان دادهها بهصورت فراگیر نیز مشارکت میکنند و با این کار قدرت سلبمالکیت آنها را در بازار مالی تقویت میکنند.
در چنین شرایطی جنگ دیگر فقط در اتاقهای تصمیمگیری دولتها شکل نمیگیرد. بخشی از آن در بازارهای بورس و مدیریت زنجیرههای تأمین- چه نظامی و چه غیرنظامی- جهانی تعریف میشود. و اینجاست که مفهوم «جنگهای بیپایان» معنا پیدا میکند: جنگهایی که نه برای پیروزی، بلکه برای ادامه یافتن بازارهای نظامی طراحی میشوند.
سه روایت، یک واقعیت پیچیده
اگر این سه چارچوب را کنار هم بگذاریم، جنگ ۴۰روزه دیگر پدیدهای ساده نخواهد بود، بلکه به ساختاری چندلایه تبدیل میشود:
● در سطح اول، دولتها از امنیت، تهدید، و بقا سخن میگویند
● در سطح دوم، رقابتهای ژئوپلیتیک و بازطراحی منطقهیی جریان دارد
● و در سطح سوم، اقتصاد جنگی فعال است که از تداوم بحران تغذیه میکند
این سطوح نه مستقل از یکدیگرند و نه کاملاً همراستا، بلکه در تنش و درهمتنیدگی دائمی واقعیت جنگ را شکل میدهند.
تناقض مرکزی
در نهایت، شاید مهمترین نکته این باشد: در دو چارچوب اول جنگ هنوز «وسیله» است، ابزاری برای تحقق هدفهای سیاسی یا ژئپلیتیک است. اما در چارچوب سوم جنگ خودش به «هدف» تبدیل میشود. این یعنی یک دوگانگی بنیادین:
همان جنگی که برای برخی بازیگران راهحل است، برای برخی دیگر یک الگوی کسبوکار است.
چرا این تمایز مهم است؟
در جهانی که روایتهای رسمی جنگ را در قالب ضرورتهای امنیتی توضیح میدهند نادیده گرفتن منطق اقتصادی جنگ به معنای از دست دادن بخش مهمی از واقعیت است. تقلیل دادن جنگ به «توطئهٔ اقتصادی» نیز به همان اندازه سادهسازی خطرناکی است.
واقعیت این است که جنگهای معاصر- از جمله همین جنگ ۴۰روزهٔ ایران- در نقطهٔ تلاقی سیاست، قدرت، و بازار شکل میگیرند. و شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که «چرا جنگ آغاز شد؟»، بلکه این باشد: چه نیروهایی باعث میشوند جنگ ادامه پیدا کند، حتی وقتی همه از هزینههای آن آگاهاند؟
در نهایت، اگر بخواهیم جنگ را در جهان امروز بفهمیم و سیاستهای بازدارندهٔ موثری برای تضمین زندگی صلحآمیز برای ملتها، از جمله مردم ایران، ارائه دهیم، باید از روایتهای تکبُعدی فاصله بگیریم. جنگ دیگر فقط در میدان نبرد رخ نمیدهد. جنگها در جنگ روایتها، در بازارهای نظامی و غیرنظامی، و در طراحیهای پنهان ژئوپلیتیک گاه مهندسیشده نیز ادامه دارند. و درست در همین تقاطع است که معنای واقعی جنگ شکل میگیرد.