Skip to content
سپتامبر 28, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
  • ایران
  • نوار متحرک

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

مرخصی کوتاه تمام شد؛ مصطفی تاج‌زاده دوباره به زندان بازگشت.

مصطفی تاج‌زاده در مرخصی، در کنار همسرش فخرالسادات محتشمی‌پور (وسط) و دخترش فاطمه.

دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵

طبق خبرهای منتشرشده، مرخصی سیدمصطفی تاج‌زاده به پایان رسید و او پس از چند روز حضور در کنار خانواده، برای گذراندن دورهٔ حبس بار دیگر به زندان بازگشت.

تاج‌زاده در دو دورهٔ حبس، یکی پس از وقایع سال ۱۳۸۸ (جنبش سبز) و دیگری از تیر ۱۴۰۱ تا کنون، در مجموع بیش از یازده سال از زندگی‌اش را در زندان گذرانده است؛ حدود هفت سال از این مدت مربوط به دورهٔ نخست زندان او بوده است.

مرخصی اخیر وقفه‌ای کوتاه در سال‌های طولانی حبس این فعال سیاسی اصلاح‌طلب بود که حالا پایان یافته و او دوباره به زندان بازگشته است.

فخرالسادات محتشمی پور، همسر مصطفی تاج‌زاده، به همین مناسبت متنی در کانال تلگرام فردای بهتر منتشر کرده است که در ادامه می‌خوانید.

به چشم به هم زدنی این یک هفته گذشت. قرار بود مرخصی دوروزه باشد، البته قابل تمدید. همسرجان گفته بود مرخصی دوروزه بی‌معناست؛ هنوز خانواده را ندیده و سلام نگفته باید خداحافظی کرد. گفته بود اگر قرار بر تمدید است، از ابتدا یک هفته مرخصی بدهند. ما گفته بودیم لطفاً شما هوای خانواده را داشته باش که به حضورت هرچند کوتاه نیاز دارند. با این حال، شامگاه جمعه، وقتی با واسطه مطلع شدیم که فردایش قرار بازگشت صادر کرده‌اند، ناگهان احساس کردیم که هنوز برای وداع خیلی زود است، به‌ویژه دخترمان که آن چند روز مثل پروانه دور پدر می‌چرخید و سعی می‌کرد همهٔ اسباب راحت و آرامش او را فراهم کند و دختر بزرگ‌ترمان که از آن دوردست‌ها دلش خوش بود که چند روزی، علاوه بر بُعد مسافت، دیوار بلند جدایی او را از پدر دورتر نکرده است.

وقتی ساعتی بعد خبر دادند که مرخصی تا دوشنبه صبح تمدید شده، به بچه‌ها گفتم فرض کنیم پدر به یک مرخصی دوروزه آمده، شادی‌تان را از حالا با فکر برگشت او ناتمام نگذارید.

این یک هفته مثل برق و باد گذشت و ما تمام سعی‌مان را کردیم که چشمان او را از زیبایی‌های طبیعت پاییزی پر کنیم. او دائم به فکر یاران دربندش بود و افسوس محرومیت‌هایشان را می‌خورد و من، که همیشه دوست دارم همراهان غمخوار روزهای درد و رنج دوری را در شادی‌های وصال هم، هرچند کوتاه، شریک کنم، از شرمندگی دلتنگی‌های خانواده‌های داغ‌دار و مصیبت‌دیده خویشتن‌داری کرده، زبان در کام می‌کشیدم.

پیام‌ها و کلام پُرمهر دوستان چاشنی هر روزهٔ با هم بودنمان بود. دوستانی که همهٔ عشق و‌ محبتشان را در قالب واژه‌های انرژی‌زا نثار همسرجان می‌کردند. صداهای آرام و رنجور دل او را می‌لرزاند و با قطع تماسشان به فکر فرو می‌رفت و می‌گفت در این چند سال چقدر دوستانم پیر شده‌اند فخری! و چقدر بیماری زیاد شده. و من اضافه می‌کردم و حسرت و ناامیدی از بهبود اوضاع.

او اما همچنان امیدوار به دنبال راهی برای حل کردن مشکلات با این و آن گفت‌وگو می‌کرد و می‌گفت چه معجزه‌ها که نمی‌کند این گفت‌وگو.

باری، زمانِ در حرکت ما را به پایان خوشی ناپایدارمان رساند. تعداد محدودی از رفقا که از بازگشت مصطفی باخبر شده و خودشان را به منزلمان رسانده بودند همه با حیرت می‌پرسیدند واقعاً باید برگردد؟ آخر چرا؟

و بسیار رفقایی که با خیال مرخصی طولانی منتهی به آزادی منتظر بودند سهم خانواده تمام شود تا به ملاقات او بیایند امروز باورشان نمی‌شد درِ زندان باز هم به روی او باز شده است!

راستش را بخواهید، ما هم ته دلمان روشن بود که او را تحویل نمی‌گیرند و برش می‌گردانیم. من حتی به سفر مشهد فکر کرده بودم، اما او…

بعد از رفتن مهمان‌ها چند ساعتی خوابید و صبح خیلی زود بیدار شد. با آرامش تمام قفسه کتابهایش را مرتب کرد و به خواهش من تعدادی از آنها را برای اهدا به کتابخانه‌های عمومی جدا کرد. دور و بر مرا هم خلوت کرد. بعد از خوردن صبحانه وسایلش را جمع کرد و ساک زندان را بست. ما دلمان نمی‌خواست خداحافظی کنیم و او انگار عجله داشت زودتر به زندان و زاغه‌اش برسد. مثل همهٔ بازگشت‌ها در آن سال‌های دورتر.

مصطفی انسان عجیبی است؛ برای شناختن ویژگی‌های منحصر به فردش باید با او زندگی کرد. خیلی‌ها که به‌خاطر سم‌پاشی‌ها و بدگویی‌ها کینه‌اش را به دل گرفته‌اند کافی است به او نزدیک شوند. حُسن‌معاشرتش مجذوبشان می‌کند.
امروز مقابل زندان با دیدن روحیهٔ عالی‌اش کسی باورش نمی‌شد که او زندانی بند ۷ اوین است که از مرخصی بازگشته و من هم باورم نمی‌آمد که هنوز آقایان نفهمیده‌اند که زندان جای منتقد مصلح نیست که هرجا که باشد پیامش را به مردم می‌رساند.

پ.ن: و اما یک اتفاق بامزه در یکی از روزهای مرخصی: همسرجان که برای حضور در یک گروه مجازی خانوادگی عجله داشت، وقتی با مشکل فیلترینگ مواجه شد، پیشنهاد کرد از اپلیکیشن «بله» استفاده کنند، غافل از اینکه ورودش به فضای مجازی کاربران را بر سر شوق می‌آورد. خیلی زود از «بله» خارج شد، بی‌آنکه مجال پاسخگویی به مهر و محبت همدلان همراه را بیابد.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: پایان کنفرانس دو روزهٔ اسلو با امضای اصول مشترک و گفت‌وگو دربارهٔ اقدام‌های مشترک حقوق‌ بشری
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved