
که یکی از مهدهای شناخته شده تمدن اکنون نمایشگاهی برای ظلمها و بیعدالتیهای دنیای سرمایهداری مدرن شده است.
سوریه در زمانهای مختلف بخشی از سرزمینهایی بود که به دلیل حکمرانی روشنگرانه، بردباری و توسعه اقتصادی مورد تحسین قرار گرفت.
امروز، سوریه سرزمینی بایر است که به قطعات تقسیم شده و توسط نیروهای بیگانه اشغال شده است که هیچ توجهی به میراث کشور یا وحدت و رفاه مردم آن ندارند.
پس از چهارصد سال وجود منطقی پایدار، بردبار و صلح آمیز تحت سلطه عثمانی، مردم کشوری که اکنون به نام سوریه شناخته می شود، دست سنگین امپریالیسم اروپایی را تجربه کردند. با توافق سایکس-پیکو، سوریه پس از جنگ جهانی اول به “مسئولیت” فرانسه تبدیل شد و اساساً به عنوان یک مستعمره فرانسه با مرزهای مصنوعی آن توسط قدرت های اروپایی ایجاد شد.
قابل درک است که رعایای استعماری مقاومت کردند. همانطور که همیشه انجام می دهند، مبارزه ضد استعماری انگیزه ای برای تحکیم یک ملت در فضایی ایجاد کرد که هیچ کشوری وجود نداشت. مانند پیروزی اساسی ضد استعماری در آنچه اکنون ایالات متحده نامیده می شود، مبارزه با فرانسوی ها شرط اساسی برای ایجاد دولت-ملت سوریه بود. ملت سازی از مبارزه علیه سلطه برای استقلال سرچشمه می گیرد و از آن پیش می رود.
اما شرط کافی نبود. پس از جنگ جهانی دوم، زمانی که فرانسه ثابت کرد قادر به حفظ مستعمرات خود نیست، سوریه جدید مجبور به انجام سایر شرایط دشوار ملت سازی بود. استعمار زدایی، آثار ستم – عقب ماندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی – بر جای گذاشت.
بدون سازمانهای سیاسی مستقل و نهادهای تثبیتشده، ارتش – متشکل از مبارزان ضد استعمار، شبهنظامیان قبیلهای، حتی همکاران سابق فرانسوی – به عنوان یک نیروی متحد عمل میکرد. سیاست از طریق درگیری اغلب خشونت آمیز جناح های نظامی انجام می شد. مقابله با این هرج و مرج، تأثیر روندهای سکولار ناسیونالیست عرب و سوسیالیست عرب بود که در سراسر خاورمیانه در حال ظهور بود. بعثیت و ناصریسم دو تأثیر مترقی بودند که بنیادگرایی اسلامی، قبیله گرایی و خودراضی بودن اقتصادهای فئودالی و سرمایه داری بدوی را تعدیل کردند.
همزمان با کمک های اتحاد جماهیر شوروی و تضمین حاکمیت سوریه در برابر تجاوزات امپریالیستی، اتحاد ارتش، حزب بعث و حزب کمونیست تحکیم شد و به سمت چپ چرخید و دست خود را در برابر عناصر عقب مانده تقویت کرد. این پیشرفت تدریجی در خاورمیانه غنی از انرژی نمی توانست مورد توجه ایالات متحده و ماموران پلیس محلی آن زمان آمریکا یعنی اسرائیل و ایران قرار نگیرد.
در سالهای بعد، سوریه به مبارزه برای وحدت ملی، اصلاحات ارضی و نوسازی تحت ریاست جمهوری 30 ساله حافظ اسد ادامه داد. اسد تا حدودی ثبات و صلح را به ارمغان آورد، در حالی که امپریالیسم، اخوان المسلمین و دیگر بنیادگرایان را تشویق و حمایت مادی کرد تا این تحولات سکولار را تضعیف کنند.
به طور معمول، ایدئولوگ های اروپایی و آمریکایی از دولت های ضعیف انتقاد کردند و شکست آن را در عدم پذیرش نهادهای سرمایه داری قلمداد کردند، در حالی که همین ایدئولوگ ها جهادگران فئودال را تشویق می کردند تا علیه سکولاریسم قیام کنند.
