مجید ملکی – اخبار روز
پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴
حمایت از مردم فلسطین، وظیفهای اخلاقی و سیاسی برای هر نیروی عدالتخواه است. اما این حمایت، باید هوشمندانه و منتقدانه باشد. باید فریاد «زنده باد فلسطین آزاد» را از شعار «زنده باد حماس» جدا کرد. آیندهٔ فلسطین نه در گرو بنبست ایدئولوژیک حماس، که در گرو احیای یک جنبش دموکراتیک، سکولار و فراگیر است که آرمان رهایی را با آرمان آزادی و برابری در هم میآمیزد…
این مقاله با رویکردی تحلیلی-تاریخی به بررسی جایگاه جنبش حماس در بستر جنبش ملی فلسطین میپردازد. استدلال اصلی آن است که حماس اگرچه محصول شکست روند اسلو و ناتوانی جنبش سکولار فلسطین بود، اما بهدلیل ماهیت ایدئولوژیک مذهبی، ساختار سلسلهمراتبی، وابستگی به بازیگران منطقهای، و عدم پایبندی به برنامهای دموکراتیک و عدالتمحور نتوانسته است نمایندهٔ آرمان رهاییبخش فلسطین باشد. از منظر چپ رادیکال و ضدّاستعماری، حماس نه یک نیروی مردمی و عدالتخواه، که جریانی است با کارکردی دوگانه: از یک سو مقابلهٔ مسلحانه با اشغال صهیونیستی و از سوی دیگر تثبیت نظمی نولیبرال و وابسته در غزه و عمیقتر کردن شکافهای اجتماعی. این مقاله با تکیه بر آرای روشنفکران و با بررسی روابط حماس با قدرتهای منطقهای مانند قطر و ترکیه نشان میدهد که نمیتوان این جنبش را در زمرهٔ جریانهای اصیل ضدّامپریالیستی جای داد. در نهایت، تأکید میشود که حمایت جنبشهای چپ و عدالتخواه از مردم فلسطین باید متمایز و منتقدانه به پروژهٔ سیاسی حماس باشد.
مقدمه: پرسش از یک آلترناتیو ناکام
جنبش ملی فلسطین، بهعنوان یکی از طولانیترین و نمادینترین مبارزات ضدّاستعماری قرن بیستم و بیست و یکم، همواره شاهد ظهور و افول گفتمانهای مختلف بوده است. از ناسیونالیسم سکولار عربی «جبههٔ مردمی برای آزادی فلسطین» و «فتح» گرفته تا اسلام سیاسی رادیکال. ظهور جنبش حماس در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ و صعود آن بهمثابهٔ نیرویی هژمونیک در بخشی از سرزمینهای فلسطینی پاسخی بود به سه بحران بزرگ: شکست پروژهٔ چپ و ناسیونالیست در ایجاد یک جبههٔ متحد و کارآمد، فرسایش مشروعیت سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) پس از پیمان ناکام اسلو، و گسترش ایدئولوژیهای اسلامگرایانه در خاورمیانه در واکنش به شکست پروژههای نوسازی سکولار.
اما پرسش کلیدی برای نیروهای چپ و عدالتخواه این است: آیا حماس بهعنوان آلترناتیوی که از بطن این بحرانها زاییده شد توانسته است پرچمدار پروژهٔ رهاییبخش فلسطین شود؟ پاسخ از منظر تحلیل طبقاتی و ضدّامپریالیستی منفی است. حماس، با تمام نقش غیرقابل انکاری که در مقاومت مسلحانه ایفا کرده، در نهایت به مانعی در مسیر شکلگیری یک جنبش دموکراتیک، غیرمذهبی، فراگیر، و مبتنی بر عدالت اجتماعی تبدیل شده است.
بخش اول: شکست چپ و خلأ هژمونیک
برای درک ظهور حماس باید به دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بازگشت، زمانی که جریانهای چپ و مارکسیست در اتحادیههای دانشجویی، اتحادیههای کارگری، و سازمانهای مسلحانه حضوری پُررنگ داشتند. اندیشمندانی مانند ادوارد سعید و غسان کنفانی نمایندهٔ گفتمانی بودند که مسئله فلسطین را نه صرفاً نزاعی قومی-مذهبی، بلکه بخشی از مبارزهٔ جهانی علیه استعمار، امپریالیسم، و برای عدالت اجتماعی میدیدند. این گفتمان بر حق بازگشت آوارگان، ایجاد دولتی دموکراتیک و سکولار برای تمام شهروندان- یهودی و عرب- و مبارزه با سرمایهداری وابسته تأکید داشت.
