چهارشنبه ۱ مهر ۱۴۰۵
چهار عدد برای فهم بحران آموزش در آغاز سال تحصیلی:
۲۶ میلیون تومان؛ حداقل حقوق گزارششده فرهنگیان
۶۲٫۵ میلیون تومان؛ برآورد خط فقر در تهران
۵۴هزار بازنشسته در برابر ۲۹هزار فارغالتحصیل؛ بخشی از شکاف نیروی انسانی آموزش و پرورش
بیش از ۱۴۰ هزار کودک ۶ تا ۱۱ ساله؛ بازمانده از تحصیل در سال گذشته
و یک واقعیت ساده: معلمی که خودش زیر خط فقر زندگی میکند قرار است بار کمبود نیروی انسانی و بحران آموزش عمومی را هم به دوش بکشد.
اول مهر آمده؛ زنگ مدرسهها خورده و مثل هر سال گفته میشود «همهچیز برای بازگشایی آماده است». اما پشت درِ همین کلاسها سه بحران همزمان ایستادهاند: معلمی که دخلش به خرجش نمیرسد، مدرسهای که با کمبود نیرو دستوپنجه نرم میکند، و کودکانی که اصلاً به مدرسه نمیرسند.
«امتداد» دربارهٔ این سه بحران با محمد حبیبی، سخنگوی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، گفتوگو کرده است.

وزارت آموزشوپرورش میگوید امسال هیچ کلاسی بدون معلم نمیماند. پس مسئله کمبود معلم دقیقاً چیست؟
اینکه برای هر کلاس یک نفر پیدا کنیم و بفرستیم داخلش به این معنا نیست که مشکل کمبود معلم حل شده. بخشی از کمبود را با اضافهتدریس، بازنشستهها، و نیروهای موقت پوشاندهاند. یعنی کمبود سر جایش هست، فقط نمیگذارند درِ کلاس بسته بماند.
مسئله این است که هزینهٔ این کار را چه کسی میدهد؟ همان معلمی که خودش خسته است، ساعت بیشتری تدریس میکند، و زیر فشار معیشتی هم قرار دارد.
ولی حقوق معلمان امسال حدود ۳۰درصد افزایش پیدا کرده. این کم نیست؟
عدد ۳۰درصد را نباید جدا از واقعیت زندگی دید. اگر حداقل حقوق یک معلم را حدود ۲۶میلیون تومان بگیریم، همین حقوق از خط فقر متوسط کشور هم پایینتر است. در تهران، که خط فقر حدود ۶۲٫۵میلیون تومان برآورد شده، این حقوق حتی به نصف آن هم نمیرسد.
اسمش هرچه باشد، نتیجه روشن است: معلم شاغل است، اما فقیر است.
یعنی افزایش حقوق عملاً احساس نمیشود؟
وقتی قیمت خوراک، مسکن، درمان، و رفتوآمد با سرعتی بسیار بیشتر از حقوق بالا میرود، افزایش اسمی لزوماً به معنای بهتر شدن زندگی نیست.
فقط هزینهٔ خوراک یک خانواده متوسط حدود ۴۰میلیون تومان در ماه برآورد شده، اجاره یک واحد معمولی در تهران هم میتواند از کل حقوق یک معلم بیشتر باشد. یعنی قبل از اینکه به لباس، درمان، آموزش فرزند، یا حتی تفریح فکر کنید، دخل و خرج از هم جدا شدهاند.
پس معلم برای جبران چه میکند؟
شغل دوم، اضافهتدریس، کار در روز تعطیل، مسافرکشی، تدریس خصوصی؛ هر کاری که بتواند شکاف را پر کند. بعد همین معلم صبح باید وارد کلاس شود و با انرژی دربارهٔ آینده و امید و آموزش حرف بزند. این تناقض کوچکی نیست.
کمبود معلم چه ربطی به همین وضعیت معیشتی دارد؟
خیلی زیاد. امسال حدود ۵۴هزار نفر در آستانهٔ بازنشستگیاند و تعداد فارغالتحصیلان دانشگاههای تربیت معلم حدود ۲۹هزار نفر اعلام شده. یعنی از همین حالا یک شکاف وجود دارد.
