تصویر پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا، که خالکوبیهایش را نشان میدهد. عکس از SIPA.
بخشهایی از گفتوگویی با مَت کِنارد، روزنامهنگار، ۳۰ مارس ۲۰۲۶ (۱۰ فروردین ۱۴۰۵)
ترجمهٔ ف. کنجکاو
مَت کِنارد: سادهگیری قوانین استخدام در ارتش آمریکا آن را به ارتشی نامنظم تبدیل کرده است. صفوف این ارتش اکنون شامل برتریطلبان سفیدپوست و نونازیهای خودخواندهای است که احساس میکنند با لفاظیهای پیت هگست، وزیر جنگ، حقانیت یافتهاند. چگونه به اینجا رسیدیم؟
کتاب شما با عنوان «ارتش نامنظم» بهتازگی در ویرایش جدید تجدید چاپ شده است. در مقدمهٔ کتاب ارتباط مستقیمی بین تحولات ارتش آمریکا و ظهور جنبش ماگا (MAGA، عظمت را آمریکا بازگردانیم) برقرار میکنید. اما مینویسید که این داستان با ترامپ آغاز نمیشود. پس دقیقاً چه زمانی آغاز میشود؟
مت کنارد: از ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۱ [یک روز بعد از حملهٔ تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به خاک آمریکا]
یا بهتر است بگویم که این روند در ماههای بعد آغاز میشود، زمانی که ایالات متحد آمریکا همزمان در دو جنگی درگیر میشود که توان ادارهٔ آنها را ندارد: عراق و افغانستان. روشن است که ارتش آمریکا نیروی کافی برای اشغال طولانیمدت این دو کشور را ندارد. برنامهریزان این را میدانند. در پیشبینیهای پیش از جنگ خروج در عرض پنج یا شش سال در نظر گرفته شد بود، و طبق برخی اسناد، حتی زمان کوتاهتری را مطرح میکردند. اما این بازهٔ زمانی خیلی زود در هم میشکند: آمریکا تا سال ۲۰۱۱ در عراق و تا ۲۰۲۱ در افغانستان باقی میماند. در همین بیست سال جنگ است که همهچیز رقم میخورد.
میگویید که استراتژیستهای آمریکایی با محدودیت عددی روبهرو شدند: کمبود نیرو برای هدفهای نظامیشان. چگونه با این مشکل برخورد کردند؟
یک راهحل ممکن سربازگیری اجباری بود، اما خاطرهٔ جنگ ویتنام هنوز بسیار زنده بود. در آن زمان سربازگیری اجباری به شکلگیری جنبشهای صلحطلبانهای انجامید که تا مرز فروپاشی کشور پیش رفت. بازگرداندن آن راهحلها در جنگهایی که از قبل هم محبوب نبودند از نظر سیاسی خودکشی محسوب میشد. چنین تصمیمی دقیقاً همان چیزی را تسریع میکرد که استراتژیستها از آن پرهیز داشتند: عقبنشینی اجباری زیر فشار افکار عمومی.
بنابراین، کار دیگری کردند. چیزی بسیار نامحسوستر، و در بلندمدت بسیار خطرناکتر. معیارهای جذب نیرو را آسانتر کردند.
یعنی چه؟
قوانینی که برای غربالگری و گزینش داوطلبان وجود داشت، بهویژه آنهایی که بهطور مشخص نونازیها و برتریطلبان سفیدپوست را هدف قرار میداد، تضعیف، دورزده، یا نادیده گرفته شد.
نونازیها؟
شاید شبیه به دنیایی دیستوپیایی (ویرانشهر خیالی) به نظر برسد، اما ارتش آمریکا عمیقاً زیر نفوذ نونازیهاست و موارد آن همچنان رو به افزایش است. سیاستهای مربوط به خالکوبی نمونهٔ خوبی است: صلیب شکسته، حروف الفبای شمالی اسکاندیناوی/آلمانی (Nordic Runes) مرتبط با ایدئولوژی نازی، نمادهای جنگهای صلیبی- داشتن همهٔ اینها قبلاً اکیداً ممنوع بود.
برخی از کهنهسربازان برتریطلب سفیدپوست خودشان به من گفتهاند که بدون اینکه کسی حتی دربارهٔ خالکوبیهایشان سؤالی بپرسد پذیرفته شدهاند. کسی به این چیزها نگاه نمیکرد، یا بهتر است بگوییم نمیخواست نگاه کند.