اما این پروژه به دلایل متعددی رو به افول گذاشت:
۱. فروپاشی بلوک شرق: پایان یافتن جنگ سرد پشتوانهٔ بینالمللی و ایدئولوژیک جنبشهای چپ را ضعیف کرد.
۲. اشغال لبنان در ۱۹۸۲ که ضربهٔ شدیدی به جنبش چپ فلسطین وارد آورد.
۳. بوروکراتیزه و فاسد شدن ساف: ساف که زمانی ائتلافی از گروههای مختلف بود بهتدریج به نهادی متمرکز و دور از پایگاههای مردمی تبدیل شد.
این افول یک خلأ هژمونیک ایجاد کرد. جامعهٔ فلسطینی، خسته از فساد ساف و ناامید از روند صلحی که تنها به گسترش شهرکسازی میانجامید، بهدنبال زبان و آلترناتیوی تازه بود. حماس این خلأ را با زبانی پُرکشش- زبان دین، شهادت، و مقاومت بیامان- پر کرد. اما این زبان جایگزین یک برنامهٔ اجتماعی-اقتصادی مترقی نشد.
بخش دوم: حماس از نگاه چپ چرا نیروی مردمی و عدالتخواه نیست؟
ارزیابی چپ از حماس نمیتواند تنها به موضع ضدّصهیونیستی آن محدود شود. معیارهای نیروی مردمی و عدالتخواه عبارتاند از:
· دموکراسی درونی و پاسخگویی
· برنامهٔ اقتصادی برای عدالت اجتماعی و استقلال ملی
· فراگیر بودن (سکولاریسم، یا حداقل عدم تبعیض مذهبی)
· استقلال از قدرتهای امپریالیستی و نولیبرال منطقهای
حماس در هر چهار محور با مشکل مواجه است.
۱. ساختار سلسلهمراتبی و سرکوب داخلی:
ساختار درونی حماس بر پایهٔ رهبری مذهبی و کمیتههای مخفی استوار است. هیچگونه انتخابات داخلی شفاف یا مکانیسم پاسخگویی به پایگاه مردمی وجود ندارد. در طول حاکمیت [حماس] بر غزه، این جنبش به سرکوب شدید مخالفان، از جمله فعالان چپ، سکولار، و اعضای سابق فتح پرداخته است. نوآم چامسکی اگرچه همواره از حقوق فلسطینیان دفاع کرده، اما بارها بر این نکته تأکید دارد که حماس ساختاری اقتدارگرا دارد و رفتارش با مخالفان داخلی با معیارهای دموکراتیک فاصلهٔ زیادی دارد. سرکوب اعتراضهای مردمی در غزه در سال ۲۰۱۹ که با شعار «ما گرسنهایم» علیه شرایط اقتصادی شکل گرفت نمونهای از این رویکرد استبدادی است.
۲. برنامهٔ اقتصادی نولیبرال و وابسته:
اقتصاد غزه تحت حاکمیت حماس نمونهای از یک اقتصاد نولیبرال تحت محاصره است. برخلاف شعارهای عدالتخواهانه، حماس هیچ برنامهٔ سیستماتیکی برای توزیع عادلانهٔ ثروت، ایجاد اتحادیههای کارگری مستقل، یا مبارزه با اقتصاد رانتی ارائه نداده است. در عوض، اقتصاد به شبکهای از بنیادهای خیریهٔ وابسته به حماس (دان) و بازرگانان بزرگی گره خورده که انحصار واردات کالا از طریق تونلها و سپس از گذرگاههای رسمی را در دست دارند. این مدل یک کاپیتالیسم نوخاستهٔ جنگی ایجاد کرده که در آن طبقهٔ تجار وابسته به حماس سود میبرند و تودهٔ مردم در فقر زندگی میکنند. این وضع یادآور تحلیلهای دیوید هاروی در مورد انباشت ثروت از طریق سلب مالکیت است. کمکهای خارجی قطر و سازمانهای بینالمللی نیز بهجای تقویت تولید داخلی، این اقتصاد مصرفی و وابسته را تثبیت کردهاست.
۳. ایدئولوژی مذهبی و شکاف در جامعه:
ایدئولوژی اسلامگرای حماس ذاتاً یک جنبش ملی فراگیر را غیرممکن میسازد. تعریف هویت فلسطینی حول محور اسلام سنّی عملاً شهروندان مسیحی، دروزی، سکولارها، و مسلمانان با تفسیرهای دیگر را به حاشیه میراند. این همان «انشقاق هویتی» است که آنتونیو گرامشی از آن بهعنوان ابزار طبقات حاکم برای تقسیم تودهها یاد میکند. جنبش رهاییبخش واقعی، مانند آنچه فرانتس فانون در «دوزخیان زمین» توصیف میکند، باید تمام ستمدیدگان را- صرفنظر از مذهب و نژاد- برای ساختن آیندهٔ جدید متحد کند. حماس با تقویت گفتمان مذهبی این وحدت را تخریب کرده است.