اگر حرفه معلمی نتواند یک زندگی معمولی را تأمین کند، چطور میخواهید جوان توانمند را جذب کنید؟ چرا باید کسی با استعداد و امکان انتخابهای دیگر وارد شغلی شود که چند سال بعد برای پرداخت اجارهخانه مجبور باشد شغل دوم داشته باشد؟
کمبود معلم فقط مشکل استخدام نیست، مشکل ارزشگذاری بر معلم است. و در طرف دیگر ماجرا، کودکانیاند که اصلاً وارد مدرسه نمیشوند. بله، و شاید این تلخترین قسمت ماجرا باشد. سال گذشته بیش از ۱۴۰هزار کودک ۶ تا ۱۱ ساله از تحصیل بازمانده بودند. بیش از ۵۴هزار نفرشان کلاساولی بودند. تصور کنید کودکی به سنی رسیده که باید اولین روز مدرسهاش را تجربه کند، اما اصلاً وارد مدرسه نمیشود.
البته وزارتخانه گفته بیش از ۴۸هزار نفر از کودکان بازمانده دوباره به چرخهٔ آموزش برگشتهاند و این اتفاق مثبتی است، ولی هنوز جمعیت بزرگی بیرون مدرسه مانده است.
چرا این کودکان از مدرسه بازمیمانند؟
دلایل متفاوت است، اما فقر تقریباً همهجا خودش را نشان میدهد.
گاهی اسمش در آمار «کار کودک» است، گاهی «ممانعت خانواده»، گاهی «مشکلات خانوادگی». ولی پشت بسیاری از این عنوانها خانوادهای است که دیگر از پس هزینهٔ زندگی برنمیآید. کودک بهجای مدرسه سرِ کار میرود یا خانواده آموزش را در برابر نان و اجاره عقب میاندازد.
یعنی فقر معلم و بازماندگی دانشآموز را به هم مرتبط میدانید؟
نباید بگوییم یکی مستقیماً علت دیگری است، اما این بحرانها کاملاً به هم وصلاند.
معلم اولین کسی است که متوجه میشود دانشآموز چند روز است نیامده. اوست که باید پیگیری کند، زنگ بزند، با خانواده حرف بزند، و بفهمد چه اتفاقی افتاده. حالا همان معلم را تصور کنید که خودش دو شیفت کار میکند، اضافهتدریس دارد، و ذهنش درگیر اجاره آخر ماه است.
وقتی معلم فرسوده میشود، مدرسه ضعیف میشود. وقتی مدرسه ضعیف میشود، آن دانشآموزی که در حاشیه است راحتتر از سیستم بیرون میافتد.
پس این سه بحران- فقر معلم، کمبود معلم، و بازماندگی از تحصیل- سه مسئلهٔ جدا نیستند.
دقیقاً.
ما معمولاً اینها را در سه خبر جدا میخوانیم؛ یک روز خبر حقوق معلمان، یک روز خبر کمبود نیرو، و یک روز خبر کودکان بازمانده از تحصیل. اما در مدرسه واقعی همهشان به هم میرسند. فقر معلم مدرسه را ضعیف میکند. کمبود معلم کیفیت آموزش را پایین میآورد. و آموزش ضعیف و فقر خانوار کودک را به بیرون مدرسه هل میدهد.
اینها سه روی یک بحران بزرگترند: بحران آموزش عمومی.
راهحل چیست؟
اول، معلم باید بتواند با حقوق معلمی زندگی کند. نه اینکه برای رسیدن به حداقلهای زندگی مجبور به شغل دوم و سوم باشد.
دوم، دربارهٔ کمبود معلم و کودکان بازمانده از تحصیل باید آمار دقیق و شفاف منتشر شود. ما نمیتوانیم با آمار مبهم مسئله را حل کنیم.
و سوم، منابع باید اول به جاهایی برود که بحران شدیدتر است، به مناطقی که هم فقر بیشتری دارند، هم کمبود معلم، و هم بازماندگی بیشتر از تحصیل.
و اگر بخواهید وضع امروز مدرسه را در یک جمله خلاصه کنید؟
اول مهر میشود برای هر کلاس یک معلم پیدا کرد و گفت «کلاس خالی نماند». اما سؤال اصلی چیز دیگری است:
معلمی که نگران اجارهخانه و سفرهٔ خانوادهاش است با چه توان و آرامشی باید درس بدهد؟ و کودکی که فقر او را پشت در مدرسه نگه داشته اصلاً قرار است آن درس را کجا بشنود؟
از کانال تلگرام شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران