الف. هوشیار
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
در بسیاری از جمعهای کاری، سیاسی، مدنی، و حتی دوستانه، با تیپی از آدمها روبهرو میشویم که گفتوگو را برنمیتابند، نظر مخالف را تهدید تلقی میکنند، کار گروهی را فقط تا جایی میپذیرند که کنترل در دست خودشان باشد، و بهجای اقناع حذف میکنند. اینها نه حاکماند و نه صاحبان قدرت رسمی؛ اما در مقیاس کوچک، دقیقاً همان منطق دیکتاتوری را بازتولید میکنند. آنچه در زبان روزمره میتوان «خردهدیکتاتور» نامید.
این پدیده نه صرفاً اخلاقی است، نه فقط فردی. روانشناسی اجتماعی و جامعهشناسی سالهاست نشان دادهاند که اقتدارگرایی میتواند از سطح حکومت به لایههای خُرد جامعه سرریز کند.
اقتدارگرایی بهمثابهٔ الگوی شخصیتی-اجتماعی
پژوهشهای معاصر در روانشناسی اجتماعی نشان میدهد که برخی افراد گرایش پایداری به سلسلهمراتب، کنترل، و سلطه دارند. این گرایش در نظریهٔ «سلطهجویی اجتماعی» (Social Dominance Orientation) توضیح داده میشود که جیم سیدانیوس (Jim Sidanius) و فلیشیا پراتو (Felicia Pratto) طرح و تدوین کردهاند.
طبق این نظریه، بعضی افراد بهطور ناخودآگاه باور دارند که جامعه باید نابرابر باشد، و برخی فرمان بدهند و برخی فرمان ببرند. از دید این افراد، همکاری افقی بیمعناست؛ رابطه باید عمودی باشد. در عمل، چنین افرادی
● بهدنبال کنترل فضا هستند،
● اختلافنظر را بینظمی میدانند،
● قدرت را نشانهٔ شایستگی تلقی میکنند، و
● حذف و بایکوت را آسانتر از گفتوگو میبینند.
در جوامعی که ساختار سیاسی اقتدارگراست، این ذهنیت نهتنها سرکوب نمیشود، بلکه پاداش هم میگیرد.
اطاعت از بالا، استبداد در پایین
باب آلتمایر (Bob Altemeyer)، روانشناس اجتماعی، در پژوهشهایش دربارهٔ اقتدارگرایی نشان داد که بسیاری از افراد همزمان دو رفتار متناقض دارند: از قدرت بالاتر اطاعت میکنند، اما در قبال ضعیفترها سلطهگر میشوند. یعنی همان فردی که در برابر حکومت، رئیس، یا ساختار رسمی مطیع است، وقتی به یک جایگاه و موقعیت کوچک مدیریتی یا نمادین میرسد، تبدیل به مستبد خُرد میشود. این دقیقاً یکی از الگویهایی است که خردهدیکتاتوری می آفریند: اطاعت از بالا، زورگویی به پایین.
چرا خردهدیکتاتورها در جوامع اقتدارزده فراوانترند؟
جامعهشناسی سیاسی نشان میدهد که اقتدارگرایی فقط در حکومت نمیماند، بلکه به فرهنگ روزمره نیز نفوذ میکند. در چنین جوامعی، اعتماد اجتماعی معمولاً کم است، گفتوگوی برابر تمرین نشده، و تصمیمگیری جمعی ریشهدار نیست. اختلافنظر تهدید تلقی میشود. و افراد یاد میگیرند برای بقا یا باید فرمان بدهند یا فرمان ببرند. وسطی وجود ندارد.
در نتیجه، وقتی امکان سلطهٔ کوچک فراهم میشود، بسیاری ناخودآگاهانه به همان الگویی میرسند که سالها در آن زیستهاند.
درونیسازی منطق سرکوب
در روانشناسی انتقادی، بهویژه در آثار پائولو فریر (Paulo Freire) در کتاب آموزش ستمدیدگان (Pedagogy of the Oppressed) سازوکار مهمی توضیح داده میشود. او می نویسد:
«افراد تحت ستم گاهی منطق ستمگر را درونی میکنند. یعنی وقتی به موقعیت مناسبی میرسند، همان رفتارها را بازتولید میکنند. نه از سر بدذاتی، بلکه چون تنها الگوی آشنای قدرت برایشان همین بوده است. در جامعهای که گفتوگو سرکوب شده، فرد نمیآموزد اختلاف چگونه حل میشود، فقط میآموزد چه کسی غالب میشود.
چرا خردهدیکتاتورها پُررنگتر شدهاند؟
وقتی دههها سال با اقتدار سیاسی و امنیتی رژیمی سرکوبگر، تضعیف نهادهای مدنی مستقل در جامعه، تجربهٔ شکستهای جمعی متعدد و پیدرپی، فرسایش اعتماد اجتماعی، و گسترش ترس و ناامنی روانی روبهرو باشیم، کنترل میتواند احساس امنیت بیافریند، اختلاف با خطر یکسان تلقی شود، و گفتوگو چیزی جز تن دادن به ضعف دانسته نشود.
در چنین شرایطی، بسیاری ناخودآگاهانه بهسوی رفتارهای سلطهگرانه میروند، حتی در جمعهای مخالف حکومت. به همین دلیل است که گاهی در گروههای اپوزیسیون یا فعالان مدنی یا شبکههای اجتماعی همان الگوی حذف، انحصار، بایکوت، تخریب، و فرماندهی دیده میشود که در ساختار قدرت رسمی وجود دارد.
خردهدیکتاتوری محصول افراد بد نیست، محصول ساختار بیمار است
نکتهٔ کلیدی این است که خردهدیکتاتورها اغلب «بد» نیستند. آنها سازگارشدگان با محیط اقتدارزدهاند. جامعهای که تمرین مشارکت نداشته، تجربهٔ تصمیمگیری جمعی ندارد، گفتوگوی امن و همافزا را نیاموخته، بهطور سیستماتیک افراد سلطهجو تولید میکند.
چرا این مسئله برای آیندهٔ دموکراسی حیاتی است؟
اگر اقتدار فقط در رأس تغییر کند، اما در فرهنگ روزمره باقی بماند، حتی اگر دیکتاتوری فرو بریزد، خردهدیکتاتورها آن را بازسازی میکنند. تاریخ بسیاری از کشورها نشان داده است که بدون تحول فرهنگی-روانی، تغییر سیاسی مطلوب پایدار نمیشود.