الف. هوشیار
شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
در متون کلاسیک ژئوپلیتیک قرن بیستم، «نقشه» چیزی بیش از خطوط مرزی نبود: خطوطی که با جنگ، توافق، یا فروپاشی سیاسی جابهجا میشدند و سرنوشت کشورها را تعیین میکردند. اما در دههٔ سوم قرن بیست و یکم این تعریف دیگر برای توضیح تحولات غرب آسیا کافی نیست.
در این منطقه- که همچنان میدان رقابتهای سخت قدرت و اقتصاد جنگی است- تحولی عمیقتر در حال رخ دادن است: تغییر در خودِ منطق تغییر نقشه. نقشه دیگر فقط با جابهجایی مرزها تغییر نمیکند، بلکه با تغییر مسیرها، جریانها، و سازوکارهایی دگرگون میشود که قدرت را منتقل و توزیع میکنند.
این تحول جایگزین ژئوپلیتیک کلاسیک نشده، بلکه لایهای تازه بر آن افزوده است. کنترل سرزمین همچنان مهم است، اما دیگر بهتنهایی تعیینکننده نیست.
از کنترل قلمرو به کنترل جریانها و مسیرها
برای فهم این دگرگونی باید از تصور سنّتی «حاکمیت» فاصله گرفت.
در الگوی کلاسیک، دولتها واحدهایی بودند که در درون مرزهایشان بر تقریباً همهچیز- از اقتصاد و رسانه تا امنیت-کنترل داشتند.
امروز، بسیاری از این کارکردها از محدودهٔ جغرافیایی جدا شدهاند. سرمایه در لحظه و از هر کجا به هر کجا جابهجا میشود، روایتها در بیرون از مرزها شکل میگیرند، و زیرساختهای حیاتی داده و ارتباطات اغلب خارج از کنترل مستقیم دولتها قرار دارند.
در چنین شرایطی، مرز دیگر فقط یک خط روی نقشه نیست. مرز به مجموعهای از نقاط کنترل تبدیل شده است: از سیستمهای مالی و زیرساختهای ارتباطی گرفته تا گلوگاههای لجستیکی و مسیرهای حملونقل.
انرژی: از منبع به مسیر
در غرب آسیا انرژی همچنان ستون اصلی قدرت است. اما حتی در این حوزه نیز یک تغییر مهم رخ داده است: قدرت دیگر فقط از مالکیت منابع نمیآید، بلکه از توانایی هدایت مسیرهای انتقال آن ناشی میشود.
دهها سال بود که تنگهٔ هرمز گلوگاه اصلی تجارت انرژی بود. اما امروز تلاشهای گستردهای برای دور زدن این وابستگی در جریان است: خطوط لولهٔ جایگزین، کریدورهای جدید، و توسعهٔ بندرها و هابهای ترانزیتی.
نتیجه این است که وزن ژئوپلیتیک کشورها بهآرامی جابهجا میشود: کشورهایی که به نقاط عبوری حیاتی تبدیل میشوند بدون تغییر در مرزهایشان قدرت بیشتری میگیرند و کشورهایی که از مسیرهای جدید کنار گذاشته میشوند اهمیت نسبیشان را از دست میدهند.
مالی: مرزهایی که دیده نمیشوند
اگر در گذشته پول یکی از ابزارهای اصلی «حاکمیت ملی» بود، امروزه پول به یکی از مهمترین عرصههای فشار و محدودسازی تبدیل شده است.
در غرب آسیا زیرساختهای مالی بینالمللی- بهویژه شبکههایی مانند سوئیفت- به ابزار سیاسی تبدیل شدهاند. تحریمها بیش از آنکه محاصرهٔ جغرافیایی باشند به معنای قطع دسترسی به این سیستمهای مالیاند. در این چارچوب، شکلگیری و تغییر «مرز»ها تا حدّ زیادی از سیستمهای مالی متأثر میشود: کشوری که به این سیستمها دسترسی دارد در اقتصاد جهانی حضور فعال دارد و کشوری که از آنها حذف میشود مجبور به ایجاد مسیرهای موازی و پُرهزینه میشود.