آیا این فقط به راست افراطی مربوط و محدود میشد؟
نه. اعضای سابق باندهای تبهکار هم از همین فرصتها بهره گرفتند. افرادی با سابقهٔ کیفری توانستند از طریق برنامههای معافیت گسترده وارد ارتش شوند.
در عرض پنج یا شش سال ارتش آمریکا به اسفنج تبدیل شد: از میان دو میلیون آمریکایی که در عراق و افغانستان خدمت کردند، دههاهزار افراطی، تبهکار، و عضو باندهای مافیایی جذب ارتش شده بودند.
اینها در ارتش دنبال چه بودند؟
برای برخی، بهویژه برتریطلبان سفیدپوست و نونازیها، پاسخ کاملاً روشن است: برای آموزش آمده بودند. ارتش آمریکا با هزینهٔ مالیاتدهندگان به آنها تاکتیکهای نظامی پیشرفته، تکنیکهای جنگی، و انضباط تاکتیکی آموزش میداد و تجربهٔ میدانی به آنها میداد، چیزهایی که قصد داشتند بعداً نه برای دفاع از آمریکا، بلکه برای آمادهسازی آنچه «جنگ مقدس نژادی» در خاک آمریکا مینامند استفاده کنند.
در کتابم میگویم که ترامپیسم، جنبش ماگا، و گسترش شبهنظامیان را فقط با سیاست یا اقتصاد نمیتوان توضیح داد. در پشت اینها یک زیرساخت انسانی وجود دارد که تا حدی ارتش آمریکا آن را ساخته است.
پیت هگست چهرهای محوری در تحلیل شماست. چرا او اینقدر خوب نمایانگر این پدیده است؟
چون تجسم و ترکیب عینی و آشکار این پدیده است. پیت هگست، مجری سابق فاکس نیوز، کهنهسرباز عراق و افغانستان، بر بدنش نمادهایی دارد که اگر هر دورهٔ دیگری بود، برای کنار گذاشتن او از هر مقام دولتی کافی بود. روی بازویش واژهٔ «کافر» (kafir) دیده میشود، اصطلاحی عربی با بار تحقیرآمیز برای بیدینوایمانها. همچنین، نمادهایی مرتبط با جنگهای صلیبی، از جمله شعار «Deus Vult» (خدا چنین میخواهد) روی بدن او نقش بسته است.
اینها خالکوبیهای بیمعنا نیستند، بلکه منعکسکنندهٔ جهانبینیای هستند که پیرامون یک درگیری تمدنی و مذهبی- یک رویارویی خیالی بین مسیحیت و اسلام- شکل گرفته است. برخی از سربازانی هم که به فلوجه یا قندهار اعزام شده بودند همین نمادها را بر تنشان داشتند. اینکه این نمادها امروز بر روی تن وزیر جنگ آمریکا دیده میشوند تحولی چشمگیر- و عمیقاً افشاگرانه- است.
شما اشاره میکنید که پیش از انتصاب پیت هگست، نشانههایی که از او دیده میشد نگرانیهایی را در مورد رادیکالیسم او برانگیخته بود.
کاملاً درست است. در سال ۲۰۲۱، زمانی که هگست در گارد ملی خدمت میکرد، از مراسم تحلیف جو بایدن کنار گذاشته شد، زیرا یکی از همکاران نظامیاش در مورد ماهیت خالکوبیهای او ابراز نگرانی کرده بود. اخیراً نیز میبینیم که او در برخی اظهارات عمومیاش دربارهٔ ایران از زبانی الهامگرفته از جنگهای مذهبی استفاده میکند.
با این حال، او اکنون در رأس پنتاگون [وزارت جنگ آمریکا] قرار دارد. همچنین، اعلام کرده که قصد دارد آنچه را که «ایدئولوژی وُک» (Woke، بیداری) و برنامههای مربوط به تنوع [اجتماعی، جنسیتی، جنسی]، برابری، و همهشمولی در ارتش مینامد حذف کند، موضعی که نشاندهندهٔ تمایل آگاهانهاش برای تضعیف سازوکارهای حفاظتی در برابر گرایشهای افراطی است.
