نوجوانانی که به جبههٔ جنگ با عراق فرستاده شدند. عکاس: محمد صیاد (عکس افزودهٔ اندیشهٔ نو است.)
رحیم قمیشی
دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
پسر جوانی خوشسیما با ما اسیر شده بود.
اسمش را یادم نماند، فقط میدانستم از روستاهای دورافتاده و محروم خراسان است. تیری به کمرش خورده و قطع نخاع شده بود.
نیمهٔ پایین بدنش هیچ حسی نداشت.
میگفت گلهٔ گوسفندی داشته و چوپانی میکرده.
آرزو میکرد جنگ زودتر تمام شود، عملش کنند، و حس به پاهایش برگردد. قول داده بود وقتی دیدنش میرویم، برایمان کباب درست کند.
سلولهای الرشید جا نداشت و مجروحها در راهروی زندان میخوابیدند. دو سه هفته نشد. یک صبح که عراقی درِ سلولها را که باز کرد گفت دو نفر بیایند جوان را ببرند بیرون. او دیگر نفس نمیکشید.
من از آن روز دیگر کباب دوست ندارم.
حمید با طارق در محاصره مانده بودند. حمید میدانست احتمالاً ساعتهای آخر عمرشان است. اما طارق باور نمیکرد. وسط تیرها و ترکشهایی که از همه طرف میآمد، ناگهان طارق یادش افتاده بود سالادی که مادر حمید یکبار برایشان درست کرده بود.
پرسید: حمید در آن سالاد برگهای قرمز رنگ چه بودند؟ حمید گفته بود کلم قرمز. طارق آن روز برای اولین بار سالاد کلم قرمز خورده بوده. گفته بود حمید، برگشتیم به مادرت بگو دوباره برایمان درست کند. خیلی خوشمزه بود.
و طارق همانجا در بغل حمید جان داد. بدون اینکه سالادی بخورد.
من دیگر از سالاد کلم قرمز بدم میآید.
به مادر میگویند اینهمه منتظر پسرت ماندهای برای چه، او افتاد در اروند و ماهیها او را خوردند.
مادر که باور نمیکند، هنوز وسایل عروسی پسر را نگه داشته. اما هرگز لب به ماهی نمیزند.
– ماهی پسرم خورد، من ماهی بخورم؟!
میگوید اسم ماهی را هیچوقت جلوی من نیاورید.
من دیگر ماهی نمیخورم.
دو گردان از نوجوانها در عملیات محرم نیمهشب اعزام شدند برای بیرون راندن دشمن از خاک ایران.
باران در ارتفاعات شروع شد. آنها نمیدانستند شیار پهنی که در آن حرکت میکنند بستر رودخانهای وحشی است، دویرج، که ناگهان سیلابی میشود و همه را غرق میکند.
و ششصد نفر را یکجا آب میبرد.
من از بارانهای سیلآسا بدم میآید!
۴۵ سال از شروع جنگی گذشت که جوانان و خانوادهها هرچه در توان داشتند مایه گذاشتند تا خطر را از ایران دور کنند.
بالاتر از جان چه باید میگذاشتند تا شاید جنگ زودتر تمام شود؟
تصور هشت روز شد هشت هفته و هشت هفته شد هشت ماه، و آخرش هشت سال. در آخر هم کسانی ادعای مقاومت و جنگ و دشمنستیزی کردند که در آن روزهای پر از خطر مرگ هیچ ردی از آنها نمیتوان پیدا کرد.
من از سالاد کلم قرمز بدم میآید
من از کباب خوشم نمیآید
من ماهی دوست ندارم
از بارانهای تند میترسم
من اصلاً از جنگ نفرت دارم
هر نامی میخواهند بر آن بگذارند
در جنگ، جوانها فدا میشوند
تا عدهای به قدرت برسند!
و بازماندگان آن جنگ را
متهم کنند که هر اعتراض شما
دشمن شادکُن است
پس خفقان بگیرید!
یک بار هم نمیپرسند
چرا بسیاری از آن بچهها
دلهایشان پر شده از درد!
و چرا پرسشهای مهمشان
بیپاسخ میماند؛
چه شد که اینطور شد؟!
کجا را اشتباه کردیم؟
که دیگر نباید بکنیم.
چه کسانی
به ما خیانت کردند!
ما جنگیدیم تا ایرانی پیشرفته و بزرگ ببینیم
نگفتند جنگ راه آبادانی نیست.
این روزها کسی سراغی از خرمشهر میگیرد؟
که دیگر هیچوقت خرم نشد.
از همسران شهدا، از فرزندانشان، از مادرانشان؟
از آن بچهها که زندگی را دوست داشتند.
و جنگطلبان فرصت زندگی به آنها ندادند!
نقل از کانال تلگرام نویسنده «دلنوشتهها»