یکی از سالنهای برگزاری کنفرانس امنیت مونیخ.
تفسیری از لنا پتروا
ترجمهٔ مینا آگاه – اندیشهٔ نو
پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
اگر نظم جهانیِ پس از جنگ سرد اساساً در بحران نباشد، بلکه کارش به پایان رسیده باشد، چه خواهد شد؟ این نتیجهگیری چشمگیر تحلیلگران شورای اروپایی روابط خارجی در تازهترین مطلب منتشرشده در وبسایت این اندیشکده مطرح شده است. این مطلب، به نظر من، بینشی ممتاز دربارهٔ منطق نخبگان اروپایی ارائه میدهد که در کنفرانس امنیتی مونیخ امسال بهطور کامل در معرض نمایش است، کنفرانسی که در چند روز آینده آن را با بررسی کارشناسانه خواهم کرد. بنابراین، حتماً منتظر مصاحبهای در این کانال باشید. و ضمناً، این صرفاً تفسیری فرانسوی نیست. این جریان اصلی تفکر راهبردی اروپاست.
استدلال آنان بسیار صریح است. این «نظم لیبرال مبتنی بر قواعد»- بهاصطلاح- که نزدیک به سه دهه سیاست جهانی را تعریف میکرد، دیگر این نظام را در کنار هم نگه نمیدارد. این نظم نه در حال تزلزل است و نه بهطور موقت ضعیف شده است، بلکه بهطور ساختاری به پایان رسیده است. پس از جنگ سرد، غرب جمعی به رهبری ایالات متحده، که پس از جنگ جهانی دوم بهعنوان قدرت اقتصادی ظهور کرد، معماری جهانیای را بنا نهاد که بر نهادها، رژیمهای تجاری، هنجارهای حقوقی، و تضمینهای امنیتی استوار بود. این فرض بر گسترش بازارها، گسترش ائتلافها، و گسترش قواعد بنا شده بود و این تصور وجود داشت که ثبات در پی آن خواهد آمد.
اروپا البته در آن محیط شکوفا شد. اتحادیه اروپا همگراییهایی را تعمیق بخشید که به گسترش ناتو انجامید؛ نهادی که پس از پایان پیمان ورشو دیگر صرفاً یک ائتلاف دفاعی نبود. بنابراین، جهانیشدن شتاب گرفت و نظام پایدار به نظر میرسید. اما اکنون اوضاع تغییر کرده است. اکنون شورای اروپایی روابط خارجی اذعان میکند که این نظام دیگر بهمثابه یک کل منسجم عمل نمیکند.
ممکن است بپرسید چرا چنین است؟ نخست آنکه خود ایالات متحده دیگر بهعنوان ضامن کل این نظم عمل نمیکند. بهجای تضمین یک چارچوب جهانی همانند گذشته، واشنگتن بهطور فزایندهای منافع راهبردیاش را از طریق تعامل گزینشی، اعمال فشار یکجانبه، و توسل به قدرتِ سخت دنبال میکند.
و از منظر اروپا، این تغییری عمیق است. معاملهٔ قدیمیای که در آن رهبری امنیتی آمریکا با همسویی اروپا مبادله میشد دیگر مانند گذشته قابل پیشبینی نیست. در واقع، با توجه به تمرکز شدید رئیسجمهور ترامپ بر برچیدن نهادهای جهانی، نمیتوان دانست این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد یافت.
دومین نتیجهای که مایلم توجه شما را به آن جلب کنم، و بر پایه ٔ مقالهٔ فوق و از سوی شورای اروپایی روابط خارجی مطرح شده است، این است که چین و روسیه صرفاً در برابر سلطه غرب مقاومت نمیکنند؛ بلکه چشماندازهای بدیلی از نظم بینالمللی ارائه میدهند. پکن، همانگونه که باید، اصول مبتنی بر اولویت حاکمیتهای ملی را ترویج میکند، همچنین بر پیوندهای زیرساختی و مشارکتهای «جنوب جهانی» تأکید دارد. مسکو چارچوبی تمدنی و بیشتر چندقطبی را پیش میبرد که بهصراحت جهانشمولی غربی را به چالش میکشد. در نتیجه، این الگوها فراتر از اوراسیا طنینانداز میشوند. آنها برای کشورهایی جذابیت دارند که از ابتدا هرگز بهطور کامل با هنجارهای لیبرال غربی همراه نشدند. و همین امر، البته، به یکی از ارکان شکلگیری کشورهای بریکس تبدیل شده است.
پس از این، بهاصطلاح قدرتهای میانی مطرح میشوند؛ کشورهایی مانند ترکیه، هند، برزیل و عربستان سعودی که دیگر خود را بازیگران منفعل در این نظام تحت رهبری غرب نمیبینند؛ زیرا دیگر نظامی با رهبری غرب وجود ندارد. آنها میانجیگری میکنند. در مناطق خود بهطور فزایندهای قاطعتر میشوند. شبکههای موازیِ تجارت، زیرساخت و چارچوبهای امنیتی ایجاد میکنند. به ائتلافهای جدید و منعطف میپیوندند. آنها بهصورت ایدئولوژیک عمل نمیکنند و در نتیجه، حاصل کار نوعی پراکندگی در نظم بینالمللی است. نظام بینالمللی دیگر یک نظم یکپارچه نیست؛ بلکه اگر بخواهید، موزاییکی رقابتی از حوزههای همپوشان، ائتلافهای مبتنی بر موضوع و موازنهگری راهبردی است.
