(تصویر تزیینی و ساختهٔ هوش مصنوعی است.)
سخنانی از جک ما*
مترجم: مینا آگاه – اندیشهٔ نو
دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
شما هنوز ما را درک نکردهاید. هر بار که تیترها را میخوانم، هر بار که میبینم غرب دربارهٔ چین چگونه سخن میگوید، متوجه میشوم که همان اشتباه بارها و بارها تکرار میشود. شما فکر میکنید ما میخواهیم در بازی خودتان شما را شکست دهیم. نه؛ ما هرگز بازی شما را نخواستیم. ما هرگز الگوی شما، سیاست شما، نمایش رسانهای شما، و نیاز همیشگیتان به یک برنده و یک بازنده را نخواستیم.
این شیوهٔ اندیشیدن ما نیست. ما اینگونه پرورش نیافتهایم. و اگر همچنان بخواهید ما را از دریچهٔ نگاه خودتان بفهمید، بار دیگر تصویر واقعی را از دست خواهید داد.
ببینید، چین هرگز به دنبال داشتن بلندترین صدا بودن نبوده. ما بر پایداری، ارادهٔ جمعی، و نیرویی آرام و صبور تکیه داریم. این چیزی است که غرب را گیج میکند، چون وقتی چیزی پُرسروصدا نیست، آن را ضعیف میپندارد. وقتی چیزی پُرزرقوبرق نیست، تصور میکنید عقبمانده است. اما در اینجا چیزی را نمیبینید: خطرناکترین فرد آن کسی نیست که بر سر شما فریاد میزند، بلکه آن کسی است که در سکوت میسازد، درست زمانی که شما حواستان پرت است. این همان کاری است که چین در سی سال گذشته کرده است.
به ما خندیدید. کارخانههای ما را مسخره کردید. گفتید ما صرفاً تقلیدگر هستیم. اما روزی از خواب بیدار شدید و دریافتید که ما نهتنها به شما رسیدهایم، بلکه از شما پیشی گرفتهایم. اما نه به این دلیل که راه غربی را رفتیم. ما این کار را به شیوهٔ چینی کردیم. شما میخواستید با بازارهای سهام ما را شکست دهید، ما روی انسانها سرمایهگذاری کردیم. شما فرهنگ صادر کردید، ما شهرها را از نو ساختیم. شما رؤیا فروختید، ما نظامها ساختیم. و اکنون… اکنون شما هراسان شدهاید. برچسب میزنید، ممنوع میکنید، مسدود میکنید، و تهدید میکنید. چرا؟ چون در عمق وجودتان احساس میکنید: آینده در حال جابهجایی است و غرب دیگر تنها مرکز قدرت نیست.
اما اینجاست که باز هم اشتباه میکنید. همان یک اشتباهی که پیوسته مرتکب میشوید: میکوشید چیزی را که درکش نمیکنید بهجای اینکه ازش بیاموزید، کنترل کنید. شما گمان میکنید سلطه هدف است؛ ما باور داریم توازن هدف است. شما به سود کوتاهمدت میاندیشید؛ ما به میراث بلندمدت. شما به رقابت فکر میکنید؛ ما به همزیستی. اینگونه نیست که ما به موفقیت اهمیت ندهیم. بیگمان مهم است. اما در چین، موفقیت به معنای در هم شکستن طرف مقابل نیست، بلکه به معنای برخاستن با کرامت است، با ریشه در چیزی کهن، چیزی فراتر از فرد.
ببینید، هزاران سال است که ما از سیلابها، قحطیها، استعمار، یورشها، و خیانتها جان به در بردهایم و همچنان برخاستهایم. ما نه به این دلیل برخاستیم که نیرومندترین ارتش را داشتیم، نه به این دلیل که جنگ روایتها را در اختیار گرفتیم. ما برخاستیم چون میدانستیم که چه کسانی هستیم. برخاستیم چون به فرزندانمان انضباط آموختیم. چون به بزرگترهایمان احترام گذاشتیم. چون بیش از نتیجهٔ فوری به پایداری ایمان داشتیم. و این همان چیزی است که شما درنمییابید.
گویندگان خبرتان میپرسند: «چرا چین اینچنین منضبط است؟ چرا آنان از قوانین پیروی میکنند؟ چرا مانند ما شورش نمیکنند؟» پاسخ ساده است. چون ما برای نظم بیش از آشوب ارزش قائلیم. زیرا وقتی عقب میمانیم، میسازیم. وقتی مورد انتقاد قرار میگیریم، تمرکز میکنیم. و وقتی دستکم گرفته میشویم، بیآنکه فریاد بزنیم، برمیخیزیم.