همان سازوکارهایی که طبق پژوهشهای شما در سالهای اخیر لطمه خوردهاند.
دقیقاً. سیاستهایی که در دورهٔ جورج دبلیو بوش آغاز شد، و تا حدی در دورهٔ باراک اوباما ادامه یافت، به ایجاد شرایط ساختاریای کمک کرد که برآمدن دونالد ترامپ به قدرت را ممکن ساخت.
همانطور که برخی تاریخنگاران ظهور فاشیسم در اروپا در اوایل قرن بیستم را به شکافهای ناشی از جنگ جهانی اول مرتبط میدانند، «جنگ علیه تروریسم» نیز شاید نقشی مشابه در شکلدهی به چشمانداز سیاسی امروز آمریکا ایفا کرده باشد: آنچه در میدان جنگ یا در سنگرها عادی میشود در نهایت به جامعه بازمیگردد.
آیا واقعاً میتوان اروپای پس از جنگ بزرگ (جنگ جهانی اول) را با تحولات سیاسی در آمریکای پس از عراق و افغانستان مقایسه کرد؟
به نظر من این تشبیه لازم است.
واحدهای شبهنظامی موسولینی- که به فعالان چپ، انتشارات آنان، و رهبران اتحادیهها حمله میکردند- از سربازانی تشکیل شده بودند که از جبهه بازگشته بودند. ذهنیتی که در سنگرهای جنگ جهانی اول شکل گرفته بود در جوامعی مجال بروز پیدا کرد که این سربازان به آن بازمیگشتند.
در آلمان، تحقیر ناشی از [گردن گذاشتن آلمان شکستخورده به] پیمان ورسای بود که راه را برای هیتلر و قدرتگیری نازیسم باز کرد. در هر دو مورد جنگ فقط بدنها را ویران نکرد، بلکه تخیلها، هویتها، و رابطه با خشونت را نیز دگرگون ساخت.
پس میگویید که کهنهسربازان آمریکایی که به عراق و افغانستان اعزام شده بودند هم تجربهای مشابه داشتهاند؟
بسیاری از آنها این جنگها را شکست میدانند و بیراه هم نمیگویند.
پس از دو دهه اشغال و خشونت شدید، طالبان دوباره در افغانستان به قدرت رسیدند و نخبگان سیاسی کنونی عراق شبیه به همانهاییاند که بیست سال پیش حکومت میکردند. جنگ داخلی عراق باعث مرگهای بیشماری شد. این سربازان پس از بازگشت اغلب بدرفتاری دیدند، حتی از نهادهایی که قرار بود از آنها حمایت کنند. بسیاری به این فکر افتادند که آیا همهچیز را بیهوده فدا نکردهاند!؟
در چنین زمینهای بود که وعدهٔ دونالد ترامپ- «اول آمریکا»، پایان دادن به جنگهای خارجی به نام دموکراسیای که کسی از آمریکا نخواسته بود آن را صادر کند- پژواکی قدرتمند در میان نسلی یافت که با جنگ علیه تروریسم شکل گرفته بود.
جنگ ویتنام نیز پیشتر همین پدیده را به وجود آورده بود: شکستی دیگر، طولانی و پُرهزینه، با دهها هزار کشتهٔ آمریکایی و میلیونها قربانی ویتنامی، که با عقبنشینیای تحقیرآمیز پایان یافت. آنچه «سندرُم ویتنام» نامیده شد از همین سرخوردگی زاده شد: کهنهسربازانی که با احساس درماندگی و خیانت بازگشتند، با این حس که بیهوده قربانی شدهاند. در سالهای بعد، جنبشهای شبهنظامی برتریطلب سفیدپوست در آمریکا بهسرعت رشد کردند و دقیقاً از همین جامعهٔ کهنهسربازان سرخورده بهرهبرداری کردند.
چرا در آن زمان این موضوع در فضای عمومی آمریکا کمتر مورد بحث قرار گرفت؟
زیرا بخش بزرگی از آنچه پس از بازگشت سربازان از خاورمیانه رخ داد بهعمد مسکوت گذاشته شد: این رخدادها در تضاد مستقیم با روایت غالب دربارهٔ «جنگ علیه تروریسم» بود.
