(تصویر تزیینی است)
گزارشی از مالن بیکر
ترجمهٔ مینا آگاه – اندیشهٔ نو
سهشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
شواهد فزایندهای حاکی از آن است که آمریکا در دوران ترامپ در حال برنامهریزی برای ایجاد گسستی جدی از گذشته در چگونگی و مکان استفاده از نیروهای نظامی خود است. افشای آخرین پیشنویس استراتژی دفاع ملی نشاندهندهٔ مسیری کاملاً جدید در مقایسه با استراتژیهای پیشین است و این تا حدی با اقداماتی همخوانی دارد که از پیش ترامپ آغاز کرده است.
دیروز، در مورد منفجر کردن یک قایق مشکوک به حمل مواد مخدر بهدست نیروهای آمریکایی در سواحل ونزوئلا صحبت کردم. گفتم که به نظر میرسد ایالات متحده در حال دور شدن از درگیر شدن در جنگهای دوردست است، اما در استفاده از نیروی نظامی خودش در داخل کشور، البته در شهرهای محلی و همچنین در همسایگی جغرافیایی بیواسطه، فعالتر شده است. پیش از این نیز گفتهام که ترامپ آماده است تا با اهداف آسیبپذیری که میتوان بدون ترس از عواقب به آنها ضربه زد درگیر شود، اما او هیچ تمایلی برای درگیری واقعی یا رویارویی مسلحانه با رقیبی که به اندازه کافی قوی باشد نشان نمیدهد. بنابراین، این موارد را به خاطر داشته باشید، زیرا درست روز بعد از آن متوجه شدیم که پیشنویس جدیدی از استراتژی دفاع ملی به دست وزیر دفاع، ببخشید، باید بگویم وزیر جنگ، رسیده. قصد نداشتم با وزیر دفاع خواندن او مردانگی «پیت هگست» را زیر سؤال ببرم. محتوای اصلی این استراتژی را منابع داخلی به «پلیتیکو» دادهاند.
یکی از افراد توضیح داده که این تغییر جهتی اساسی برای ایالات متحده و متحدانش در چندین قاره خواهد بود. اکنون تعهدهای پیشین و مورد اعتماد آمریکا مورد تردید قرار گرفته است. البته این تردیدها از زمانی آغاز شد که دونالد ترامپ، بهعنوان رئیسجمهور منتخب وقت، شروع به صحبت دربارهٔ کانادا، کانال پاناما، و گرینلند کرد. اما حداقل آن پرسشها در پاسخ به اظهارات پراکنده و شفاهی بود، نه چیزی که شبیه به یک استراتژی واقعی به نظر برسد.
نکتهٔ تعجبآور اصلی این است که محور کلیدی این استراتژی جدید کاهش تمرکز بر تهدید چین است. و این نگرشی است که چین را تهدید اصلی در حال ظهور برای صلح جهانی و بهویژه برای ایالات متحده میبیند، و در چند دولت اخیر، از جمله بهطور خاص دولت اول ترامپ، وجود داشته است. در واقع، ترامپ در دوره اول ریاستجمهوریاش موضعی تهاجمیتر در برابر چین گرفت. در اولین استراتژی دفاع ملی او در سال ۲۰۱۸، بازدارندگی در برابر چین کانون اصلی تمرکز پنتاگون بود و این رویکرد را تا حد زیادی تیم بایدن نیز پس از به قدرت رسیدن ادامه داد.
اکنون بهجای تمرکز بر چین یا حتی روسیه (بیایید با واقعیت روبهرو شویم، آن فرصت مدتی پیش از دست رفت)، تأکید بر مأموریتهای داخلی و منطقهای قرار خواهد گرفت. این رویکرد آشکارا با استقرار اخیر نیروها در شهرهای آمریکایی همسو است و تمایل آشکاری در کاخ سفید برای ادامه دادن به این روند وجود دارد، مشروط بر اینکه بتوانند از پیچیدگیهای حقوقی عبور کنند.
شایان توجه است که به نظر میرسد این رویکرد به همسایگان نزدیک نیز گسترش مییابد که اندکی بعد به این موضوع باز خواهیم گشت. این استراتژی همچنین با برنامههای کاهش نیرو در اروپا و خاورمیانه همخوانی دارد. روزنامهٔ فایننشال تایمز اخیراً گزارش داد که «ابتکار امنیت بالتیک» پنتاگون که از لتونی، لیتوانی، و استونی برای تقویت دفاع در برابر همسایهٔ نزدیکشان روسیه پشتیبانی میکند، امسال بودجهاش را از دست خواهد داد که فقط یکی از این نوع موارد متعدد است.
