دیدگاه
عزیز قاسمزاده
شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵
یکی از مغالطههای رایج در بحثهای اقتصادی و سیاسی این است که با استناد به شکست تجربههای کمونیسم دولتی، تمام اندیشهٔ چپ را شکستخورده تلقی کنیم و از سوی دیگر، با اشاره به اینکه کشورهای سوسیالدموکراتیک اروپا همچنان از اقتصاد بازار و مالکیت خصوصی برخوردارند، نتیجه بگیریم که اساساً تفاوتی میان سرمایهداری این کشورها و سایر نظامهای سرمایهداری وجود ندارد. در این استدلال هم میان جریانهای متفاوت چپ خلط صورت میگیرد و هم تفاوت میان شکلهای گوناگون سازماندهی اقتصاد و توزیع ثروت نادیده گرفته میشود.
برای فهم مسئله، ابتدا باید میان سرمایهداری، سوسیالیسم، و سوسیالدموکراسی تمایز گذاشت. سرمایهداری، در معنای عمومی آن، بر مالکیت خصوصی بخش مهمی از ابزارهای تولید، فعالیت بنگاههای اقتصادی، کار مزدی، و نقش محوری بازار در تخصیص منابع استوار است. سوسیالیسم، در طیف گستردهای از برداشتها از آن، خواهان گسترش مالکیت اجتماعی و محدود کردن سلطهٔ سرمایه بر تولید و زندگی انسانهاست. سوسیالدموکراسی نیز در شکل معاصرش، ضمن پذیرش اقتصاد بازار و بخش خصوصی، میکوشد با مالیات تصاعدی، خدمات عمومی، تأمین اجتماعی، حقوق کار، و مداخلهٔ دموکراتیک دولت پیامدهای نابرابرکنندهٔ بازار را مهار کند.
بنابراین، اینکه سوئد و دانمارک و نروژ اقتصادهای سرمایهداری دارند گزارهای درست است، اما از این گزاره نمیتوان نتیجه گرفت که سیاستهای سوسیالدموکراتیک در شکلگیری نظام رفاهی این کشورها نقشی نداشته است. مالکیت خصوصی در این کشورها وجود دارد، اما قواعد مالیاتی، حقوق کار، دامنهٔ خدمات عمومی، قدرت اتحادیهها، و مسئولیت دولت در برابر شهروندان با بسیاری از کشورهای سرمایهداری دیگر تفاوت دارد. سرمایهداری در همهجا یک شکل ندارد و بازار نیز بهتنهایی تعیین نمیکند که حاصل تولید اجتماعی چگونه توزیع شود.
نقد اصلی به سرمایهداری صِرف وجود تفاوت در درآمدها نیست؛ مسئله آنجاست که این تفاوتها چگونه به نابرابری فرصتها، تمرکز قدرت، و بازتولید امتیازهای طبقاتی تبدیل میشود.
در نظامی که دسترسی به آموزش باکیفیت، درمان، مسکن، امنیت شغلی، و امکان رشد فردی به میزان دارایی و درآمد خانواده وابسته باشد نمیتوان صرفاً با استناد به برابری حقوقی شهروندان از عدالت اجتماعی سخن گفت. دو انسان ممکن است از نظر قانونی حقوق یکسانی داشته باشند، اما یکی ممکن است از آغاز زندگی از آموزش مناسب، تغذیهٔ کافی، امکانات فرهنگی، امنیت اقتصادی، و حمایت خانوادگی برخوردار باشد و دیگری در فقر و محرومیت رشد کند. اگر فرصتهای واقعی زندگی این دو بهطور جدّی متفاوت باشد، رقابت میان آنها را نمیتوان رقابتی دانست که از نقطهای برابر آغاز شده است.
از این منظر، یکی از مهمترین نقدهای وارد بر سرمایهداری تبدیل شدن امتیازهای اقتصادی به امتیازهای موروثی است. فردی که صاحب دارایی است، علاوه بر داشتن درآمد حاصل از کار یا فعالیت اقتصادی، میتواند از اجاره، سود سرمایه، و افزایش ارزش داراییهایش نیز بهرهمند شود و ثروتش را به نسل بعد انتقال دهد. در مقابل، فردی که فاقد دارایی است و تمام درآمدش صرف نیازهای روزمره میشود ممکن است با وجود سالها کار، همچنان از امکان انباشت ثروت محروم بماند. در چنین وضعی، تفاوت میان افراد دیگر صرفاً به تلاش، استعداد، یا انتخاب شخصی بازنمیگردد. نقطهٔ شروع، ساختار مالکیت [اجتماعی]، و امکان دسترسی به منابع نیز در آن نقش تعیینکننده دارد.