بخش سوم: افسانه ضدّامپریالیستی بودن حماس
یکی از بزرگترین توهمها در مورد حماس تصویر کردن آن بهعنوان یک نیروی یکدست و اصیل ضدّامپریالیستی است. در حالی که واقعیت روابط منطقهای حماس تصویری بس پیچیدهتر و متناقضتر ارائه میدهد.
۱. قطر: سرمایهداری امپریالیستی؟
قطر یکی از اصلیترین حامیان مالی حماس است. اما قطر خود چیست؟ قطر یک امیرنشین مطلقه است که ثروت عظیم گازیاش را از طریق ادغام در بازار سرمایهداری جهانی به دست آورده است. میزبانی بزرگترین پایگاه نظامی آمریکا در خاورمیانه (العدید)، سرمایهگذاری کلان در نهادهای مالی غرب، و بازیگری بهعنوان یک قدرت میانی در خدمت سیاستهای غرب در منطقه (مانند مداخله در لیبی و سوریه)، جایگاه واقعی قطر در نظم جهانی را نشان میدهد. حماس برای بقای اقتصادیاش به کمکهای مالی این متحد استراتژیک آمریکا وابسته است. این وابستگی هر ادعای ضدّامپریالیستی یکدستی را خنثی میکند. این رابطه نمونهای از «ضدّامپریالیسم صوری» است که در عمل به گردش سرمایه در مدار نولیبرال وابسته است.
۲. ترکیه: نوعثمانیگری اسلامی-لیبرال
حامی دیگر حماس ترکیهٔ تحت حاکمیت حزب عدالت و توسعه است. رجب طیب اردوغان اگرچه شعارهای تندی علیه اسرائیل سر میدهد، اما ترکیه را بهعنوان عضوی از ناتو حفظ کرده و روابط اقتصادی عمیقی با اتحادیهٔ اروپا دارد. پروژهٔ اردوغان نه براندازی نظم امپریالیستی، بلکه ایجاد یک قطب منطقهای در درون همین نظم است- پروژهای که میتوان آن را نوعثمانیگری» خواند. حمایت ترکیه از حماس بیشتر ابزاری در رقابت با عربستان سعودی و مصر برای کسب هژمونی در جهان سنّی است تا حمایتی ایدئولوژیک از مبارزهٔ ضدّامپریالیستی.
۳. ایران: اتحاد تاکتیکی در محور مقاومت
روابط حماس با ایران پیچیدهتر است. ایران بهعنوان بخشی از «محور مقاومت» از حماس حمایت تسلیحاتی و مالی میکند. اما این اتحاد یک اتحاد استراتژیک و ایدئولوژیک یکدست نیست. حماس، که ریشه در اخوانالمسلمین دارد، در بحران سوریه به صف مخالفان بشار اسد- متحد اصلی ایران- پیوست. این تناقض نشان میدهد که منافع محلی و بقای سازمانی حماس گاه بر وفاداری به «محور مقاومت» اولویت دارد.
نتیجهٔ این بخش آن است که حماس، برخلاف تصویر ایدهآلشده، بازیگری است که در شبکهای از وابستگیها به قدرتهای منطقهای- که خود در نظام سرمایهداری جهانی ادغام شدهاند- گیر افتاده است. این وضع آن را به نیروی ضدّاشغالگری اصیل و مستقل- همانند جنبشهای مورد ستایش چه گوارا یا هوشی مین- تبدیل نمیکند.
بخش چهارم: درس تاریخی چپ ایران؛ توهم زدایی از نیروهای مذهبی
تجربهٔ جنبش چپ در ایران نمونهای کلاسیک و عبرتآموز از همپیمانی استراتژیک با نیروهای مذهبی است. در انقلاب ۱۳۵۷، جریانهای چپ (از فداییان و تودهایها گرفته تا مجاهدین خلق) با این توهم که «امپریالیسم آمریکا» دشمن اصلی است و میتوان بعداً با بورژوازی مذهبی تسویهحساب کرد به انقلاب پیوستند و به مشروعیت بخشیدن به گفتمان اسلام سیاسی کمک کردند. نتیجه روشن بود: بلافاصله پس از استقرار جمهوری اسلامی، همین نیروهای مذهبی به سرکوب خونین همان متحدان چپ خود پرداختند. دانشگاهها «پاکسازی» شد، احزاب منحل شدند، و هزاران فعال چپ و سکولار اعدام یا زندانی شدند.
