دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
در جنگ علیه ایران زاویهای هست که مجریانِ شبکههای خبری تلویزیونی، ژنرالهایی بازنشسته که به مفسران رسانهیی تبدیل شدهاند، و روزنامههای وابسته به شرکتهای بزرگ، اگر هم به آن بپردازند، از کنارش فقط میگذرند. آنان بیشتر به بازگویی تفسیرهایی میپردازند که پیدرپی از سوی پیت هگست، وزیر جنگ، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، یا دونالد ترامپ مطرح میشود. اما در میان رسانهها کمتر کسی میکوشد چشماندازی گستردهتر از این ماجرا [تهاجم به ایران] را روشن سازد.
آمریکا نه صرفاً بهسبب برنامهٔ هستهیی ایران، نه از سر دلسوزی برای رفاه مردم ایران، حتی نهفقط برای پاسداری از امنیت اسرائیل، به ایران حمله نکرده است. تصمیم دولت دونالد ترامپ برای آغاز این جنگ از هدفی برمیخاست که بسیار فراتر از مهار کردن تولید جنگافزار هستهیی در ایران است. این جنگ همچنین آنگونه نیست که گویا اسرائیل به آمریکا بگوید چه باید بکند، هرچند برخی از سرسختترین منتقدان بنیامین نتانیاهو چنین باوری دارند.
در واقع، رسانهٔ راستِ افراطی و ضدّکمونیستیِ اِپک تایمز (The Epoch Times)، روزنامهای که با فرقهٔ فالون گونگ (Falun Gong) پیوند دارد، بوده است که آنچه را آمریکا در پیاش است آشکارتر بیان کرده است. جیمز گوری، ستوننویس همیشگی این روزنامهٔ هوادار ترامپ، در شمارهٔ اخیر این روزنامه مینویسد که «یکی از بُعدهای راهبردیِ مهمِ درگیری با ایران» به تلاشهای آمریکا برای مهار و حتی محدود کردنِ جریان نفت ایران بهسوی چین مربوط میشود.
در مقالهای دیگر، گوردون چَنگ، نویسندهٔ کتاب «فروپاشیِ زودهنگامِ چین»، مینویسد که حملههای آمریکا و اسرائیل به ایران «همانند عملیات در ونزوئلا، از توانِ جهانی حزب کمونیست چین کاسته است». چَنگ در گفتوگو با دبیران روزنامهٔ اپک تایمز گفت که دونالد ترامپ «در واقع به سراغ چینیها رفته است، نه مستقیم، بلکه غیرمستقیم، و در حال خشکاندن سرچشمههای پشتیبانی از چینیها است.»
سرانجام اعترافی روشن: ایران حلقهای حیاتی در زنجیره تأمین انرژی چین است و گسستن این حلقه بخشی از بازی بلندمدتی است که آمریکا بزرگترین رقیب سرمایهداریاش را به تنگنا بیندازد. حمله به ونزوئلا در ماه ژانویه و سپس در دست گرفتن فروش نفت آن کشور قطعهٔ دیگری از همین جورچین (پازل) در سیاست خارجی آمریکا بود.
میتوان این راهبرد را «خفه کردن چین» نامید. دولت ترامپ البته چنین نام گیرایی برای سیاستهایش بهکار نمیبرد، اما منطق آن چندان هم پنهان نیست، بهویژه اگر به برخی از عددها نگاهی بیندازیم.
سالِ گذشته نفت ایران ۱۳٫۴درصد از واردات انرژی دریابرد چین را تشکیل میداد. نفت ونزوئلا نیز ۴٫۵درصد دیگر از کل را به خود اختصاص داد. این یعنی نزدیک به یکپنجم از ۱۱٫۶میلیون بشکهای که هر روز به بندرهای چین میرسید. اهمیت این دادوستدهای تجاری برای صادرکنندگان را نیز نمیتوان نادیده گرفت. دو کشور ایران و ونزوئلا بهترتیب ۸۷ و ۵۵درصد نفت خودشان را به چین فروختند.
حالا یکی دیگر از شریکان اقتصادی چین، یعنی روسیه، را نیز به این معادله بیفزاییم. در سال ۲۰۲۴، ترکیب فروش نفت روسیه به چین با فروش ایران و ونزوئلا ۳۳درصد از مجموع واردات نفت خام چین را تشکیل میداد، یعنی یکسوم سوختی که دومین اقتصاد بزرگ جهان را نیرومند میسازد، و همهٔ این واردات از کشورهایی میآید که زیر تحریمهای آمریکا هستند. برزیل، کشوری که هنوز آمریکا تحریم نکرده، اما دولت پیشرو آن زیر فشار آمریکا است، ۶درصد دیگر را به این مجموعه میافزاید.
بهاین ترتیب، اکنون ۴۰درصد از واردات انرژی چین بهگونهای از سوی آمریکا هدف گرفته شده است.