نقد دیگری که بر نظام سرمایهداری وارد است به رابطهٔ میان کار و سرمایه مربوط میشود. کارگر و کارفرما ممکن است در یک قرارداد از نظر حقوقی دو طرف برابر باشند، اما این برابری حقوقی لزوماً به معنای برابری قدرت اقتصادی نیست. کارگری که معیشت خانوادهاش به مزد ماهانه وابسته است در شرایط بیکاری و نبود حمایت اجتماعی ممکن است ناچار شود شرایطی را بپذیرد که در وضع برخورداری از امنیت شغلی، بیمهٔ بیکاری، و قدرت چانهزنی جمعی نمیپذیرفت. از این رو، قرارداد آزاد در بازار کار، بدون تضمین حقوق کارگران و امکان تشکلیابی مستقل آنان، همیشه به رابطهای متوازن و عادلانه منجر نمیشود.
در اینجا مسئلهٔ استثمار نیز مطرح میشود. مفهومی که در سُنّت مارکسیستی صرفاً به معنای بدرفتاری با کارگر یا پرداخت مزد کم نیست، بلکه به رابطهٔ ساختاری میان مالکیت ابزار تولید، فروش نیروی کار، و تصاحب ارزش تولیدشده مربوط میشود. در این برداشت، کارگران در تولید ثروت مشارکت میکنند، اما اختیار تعیین هدفهای تولید، سازمان کار، و نحوهٔ توزیع بخش مهمی از حاصل آن عمدتاً در دست صاحبان سرمایه باقی میماند. از همین رو، برخی منتقدان سرمایهداری معتقدند که حتی در شرایطی که مزدها مناسب و حقوق کار رعایت میشود، مسئلهٔ دموکراسی اقتصادی همچنان پابرجاست.
با این حال، همهٔ جریانهای عدالتخواه دربارهٔ نتیجهٔ این نقد اتفاقنظر ندارند. سوسیالدموکراتها عموماً بر اصلاح روابط کار، بازتوزیع درآمد، و گسترش خدمات عمومی تأکید میکنند، درحالیکه سوسیالیستهای دموکرات ممکن است افزون بر این اقدامات، تغییر ساختار مالکیت و مشارکت مستقیمتر کارکنان و جامعه در تصمیمگیری اقتصادی را ضروری بدانند.
وجه دیگر نقد سرمایهداری تبدیل شدن نیازهای اساسی انسان به کالاهایی است که دسترسی به آنها تابع قدرت خرید باشد. بازار میتواند در تولید و عرضهٔ بسیاری از کالاها و خدمات کارآمد عمل کند، اما نیاز انسانی را نمیتوان در همهٔ موارد با تقاضای مؤثر اقتصادی یکسان گرفت. ممکن است فردی به درمان ضروری نیاز داشته باشد، اما توان پرداخت هزینهٔ آن را نداشته باشد؛ کودکی از استعداد تحصیلی برخوردار باشد، اما فقر خانواده مانع شکوفایی آن شود؛ یا سالمندی به مراقبت نیاز داشته باشد، اما درآمد و امکانات کافی برای تأمین آن در اختیار نداشته باشد.
عدالت اجتماعی اقتضا میکند که برخورداری از برخی نیازهای اساسی صرفاً تابع قدرت خرید نباشد. آموزش عمومی باکیفیت، پوشش درمانی فراگیر، بیمهٔ بیکاری، حمایت از سالمندان، و تأمین حداقلی از امنیت اقتصادی از جمله ابزارهاییاند که میتوانند مانع شوند فقر اقتصادی به محرومیت از حقوق بنیادین و فرصتهای زندگی تبدیل شود.
البته این به معنای نفی هرگونه نقش بازار در آموزش، درمان، یا مسکن نیست. مسئلهٔ اصلی آن است که جامعه چه بخشهایی از زندگی را به سازوکار بازار واگذار میکند و در کجا تأمین دسترسی همگانی را مسئولیتی عمومی میداند. کشورهای سوسیالدموکراتیک در همین عرصه تفاوت مهمی با نظامهایی دارند که در آنها تأمین خصوصی و پرداخت مستقیم خانوار سهم بیشتری در برخورداری از خدمات اساسی دارد. این تفاوتها مطلق نیستند. کشورهای سرمایهداری غیرسوسیالدموکراتیک نیز خدمات عمومی دارند و کشورهای اسکاندیناوی نیز از نابرابری و محدودیتهای رفاهی مصون نیستند. تفاوت در دامنه، کیفیت، شیوهٔ تأمین مالی، و میزان دسترسی شهروندان به این خدمات است.