اما این حقیقتی است که شما را خواهد لرزاند: شما نمیتوانید چیزی را متوقف کنید که آن را درک نمیکنید. و هرچه بیشتر تلاش کنید، ضعف خودتان را آشکارتر میکنید. به جوانانتان بنگرید؛ خستهاند، خشمگیناند، گمگشتهاند. دیگر به نظام خود باور ندارند. شما میپندارید نیروی شما در فناوری، سلاح، و پولتان است. اما قدرت واقعی یک ملت در آنچه میسازد نیست، در آن چیزی است که به آن باور دارد. پس این پرسش را از خود بپرسید: غرب هنوز به چه چیزی باور دارد؟ فرزندان شما چشمبهراه چه چیزی هستند؟
ما از شما نمیترسیم. ما برای شما نگرانیم. شما فراموش کردهاید که امپراتوریها زمانی فرو نمیریزند که مورد حمله قرار گیرند، بلکه هنگامی فرومیریزند که از درون پوسیده شوند. و این همان چیزی است که چین با دقت بسیار مطالعه کرده است. ما فروپاشی روم را دیدیم. ناپدید شدن امپراتوری بریتانیا را دیدیم. و اکنون، داریم چیزی دیگر را در زمان واقعی تماشا میکنیم: رؤیای آمریکایی در حال ترک برداشتن است.
ما از این خوشحال نمیشویم. زیرا هرگاه یک ملت بزرگ فرو بریزد، برای همه آشوب به بار میآورد. و این چیزی نیست که ما بخواهیم. ما جنگ نمیخواهیم، ما خرد میخواهیم. ما سلطه نمیخواهیم، ما میخواهیم با قدرت بقا یابیم. اما بقا نیازمند احترام است. پس با دقت گوش کنید: خطای مکرر شما این است که گمان میکنید ما میخواهیم شما باشیم. نه. ما میخواهیم چین باشیم؛ ریشهدار در داستان خویش، هدایتشده به دست نیاکانمان، و با نگاهی روشن به آینده.
شما میخواهید ما بشکنیم، اما نخواهیم شکست. شما میخواهید ما فرو بپاشیم، اما نخواهیم پاشید. زیرا این نبرد گلولهها نیست، نبرد دیدگاههاست. و ما در این جنگ پنجهزار سال است که آموزش دیدهایم.
بگذارید چیزی را برایتان روشن کنم: جهان فراموش میکند که ترس و احترام یکسان نیستند. وقتی از کسی میترسید، واکنش نشان میدهید. اما وقتی به کسی احترام میگذارید، تأمل میکنید. و این عمیقترین سوءتفاهم میان چین و غرب است. شما از ما میترسید، اما به ما احترام نمیگذارید. محصولات ما را تقلید میکنید، اما صبر ما را نه. از خیزش ما میترسید، اما از استدلال ما نه. و به همین دلیل است که سیاستهایتان واکنشی است، نه آیندهنگرانه. چون ترس شما را وامیدارد شتابزده عمل کنید، اما هرگز خردمندانه عمل نخواهید کرد. سالهاست که میبینم غرب چگونه با چین برخورد میکند: تعرفهها، ممنوعیتها، تحریمها، تخریبهای رسانهای، سدهای فناوری. همهاش واکنش است، ترس است، هراس است، ناامنی است.
اما از خود بپرسید: اگر چین واقعاً آنقدر ضعیف بود که شما تصور میکنید، چرا اینچنین از ما میترسید؟ چرا دولتهای شما نشستهای اضطراری دربارهٔ شرکتهای چینی برگزار میکنند؟ چرا دانشگاههایتان در مورد مهار ما مناظره میکنند؟ شما تنها از چیزی میترسید که در نهان تحسینش میکنید. و شاید همین حقیقتی است که برایتان آزاردهنده است، زیرا در ما انضباطی میبینید که خودتان از دست دادهاید. وحدتی میبینید که ما همچنان پاس میداریم. آیندهنگری نسلی میبینید، در حالی که ملتهای شما بر سر انتخابات کوتاهمدت و نبردهای ناشی از خودخواهی مجادله میکنند.
