نورایمان قهاری، دکتر روانشناس
پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵
یکی از خطرناکترین پیامدهای تداوم خشونت «عادی شدن» آن است. روان انسان برای ادامهٔ کارکرد روزمره نمیتواند برای مدتی طولانی در سطحی یکسان از اضطراب و برانگیختگی باقی بماند؛ در نتیجه، در برابر تکرار اخبار دردناک ممکن است بهتدریج حساسیت هیجانیاش را از دست بدهد. این فرایند را میتوان نوعی حساسیتزدایی روانشناختی دانست. تداوم انتظار اخبار جنگ، اعدامهای روزانه، بازداشت شهروندان معترض و کنشگران مدنی-سیاسی و پُر کردن زندانها از آنها، پاسخگو نبودن به خانوادههای داغدار/داخواه، و بحران اقتصادیای که جامعه را زیر فشار شدید قرار داده است راهی نگذاشته جز اینکه زندگی روزمره ادامه پیدا کند و بهتدریج فاصله میان آنچه هولناک است و آنچه عادی است کمتر شود.
عادی شدن فاجعه به این معنا نیست که جامعه این خشونت ساختاری را تأیید میکند، اما میتواند به این معنا باشد که جامعه، در تلاش برای بقا، به زندگی کردن زیر سایهٔ این خشونت عادت میکند. خطر و فاجعهٔ اصلی در همینجاست: اعدام به «خبر دیگری» تبدیل میشود، زندانی سیاسی به عددی در آمار، و رنج خانوادهها به پسزمینهای دائمی که دیگر زندگی روزمره را مختل نمیکند. در این نقطه از تلاش برای بقای فردی، فراموشی جمعی، هر چند مقطعی، با کاهش حساسیت به فاجعهٔ روزمره آغاز میشود.
در چنین شرایطی، بازگشت چهرههای مشهور فرهنگی اهمیت ویژهای پیدا میکند. جایگاه این افراد، که فقط شهروندان عادی نیستند، و در فرهنگ عمومی و در میان برخی شهرت و محبوبیت دارند، به رفتار آنان معنایی فراتر از یک انتخاب شخصی میدهد. تصویر هنرمند محبوبی که پس از سالها به ایران بازمیگردد، در خیابان قدم میزند، با مردم عکس میگیرد یا از حس خوب بازگشت به «وطن» سخن میگوید میتواند، حتی بدون قصد خودِ او، تصویری از بازگشت آرامش و عادی شدن شرایط تولید کند. این تصویر زمانی مسئلهسازتر میشود که در همان روزها خانوادهای دیگر منتظر خبر اجرای حکم اعدام فرزندش باشد.
تا اوایل مهر ۱۴۰۵ دهها نفر در ارتباط با اعتراضهای اخیر اعدام شدهاند و بیش از صد معترض دیگر در معرض خطر اعدام قرار دارند. اما این تنها فصل تازهای از واقعیتی دیرپا در حاکمیت جمهوری اسلامی است: واقعیت سالها اعدام، زندان، شکنجه، اعترافگیری اجباری، و محاکمههای ناعادلانه.
میتوان اذعان داشت که تبعید و مهاجرت تجربیات سادهای نیستند و دلتنگی برای خانواده، زبان، خیابانها، فرهنگ، و سرزمینی که فرد در آن بزرگ شده است میتواند حتی پس از سالها عمیقاً باقی بماند یا حتی تشدید شود. کمتر تبعیدیای رؤیای بازگشت به زادگاهش را در سر نمیپروراند؛ و رؤیا و حق بازگشت برای هر مهاجر نیز حقی انسانی است.
اما حق بازگشت مسئولیت اخلاقی را از میان نمیبرد، بهویژه برای چهرههای سرشناس که پتانسیل اثرگذاری بر افکار عمومی را دارند و بخشی از حافظه و وجدان فرهنگی جامعهاند. در داشتن نفوذ اجتماعی مسئولیت نیز نهفته است. چهرههای سرشناس فرهنگی در شکلدادن به آنچه جامعه به یاد میآورد، آنچه دربارهاش سخن میگوید، و حتی آنچه بهتدریج فراموش میکند نقش دارند. به همین دلیل، سکوت هر چهرهٔ فرهنگی در دورهای از سرکوب میتواند به اندازهٔ سخن گفتن او دارای معنای اجتماعی باشد.