یکی از جنبههای قابل تأمل این موضوع نقش البریج کالبی، معاون وزیر دفاع در امور سیاستگذاری، بهعنوان طراح اصلی این استراتژی است. در ماههای اخیر بارها شاهد فعالیتهای پشت صحنهٔ کالبی در ترویج این دیدگاه بودهایم که آمریکا بیش از حد گسترده شده و باید نیروهایش را از اروپا، خاورمیانه، و شبهجزیرهٔ کره خارج کند. اما بر اساس گزارشهای پیشین، دیدگاه کالبی همواره این بوده است که این اقدام باید بهمنظور تمرکز کامل آمریکا روی رقیب اصلی، یعنی چین، انجام شود. بنابراین، اگر او اکنون در حال ارائهٔ استراتژیی است که حداقل تا حدی این تمرکز را در مقابل اعمال نفوذ بیشتر داخلی و محلی کمرنگ میکند، این تغییر جهتی قابل توجه است.
من نظریهای دربارهٔ آنچه در جریان است دارم (با فرض دقیق بودن اطلاعات ما دربارهٔ این گزارش) که در پایان به آن خواهم پرداخت. اما میتوانیم تا حدی جزئیات این طرح را با بررسی آثار برخی از افراد نزدیک به کالبی که بهصورت عمومی در این مورد نوشتهاند روشن کنیم. برای مثال، میتوان به کار جنیفر کاوانا و دن کالدول در اندیشکدهٔ اولویتهای دفاعی اشاره کرد. کالدول تا همین اواخر با کالبی و پیت هگست همکاری نزدیک داشت، تا اینکه یکی از موجهای سوءظن به درز اطلاعات به مطبوعات منجر به اخراج او شد. اینکه اکنون دربارهٔ سندی گفتوگو میکنیم که محتوای آن به رسانهها درز کرده است تا حدی کنایهآمیز است. به گمانم افراد اشتباهی را هدف قرار دادهاند. به هر حال، بررسی کاوانا و کالدول با عنوان «همترازی موضع نظامی جهانی با منافع ایالات متحده» به این موضوع میپردازد.
این محتوا بهخوبی با آنچه روزنامه پولیتیکو در مورد آن سند گزارش کرده همخوانی دارد و چهار اولویت برای موضع نظامی جهانی ایالات متحده مشخص میکند:
۱. دفاع از سرزمین اصلی
۲. جلوگیری از ظهور قدرت مسلط منطقهای در مناطق کلیدی
۳. انتقال بار مسئولیت به متحدان و شریکان
۴. حفاظت از امنیت اقتصادی ایالات متحده
اولین مورد آشکار است. در این چارچوب میتوانند دفاع از سرزمین، حریم هوایی، و مرزهای ایالات متحده را لحاظ کنند، اما همچنین استفاده از نیروی نظامی برای برقراری نظم در داخل مرزها را نیز شامل میشود. پرسش آشکاری که مطرح میشود این است: آیا منفجر کردن یک قایق در سواحل ونزوئلا را، به این بهانه که دولت آمریکا معتقد است در قاچاق مواد مخدر دست داشته است، میتوان زیر عنوان دفاع از سرزمین اصلی توجیه کرد؟ میبینید که این تعریف تا چه حد میتواند گسترده و قابل تفسیر باشد.
سپس دومین اولویت مطرح میشود: جلوگیری از ظهور قدرت مسلط منطقهای در آسیا، اروپا، یا خاورمیانه. آنها ادامه میدهند که آنچه ایالات متحده باید از آن بترسد رسیدن رقیب به سلطهٔ کامل است که سپس بتواند منافع آمریکا را در منطقهٔ خودش به چالش بکشد یا محدود کند. میگویند که در اروپا هیچ کشوری به این جایگاه نزدیک نیست و در خاورمیانه نیز چنین نیست. بنابراین، تنها کشوری که در کانون توجه است البته چین است.