البته چین از ماجرا آگاه است. بهگفتهٔ گوری، مفسر روزنامهٔ اپک تایمز: «چین بهخوبی آگاه است که سیاست خارجی ایالات متحد آمریکا برای اثرگذاری بر جریان انرژی به چین و کاهش آن طراحی شده است.» از همین رو، این کشور ناچار شده است که در چگونگی تأمین و ثبت خریدهای نفت ایران و ونزوئلا خلاقیت به خرج دهد و به سامانهای تکیه کند که بهموازات بازارهای عادی بینالمللی نفت، اما جدا از آنها فعالیت میکند. این سازوکار شبکهای از روشهای گوناگون را دربر میگیرد: جابهجایی محمولههای نفتی از یک کشتی به کشتیای دیگر در دریا، قراردادهای خرید و فروش از راه واسطهها، دور زدنِ شبکهٔ بانکی زیر نظارت آمریکا، و طرحهایی که در ازای نفت زیرساخت میسازد، و جز اینها. این سامانهٔ مبادلهای برای دور زدن تحریمها بود که هم نفت ارزان برای چین فراهم میکرد و هم برای کشورهایی که در فهرست سیاه دولت آمریکا قرار دارند راهی برای رهایی اقتصادی بیرون از سامانهٔ مالیِ دلارمحور پدید آورده بود. اما دولت ترامپ اکنون بر آن است که به این سازوکار پایان دهد. دلیلش هم نه آن است که این سازوکار در چارچوب حقوق بینالملل قانونمند نیست، بلکه از آن روی است که با راهبردِ پیوسته دگرگونشوندهٔ امپریالیسم آمریکا سازگار نیست. این راهبرد روزبهروز بیشتر بر استواریِ بلوکی اقتصادی با رهبری آمریکا در نیمکرهٔ غربی و تنگتر کردن حلقهٔ دسترسی چین به منابع و بازارهای سراسر جهان تکیه دارد.
با وجود آشفتگیهای پیدرپی از دفتر مطبوعاتی کاخ سفید، دولت آمریکا در واقع در پیگیری این دستورکار بسیار پیوسته عمل کرده است. نخست ونزوئلا: آمریکا پس از ربودن نیکلاس مادورو، برای تغییر مسیر صادرات ونزوئلا دست بهکار شد و توانست ۳۸۹هزار بشکهای را که چین در سال ۲۰۲۵ روزانه از آن کشور وارد میکرد کاهش دهد.
سپس کارزار فزایندهٔ فشار علیه ایران آغاز شد. توالیِ این رویدادها تصادفی نیست. ونزوئلا و ایران یک جفت همسان و دو تولید کنندهٔ تحریمشدهاند که رویهم بخش بزرگی از تأمین انرژی ارزان چین را فراهم میکردند. اگر رابطهٔ آنها با چین از میان برود یا محدود شود، آمریکا به اهرمی واقعی برای فشار اقتصادی دست مییابد.
جایزهٔ واقعی در این میان تنگهٔ هرمز است
این تنگه نزدیک به ۲۰درصد از دادوستد جهانی نفت را در خود جای میدهد و حدود ۹۰درصد این جریان به اقتصادهای آسیایی میرود. تنها چین ۳۷٫۷درصد از کل نفتی را که از این گذرگاه عبور میکند میخرد که بیش از هر کشور دیگری است. آمریکا بهسبب تولید داخلیاش فقط ۲٫۵درصد از نفت این مسیر را دریافت میکند. ازاینروی، هرگونه اختلال جدّی در این تنگه- دستکم در آغاز- بیش از همه برای دیگران و بهویژه برای چین، هند، کرهٔ جنوبی، تایلند، و ژاپن دردسرساز خواهد بود.

ایران در کنار این گلوگاه قرار دارد و همانگونه که در روزهای اخیر نشان داده است توان آن را دارد که دسترسی به آن را تهدید کند. ایران تنها بازیگر مستقل در منطقه است که میتواند کشتیرانی در سراسر این گذرگاه را بهطور جدّی با دشواری روبهرو کند. این همان توان و کنترلی است که دولت آمریکا ترجیح میدهد خودش در دست داشته باشد.
بیاثر کردن ایران نهتنها از راه تحریم، بلکه با کشاندنش به زیرِ فرمان، چه از راهِ تغییر رژیم و چه با واداشتن ایران به تسلیم. چیزی که در این معادلهٔ راهبردیِ «جنگ سردِ تازه» ارزشی تعیینکننده پیدا میکند کنار زدنِ آخرین بازدارندهای است که از چنگ امپریالیسم آمریکا گریخته است، «دستی» که بر شیرِ تنگهٔ هرمز، این گلوگاه حیاتی انرژی جهان، قرار دارد.