بگذارید چیزی مهم را توضیح دهم که بیشتر مردم غرب هرگز دربارهٔ ما درنیافتند: در چین، ما موفقیت را از فداکاری جدا نمیکنیم. ما برای خود حق آسانی و آسودگی قائل نیستیم. معتاد به آسایش نیستیم. با تلاش رشد میکنیم، نه با احساس استحقاق. به کودک چینی نمیگویند «فقط خوشحال باش»، بلکه میگویند «چیزی از خودت بساز». ما با خودابرازی بزرگ نمیشویم، بلکه با خویشتنداری پرورش مییابیم.
و این چیزی است که شما را میترساند، چون فرهنگ شما بهدنبال لذت است، اما فرهنگ ما رنج را تاب میآورد. در حالی که نوجوانان شما برای دریافت دوپامین در شبکههای اجتماعی غرقاند، نوجوانان ما کسبوکار میسازند، فیزیک میخوانند و کدنویسی میآموزند. من نمیگویم ما کامل هستیم؛ مشکلات بسیاری داریم و هرگز آنها را پنهان نمیکنیم. اما تفاوت اینجاست: ما مشکلاتمان را بهعنوان آزادی بازاریابی نمیکنیم، بلکه آرام، پیوسته، و نظاممند رفعشان میکنیم. این همان قدرت هوش هیجانی در سطح ملی است. ما برای تغییر فریاد نمیزنیم، آن را سازماندهی میکنیم.
اینگونه بود که ۸۰۰میلیون نفر را از فقر بیرون آوردیم. اینگونه بود که در عرض یک دهه شهرهای کامل ساختیم. اینگونه بود که روستاها را به قطبهای فناوری بدل کردیم. نه از رهگذر ایدئولوژی، بلکه با عمل.
اما آنچه بیش از همه دردناک است شتابزدگی غرب در قضاوت دربارهٔ چیزی است که حتی تلاش نمیکند بفهمد. شما به دولت ما نگاه میکنید و میگویید «باید کنترلش کرد». ما به رسانههای شما نگاه میکنیم و «آشوب» میبینیم. شما به جمعیت ما نگاه میکنید و میگویید «سرکوب». ما به خیابانهای شما نگاه میکنیم و «سرگشتگی» میبینیم. حقیقت این است که ما در هر دو سو مشکلاتی داریم، اما فقط یک سو به اندازهٔ کافی فروتن است که دیگری را مطالعه کند.
و دلیل اینکه اکنون این را میگویم این است که جهان در آستانهٔ یک نقطهٔ عطف قرار دارد. ما وارد عصری جهانی میشویم که در آن اعتماد نیرومندتر از فناوری خواهد بود، انضباط بر نمایش غلبه خواهد کرد، همبستگی مهمتر از مناقشه خواهد شد. و چین آماده است. پرسش این است: شما آمادهاید؟ اگر همچنان بخواهید ما را با ترس تعریف کنید، همچنان فرصت واقعی- یعنی شراکت- را از دست خواهید داد. شما میپندارید ما میخواهیم تجاوز کنیم، در حالی که ما میخواهیم نوآوری کنیم. شما گمان میکنید ما میخواهیم بدزدیم، در حالی که ما میخواهیم توسعه دهیم. شما گمان میکنید ما پنهان میشویم، اما ما در حال التیام یافتن از قرنها تحقیر، استعمار، و سرقت فرهنگی هستیم. و اکنون سرانجام به آنچه باید باشیم بدل میشویم: مردمی که از قدرت خود شرمنده نیستند، اما به مسئولیت خویش عمیقاً آگاهاند.
ببینید، در فرهنگ چینی قدرت امری مقدس است. چیزی نیست برای نمایش، بلکه برای پاسداری. نیاکان ما به ما آموختند: هرچه قدرت بیشتری داشته باشی، گامهایت باید آرامتر شود. و همین است که غرب را میترساند، زیرا نظام شما برای هیاهو پاداش میدهد، اما نظام ما برای پایداری.
بگذارید چیزی بپرسم: به چه کسی بیشتر اعتماد میکنید؟ به کسی که با فریاد از عظمت خودش میگوید یا به کسی که در سکوت کار میکند و سپس نتیجه را نشان میدهد؟ این است چین. ما با تیترها جدل نمیکنیم، ما با نتیجه پاسخ میدهیم. در حالی که بانکهای شما فرو میریزند، ما بانکهای تازه میسازیم. در حالی که شهرهای شما ویران میشوند، ما آسمانخراشها برمیافرازیم. در حالی که جوانان شما به همهچیز تردید دارند، جوانان ما باور دارند که میتوانند جهان را تغییر دهند.