با انحلال اتحاد جماهیر شوروی و مرگ اسد پدر، پیشرفت ضعیف سوریه، استقلال و وحدت آن تضعیف شد. تحت رهبری بشار اسد جوانتر و کمتر بصیر، بدون هیچ متحد قدرتمند و با توطئهگران فعال و مصمم در واشنگتن، آینده سوریه در هالهای از ابهام قرار داشت. معاشقه اسد با اقتصاد بازار و خصوصی سازی، رژیم او را از دسیسه های امپریالیستی مهلت نداد.
در سال 2011، تظاهرات علیه حکومت اسد با همکاری سرویسهای امنیتی خارجی صورت گرفت. از طریق سازمان سیا، از طریق شبکه گسترده ای از جهادگران آماده و مشتاق آن، و مسلح به سلاح های حمل شده از دولت سرنگون شده لیبی، جنگ نیابتی وحشیانه ای آغاز شد. ترکیه نئو عثمانی جهادی های خود را به جنگ انداخت و ایالات متحده ناسیونالیست های کرد را مسلح و آزاد کرد تا بر دولت اسد فشار بیاورند و به منافع ایالات متحده خدمت کنند.
آنچه رسانه های جریان اصلی آن را «انقلاب» و «جنگ داخلی سوریه» می نامیدند، در واقع درگیری نیابتی و مداخله خارجی بود. در پاسخ به مداخلات ترکیه و آمریکا و ورود انبوهی از جهادگران خارجی، شبه نظامیان حزب الله و نیروهای ایرانی و روسی به کمک دولت ضعیف اسد آمدند و از هرج و مرج ناشی از تغییر اجباری رژیم جلوگیری کردند.
زمانی که جنگ تا حدودی به بن بست رسید، اسد در دمشق ایستاد و بر اندک چیزی که از زیرساخت ها، مسکن، اقتصاد و تمامیت ارضی کشور باقی مانده بود، حکومت کرد. تفنگداران دریایی آمریکا بخشی از سوریه را با منابع نفتی آن اشغال کردند. کردها در بخش دیگری از کشور تحت حمایت ایالات متحده حکومت کردند. متحد ایالات متحده در ناتو، ترکیه – که با کردها دشمن است – در بخش دیگری از سوریه حکومت می کرد و از گروه جهادی مورد علاقه خود حمایت می کرد. اسرائيل از دشمنان تضعيف شده استفاده كرد و بخش بزرگي از سوريه را در نزديكي دمشق اشغال كرد و در عين حال تمام دارايي هاي نظامي سوريه در جنوب سوريه را نابود كرد.
ا بدون اهرم بین المللی یک بلوک سوسیالیستی، به رهبری اتحاد جماهیر شوروی قدرتمند، بلوک امپریالیستی از دولت های متضاد مانند یوگسلاوی، عراق و لیبی، معمولاً با دامن زدن به درگیری های قومی یا حمایت از خواسته های نخبگان، خلع ید کرد. کشورهای در حال شکست در سراسر آفریقا و آسیا زخم های مشابهی دارند که توسط قدرت های بزرگ برای تقویت حوزه های منافع خود ایجاد شده است، همانطور که فرانسه در آفریقای زیر صحرا تلاش می کند.
در اواخر سال 2024، ترکیه پایگاه متشکل از تندروهای بنیادگرای خود به نام حیات تحریر الشام را از لانه خود در استان ادلب علیه رژیم اسد رها کرد. نیروهای مستهلک شده ارتش اسد به سرعت غرق شدند. علیرغم نامگذاری HTS به عنوان “گروه تروریستی” توسط سازمان ملل (و ایالات متحده)، توسط اکثر رسانه های جریان اصلی ایالات متحده و اروپا به عنوان مبارزان آزادی، پیروز معرفی شد.