بازگشت این چهرهها به ایران، در شرایطی که حکومت به کشتار خونین معترضان به وضع موجود دست زده و استمرار زندان، شکنجه، اعدام، و فقر روزافزون برای اکثریت جامعه در دستور کارش قرار دارد، فراتر از تصمیم شخصی است و پیامی عمیقتر نیز به همراه دارد. این حضور، بهویژه هنگامی که با سکوت در برابر شرایط موجود همراه میشود، به «عادیسازی» وضعی کمک میکند که محصول دههها حکومت استبدادی و خشونت دولتی است، وضعی که عادی نیست و نباید آن را عادی پنداشت.
در این میان تناقضی نمایان میشود، و آن اینکه چگونه ممکن است مرزهای کشور به روی برخی چهرههای مشهور که سالها ادعای ناسازگاری با حکومت را داشتهاند باز شود، در حالی که برای برخی جوانان معترض پایان راه مسیر زندان و چوبهٔ دار باشد؟ چرا تصویر بازگشت یک هنرمند باید بیش از تصویر مادری دیده شود که منتظر اجرای حکم فرزندش است؟ و مهمتر از همه، چه اتفاقی برای حافظهٔ جمعی ما میافتد، اگر بتوانیم این دو تصویر را بدون احساس تناقض در کنار یکدیگر بپذیریم؟ بازگشت این چهرهها چه چیزی را در زندگی مردم تغییر میدهد؟ آیا زندانیای آزاد میشود؟ اعدامی متوقف میشود؟ فشار اقتصادی کاهش مییابد؟ فضای سیاسی و فرهنگی بازتر میشود؟ اگر نه، این گشایش دقیقاً برای چه کسانی است؟
این پرسشها زمانی جدّیتر میشود که به یاد بیاوریم که در اوایل شهریور ۱۴۰۵ عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، اعلام کرده بود که فهرستهایی شامل بیش از صد چهرهٔ فرهنگی، هنری، و فکری خارج از کشور تهیه و در اختیار نهادهای دخیل در بازگشت ایرانیان قرار گرفته تا امکان بازگشت آنان بررسی و تسهیل شود. فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت، نیز از تلاش دولت برای هموار کردن مسیر بازگشت برخی چهرههای شناختهشدهٔ [ساکن] خارج از کشور سخن گفته است.
صالحی از چهرههایی که با وجود اختلاف سیاسی «کنار ایران ایستادند» تمجید کرده است، روایتی که میتواند مخالفت با حمله به ایران را به همراهی با حکومت تقلیل دهد و با مخدوش کردن مرز میان کشور و حاکمان بر آن «ایران» را به نام حکومت مصادره کند، همان حکومتی که پروندهٔ قتلهای زنجیرهای روشنفکران و نویسندگان در تاریخ آن ثبت شده است. و این تناقض دیگری است که نمیتوان در بحث بازگشت چهرههای فرهنگی نادیده گرفت.
با اینکه مسئولیت فردی چهرههای برخوردار از نفوذ اجتماعی مهم است، نقد این بازگشتها را نباید به حملهٔ شخصی یا گفتمان حق بازگشت تقلیل داد. باید این پرسش را مطرح کرد که این بازگشتها چه نسبتی میتوانند با تلاش حکومت برای بازسازی چهره و مشروعیت خودش در داخل و خارج داشته باشد و این روند چه نقشی میتواند در عادیسازی سرکوب، فرسایش حساسیت جمعی، تضعیف جنبش آزادیخواهی-برابریطلبانه، و به حاشیه راندن اخبار مربوط به بازداشتها، شکنجهها، و اعدامها ایفا کند.