در ادامه در مورد چین میگوید: چین هنوز راهی برای سلطهٔ منطقهای ندارد، اما قدرت کافی دارد تا مانع از تداوم سلطه انحصاری منطقهای ایالات متحده شود. ایالات متحده باید تصمیمهای مربوط به موضعگیری را تقویت کند که توانایی آن را برای متعادل کردن قدرت رقیبان منطقهای، بهویژه چین، افزایش دهد. این ممکن است شامل تقویت حضور نظامی ایالات متحده در مکانهای استراتژیک مانند ژاپن، در امتداد زنجیره دوم جزایر در آسیا، یا در نقاط حساس دریایی در خاورمیانه یا شمال اروپا باشد.
این تغییر در زبان ممکن است همراه با کاهش اهمیت چین در پیشنویس باشد. این به معنای رها کردن جهان در اختیار قدرتهای در حال ظهور نیست، بلکه عملیاتی بسیار محدودتر برای متعادل کردن قدرت چین در برابر قدرت سایر رقیبان منطقهای با تمرکز دقیقتر بر منابع نظامی ایالات متحده است.
نگرانی مهمتر برای طرفداران اعمال محدودیت بیشتر در سیاست خارجی ایالات متحده این است که موضع فعلی بیش از حد تهاجمی است و در مکانهایی بسیار نزدیک به مرزهای چین مستقر شده که در آنها پرسنل و داراییهای آمریکایی در صورت بروز درگیری احتمال بقای کمی دارند و بیشتر محتمل است که موجب تشدید درگیری شوند تا بازدارندگی تجاوز چین.
آیا جلوگیری از تسلط چین بر تایوان هنوز در این مأموریت بازتعریف شده جای دارد؟ در این مورد گفته میشود: تایوان هرچند متحد رسمی ایالات متحده نیست، اما آمریکا فرض را بر این گذاشته که در صورت حمله چین به این جزیره، پشتیبانی ایالات متحده تقریباً قطعی است. این هم برای ایالات متحده پرهزینه است، بهویژه با رشد قدرت نظامی چین و خطر درگیر شدن در جنگی که منافع اصلی آمریکا را پیش نمیبرد. در ادامه گفته میشود که ایالات متحده باید تایوان را همراه با ژاپن و فیلیپین و کره جنوبی بهسمت پذیرش کامل مسئولیت دفاع از خود سوق دهد، در حالی که ایالات متحده صرفاً بر اهداف خودش تمرکز میکند. این تغییر جهت بسیار بزرگی است.
و اگر این مطلب در سندی باشد که روی میز «پیت هگست» قرار دارد، توضیحدهندهٔ این خواهد بود که چنین تغییری تا چه اندازه برای متحدان و شرکای آمریکا، بهویژه در آن منطقه، اهمیت دارد. میگویند که رویکرد باید بر تعادل متمرکز باشد نه چیرگی. بهجای تلاش برای حفظ چیرگی جهانی، ایالات متحده باید نقشی ایفا کند که بتواند از ظهور قدرتهای مسلط منطقهای جلوگیری نماید. این رویکرد کمهزینهتر خواهد بود و احتمال درگیر شدن ایالات متحده در جنگ را کاهش میدهد. مقصود آنان از جنگ درگیری با کشوری است که به اندازه کافی توانایی مقابله داشته باشد. خب، این اولویت دوم بود.
اولویت سوم، انتقال بار مسئولیت به دیگران- بهاصطلاح متحدان- است که آشکارا در حال انجام است و آنها بهخوبی درک کردهاند.
اما اولویت چهارم که یکی دیگر از موارد کاملاً کلیدی است: پاسداری از امنیت اقتصادی ایالات متحده. در توضیح این بخش آمده است: «امنیت اقتصادی عنصر اصلی امنیت ملی است و ایالات متحده باید آماده باشد تا از توان نظامی- از جمله حضور پیشتازانه در صورت نیاز- برای پشتیبانی از دسترسی خود به آبراهههای حیاتی و منابع طبیعی بهره بگیرد.» منابع طبیعی مانند منابع موجود در گرینلند، یا آبراهههای کلیدی مانند کانال پاناما.