نه به این دلیل که ما بهتر هستیم، بلکه چون ریشه داریم. ریشه در سدهها فرهنگ. ریشه در فلسفهای که با هر انتخاباتی تغییر نمیکند. ریشه در ذهنیتی که میگوید نیازی به پیروزی بر جهان نیست، بلکه باید بر خویشتن مسلط شد. به همین دلیل همیشه گفتهام: اگر میخواهید چین را درک کنید، سیاست ما را مطالعه نکنید. ارزشهای ما را مطالعه کنید. مادربزرگی را ببینید که سه نسل را پرورش میدهد. مهندسی را ببینید که شانزده ساعت در شنژن کار میکند. کشاورزی را ببینید که تنها پسرش را به پکن میفرستد تا زندگی بهتری داشته باشد. این است چین واقعی؛ نه آنچه روی پردههای غربی میبینید، بلکه آنچه ما هر روز زندگی میکنیم، نفس میکشیم، و برایش میجنگیم.
قدرت به معنای آن نیست که چه کسی بیشترین سرزمین را در اختیار دارد، بلکه آن است که چه کسی احساساتش را کنترل میکند، چه کسی نیرویش را مهار میکند، چه کسی میراثش را پاس میدارد. در سال ۲۰۲۵ میتوان فناوری، موشک، رسانه، و بانک داشت و با این حال گمگشته بود. زیرا اگر دیدگاه نداشته باشید، هیچ ندارید. این همان چیزی است که امروز میبینم.
غرب همواره به ما مینگرد و میپرسد: «چطور اینقدر سریع رشد کردند؟» پاسخ فقط در دولت نیست. فقط کارخانهها هم نیست. دلیلش این است که ما آیندهمان را از درون به بیرون ساختهایم. انقلاب واقعی اقتصادی نبود، شخصی بود. ما به جوانان گفتیم: زندگیات را بساز، چنانکه پلی میسازی؛ با انضباط، نه با احساس؛ با مهارت، نه با هیاهو. و اکنون همان انضباط خاموش در حال برخاستن است. اما بهجای آنکه آن را بفهمید، مسخرهاش میکنید، برچسب میزنید، از آن میترسید.
و این حقیقتی است که بسیاری نمیخواهند بشنوند: بزرگترین خطای مکرر غرب این است که میپندارد چین در تلاش است از آن تقلید کند. نه، ما نمیخواهیم آمریکای بعدی باشیم. ما میخواهیم نخستین چینِ پخته باشیم. شما فکر میکنید ما شیفتهٔ رقابت هستیم. ما شیفتهٔ تکمیل مأموریتمان هستیم.
به مدت ۱۵۰ سال تحقیر شدیم: تریاک، یورش، قحطی، فساد. و اکنون، برای نخستین بار در نسلها ریتم خود را بازمییابیم؛ نه برای سلطه، بلکه برای بازگرداندن آنچه ربوده شده بود: کرامتمان، صدایمان، آیندهمان. و اکنون میخواهم روشن سخن بگویم؛ نه بهعنوان یک اهل کسبوکار، بلکه بهعنوان یک پدر، یک چینی، و یک شهروند جهانی. ما به جنگ سرد دیگری نیاز نداریم. ما به ذهنهای خونسرد و قلبهای گرم نیاز داریم، زیرا این جهان بهسوی فروپاشی میرود، نه بهخاطر سلاحها، بلکه بهخاطر خودخواهی، بهخاطر این اندیشهٔ کاذب که سلطه قدرت است، که فریاد رهبری است، که کنترل راهبرد است. چنین نیست.
قدرت واقعی این است: توان مکث کردن، هنگامی که میخواهی منفجر شوی. توان ساختن، هنگامی که دیگران ویران میکنند. توان روی گرداندن از نبردی که به خرد تو توهین میکند. و چین در همین مسیر گام برمیدارد. ما از سوءتفاهم خستهایم. ما از اینکه مدام مورد سوءتعبیر و برچسبزنی قرار بگیریم خستهایم. اما از ساختن خسته نشدهایم. از رشد کردن خسته نشدهایم. از تبدیل شدن به ملتی که بتواند در چشم نیاکانش نگاه کند و بگوید «روحمان را برای جلب تأیید نفروختیم» خسته نشدهایم.