جمهوری اسلامی در سالهای اخیر با بحران جدّی مشروعیت و تصویری بهشدت منفی در بخشهایی از افکار عمومی جهان روبهرو بوده است؛ همزمان، مطالبات آزادیخواهانهٔ مردمان ایران نیز بیش از پیش در عرصهٔ جهانی دیده و شنیده شده است. اما جنگ اخیر و مواضع بخشی از جریان سلطنتطلب در حمایت از مداخلهٔ نظامی و درخواست حملهٔ خارجی به ایران این معادله را تا حدی برهم زده است. به این ترتیب، توجه جهانی از سرکوب داخلی به منازعهٔ خارجی منتقل شده و مرز میان دفاع از ایران و حمایت از حکومت بیش از پیش در معرض مخدوش شدن قرار گرفته است؛ گویی ایران جمهوری اسلامی است و نمیتوان هم علیه تجاوز خارجی ایستاد و هم علیه سرکوب و ویرانی داخلی.
در این فضای تازه، روایتی تقویت شده است که اعتراض به وضع موجود را نه برخاسته از مطالبات واقعی جامعه و در امتداد جنبش آزادیخواهی-برابریطلبانهٔ مردمان ایران از مشروطه به این طرف، بلکه محصول نفوذ و مداخلهٔ خارجی معرفی میکند، روایتی که میتواند معترضان را از «شهروندان معترض» به «عوامل بیگانه» و جنبش اعتراضی مردمان ایران، از جمله اعتراضهای دیماه ۱۴۰۴ را از مطالبهای برای تغییر به «توطئهای خارجی» تقلیل دهد. این روزها جمهوری اسلامی چنان میدان را برای این روایت باز دیده است که در پروپاگاندای خودش حتی جنبش ۱۴۰۱ را نیز «توطئهای خارجی» معرفی میکند.
در چنین فضایی، عادیسازی فقر و سرکوب و نقض حقوق مردم صرفاً ساختن تصویری آرامتر از واقعیتی ناآرام نیست، بلکه به معنای کمک کردن به روایتی است که میتواند سرکوب را در پوشش «دفاع از ایران» توجیه و صدای معترضان را در هیاهوی جنگ و اتهام وابستگی به بیگانه خفه کند. هر گامی در این مسیر، خواسته یا ناخواسته، میتواند رنج جامعهٔ متکثر ایران را به حاشیه براند و مطالبات مردمان ایران برای کرامت انسانی، آزادی بیان، و آزادی اندیشه را کمرنگ کند.
هیچ بازگشتی نباید به بهای عادی جلوه دادن آنچه عمیقاً غیرعادی است، نادیده گرفتن رنج جامعه، و کمک کردن به فراموش شدن فاجعهٔ انسانی در حال وقوع در ایران تمام شود. بازگشتی که به روایت رسمی حکومت نیرو میبخشد و برای آن مشروعیت میخرد دیگر فقط بازگشت فرد نیست، بلکه، خواسته یا ناخواسته، به پژواک همان پیامی بدل میشود که حکومت میخواهد شنیده شود: «همهچیز عادی است.»
«کشتار دیماه عادی است.»
«بازداشت، شکنجه، و اعدام معترضان عادی است.»
«دلار ۲۷۰هزار تومانی عادی است.»
«نان را هم باید نسیه بخری؛ عادی است.»
«توان خرید داروی دیابت را نداری؛ عادی است.»
«در ترس و بلاتکلیفی دائمی زندگی میکنی؛ عادی است.»
و عادیسازی دقیقاً همین است: بازگشت چهرهها واقعیت را تغییر نمیدهد، اما میتواند تصویری از واقعیت بسازد که در آن آنچه تحملناپذیر است تحملپذیر به نظر برسد.
اما در این شرایط کمترین مسئولیت هنرمند، روشنفکر، و هر چهرهٔ برخوردار از پایگاه اجتماعی کمک نکردن به فراموشی تاریخی و مشروعیت نبخشیدن به سازوکار حذف و ویرانی انسان تحت ستم است. حتی اگر بازگشت این چهرهها را انتخابی صرفاً فردی بدانیم- که پیامدهای اجتماعی آن چنین نیست- وجدان بیدار چهرهٔ برخوردار از نفوذ اجتماعی در انتخاب بازگشت در میان چنین وضعی تنها آرزوهای خویش را نمیسنجد، بلکه مسئولیت خویش در برابر رنج دیگران را نیز به دوش میکشد.
از کانال تلگرام نویسنده
سهشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