این تجربهٔ تاریخی برای چپ معاصر ایران یک درس بنیادین است: مبارزه با امپریالیسم بدون مبارزهٔ همزمان با استبداد مذهبی و برای دموکراسی سکولار محکوم به شکست است. از همین رو، امروزه اکثر جریانهای چپ و سکولار ایرانی، با وجود حمایت قاطع از حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین، کوچکترین توهمی در مورد ماهیت جنبش حماس ندارند. آنان بهوضوح میبینند که حماس برادر ایدئولوژیک همان نیرویی است که آنان را در ایران سرکوب کرد. بنابراین، شعار «حمایت از فلسطین» برای آنان به معنای حمایت از پروژهٔ هژمونیک حماس نیست، بلکه به معنای حمایت از مردم فلسطین برای برپایی نظام دموکراتیک و سکولاری است که در آن همهٔ شهروندان- از هر دین و مذهب- از حقوق برابر برخوردار باشند.
بخش پنجم: آلترناتیو چپ چیست؟ بهسوی یک جنبش دموکراتیک و فراگیر
اگر حماس آلترناتیو نیست، پس آلترناتیو چیست؟ آلترناتیو از نگاه چپ بازگشت به اصول اولیهٔ جنبش ضدّاستعماری، اما با درس گرفتن از گذشته است:
۱. بازتعریف مبارزه: مسئلهٔ فلسطین یک مسئلهٔ «ضدّاشغال» صرف نیست، بلکه یک مسئلهٔ «ضدّاستعماری» (Settler Colonialism) است. این نگاه مبارزه را از سطح نظامی به سطح فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی میبرد و بر حق بازگشت بهعنوان محوری غیرقابل مذاکره تأکید دارد.
۲. تأکید بر دموکراسی درونی: جنبش آینده باید ساختاری افقی، دموکراتیک، و پاسخگو داشته باشد که در آن زنان، جوانان، کارگران، و روشنفکران سکولار صدا داشته باشند.
۳. برنامهٔ عدالت اجتماعی: باید بر اقتصاد مقاومتی و خودکفا در برابر اقتصاد وابسته و نولیبرال حماس تأکید کند. احیای اتحادیههای کارگری و جنبشهای اجتماعی مستقل.
۴. فرهنگسازی: در کنار مقاومت مشروع، باید به جنبشهای مردمی، تحریمها، و مبارزهٔ حقوقی-بینالمللی (مانند جنبش BDS) بهعنوان ابزارهای مکمل و بسیار مؤثر توجه کرد.
۵. فراگیر بودن: چشمانداز باید ایجاد دولت دموکراتیک سکولار در کل فلسطین تاریخی باشد که در آن تمام ساکنان، از جمله یهودیانی که حاضر به زندگی در شرایط برابر هستند، از حقوق یکسان برخوردار باشند.
نتیجهگیری
حماس در بستر تاریخی خاص و در پاسخ به شکستهای جنبش سکولار فلسطین متولد شد و برای مدتی توانست با شعار مقاومت حمایت تودهها را جلب کند. اما ارزیابی ما از این جنبش نمیتواند در این نقطه متوقف شود. با معیارهای چپ رادیکال- عدالت اجتماعی، دموکراسی، ضدّامپریالیسم اصیل، و فراگیرندگی- حماس یک شکست است. این جنبش با ساختار اقتدارگرا، اقتصاد نولیبرال وابسته، ایدئولوژی فرقهگرا، و وابستگی به قدرتهای منطقهای که در نظم جهانی سرمایه ادغام شدهاند نهتنها راه به رهایی نمیبرد، که خود به عاملی برای انسداد و انشقاق در جنبش فلسطین تبدیل شده است.
حمایت از مردم فلسطین وظیفهای اخلاقی و سیاسی برای هر نیروی عدالتخواه است. اما این حمایت باید هوشمندانه و منتقدانه باشد. باید فریاد «زنده باد فلسطین آزاد» را از شعار «زنده باد حماس» جدا کرد. آیندهٔ فلسطین نه در گرو بنبست ایدئولوژیک حماس، که در گرو احیای جنبش دموکراتیک، سکولار، و فراگیری است که آرمان رهایی را با آرمان آزادی و برابری در هم میآمیزد.
همانگونه که چپ ایرانی از تجربهٔ تلخ خود آموخت، توهم به نیروهای مذهبی- حتی اگر در ظاهر ضدّامپریالیست جلوه کنند- آغازی است بر پایان انقلاب راستین.