حکیمه مهدوی – کانون زنان ایرانی
جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۴
خیلی خرد بودم که یادم است در افغانستان اگر کسی به ایران میرفت، دیگر هیچ خبر و نشانی از او نمیآمد.
هفتهها و ماهها چشمبهراه میماندیم، تا وقتی کسی از ایران برگردد، نامهای بیاورد، یا در رادیو مشهد اعلان کند: «ما ایران رسیدیم.»
این تنها راه ارتباط مردم با عزیزانی بود که در غربت زندگی میکردند.
بعدها رادیو آزادی برنامهای داشت به نام «گمشدگان».
مردم با اشک و امید زنگ میزدند، نام فامیلشان را میگفتند که در سفر بیخبر مانده بود، و رادیو آنجا اعلان میکرد تا شاید گوش آشنایی صدایشان را بشنود.
چقدر دلها در همان امواج رادیو به هم میرسید و چقدر اشکها در همان صداها جاری میشد.
امروز که چشمم به تیتر بیبیسی افتاد که نوشته بود: «اگر میخواهید به بستگانتان پیام بدهید، برای ما بفرستید تا منتقل کنیم» بغض گلویم را گرفت.
دلم شکست. انگار دوباره برگشتم به بیست سال پیش.
چه دردناک است که هنوز، با این همه تکنولوژی و پیشرفت دنیا، من مجبورم برای تماس با صدیقه و فاطمه خواهرانم ناصر و علیاور برادرانم پیامی به بیبیسی بسپارم تا آنها بدانند من خوبم، زندهام.
این یعنی افغانستان هنوز در تاریکی مانده است.
کشوری که در قرن بیست و یکم مردمش از یک تماس ساده محروماند.
جایی که اینترنت و تلفنش را میبرند تا جنایتها پنهان بماند، تا کسی نبیند چگونه خانهها غصب میشوند، خانوادهها به کوچ اجباری رانده میشوند، و دختران و پسران در چنگال ترس و وحشت نفس میکشند.
افغانستانی که مادرانش با اشک به رادیو گوش میدهند تا شاید صدای اولادشان را بشنوند.
افغانستانی که جوانانش به جای نوشتن یک پیام ساده در واتساپ یا تلگرام باید به رسانههای خارجی پناه ببرند و بگویند:
«ما زندهایم، ما خوبیم.»
چه غم بزرگیست که در سرزمینی غرق در خون و فقر، حتی خبر سلامتی یک انسان باید در میان امواج رادیو سرگردان شود.
و چه اندوهیست که هنوز هم ما، مثل روزگار کودکیهای من، امیدمان را به صداهایی بستهایم که از دور میآید، نه به نوری که در خانههای خودمان روشن باشد.