در ایالات متحد آمریکا جنایتهایی که نظامیان مرتکب میشوند اغلب فقط زمانی علنی میگردد که دیگر نادیده گرفتن حاکمیت قانون ممکن نباشد، مانند مورد قتلهایی که اعضای باندهای نفوذی در ارتش مرتکب شدند. در طول جنگ علیه تروریسم و حتی در درون نهادهای نظامی بسیاری از این اعمال از چشمها پنهان ماند.
حتی امروز نیز نمیتوان میزان واقعی جنایتهای ارتکابیافته در این بیست سال جنگ را ارزیابی کرد، از جمله جرائمی که برخی افرادی مرتکب شدند که در عملیات نظامی عراق شرکت داشتند.
آیا پٰژوهش شما نشان میدهد که میان سادهگیری قوانین برای نظامیان و افزایش خشونت رابطهٔ مستقیمی وجود دارد؟
شواهد در واقع سالهاست که انباشته میشود. بسیاری از نونازیها و برتریطلبان سفیدپوست پس از بازگشت به آمریکا هرجومرج ایجاد کردهاند و این موارد همچنان رو به افزایش است: افراطگرایانی که در خاورمیانه خدمت کردهاند و پس از پایان خدمت به قاتل تبدیل شدهاند.
حملهٔ ششم ژانویه [۲۰۲۱] به ساختمان کنگره نمونهای آشکار از این موضوع است. در میان شورشیان، تعداد کهنهسربازان و نظامیان فعال بهنسبت بیشتر از بقیهٔ مردم بود: در حالی که اینها فقط حدود ۷٪ از جمعیت آمریکا را تشکیل میدهند، نزدیک به ۱۴٪ از افراد حاضر در آن روز را شامل میشدند.
آیا مسیرهای فردی هم را بررسی کردهاید که به شما امکان بدهد ارتباط میان سادهگیری قوانین جذب در ارتش و افزایش خشونت را تأیید کنید؟
کاملاً… نمونهها[یی که من بررسی کردم] الگوی تکرارشوندهای را نشان میدهند.
میگویید که در دورهٔ اوباما و بایدن پنتاگون بهدلیل ضرورت و کمبود نیرو این محدودیت را کاهش داد. آیا در دورهٔ ترامپ منطق متفاوتی در کار است؟ آیا اکنون شاهد سیاسیسازی عمدی ارتش هستیم؟
از برخی جنبهها آنچه پیشتر بهطور ضمنی وجود داشت اکنون صرفاً رسمی شده است. امروزه کسانی که در قدرتاند به نظر میرسد از نظر ایدئولوژیک تمایل دارند به افراطگرایان اجازه دهند در ارتش خدمت کنند.
در ماه اوت ۲۰۱۷، اندکی پس از راهپیمایی «اتحاد راست» در شارلوتزویل- تجمعی از نونازیها و برتریطلبان سفیدپوست که شرکتکنندگان در آن با معترضان مقابله کردند- ترامپ اعلام کرد که «در هر دو طرف افراد خوبی وجود دارند».
پیت هگست، با آن خالکوبیها و لحن جنگطلبانهاش، پیش از آنکه وزیر جنگ شود گویا از کشتار همهٔ مسلمانان دفاع کرده بود.
وقتی این افراد سیاست نظامی را شکل میدهند، برداشتن محدودیتها احتمالاً دیگر نتیجهٔ سهلانگاری ساده در اجرای قوانین نیست، بلکه عمدی است. جوانان نونازی که صلیب شکسته روی بدنشان خالکوبی کردهاند اکنون میتوانند بدون مانع وارد ارتش شوند. گارد ساحلی نیز اخیراً بررسیهایی کرده است که قوانین منع نمادهای افراطی مانند صلیب شکسته را لغو کند.
آیا پاکسازی «ایدئولوژی وُک» از ارتش هم در همین ارتباط است؟
در گفتمان هگست، «ایدئولوژی وُک» به نظر میرسد به هر چیزی اطلاق میشود که با راست افراطی مخالفت دارد. ترامپ اعلام کرده است که این جریان برای او مشکلی ندارد. در واقع، بخشی از پایگاه رأی او را تشکیل میدهد. به همین دلیل این سیاستها توانستند بهسرعت رسمیت یابند و نهادینه شوند.
عفو عمومی که ترامپ به همهٔ محکومان ششم ژانویه اعطا کرد پیام روشنی بود: خشونت شبهنظامی اکنون تحمل و حتی تشویق میشود.