این نوعی نقشهٔ جدید است، نقشهای از دسترسیها، نه مرزهای دارای سیم خاردار یا دیوار بتنی در سرزمینها.
رسانه و روایت: قدرت در میدان ادراک
در حوزهٔ رسانه تغییر حتی عمیقتر است. در غرب آسیا رقابت بر سر گفتمانها و روایتها به اندازهٔ رقابت نظامی اهمیت یافته است.
شبکههای فراملی، پلتفرمهای دیجیتال، و جوامع مهاجر همگی در شکلدهی به افکار عمومی نقش دارند. در این میدان مرزهای جغرافیایی عملاً کارکردشان را از دست دادهاند. یک روایت میتواند خارج از کشور شکل بگیرد، در سطحی وسیع تقویت شود، و سپس بر سیاست داخلی اثر بگذارد.
در چنین شرایطی، کنترل سرزمین بدون توان اثرگذاری بر ادراک عمومی دیگر بهتنهایی تضمینکنندهٔ ثبات نیست.
کریدورها: جغرافیا در خدمت اتصال
یکی از ملموسترین جلوههای این تغییر در پروژههای کریدوری دیده میشود: شبکههایی از راهآهنها، بندرها، مسیرهای دریایی، و زیرساختهای دیجیتال که مناطق گوناگون را به هم متصل میکنند.
در این منطق، اهمیت کشورها نهفقط به موقعیت جغرافیاییشان، بلکه به تواناییشان در تبدیل شدن به نقاط اتصال بستگی دارد. کشوری که در این مسیرها جایگاه کلیدی پیدا کند میتواند نقشی فراتر از اندازهٔ خودش ایفا کند.
در مقابل، حذف شدن از این مسیرها به معنای حاشیهنشینی تدریجی است، حتی بدون جنگ یا تغییر مرز.
لایهٔ پنهان: قدرت زیرساختی
در پس این تحولات لایهای عمیقتر در حال شکلگیری است: کنترل زیرساختهای دیجیتال، داده، و ارتباطات.
بخش مهمی از این زیرساختها در اختیار شرکتهایی است که خارج از منطقه عمل میکنند. این یعنی بخشی از قدرتی که پیشتر در اختیار دولتها بود اکنون در سطحی متفاوت توزیع شده است. در این سطح، «مرز» به معنای دسترسی به داده، توان پردازش، و و اثرگذاری بر رفتارها بیرون از مرزهای محصور است.
پارادوکس دیوارها
در عین حال، مرزهای فیزیکی از بین نرفتهاند، و حتی در برخی موارد تقویت شدهاند. اما این تقویت اغلب جنبهٔ نمادین دارد: نمایش کنترل در جهانی که بسیاری از ابزارهای واقعی قدرت از کنترل مستقیم خارج شده است و همچنان میشود. دیوارها هنوز وجود دارند، اما بهتنهایی نمیتوانند جریانها را متوقف یا کنترل کنند.
نتیجه: نقشهای فراتر از جغرافیا
غرب آسیا امروزه در نقطهای قرار دارد که دو منطق قدرت همزمان عمل میکنند: منطق سنّتی کنترل سرزمین و قلمرو، و منطق جدید کنترل مسیرها، دسترسیها، و زیرساختها.
در این چارچوب، تغییر نقشه دیگر فقط به معنای جابهجایی مرزها نیست، بلکه به معنای بازآرایی مسیرهای انرژی، دسترسیهای مالی، میدانهای رسانهیی، و زیرساختهای حیاتی است.
پرسش اصلی حالا دیگر این نیست که چه کسی کدام سرزمین را در اختیار دارد، بلکه این است که چه کسی مسیرها را کنترل میکند و چه کسی از آنها حذف میشود.
پاسخ این پرسش نهتنها آیندهٔ غرب آسیا، بلکه شکل نظم قدرت در دهههای آینده را تعیین خواهد کرد.