ع. اندیشه
چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
ارزش واقعی فناوری نه در قدرت تخریب، بلکه در توانایی آن برای پاسداری از کرامت انسان، کاهش رنج، گسترش دانش، تقویت صلح، و فراهم ساختن آیندهای امنتر برای همهٔ ملتها نهفته است. هرگاه فناوری از این رسالت فاصله بگیرد و به ابزاری برای سلطه، ترس، یا نابودی انسان تبدیل شود، هر اندازه نیز از نظر علمی پیشرفته باشد، مشروعیت اخلاقیاش را از دست خواهد داد.
هیروشیما: آغاز سلطه مبتنی بر قدرت هستهای
ششم و نهم اوت ۱۹۴۵ [۱۵ و ۱۸ مرداد ۱۳۲۴] دو روز تعیینکننده در تاریخ تمدن بشری به شمار میآیند، روزهایی که برای نخستین بار دانش، صنعت، و فناوری، که میتوانستند در خدمت رفاه انسان قرار گیرند، به ابزاری برای نابودی گسترده انسانها تبدیل شدند. انفجار دو بمب اتمی توسط ایالات متحد آمریکا بر فراز هیروشیما و ناگازاکی نمایشی از ظرفیت بیسابقهٔ خشونت سازمانیافته بود که مرزهای متعارف جنگ را درنوردید و نشان داد که در منطق امپریالیسم، جان غیرنظامیان نیز میتواند به بخشی از محاسبات سیاسی تبدیل شود. از آن روز جامعهٔ بشری وارد عصری شد که در آن سایهٔ نابودی هستهای همواره بر آیندهٔ جهان سنگینی کرده است و هر بحران بینالمللی خطر بازگشت همان فاجعه را در ذهن ملتها زنده میکند.
در ساعت ۸:۱۵ صبح روز ششم اوت ۱۹۴۵، بمب اتمی «لیتل بوی» در ارتفاعی حدود ششصد متری بر فراز مرکز شهر هیروشیما منفجر شد. تنها در چند ثانیه، دمایی چند هزار درجهای، موج انفجاری با قدرتی بیسابقه و تشعشعات مرگبار، شهری زنده را به ویرانهای خاموش تبدیل کرد. برآوردهای تاریخی نشان میدهد که حدود هفتاد تا هشتاد هزار نفر در همان ساعات نخست جان خود را از دست دادند و تا پایان همان سال شمار قربانیان به حدود یکصد و چهل هزار نفر رسید. سه روز بعد، در ساعت ۱۱:۰۲ پیش از ظهر، بمب پلوتونیومی «فت من» بر فراز ناگازاکی منفجر شد و حدود چهل هزار نفر را در همان روز به کام مرگ کشاند؛ رقمی که تا پایان سال ۱۹۴۵ به حدود هفتاد هزار نفر افزایش یافت. در مجموع، بیش از دویست و ده هزار انسان تنها ظرف چند ماه جان باختند؛ آماری که تنها بخشی از واقعیت را بازتاب میدهد، زیرا هزاران نفر دیگر طی سالهای بعد بر اثر پیامدهای مستقیم تشعشعات، سرطانها، بیماریهای خونی، نارسایی اندامها و آسیبهای ژنتیکی جان خود را از دست دادند.
اما ابعاد این فاجعه را نمیتوان تنها با اعداد و ارقام توضیح داد. بیش از هفتاد درصد ساختمانهای هیروشیما به طور کامل نابود شد و نزدیک به نود درصد شهر آسیب جدی دید. بیمارستانها، مدارس، دانشگاهها، ایستگاههای راهآهن، شبکه آب و برق و مراکز امدادرسانی از میان رفتند و بسیاری از پزشکان، پرستاران و نیروهای امدادی نیز خود در شمار قربانیان بودند. هزاران کودک خانوادههای خود را از دست دادند و دهها هزار نفر بدون دسترسی به آب، غذا یا مراقبت پزشکی، روزها و هفتهها با درد ناشی از سوختگی و بیماری پرتوی دست و پنجه نرم کردند. باران سیاه حاوی ذرات رادیواکتیو، مناطق وسیعی را آلوده ساخت و آثار آن سالها بر سلامت انسان و محیط زیست باقی ماند. این دو شهر تنها ویران نشدند؛ ساختار اجتماعی، حافظه جمعی و آینده چند نسل نیز تحت تأثیر پیامدهای این فاجعه قرار گرفت.