از آغاز جنگ با ایران گزارشهایی منتشر شده است حاکی از آن که فرماندهان آمریکایی به نیروهایشان میگویند که دارند کاری خدایی میکنند. برخی حتی بهصراحت از آرماگدون و بازگشت قریبالوقوع عیسی مسیح سخن میگویند. آیا این نتیجهٔ نوعی لفاظی و تبلیغات است که از سطوح بالای قدرت تشویق و ترغیب میشود؟
خود بوش نیز گفته بود که خدا از او خواسته است که به عراق حمله کند. اما وضع امروز حتی نگرانکنندهتر است.
در آمریکا، پایگاه سیاسی صهیونیستهای مسیحی نیروی محرک قدرتمندی را تشکیل میدهد. بسیاری از آنها باور دارند که با تسریع پایان جهان به عروج به آسمان در کنار عیسی مسیح خواهند رسید. این باوری است که به نظر میرسد پیت هگست نیز صادقانه به آن پایبند است.
آیا ارتش آمریکا در حال تبدیل شدن به گارد وفادار در خدمت ترامپ، بهجای قانون اساسی، است؟
اظهارات هگست دربارهٔ رئیسجمهور ایالات متحد آمریکا این موضوع را بهوضوح نشان میدهد: وفاداری او به دونالد ترامپ بهعنوان یک فرد است، نه به نهادها یا کشور.
مقایسه با روم قابل توجه است. امپراتوری در دورهٔ اوجش بر نزدیک به ۲۰درصد از جمعیت جهان حکومت میکرد. سقوط آن در قرن پنجم اغلب به تضعیف ارتش نسبت داده میشود: روم شروع به اتکا به نیروهای خارجی کرد که وفاداریشان به سرزمینهای خودشان بود، و نیز سربازانی را پذیرفت که دیگر با معیارهای سنّتی ارتش مطابقت نداشتند.
پدیدهای مشابه نیز اکنون در آمریکا در حال رخ دادن است.
سازمان سیا نیز روند مشابهی را داشته و بخش بزرگی از استقلال گذشتهاش را از دست داده است. در برابر این تمرکز قدرت هیچ مخالفت جدّیای شکل نگرفته است. حزب جمهوریخواه، که در گذشته گاهی با ترامپ مخالفت میکرد- اکنون تا حد زیادی پشت سر او قرار گرفته است. در همین حال، مأموران غیرنظامی ادارهٔ مهاجرت (ICE) دانشجویان را فقط بهخاطر نوشتن مقالهای در یک نشریهٔ دانشگاهی بازداشت میکنند. یکی از معترضان در دانشگاه کلمبیا یک سال کامل را بدون اتهام در بازداشت گذرانده است. آنچه دیروز غیرقابل تصور به نظر میرسید امروز عادی شده است.
آیا به نظر شما کودتای نظامی در ایالات متحد آمریکا قابل تصور است؟
در هر صورت، این پرسش دیگر صرفاً فرضی نیست.
بحث بر سر این بوده است که قانون اساسی تغییر داده شود تا محدودیت دو دورهٔ ریاستجمهوری حذف گردد. اگر این تلاش شکست بخورد، خطر اینکه ترامپ با حمایت ارتش برای حفظ قدرت اقدام کند واقعی است. او از سال ۲۰۲۰ نشان داده است که هیچ احترامی برای نتایج انتخابات قائل نیست. از نظر او، دموکراسی و قواعد قانون اساسی در درجهٔ دوم اهمیت قرار دارند.
ایالات متحد آمریکا عملاً در حال تبدیل شدن به «استراتوکراسی» (حکومت نظامی) است: حدود نیمی از بودجهٔ فدرال صرف ارتش میشود، پنتاگون سالانه بیش از هزارمیلیارد دلار را مدیریت میکند، و شرکتهای تسلیحاتی- که ارتباط نزدیکی با ترامپ دارند- نفوذ چشمگیری بر تصمیمگیرندگان سیاسی اعمال میکنند.
رئیسجمهور آیزنهاور در دههٔ ۱۹۵۰ در مورد این انحراف هشدار داده بود. هشدارهای او هرگز تا این حد بهروز و مرتبط با اوضاع امروز نبوده است.
منبع: نشریهٔ La Grande Continent