اکنون میخواهم با جوانانی که این صحبتها را میبینند و میشنوند سخن بگویم، بهویژه آنان که بیرون از چیناند. ذهن شما در حال دستکاری شدن است. رسانههای شما به شما نمیآموزند چگونه بیندیشید، بلکه به شما میآموزند از چه چیز بترسید. لازم نیست با چین موافق باشید، اما لازم است انتقادی بیندیشید. از خود بپرسید که چرا به شما گفته میشود از چیزی متنفر باشید که مطالعهاش نکردهاید؟ چرا به شما کاریکاتور داده میشود، نه زمینهٔ واقعی؟ چرا به شما ترس خورانده میشود، نه واقعیت؟ پاسخ ساده است: زیرا جمعیت ناآگاه بهراحتی کنترل میشود.
اما من نمیخواهم شما را کنترل کنم. میخواهم شما را به چالش بکشم تا فراتر از دود را ببینید، عمیقتر گوش دهید و پرسشهای بهتری مطرح کنید، زیرا این سیاره زنده نخواهد ماند اگر ما همچنان خرد را با پرچمها تقسیم کنیم. آینده فقط یکی است: آیندهای مشارکتی. و برای رسیدن به آن ما به بلوغ عاطفی نیاز داریم، نه صرفاً هزینههای نظامی. به رهبرانی نیاز داریم که شعر بخوانند، نهفقط گزارشهای تولید ناخالص داخلی. به جوانانی نیاز داریم که بدانند قدرتمند شدن به معنای متکبر شدن نیست.
در چین، نیاکان ما میگفتند: «درختی که بیش از حد بلند شود باد را دعوت میکند.» این یعنی اگر موفقیت شما مغرورتان کند، سقوط خواهید کرد. اما اگر شما را خردمند کند، اوج خواهید گرفت. پس خطاب به آمریکا میگویم: ما جنگ نمیخواهیم، ما خرد میخواهیم. ما دشمن شما نیستیم، ما آینهٔ شما هستیم. آنچه در ما از آن میترسید، همان چیزی است که در خودتان فراموش کردهاید: انضباط، صبر، احترام به بزرگترها، سکوت استراتژیک، فداکاری میاننسلی.
قدرت خود را به چین نباختید، به غرورتان باختید. اما میتوانید دوباره آن را به دست آورید. پرسش این است: آیا آمادهٔ شنیدن هستید؟ آیا آنقدر فروتنی دارید که حتی از کسی که زمانی دستکم گرفتهاید بیاموزید؟ این آزمون واقعی رهبری است.
و خطاب به هر دولتی که گوش میدهد: این فقط دربارهٔ کسبوکار نیست، دربارهٔ اعتماد است. شما نمیتوانید با فرهنگی رقابت کنید که آن را نمیفهمید. نمیتوانید جهانی را رهبری کنید که از آموختن از آن سر باز میزنید. حقیقت این است که من از غرب نمیترسم. از جهانی میترسم که همه در آن از شنیدن دست بکشند، زیرا وقتی شنیدن را متوقف کنید، به دروغگویی آغاز میکنید. وقتی بازاندیشی را کنار بگذارید، به فرافکنی روی میآورید. و وقتی پلها را نسازید، بمبها را خواهید ساخت.
ما به جنگ دیگری نیاز نداریم، ما به راه دیگری نیاز داریم. و این راه نه با سیاست، بلکه با نگرش آغاز میشود. این راه با شما آغاز میشود. با آینه آغاز میشود. با یک پرسش صادقانه آغاز میشود: من از چه میترسم؟ و این ترس میخواهد چه چیزی به من بیاموزد؟
زیرا شاید، فقط شاید، آنچه در چین از آن میترسید نسخهای از خودتان باشد که روزی بودید. و آنچه در ما به سُخره میگیرید، همان چیزی است که در خفا در خودتان دلتنگش هستید. به آن فکر کنید. و شاید دفعهٔ بعد، پیش از آنکه بگویید چین تهدید است، بپرسید: اگر چین آزمون باشد چه؟ آزمونی برای فروتنی شما، برای تمرکز شما، برای هوش عاطفی شما.
و تنها راه موفقیت این است که فریاد زدن را کنار بگذارید و فهمیدن را آغاز کنید. در ارتباط بمانید و همچنان گوش فرا دهید.
*منبع: West Keeps Making This One Mistake About China – Jack Ma Reveals Truth