تصویر تزیینی افزودهٔ اندیشهٔ نو است.
محمدرضا طاهری
چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴
شاید وقت آن باشد که اگر کسی درباره پدیدهٔ «رضا پهلوی» حرفی دارد، به سخن درآید و بیملاحظه و مصلحتاندیشی حرفش را بزند!
من سالهاست که سیاست را دنبال میکنم و بابت آن حرص و جوش میخورم، اما اهل هیچ حزب و دستهٔ سیاسی نیستم. من سیاست را دنبال میکنم چون خود را مبتلای ایران و فرهنگ و مردمانش میبینم. چه کنیم که سلامت و استواریِ خاک این سرزمین، و آسودگی یا عذاب مردمانش، و پویایی یا انحطاط فرهنگ دیرینهاش، ناگزیر تا حد زیادی تابع تصمیمات و رفتارهای سیاستمداران است. پس ما را چارهای نیست جز آنکه نگران مردان سیاست باشیم! بهقول نظامی:
فراخیها و تنگیهای اطراف
ز رای پادشاه خود زند لاف…
رضا پهلوی هم یکی از این مردان سیاست است. پسر پادشاه سابق که حالا میکوشد پس از نیم قرن فاصله، تخت واژگون پدران را بر پا کند. با شعار ملّیگرایی ایرانی و وعدهٔ بازگرداندن کشور به «دوران شکوه»! خب تا اینجا به نظرم همه چیز طبیعی است. سلسلهٔ پهلوی هم بخشی از تاریخ ایران است که خدماتی کرده است و خطاهایی. میتوان در جای خود آن گذشتهها را بررسی کرد و کردهاند. اما مسئلهٔ من مختصات شخصی است که امروز میراثدار آن گذشته شده است. یکی مثل من مردان سیاست را بر اساس نسبتی که با ایران و فرهنگ ایرانی دارند میسنجد. به راستی نسبت شاهزادهٔ غربتنشین که از قضا مدّعی ملّیگرایی ایرانی هم هست، با ایران و تاریخ و فرهنگ ایرانی چیست؟ «ایرانی بودن» چقدر در زیست روزمرّهٔ او وعلاقههای شخصی او به چشم میآید؟ سبک زندگی او چقدر شبیه به سبک زندگی ایراندوستان اصیل است؟ در سخنان او چه نشانههایی از دلبستگی به فرهنگ ایرانی دیده میشود؟ تردیدی نیست که سهم عمدهای از فرهنگ باشکوه ایرانزمین در زبان و ادب فارسی جلوهگر است. آیا در سخنان و پیامهای رضا پهلوی کوچکترین نشانی از آشنایی با آثار ادب فارسی دیده میشود؟ تا به حال کسی دیده او یک بیت نغز از سعدی یا حافظ یا فردوسی را در جای مناسب به کار ببرد؟ اصلاً آیا شاهزاده تا به حال ده صفحه از شاهنامه فردوسی را از رو خوانده است؟! بعید میدانم! چندی پیش فیلم کوتاهی از مجلس عروسی دختر ایشان دیدم. حتی یک نماد و نشانه و آئین ایرانی در این مجلس به چشم نمیخورد! همه چیز غربی!
ایران دوستانِ بسیاری به رهبر جمهوری اسلامی انتقاد میکنند که چرا در دکورِ پیامهای نوروزیاش نمادهای ایرانی را به کار نمیبرد. به نظرم انتقاد واردی است. اما قطعاً این انتقاد بسی غلیظتر به شاهزادهای وارد است که هوادارانش او را ادامهٔ تاریخ کهن این سرزمین میدانند.
واقعیت این است که کسی با گفتن «درود» بهجای «سلام» ملّیگرا نمیشود! فحش دادن به عربها و غرغره کردن نام «کورش بزرگ» هم، در حالی که در همه عمر یک متن تاریخی پارسی را نخواندهای، نشانهٔ ایراندوستی نیست. حکمای ما گفتهاند که پیشنیازِ محبت، معرفت است. یعنی برای دوست داشتنِ چیزی ابتدا باید آن را بشناسی. ادعای دوست داشتن ایران، درحالی که از فرق سر تا نوک پا غربی شدهای و نسبتی با فرهنگش نداری، حاصلی جز تعصّب و فاشیسم ندارد. عشقِ اینگونه ملّیگرایان به ایران همچون عشق آن جوان خامِ متعصّب است که از فرط دوست داشتنِ معشوقه، اسید روی صورتش میپاشد. من نام اینگونه ملّیگرایان را میگذارم «ملّیگرایانِ پا در هوا، سر در کجا». پایشان در هواست چون از ریشههای فرهنگی خود منقطعاند و سرشان معلوم نیست کجاست چون سادهلوحاند و میتوانند بازیچهٔ مکّاران سیاست بشوند.
ایراندوستان اصیل اما قلبشان با حافظ میتپد، خونشان با فردوسی میجوشد و زبانشان با سعدی میچرخد. دیوانهٔ تار شهنازند و تحریر شجریان. آوارهٔ بوی خاک نمخورده در کوچههای کویرش، مفتون خم ابروی محرابهای مساجدش، پرستندهٔ خدای عطّار و مولوی و شاگرد درس صبر و سکوت بایزید پای آن امامزادهٔ بیربط…
به راستی نسبت رضا پهلوی با اندیشهها، احساسات و باورهای غولهای فرهنگ ایران چیست؟
تغییر در اوضاع پیچیدهٔ امروز ایران مردان و زنان استوار و آزموده و دردمند و البته بادانش میطلبد. من گمان میکنم که شاهزادهٔ تبعیدی ما خودش هم میداند که مرد چنین میدان سختی نیست. او هیچ قصدی برای بازگشت به وطن ندارد. بلکه به همین دلخوش است که پادشاهِ گروهی یا گروهکی از ایرانیان خارجنشین باشد. همآنان که صدایش میزنند: «کینگ رضا پهلوی»!
نقل از کانال تلگرامی نویسنده (شاعر و استاد زبان و ادبیات فارسی)