در این میان اسرائیل نیز از این آتشافروزی سود میجوید. همان سود دیرینهای که دولت کنونیاش سالها در پی آن بوده است: منطقهای که در آن هیچ دولتی یارای ایستادن در برابر آن را نداشته باشد. پادشاهیهای خلیج فارس تن به سازش دادهاند. مصر تا اندازهٔ زیادی مهار شده است. اردن آرام مانده و سوریه از هم پاشیده است. در لبنان حاکمیت ملی در عمل ناکارآمد است، زیرا ارتش اسرائیل هرطور که بخواهد در آنجا عمل میکند. با سرنگونیِ دولت ایران یا وادار کردنش به اطاعت، بهگونهای شبیه به ماجرایی که بر ونزوئلا رفته است، نقشهٔ خاورمیانه از منظر طبقهٔ حاکم در تلآویو و واشنگتن بسیار آسانتر ادارهپذیر خواهد شد.
بستهبندی نظری جنگ با ایران بسته به مخاطب جابهجا میشود. برای دستگاه امنیت ملی، منطقِ توجیهی همان سلاح هستهیی است. برای پایگاه اجتماعی «ماگا» (MAGA، یا «عظمت را به آمریکا برگردانیم») پیشگوییهایِ کتاب مقدس، برای حباب اندیشکدههای واشنگتن، ترویجِ دموکراسی، و برای صنعتِ جنگافزار فرصتی برای درآمدزایی است. اما در زیر این بستهبندیها چشمانداز راهبردی منسجمی نهفته است: ساختنِ توانایی برای پیچیده کردن دسترسی چین به انرژی، و فراهمسازی این توانایی برای سرمایهداری آمریکا که بتواند اهرم فشار واقعی بر آیندهٔ اقتصادی رقیبش داشته باشد.
چین از پیش و با پیشبینیِ این وضع، با آهنگی چشمگیر به انباشتِ نفت پرداخته است. این کشور در سال ۲۰۲۵ روزانه بهطور میانگین ۴۳۰هزار بشکه به ذخیرههایش افزوده است، در حالی که این رقم در سال پیش از آن فقط ۸۴هزار بشکه بود .و فقط بهخاطر دغدغههای محیطزیستی نیست که انرژیهای جایگزین همچون باد، خورشید، هیدروژن، و هستهیی جایگاه بزرگی در برنامهریزیِ دولت یافته است. رهبران چین چشمانداز پیشِ رو را بهخوبی میبینند و خودشان را برای آن آماده میکنند.

برخلاف بمبهایی که بر سر مردم ایران فرو میریزد، این سیاست آمریکا جنگافزاری سنّتی نیست. هیچ تحریم مستقیمی علیه چین در کار نیست، هیچ محاصره یا منع رسمی مانند آنچه در مورد کوبا اعمال میشود وجود ندارد. فقط هزینههای رو به افزایش، تخفیفهای محدودتر، و عرضهکنندگانِ کمتر وجود دارد.
این در واقع اِعمال قدرتِ نظامی و اقتصادیِ آمریکا علیه چین، اما بدون رویارویی آشکار است.
پس این جنگ نه دربارهٔ برنامهٔ هستهیی ایران است و نه حتی بیش از هر چیز دربارهٔ آن، بلکه کوششی آشکار برای آسیب زدن به اقتصاد چین در کوتاهمدت و گرفتار کردن آن در تنگنای راهبردی در درازمدت است. اسرائیل در این میان به دست یافتن به هدفهای محلیاش میاندیشد و آمریکا به هدفهای منطقهیی و جهانیاش.
در پس پردهٔ این مانورهای راهبردی پرسشی بنیادین گم شده است: هزینههای این طرح را چه کسانی میپردازند؟ کارگران و خانوادههای ایرانی که عزیزانشان را از دست میدهند و همزمان سنگینی پیامدهای اقتصادی را هم به دوش میکشند، سربازان در جبهههای گوناگون که درون کیسههای جسد جای میگیرند، زحمتکشان آمریکا که ناچارند نظارهگر به هدر رفتن پولهای عمومیِ بهشدت مورد نیاز [برای خدمات عمومی] در کارخانههای تولید جنگافزار باشند، و ملتهای کشورهای در حال توسعه که از تکانههای (شوکهای) قیمت نفت آسیب میبینند.
راهبردِ خفهسازی چین اگر از چشمانداز اتاقهای هیئتمدیرهٔ شرکتهای فناوری آمریکایی نگریسته شود که از رقابت چین هراس دارند، منطقی مینماید. نابودیِ ایران نیز از دیدِ مدیران صنعتهای نفت و جنگافزارسازی که چشم به سودهای کلان دوختهاند، یا اندیشهپردازانی که رؤیای «اسرائیل بزرگ» را در سر میپروراند معنا پیدا میکند.
اما پرسشی که ما و دیگران باید بپرسیم این است که این منطق در نهایت به سودِ چه کسانی است، چون بیگمان بهسودِ ما که نیست.
برگرفته از نشریهٔ نامۀ مردم