اگر این عبارات را بهصورت ظاهری معنا کنیم، ادعای «حق با توانمند است» را مطرح میکنند تا بتوانند در بخشهای گوناگون جهان- بهویژه در همسایگی نزدیک آمریکا- هر جا که منافع اقتصادی خودشان را تشخیص دهند، دخالت کنند. حتی احتمال دارد از نیروی نظامی برای این منظور استفاده کنند، هرچند گمان میرود این رویکرد به حوزههای دیگر سیاستگذاری نیز کشیده شود و از ابزارهای اقتصادی برای اعمال فشار بهره گیرد. نمونههای این رویکرد را میتوان در عمل مشاهده کرد. برای نمونه، ایالات متحده به آژانس بینالمللی انرژی بهدلیل پشتیبانی نکردن از سوختهای فسیلی و صحبت کردن از دگرگونی انرژی حمله کرده است. این اقدام از دیدگاه ترامپ پاسداری از منافع اقتصادی آمریکا به شمار میرود و او در پی اثرگذاری و دخالت در یک نهاد بینالمللی است.
این موضوع را همچنین میتوان در اقدام ایالات متحده مشاهده کرد که به کشورهای اروپایی میگوید اجازه ندارند شرکتهای فناوری آمریکایی را بهدلیل شکستن قوانین محلی جریمه کنند، زیرا این کار به معنای گرفتن پول از آمریکاییهاست. در عرصههای فراوانی، ایالات متحده آماده است منافعش را به تهاجمیترین روشهای ممکن پیش ببرد.
بگذارید ببینیم آیا میتوانم روح کلی این موضوع را خلاصه کنم. ایالات متحده از آرزوی خودش برای حفظ چیرگی نظامی جهانی دست برداشته است. به نظر میرسد این موضوع با موقعیت آشکار این کشور بهعنوان قدرتی رو به افول همخوانی دارد. البته این عبارتها در هیچ سند رسمی به کار نخواهند رفت.
با توجه به بار فزاینده بدهیهای آمریکا، سرعت دگرگونی فناوری نظامی، و ظهور همزمان چالشهای متعدد، دفاع از چیرگی جهانی هزینهای عملاً بیش از توان مالی این کشور طلب میکند. بنابراین، بیگمان باید مسائل را اولویتبندی کنند.
نکته دوم اینکه ایالات متحده در درجه اول قلمرو خودش را در اولویت قرار داده، اما پس از آن حوزههای نفوذش را مد نظر دارد. به نظر میرسد این حوزه نفوذ لزوماً محدود به قاره آمریکا و منطقه قطبی نیست. اگر فعالیت جاسوسان این کشور در گرینلند و عملیات نظامیاش در سواحل ونزوئلا را نشانه بگیریم، به نظر میرسد آمریکا، تا زمانی که بتواند دلیلی هرچند سست برای دفاع از منافع آمریکا ارائه دهد، احساس نمیکند نیازی به توجیه یا ادعای قانونی بودن اقداماتش در این فضاها دارد.
سوم اینکه آمریکا تمایلی به درگیری با رقیبانی که توانایی مقابلهٔ مؤثر داشته باشند ندارد. این کشور موضع نیروهایش را تغییر خواهد داد تا از احتمال درگیری در جنگی که بر اساس تصمیمهای دیگران شکل میگیرد اجتناب کند. اما همچنان از نظر اقتصادی علیه هرکس که احساس کند به هزینه آمریکا منتفع شده- واقعی یا صوری- با قدرت برخورد خواهد کرد.
اکنون پرسش بجایی مطرح است: چرا اساساً چنین سندی تهیه شده است؟ بهطور طبیعی این سند باید سندی فرعی برای یک سند اصلی باشد. اول باید استراتژی امنیت ملی وجود داشته باشد و سپس استراتژی دفاع ملی که یافتههای سند قبلی را مبنای استدلال قرار دهد. البته بسیاری از افرادی که میتوانستند استراتژی امنیت ملی را تهیه کنند اخراج شدهاند و به نظر نمیرسد حتی در حال تلاش برای تولید چنین سندی باشند. بنابراین، پنتاگون این استراتژی دفاعی را تهیه میکند، زیرا احساس میکند نمیتواند صرفاً بهدلیل وقایع خارج از کنترل خودش فاقد استراتژی باشد.