احمد الشرع، رئیس HTS، خود را به عنوان رئیس دولت جدید سوریه منصوب کرد، کت و شلوار غربی مناسبی را برگزید، ریش خود را تراشید، و دوران جدیدی از صلح و هماهنگی را اعلام کرد و احزاب سیاسی را غیرقانونی کرد، قانون اساسی جدید را به تعویق انداخت و انتخابات را تا آیندهای دور لغو کرد. دموکراسی جدید سوریه چنین است.
اما روابط عمومی نمی تواند جلوی خونخواهی سرکوبگران اصولگرا را بگیرد. در سال 2025، عناصر HTS یک کمپین انتقام جویانه را علیه کادر بعث، رهبران نظامی سابق، و “کفار” مذهبی آغاز کردند و غیرنظامیان را در روستاهای علوی و مسیحی قتل عام کردند.
قابل درک است که مقاومت جدیدی در حال ظهور است. مقامات اتحادیه اروپا به طرز عجیبی مقصر این قتل عام را کسانی می دانند که در برابر HTS مقاومت می کنند.
بدون شک با اصرار حامیان خارجی آن (به ویژه ایالات متحده)، HTS و کردها در ماه مارس به یک توافق همکاری منعقد شدند که شامل ادغام “موسسات نظامی” آن است – اقدامی که امیدوار است دست آنها را در برابر مقاومت آینده سوریه تقویت کند و تصویری از وحدت را به بقیه جهان ارائه دهد. کردها به قیمت ترک ها نفوذ بیشتری به آمریکا می دهند.
آخرین صفحات فاجعه سوریه هنوز نوشته نشده است.
درس هایی برای آموختن وجود دارد.
دوران پس از فروپاشی شوروی، امپریالیسم بی رحم را جسورتر کرده است. بدون تهدید قدرت شوروی برای ارائه یک نیروی متقابل، ایالات متحده، ناتو و سایر قدرتها آزادند که اراده خود را بر سایر کشورها تحمیل کنند، از جمله اینکه رقابتهای خود را تا آستانه جنگ جهانی ببرند. تعداد کمی به خاطر دارند که تهدید واقعی مداخله شوروی در آن زمان، اسرائیلیها را از عبور از بلندیهای جولان و راهپیمایی به سمت دمشق در طول جنگ شش روزه باز داشت – اقدامی اصولی برای همبستگی بینالمللی.
به عنوان نتیجه، غیرممکن است که توجه نکنیم که امروزه هیچ نیروی متقابل مشابهی وجود ندارد. از زمان دفاع کوبا و شوروی از آنگولا و شکست تهاجم آپارتاید آفریقای جنوبی در دهه 1980، هیچ قدرت سیاسی، اقتصادی یا نظامی به طور آشکار متعهد به دفاع اصولی از کشورهای ضعیف تر که توسط تهاجم امپریالیستی تهدید می شوند، وجود نداشته است.
این واقعیت نه تنها ادای احترام به انترناسیونالیسم سوسیالیستی گذشته است، بلکه پیامی هشیارکننده برای چپگرایان است که همسویی مجدد قدرتهای بزرگ – به اصطلاح گرایش به چند قطبی – را به عنوان نوع جدیدی از ضد امپریالیسم تفسیر میکنند. تجربه سوریه – که به تنهایی برای دفاع از تمامیت و حاکمیت خود در برابر عوامل عقب ماندگی و منافع قدرت های بزرگ باقی مانده است – از ناتوانی بلوک موسوم به بریکس سخن می گوید. صدور اعتراض، قطعنامه و محکومیت، جایگزین اقدام یا کمک مادی نیست. حمایت روسیه که زمانی برای دفاع از اسد بسیار حیاتی بود، نتوانست در برابر HTS قیام کند و اکنون با شرمندگی به دشمن سابقش ارائه می شود.
اتحادهای سرمایه داری حول حوزه های نفوذ یا منافع مشترک موقتی با ضد امپریالیسم اصولی فاصله زیادی دارد، موضعی که تنها جدا از منطق رقابت سرمایه داری ممکن است.
ضد امپریالیسم یک اصل است، نه یک محاسبه منفعت طلبانه.
منبع: مورنینگ استار