(تصویر ساختهٔ هوش مصنوعی است.)
الف. هوشیار
پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
در جهانی که جنگها پایان نمییابند، نابرابری و بی عدالتی عمیقتر میشود، و وعدههای توسعه و پیشرفت یکی پس از دیگری رنگ میبازد، این پرسش دوباره سر برمیآورد: آیا ما در حال تجربه کردن یک بحران موقتیم، یا در آستانهٔ فروپاشی یک نظم تاریخی؟ برای فهم این لحظه شاید هیچ راهی گویاتر از بازگشت به جهان تاریک و تبآلود در رُمانهای داستایوفسکی نباشد، جایی که بحران نه استثنا، بلکه لحظهٔ برهنه شدن حقیقت است.
لحظهای که دیگر باور پذیر نیست
اگر بخواهیم اوضاع کنونی جهان را در یک تصویر فشرده کنیم، شاید بتوان گفت ما در میانهٔ صحنهای ایستادهایم که داستایوفسکی تصویر کرده است:
خانهای که هنوز سرپاست، اما از درون ترک برداشته؛ نظمی که هنوز خود را عقلانی و اخلاقی معرفی میکند، اما در عمل از بحرانی به بحران دیگر میلغزد؛ و انسانهایی که همچنان به زبان پیشرفت سخن میگویند، اما در درون با اضطراب، بیاعتمادی، و فرسودگی دستوپنجه نرم میکنند.
دههها سال بود که روایت مسلط این بود که جهانیسازی، بازار آزاد، نهادهای بینالمللی، و پیشرفت فناوری جهان را بهسوی نظمی پایدارتر و انسانیتر هدایت خواهند کرد. اما امروز، در میانهٔ جنگهای زنجیرهیی، بحرانهای آبوهوایی/اقلیمی، اقتدارگرایی دیجیتال، شکافهای عمیق اجتماعی، و ظهور اشکالی از نوفاشیسم، این روایت دیگر کار نمیکند. مسئله فقط شکست خوردن برخی سیاستها نیست؛ مسئله این است که خودِ چارچوب فکری این نظم زیر سؤال رفته است.
جهان در همان لحظهای که ایوان کارامازوف ایستاده بود
برای فهم عمق این بحران میتوان به یکی از تکاندهندهترین صحنههای ادبیات رجوع کرد. در رُمان برادران کارامازوف، ایوان کارامازوف- روشنفکری شکاک- در گفتوگویی با برادرش آلیوشا نمونههایی از رنج کودکان بیگناه را روایت میکند و سپس به این نتیجه میرسد: حتی اگر نظمی الهی یا عقلانی در کار باشد، او حاضر نیست بهای آن را بپردازد.
او بهصراحت می گوید که «بلیت» ورود به چنین جهانی را پس میدهد.
این لحظه لحظهٔ شورش عقلِ زخمی است: امتناع از پذیرش جهانی که رنج را توجیه میکند.
امروز نیز جهان در موقعیتی مشابه قرار دارد. در برابر جنگها، فقر ساختاری، و خشونتهای نظاممند، بخشهای بزرگی از جامعهٔ بشری دیگر به روایتهای رسمی باور ندارند. وعدهٔ رشد بیپایان، بیطرفی نهادها، یا اخلاقی عمل کردن قدرتها بیش از پیش بیاعتبار شده است. نوعی «امتناع اخلاقی» در حال شکلگیری است: امتناع از ادامه دادن به بازیای که قواعدش دیگر قابل دفاع نیست.
مُفتش بزرگ: وقتی نظم و امنیت آزادی را کنار میزند
اما داستایوفسکی به شورش بسنده نمیکند. او بلافاصله در همان رمان روایت دیگری را طرح میکند: «افسانهٔ مفتش بزرگ».
در این داستان، مسیح به زمین بازمیگردد، اما کلیسا، که مدعی نمایندگی اوست، او را زندانی میکند. مفتش بزرگ به او میگوید: انسانها آزادی نمیخواهند؛ آنها امنیت، نان، و قطعیت میخواهند. و ما، با گرفتن آزادی از آنها، در واقع به آنها آرامش دادهایم.
این روایت تصویری تکاندهنده از منطق نظم پایدار ارائه میدهد: نظمی که نه بر حقیقت، بلکه بر مدیریت ترس و نیاز بنا شده است.
اگر این تصویر را به امروز تعمیم دهیم، شباهتها آشکارند. بسیاری از ساختارهای معاصر- از دولتهای امنیتی تا پلتفرمهای دیجیتال- بیش از آنکه تجلی آزادی باشند به سازوکارهایی برای تنظیم رفتار، مدیریت اضطراب، و حفظ ثبات برای بندگی انسان بدل شدهاند. در چنین جهانی، آزادی اغلب به نفع امنیت قربانی میشود و انسانِ خسته از بیثباتی خود به این معامله تن میدهد.