بازماندگان این دو شهر که بعدها با عنوان «هیباکوشا» شناخته شدند، به گواهان زنده یکی از بزرگترین تراژدیهای تاریخ تبدیل شدند. بسیاری از آنان تا پایان عمر با سرطان خون، سرطان تیروئید، سرطان ریه، بیماریهای سیستم ایمنی، مشکلات بینایی، ناباروری و اختلالات روانی ناشی از تجربه جنگ زندگی کردند. افزون بر درد جسمی، آنان با تبعیض اجتماعی، دشواریهای اقتصادی و نگرانی از انتقال آثار پرتوگیری به نسلهای بعد نیز روبهرو بودند. پژوهشهای پزشکی چند دهه گذشته نشان داده است که پیامدهای انسانی استفاده از سلاح هستهای بسیار فراتر از لحظه انفجار است و آثار آن میتواند دههها بر زندگی افراد و ساختار یک جامعه سایه بیفکند. از همین رو، هیروشیما و ناگازاکی صرفاً دو حادثه تاریخی نیستند، بلکه آزمایشگاهی ناخواسته برای شناخت پیامدهای استفاده از مخربترین سلاح ساختهشده به دست انسان محسوب میشوند.
هشتاد سال از آن روزها گذشته است، اما خاطره هیروشیما و ناگازاکی همچنان در حافظه ملتهای جهان زنده مانده است. این دو شهر به نمادی جهانی از رنج انسان در برابر جنگ، مسابقه تسلیحاتی و سیاست قدرت تبدیل شدهاند و یادآوری آنها تنها بازگویی گذشته نیست، بلکه دعوتی است برای اندیشیدن به مسئولیت مشترک ملتها در جلوگیری از تکرار چنین فجایعی. هر سال که سالگرد این دو بمباران فرا میرسد، این پرسش بار دیگر مطرح میشود که چگونه پیشرفتهترین دستاوردهای علمی میتوانند در غیاب مسئولیت اخلاقی، به ابزار نابودی انسان تبدیل شوند و چه سازوکارهای سیاسی، اقتصادی و بینالمللی زمینه چنین تصمیمهایی را فراهم میکنند. پاسخ به این پرسش، تنها به گذشته تعلق ندارد؛ بلکه برای فهم بسیاری از بحرانهای معاصر و چالشهای نظم جهانی نیز اهمیت اساسی دارد.
از هیروشیما تا نظم هستهای؛ بازآرایی قدرت در جهان
بمبارانهای اتمی هیروشیما و ناگازاکی تنها واپسین پرده جنگ جهانی دوم نبودند، بلکه آغازگر عصری تازه در تاریخ روابط بینالملل نیز به شمار میرفتند. برای نخستین بار، بشر با سلاحی روبهرو شد که قدرت تخریب آن نهتنها یک شهر، بلکه آینده تمدن انسانی را نیز در معرض تهدید قرار میداد. از این رو، پایان جنگ جهانی دوم صرفاً به معنای خاموش شدن میدانهای نبرد نبود، بلکه سرآغاز دگرگونی عمیقی در ساختار قدرت جهانی، مفهوم امنیت و جایگاه علم و فناوری در مناسبات بینالمللی محسوب میشد. از آن پس، فناوری هستهای دیگر تنها یک دستاورد علمی نبود، بلکه به نماد قدرت راهبردی، بازدارندگی نظامی و یکی از مهمترین ابزارهای اعمال نفوذ سیاسی در نظام بینالملل تبدیل شد.
پایان جنگ جهانی دوم، نقشه سیاسی و اقتصادی جهان را نیز دگرگون ساخت. اروپا و بخش بزرگی از آسیا با زیرساختهای ویران، اقتصادهای فرسوده و میلیونها قربانی از جنگ خارج شدند، در حالی که ایالات متحده، که بخش عمده ظرفیت صنعتی و مالی خود را حفظ کرده بود، به قدرت برتر اقتصادی و نظامی جهان بدل شد. انحصار موقت فناوری هستهای، در کنار توان صنعتی و برتری اقتصادی، جایگاه این کشور را در شکلدهی به نظم جدید جهانی تقویت کرد. در نتیجه، فناوریهای راهبردی، بهویژه فناوری هستهای، به یکی از مؤلفههای اصلی قدرت ملی تبدیل شدند و رقابت برای حفظ یا دستیابی به این برتری، به تدریج در کانون سیاست بینالملل قرار گرفت.