اما باز هم سؤال اینجاست: این سند برای چه کسی تهیه شده است؟ همانطور که جان بولتون، مشاور پیشین امنیت ملی ترامپ، گفته است، دونالد ترامپ اسناد را نمیخواند. او از هیچ استراتژی با استدلال منطقی و برنامهریزی دقیق در چارچوب محدودیتها پیروی نمیکند. او فقط بر اساس غریزه عمل میکند. نظریههایی دارد که چه چیزی را دوست دارد یا ندارد. میدانیم که تعرفههای گمرکی را دوست دارد. آشکارا تمایلی برای اقدام نظامی علیه یک دشمن قدرتمند ندارد. اما نام وزارت دفاع را به جنگ تغییر خواهد داد و از آن میخواهد تا در زمین بازی به بچهها لگد بزند.
اما وزارت دفاع هزاران کارمند دارد که باید از دستورالعملها پیروی کنند و لازم است اولویتها را بدانند. آنان نیاز دارند بدانند چه کاری باید بکنند. بنابراین، به نظر من آشکار است که این سند مربوط به کارشناسان سیاستگذاری که جهان را تحلیل میکنند و استراتژیی برای راهنمایی اقدامات دولت تدوین میکنند نیست، بلکه عمدتاً در پی توجیه آخرین اقداماتی است که ترامپ در هر حال انجام میدهد.
و به همین دلیل است که کالبی، که زمانی هوادار سختگیری علیه چین بود و میخواست منابع را از دیگر مناطق کاهش دهد تا بر چین متمرکز کند، اکنون بنا بر گزارشها در حال کمرنگ کردن آن تمرکز است و آن را به نقشی منفعلانهتر تبدیل میکند: کاهش ریسک موضع، متعادل کردن بازیگران دیگر، و اطمینان از اینکه آمریکا بههیچوجه با چین وارد جنگ نشود، مگر اینکه واقعاً چاره دیگری نداشته باشد. به نظر من کالبی کوچکترین تغییر عقیدهای نداده است. او فقط با توجه به واقعیت ترامپ مجبور شده است به آنچه قابل دستیابی است بپردازد. بنابراین، او بهدنبال پوشاندن پوست بره به گرگ است. راهی که همهچیز را منطقی، سنجیده، و کاملاً در جهت منافع آگاهانه آمریکا جلوه دهد. و احتمالاً بخشی از آن منطقی است. متأسفانه جنبههای بسیاری از اقدامات ترامپ هست که توجیه نهایی آنها اگر غیرممکن نباشد، دشوار است.
اگر استراتژی بهگونهای باشد که به نظر میرسد، احتمالاً میکوشید از بیگانه کردن و زورگویی به متحدانتان اجتناب کنید. برای مثال، ممکن است آنان را وادار کنید که مسئولیت دفاع از خود در مناطق خاصی را بر عهده بگیرند، اما خود را به شیوهای که ترامپ پیش گرفته به منفور جهانی در سراسر جهان تبدیل نمیکردید. اما کالبی یا هرکس دیگر نمیتواند کاری در این باره کند. ترامپ همان کاری را میکند که میکند.
به نظر من همهٔ اینها بدان معناست که باید انتظار اقدامات بیشتر و فزاینده آمریکا برای تحکیم و اعمال نفوذ در مناطق همجوار، در همسایگیاش، داشته باشیم. اقدامات بیشتر و فزایندهای برای ارتقای منافع اقتصادی آمریکا به هزینهٔ دیگران با استفاده از تمام اهرمهای غیرنظامی در دسترس و گاهی عملاً اهرمهای نظامی در جایی که برتری قاطع دارد. به نظر من شاهد مقاومتهایی در برابر همهٔ اینها از سوی هواداران سختگیری علیه چین در کنگره خواهیم بود، اما تا کنون هیچ مقاومت مؤثری نکردهاند. بنابراین، فقط باید منتظر ماند. و زیاد طول نخواهد کشید که ترامپ کاری بکند که کاملاً در تضاد با آنچه کالبی تولید کرده باشد، زیرا او از هیچ استراتژیی پیروی نمیکند.
او کاملاً می تواند که فردا با ایدهای درخشان و غیرمنتظره از خواب بیدار شود. اما یکی از دلایل اهمیت این موضوع آن است که ممکن است این امر توجیهگر استراتژیی باشد که پس از ترامپ نیز تداوم مییابد. این میتواند مبنای شکلگیری جنبش «عظمت را به آمریکا برگردانیم» و ایالات متحدهٔ آینده باشد. و در چنین حالتی، این استراتژی نیازمند بررسی دقیق همهٔ پیشفرضهای زیربنایی و پیامدهای محتمل آن است.