از سوی دیگر، تمرکز ثروت میتواند به تمرکز قدرت سیاسی منجر شود. هنگامی که صاحبان منابع اقتصادی بزرگ از امکان بیشتری برای اثرگذاری بر رسانهها، تأمین مالی فعالیتهای سیاسی، لابیگری، و تأثیر بر سیاستگذاری برخوردار باشند، برابری رسمی شهروندان ممکن است در عمل تضعیف شود. در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که یک فرد چه میزان ثروت دارد، مسئله این است که آیا ثروت او به قدرتی تبدیل میشود که بتواند قواعد زندگی دیگران را نیز تعیین کند.
این همان نقطهای است که نقد عدالت اجتماعی با نقد عدالت سیاسی پیوند میخورد. دموکراسی صرفاً به معنای برابری حق رأی نیست، بلکه به معنای آن نیز هست که قدرت اقتصادی نتواند صدای گروهی از شهروندان را چنان تقویت کند که امکان اثرگذاری دیگران بر سرنوشت مشترکشان به حاشیه برود. مقابله با انحصار، شفافیت در تأمین مالی فعالیتهای سیاسی، استقلال نهادهای نظارتی، و تقویت تشکلهای مدنی و کارگری از جمله راههایی است که میتواند از تبدیل شدن ثروت به سلطهٔ سیاسی جلوگیری کند.
اما آیا برای حل کردن این مسائل باید مالکیت خصوصی را بهطور کامل حذف کرد؟ پاسخ این پرسش به معنایی بستگی دارد که از مالکیت خصوصی مراد میکنیم. مالکیت خانه برای سکونت، وسایل شخصی، و پسانداز فردی با مالکیت گستردهٔ کارخانهها، منابع طبیعی، زمینهای تولیدی، و بنگاههایی که قدرت اقتصادی و اجتماعی بزرگی ایجاد میکنند مسئلهٔ واحدی نیست. اگر این تفاوت را نادیده بگیریم، بحث مالکیت به دوگانهای ساده میان حفظ همهٔ شکلهای مالکیت خصوصی و حذف همهٔ آنها تقلیل پیدا میکند.
در سُنّتهای مختلف سوسیالیستی، نقد اصلی متوجه مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید و قدرتی است که از آن ناشی میشود، نه لزوماً مالکیت شخصی بر تمام داراییهای فردی. بااینحال، دربارهٔ حدود این تمایز و شکل مطلوب مالکیت اجتماعی نیز اختلافنظر وجود دارد. برخی از جریانهای سوسیالیستی خواهان مالکیت عمومی گستردهاند. برخی دیگر بر تعاونیهای کارگری، مالکیت اجتماعی سرمایه، و مشارکت کارکنان در ادارهٔ بنگاهها تأکید میکنند. سوسیالدموکراسی معاصر نیز عموماً مالکیت خصوصی را حفظ میکند، اما میکوشد قدرت آن را با قانون، مالیات، حقوق کار، و خدمات عمومی محدود سازد.
حذف شدن کامل مالکیت خصوصی در همهٔ حوزههای اقتصادی و اجتماعی از لحاظ نظری قابل تصور است، اما تحقق آن در مقیاس جامعهای پیچیده با مسائل جدّی دربارهٔ هماهنگی تولید، تخصیص منابع، انگیزههای اقتصادی، آزادی فردی، و تمرکز قدرت روبهرو میشود. تجربهٔ نظامهای مبتنی بر برنامهریزی متمرکز نیز نشان داده است که انتقال مالکیت از بخش خصوصی به دولت بهخودیخود به معنای انتقال واقعی قدرت به مردم نیست.
اگر تصمیمگیری اقتصادی در انحصار دستگاهی غیرپاسخگو قرار گیرد و امکان نظارت دموکراتیک وجود نداشته باشد، ممکن است بهجای سلطهٔ صاحبان سرمایه، سلطهٔ بوروکراسی دولتی شکل بگیرد.
از این رو، نقد مالکیت خصوصی نباید ما را از پرسش دربارهٔ ماهیت مالکیت عمومی غافل کند. مالکیت دولتی تنها زمانی میتواند در خدمت منافع عمومی قرار گیرد که با پاسخگویی، شفافیت، نظارت شهروندان، و امکان مشارکت دموکراتیک همراه باشد. در غیر این صورت، عنوان مالکیت عمومی ممکن است با واقعیتی که در آن مردم اختیار مؤثری بر منابع عمومی ندارند فاصله پیدا کند.
در عین حال، حفظ مالکیت خصوصی نیز نباید به معنای پذیرش بیحدوحصر قدرت اقتصادی باشد. مالکیت میتواند با استقلال فردی، ابتکار، سرمایهگذاری، و امنیت اقتصادی سازگار باشد، اما اگر به تمرکز شدید ثروت، انحصار بازار، انتقال امتیازها از نسلی به نسل دیگر، و نفوذ نامتناسب بر سیاست منجر شود، نیازمند محدودیتهای قانونی و اجتماعی خواهد بود. مسئلهٔ اصلی این نیست که مالکیت خصوصی را به هر قیمت حفظ کنیم یا آن را در همهٔ شکلها حذف کنیم، بلکه باید روشن کنیم چه نوع مالکیتی با آزادی، عدالت، و برابری فرصتها سازگار است و چه نوع مالکیتی میتواند به سلطه بر دیگران منجر شود.
در این میان، سوسیالدموکراسی تجربهای مهم پیش روی ما میگذارد. این الگو نشان داده است که میتوان بدون حذف کردن کامل بازار و مالکیت خصوصی، از طریق مالیات تصاعدی، خدمات عمومی، حمایت اجتماعی، حقوق کار، و نهادهای دموکراتیک بخشی از نابرابریهای سرمایهداری را کاهش داد. اما این تجربه را نیز نباید پایان بحث دربارهٔ عدالت دانست. تمرکز ثروت، نابرابری در مالکیت داراییها، محدودیت مشارکت کارکنان در تصمیمگیری اقتصادی، و دشواری تأمین پایدار هزینههای رفاهی همچنان از چالشهای این نظامهاست.
بنابراین، راهحل عدالتخواهانه نه در تقدیس بازار است و نه در فرض اینکه هرگونه مالکیت دولتی لزوماً عادلانه خواهد بود. باید از یک سو سازوکارهای مولد ثروت، نوآوری، و فعالیت اقتصادی را حفظ کرد و از سوی دیگر قواعدی ساخت که اجازه ندهند ثروت به ابزار محروم کردن دیگران از فرصتهای اساسی و قدرت تصمیمگیری دربارهٔ زندگی جمعی تبدیل شود. این امر مستلزم ترکیبی از سیاستهای بازتوزیعی و اصلاح ساختارهای تولید درآمد است: مالیات عادلانه، خدمات عمومی باکیفیت، حمایت از نیروی کار، مقابله با انحصار، گسترش مالکیت تعاونی و اجتماعی در حوزههای مناسب، و افزایش مشارکت دموکراتیک در تصمیمگیری اقتصادی.
در نهایت، مسئلهٔ عدالت را نمیتوان فقط با نام یک نظام اقتصادی حلشده دانست. سرمایهداری میتواند در شرایطی ثروت و رفاه تولید کند، اما تولید ثروت بهخودیخود تضمینکنندهٔ توزیع عادلانهٔ آن نیست. سوسیالیسم نیز تنها در صورتی میتواند مدعی تحقق عدالت باشد که مالکیت اجتماعی را با آزادی، پاسخگویی، و دموکراسی همراه کند. سوسیالدموکراسی نیز باید همواره دربارهٔ حدود توانش در مهار کردن قدرت سرمایه و کاهش نابرابری مورد پرسش قرار گیرد.
معیار نهایی نه صرفاً وجود یا نبود مالکیت خصوصی، بلکه این است که انسانها تا چه اندازه از امکان واقعی رشد، برخورداری از نیازهای اساسی، امنیت اقتصادی، استقلال فردی، و مشارکت برابر در سرنوشت جامعه برخوردارند. جامعهٔ عادلانه جامعهای نیست که لزوماً همهٔ تفاوتها را از میان برده باشد، بلکه جامعهای است که تفاوتها در آن به محرومیت ساختاری، سلطهٔ اقتصادی و سیاسی، و بازتولید امتیازهای موروثی تبدیل نشوند.
از همین منظر، وفاداری به ارزشهای سوسیالیستی و عدالتخواهانه لزوماً به معنای انکار هر نوع مالکیت خصوصی نیست. همانطور که پذیرش مالکیت خصوصی نیز نباید به معنای تسلیم شدن در برابر هر شکل از تمرکز ثروت و قدرت باشد. پرسش اساسی این است که چگونه میتوان آزادی فردی را حفظ کرد، قدرت اقتصادی را مهار ساخت، و منابع و فرصتهای جامعه را بهگونهای سامان داد که هیچ انسانی صرفاً بهدلیل فقر، طبقهٔ اجتماعی، یا موقعیت خانوادگی از امکان زیستن شایسته و رشد آزادانه محروم نماند.
از کانال تلگرام نویسنده