این دگرگونی به سرعت زمینهساز شکلگیری نظمی شد که بعدها با عنوان «جنگ سرد» شناخته شد. اگرچه ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی هیچگاه وارد جنگ مستقیمی با یکدیگر نشدند، اما رقابت میان دو ابرقدرت تقریباً تمامی عرصههای روابط بینالملل را دربر گرفت. رقابت نظامی، توسعه فناوریهای پیشرفته، نفوذ سیاسی، گسترش ائتلافهای امنیتی، رقابتهای اقتصادی و حتی دستاوردهای علمی، همگی به بخشی از این رویارویی بلندمدت تبدیل شدند. در این میان، فناوری هستهای جایگاهی بیهمتا یافت؛ زیرا برای نخستین بار، توان بازدارندگی یک کشور بیش از آنکه به شمار نیروهای نظامی آن وابسته باشد، به ظرفیت هستهای و توان فناورانه آن گره خورده بود.
در چنین فضایی، مسابقه تسلیحاتی، بهویژه در حوزه سلاحهای هستهای، با سرعتی بیسابقه گسترش یافت. دو ابرقدرت با توسعه زرادخانههای هستهای، سامانههای پرتاب، زیردریاییهای اتمی و موشکهای دوربرد، تلاش میکردند موازنه راهبردی را به سود خود تغییر دهند. همزمان، بودجههای دفاعی افزایش یافت، صنایع نظامی توسعه پیدا کردند و پژوهشهای علمی بیش از گذشته در خدمت اهداف امنیتی قرار گرفتند. بسیاری از فناوریهایی که بعدها کاربردهای گسترده غیرنظامی پیدا کردند، نخستین بار در همین چارچوب و با انگیزههای نظامی توسعه یافتند. از این رو، مرز میان پژوهش علمی، توسعه صنعتی و نیازهای دفاعی بهتدریج کمرنگتر شد و علم و فناوری به بخشی جداییناپذیر از رقابت ژئوپلیتیکی تبدیل گردید.
ادامه این روند، جامعه بینالمللی را با واقعیتی تازه روبهرو ساخت. هرچه تعداد سلاحهای هستهای و کشورهای برخوردار از فناوریهای پیشرفته افزایش مییافت، نگرانی درباره گسترش این سلاحها نیز بیشتر میشد. از همین رو، از دهههای نخست پس از جنگ جهانی دوم، تلاشهایی برای ایجاد سازوکارهای بینالمللی به منظور کنترل اشاعه فناوری هستهای و کاهش خطر رویارویی هستهای آغاز شد. این تلاشها بعدها به شکلگیری مجموعهای از توافقها، نهادها و نظامهای نظارتی انجامید که هدف اصلی آنها، محدود کردن گسترش سلاحهای هستهای و ایجاد چارچوبی حقوقی برای استفاده از انرژی هستهای بود. بررسی این سازوکارها و چگونگی تحول آنها، زمینهای است که در ادامه، برای فهم مناقشات هستهای معاصر، از جمله پرونده هستهای ایران، اهمیت اساسی پیدا میکند.
ایران، استقلال ملی، و مناقشهٔ هستهای در بستر نظم بینالمللی
فهم پرونده هستهای ایران تنها از خلال بررسی سانتریفیوژها، درصد غنیسازی اورانیوم یا ظرفیت تولید سوخت هستهای ممکن نیست. چنین اقدامی مسئلهای عمیق و چند وجهی را به یک موضوعی فنی و تکنیکی تقلیل میدهد و پیوند آن را با تاریخ معاصر ایران، مناسبات قدرت در نظام بینالملل و جایگاه ژئوپلیتیکی کشور نادیده میگیرد. برنامه هستهای ایران، صرفنظر از ابعاد علمی و فناورانه آن، به یکی از نمادهای منازعه بر سر استقلال ملی، حق توسعه، کنترل منابع ملی و جایگاه ایران در نظم جهانی تبدیل شده است. از این دیدگاه، پرونده هستهای ایران صرفاً یک اختلاف بر سر فناوری هستهای نیست، بلکه یکی از نمودهای رقابتی ژئوپلیتیکی است که بر سر نفوذ، امنیت، منابع انرژی و موازنه قدرت در سطح منطقهای و جهانی جریان دارد.
برای درک این وضعیت باید به حافظه تاریخی ملت ایران بازگشت. ایران در طول دو قرن گذشته بارها صحنه رقابت قدرتهای خارجی بوده است و تجربه مداخلات سیاسی، اقتصادی و نظامی در شکلگیری نگاه جامعه ایرانی نسبت به سیاست بینالملل نقشی تعیینکننده داشته است. در این میان، ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق یکی از مهمترین تلاشها برای بازپسگیری کنترل منابع طبیعی خود به شمار میرفت. اما کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که با حمایت سازمانهای اطلاعاتی ایالات متحده و بریتانیا انجام شد، نقطه آغاز مرحلهای جدید از محدود شدن استقلال سیاسی ایران محسوب میشود. انتشار اسناد رسمی در دهههای بعد، این برداشت را در میان بخش مهمی از افکار عمومی ایران تقویت کرد که آمریکا و همپیمانانش، در چارچوب منافع ژئوپلیتیکی خود، از ابزارهای گوناگون برای تغییر مسیر تحولات داخلی کشورهای دیگر استفاده میکنند.