دیالکتیک بحران: وقتی نظم خودش را نفی میکند
برای درک این وضعیت میتوان از سنّت دیالکتیکی نیز کمک گرفت. از منظر هگل، بحرانها تصادفی نیستند؛ هر نظمی در درون خودش تناقضهایی میپرورد که سرانجام آن را از درون فرسوده میکنند. لحظهٔ بحران لحظهای است که این تناقضها آشکار میشود. نظم جهانی کنونی نیز چنین وضعی دارد:
۰ وفور ثروت در کنار فقر گسترده،
۰ متصل بودن مردم در سطح جهانی، در کنار تنهایی عمیق اجتماعی،
۰ پیشرفت فناوری در کنار بیقدرتی سیاسی، و
۰ گفتمان حقوق بشر در کنار جنگهای مداومی که به جنایتهای جنگی و نسل کشی می انجامد.
اینها نشانههای اختلالی سطحی نیستند، نشانههای بحرانی ساختاریاند.
مارکس این وضع را به زبان مادّیتری توضیح میدهد: زمانی که نیروهای مولد- دانش، فناوری، ظرفیت تولید- دیگر در قالب روابط اجتماعی موجود نگنجند، بحران اجتنابناپذیر میشود. جهان امروز، با تمام ظرفیتهایش برای ساختن نظمی عادلانهتر، در چارچوب روابطی گرفتار است که این ظرفیتها را به ابزار کنترل و سود و سلطه تبدیل میکند.
جهان در نقطهٔ بحرانی
از منظر علوم پیچیدگی، چنین وضعی را میتوان نشانهٔ نزدیک شدن به «نقطهٔ بحرانی» دانست- لحظهای که سیستم دیگر نمیتواند با قواعد پیشین تعادلش را حفظ کند.
در این وضع، بیثباتی افزایش مییابد، ساختارهای قدیمی شکننده میشوند، و امکان ظهور الگوهای تازه افزونتر میشود. به زبان ساده: جهان شبیه به آبی است که به نقطهٔ جوش نزدیک شده است.
این آشوب هم خطرناک است و هم باردار امکانهای نوظهور. هیچ تضمینی وجود ندارد که نتیجهٔ آن نظمی بهتر باشد. اما یک چیز روشن است: وضع پیشین دیگر قابل بازگشت نیست.
میان شورش و تسلیم
در این میان، جهان در تنشی اساسی گرفتار است: از یک سو شورش ایوان کارامازوف است علیه بیعدالتی و رنج و از سوی دیگر تمایل مُفتشگونه به ثبات، حتی به بهای محدود کردن آزادی. این تنش فقط مسئلهای فلسفی نیست، بلکه مسئلهٔ سیاسیِ زمانهٔ ماست. آیا این نارضایتی گسترده میتواند به خلق شکلهای جدیدی از همبستگی و سازمانیابی منجر شود؟ یا سرانجام انسانِ خسته از بحران دوباره به نظمهای کنترلگرا پناه خواهد برد؟
امید دیالکتیکی، نه خوشخیالانه
پس میشود گفت امید در این لحظه امیدِ سادهدلانه نیست، امیدِ دیالکتیکی است. امیدی که از انکارِ فاجعه نمیآید، بلکه از نگاه کردنِ بیواسطه به آن میآید. امیدی که میداند جهانِ کهنه بهراحتی کنار نمیرود و هر بحران میتواند به ضدِ خودش بدل شود. امیدی که بهجای تسلیِ روانی به درکِ حرکتِ تناقضها تکیه میکند.
در این نگاه، وظیفهٔ ما فقط این نیست که فروپاشیِ نظم کهنه را نظاره کنیم. باید در دلِ همین آشوب جوانههای جهان دیگر را تشخیص دهیم:
۰ در همبستگیهای کوچک
۰ در اشکال نوین خودسازماندهی
۰ در مقاومتهای محلی و فراملی
۰ در کوشش برای اجتماعیکردنِ دانش و فناوری
۰ در بازاندیشیِ امرِ جهانی نه از منظر سلطه، بلکه از منظر مراقبت، عدالت، و پیوند.
جهان بهتر و کاملتر اگر قرار است پا به هستی بگذارد، نه چون معجزهای از بیرون، بلکه چونان برآمدنِ امکانهای سرکوبشده از درونِ همین بحران خواهد آمد. همانطور که در داستایوفسکی رستگاری نه بیرون از گناه و رنج، بلکه از دلِ مواجههٔ صادقانه با آنها جوانه میزند، در تاریخ نیز جهان نو از دلِ شناختِ بیرحمانهٔ بنبستهای جهانِ کهنه زاده میشود.
شاید زمانهٔ ما را بتوان چنین خلاصه کرد: جهانی که پروژهٔ اصلاح تدریجیاش فرسوده شده، افقهای اخلاقیاش بهشدت آسیب دیده، و تناقضهای درونیاش به روی سطح آمده است. این وضع هم هولناک است و هم باردار تحولی بنیادین. هولناک، چون هیچ تضمینی برای نجات وجود ندارد، و باردار، چون همین گسست میتواند نشانهٔ زایش جهان دیگری باشد.
داستایوفسکی به ما یادآور میشود:
«درست وقتی گمان میکنی از هدف دورتر شدهای، شاید به آستانهٔ رسیدن نزدیک شده باشی.»