در عمل، این وضعیت به معنای آن است که تجارت در یک حوزه، امنیت در حوزهای دیگر و فناوری در جایی دیگر سامان مییابد؛ بدین ترتیب، قواعد متفاوتی در حوزههای مختلف اعمال میشود. و اینجاست که استدلال شورای اروپایی روابط خارجی، آنگونه که در این مقاله توصیف شده، اهمیت واقعی خود را نشان میدهد. آنها میگویند اروپا نمیتواند نظم پیشین را احیا کند. آن نظم بهطور کامل از میان رفته است. این البته برای اروپا مفهومی تازه است، زیرا اتحادیه اروپا پیشتر تمام تلاش خود را بهکار میگرفت تا هم خود، و هم دیگران را متقاعد سازد که معماری لیبرال در نهایت قابل ترمیم است. و اینکه صرفاً نوعی مشکلات را تجربه میکند، اما در نهایت ترمیم خواهد شد. اما اکنون میگویند بله، آن نظم از میان رفته است و ما اکنون به این امر آگاهیم. آن منطق در حال کنار گذاشته شدن است، چنانکه در این مطلب اخیر شورای اروپایی روابط خارجی نیز مشهود است. بر اساس این تحلیل، موضوع صرفاً یک اختلال موقت نیست؛ بلکه با یک واقعیت ژئوپلیتیکی جدید روبهرو هستیم. این پراکندگی بازگشتناپذیر است. ساختار چند قطبی شکل گرفته و غرب دیگر مرکز ثقل سیاست جهانی نیست.
پس اروپا چه باید بکند؟ پاسخی که آنان پیشنهاد میکنند، درجهای از عملگرایی در بر دارد. در واقع، بهجای تلاش برای احیای یک نظم لیبرال جهانشمول، اتحادیه اروپا باید بپذیرد که جهان امروز دارای مسیرهای سیاسی متعددی است. و این به معنای ورود به ائتلافهای منعطفِ مبتنی بر بخشهای مشخص است؛ همکاری با کشورها نه به این دلیل که با اتحادیه اروپا یا کشورهای اروپایی همایدئولوژیاند، بلکه به این دلیل که منافع مشخص مشترکی دارند.
توافق اخیر منطقه تجارت آزاد میان هند و اتحادیه اروپا نمونهای عملی از این رویکرد است. مشارکتهای تجاری با کشورهای بریکس پلاس؛ همکاری اقلیمی در مواردی که امکانپذیر است؛ ترتیبات تأمین مالی توسعه که با ابتکارهای چین رقابت میکند، اما الزاماً آنها را حذف نمیکند؛ هماهنگی امنیتی در جایی که منافع همراستا هستند. این همان اروپای متفاوتی است که شورای اروپایی روابط خارجی پیشنهاد میکند.
اما در اینجا دلالتی عمیقتر نیز وجود دارد که ممکن است در بروکسل چندان خوشایند نباشد و در این مطلبِ شورا نیز بهصراحت بیان نشده است. اگر نظم لیبرال واقعاً بهعنوان بنیان ساختاری سیاست جهانی پایان یافته باشد، در آن صورت پروژههای بلندمدت مسکو و پکن عملاً به هدف محوریشان دست یافتهاند. دستکم طی چند سال گذشته، اگر نگوییم بیشتر، روسیه و چین همیشه گفتهاند که جهانشمولی غربی پایدار نیست، عمر کوتاهی دارد، چندقطبی شدن اجتنابناپذیر است، و حاکمیت در برابر مداخلهگرایی لیبرال بار دیگر خودش را تثبیت خواهد کرد. و اکنون خود تحلیلگران اروپایی اذعان میکنند که این نظام نمیتواند به شکل پیشین بازگردد.
این بدان معنا نیست که روسیه و چین در هر حوزهای «پیروز» شدهاند. به این معنا نیست که غرب ناگهان فرومیپاشد. اما به این معناست که اعتماد ایدئولوژیک دههٔ ۱۹۹۰ و اوایل دههٔ ۲۰۰۰ از میان رفته است- بهطور کامل از میان رفته است. اروپا اکنون آشکارا اذعان میکند که فقط یکی از چندین قطب قدرت در جهان است و دیگر «باغ»ی۱ محسوب نمیشود که در میان جنگل قرار گرفته است .
اکنون جالب خواهد بود که ببینیم آیا روسیه و چین در این پارادایم جدید از اروپا استقبال میکنند یا اینکه اتحادیه اروپا- و بهتبع آن خود اروپا- ابتدا باید ثابت کند که این چرخش صرفاً لفاظی نیست و عملاً اسب تروای غرب محسوب نمیشود. مشاهدهٔ اینکه این پویایی جدید در واقعیت چگونه تجلی خواهد یافت بسیار جالب توجه خواهد بود.
نتیجهگیری شورای اروپایی روابط خارجی حاکی از رخدادی تاریخی است. دستکم اذعان به اینکه نظم لیبرال صرفاً تحت فشار یا فرسوده نیست و نیاز به احیا ندارد، بلکه بهطور ساختاری پایان یافته است، و این نظم باز نخواهد گشت، بهمنزلهٔ نقطهٔ عطف روانشناختی در اندیشهٔ راهبردی اروپا به نظر میرسد. و همین شناسایی، در نظریه، باید مباحث سیاستگذاری را دگرگون کند و اروپا را وادار سازد نقشش را بازتعریف کند و با جهان- و بهویژه با روسیه- در قالبی کاملاً جدید وارد تعامل شود.
البته باید دید آیا اروپا چنین خواهد کرد یا به شیوههای پیشین پایبند خواهد ماند.
۱. «اروپا باغ است… بیشترِ بقیهٔ جهان جنگل است، و جنگل میتواند به باغ حمله کند.» این تعبیر را جوزپ بورل، مسئول وقت سیاست خارجی اتحادیهٔ اروپا در اکتبر ۲۰۲۲ بیان کرد.