همین تجربه تاریخی سبب شده است که بخش قابل توجهی از جامعه ، خصوصاً جریانهای روشنفکری ایران ، بسیاری از بحرانهای بعدی را نیز در چارچوبی مشابه تفسیر کند. در دهههای اخیر، روشهای نسبتاً مشابهی در برخورد قدرتهای غربی با برخی کشورها به کار گرفته شده است؛ هرچند دلایل اعلامشده برای اعمال فشار در هر مورد متفاوت بودهاند. در عراق موضوع «سلاحهای کشتار جمعی»، در لیبی «حمایت از دموکراسی و حقوق بشر»، در سوریه «ملاحظات امنیتی و مبارزه با تروریسم» و در مورد ایران «نگرانی از دستیابی به سلاح هستهای» به عنوان مبانی رسمی سیاستگذاری مطرح شدهاند. اگرچه هر یک از این مثال ها ویژگیهای خاص خود را دارند و نمیتوان آنها را کاملاً یکسان دانست، اما وجه مشترک آنها، استفاده از استدلالهای متفاوت برای اعمال فشار بر دولتهایی است که در برابر نظم مسلط و تحمیلی بینالمللی توسط آمریکا مقاومت میکنند. هدف، تضعیف توان سیاسی، اقتصادی و نظامی این کشورها و ایجاد بیثباتی در آنهاست.
لازم به یادآوری است که مفهوم امپریالیسم معاصر صرفاً به اشغال نظامی سرزمینها محدود نمیشود، بلکه مجموعهای از ابزارهای سیاسی، اقتصادی، مالی، فناورانه، رسانهای و در صورت لزوم نظامی را در بر میگیرد که هدف آنها حفظ برتری آمریکا در نظام بینالملل است. در چنین ساختاری، کشورهایی که تلاش میکنند مسیر مستقلی در حوزه فناوریهای پیشرفته، منابع انرژی یا سیاست خارجی در پیش گیرند، معمولاً با فشارهای فزاینده سیاسی، تحریمهای اقتصادی، انزوای دیپلماتیک یا تهدیدهای امنیتی مواجه میشوند. از این دیدگاه، پرونده هستهای ایران نیز باید در همین چارچوب گستردهتر مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد و نه صرفاً به عنوان اختلافی درباره چند هزار سانتریفیوژ یا سطح غنیسازی اورانیوم.
موضع رسمی جمهوری اسلامی ایران طی سالهای گذشته همواره بر صلحآمیز بودن برنامه هستهای، تولید برق، توسعه فناوری، کاربردهای پزشکی و تحقیقات علمی استوار بوده است. در این چارچوب، سالها مذاکره میان ایران و قدرتهای جهانی سرانجام به توافقی انجامید که با عنوان «برنامه جامع اقدام مشترک» یا برجام شناخته میشود؛ توافقی که محدودیتهای قابل توجهی را بر برنامه هستهای ایران در برابر رفع تدریجی بخشی از تحریمها پیشبینی میکرد. با این حال، خروج یکجانبه ایالات متحده از برجام در سال ۲۰۱۸، نقطه عطفی در این مناقشه بود. این اقدام نه تنها آینده توافق را با ابهام روبهرو ساخت، بلکه اعتبار توافقهای بینالمللی و اعتماد متقابل میان طرفهای مذاکره را نیز به چالش کشید. از همین رو، میتوان نتیجه گرفت که اگر هدف اصلی صرفاً جلوگیری از گسترش سلاح هستهای بود، توافقی که پس از سالها مذاکره و نظارت بینالمللی حاصل شده بود، میتوانست مبنایی برای ادامه همکاریها قرار گیرد.
تحولات بعدی نشان داد که مناقشه هستهای بهتدریج از چارچوب مذاکرات و فشارهای سیاسی و اقتصادی فراتر رفت و وارد مرحله رویارویی نظامی شد. ایالات متحده و اسرائیل با استناد به ادعاهای مربوط به فعالیتهای هستهای، اقدام به حملات نظامی علیه ایران کردند؛ اقداماتی که با حقوق بینالملل سازگار نبوده است. این حملات به آغاز چندین مرحله درگیری، شامل یک جنگ دوازدهروزه، سپس دورهای حدود چهلروزه از درگیریها و در ادامه جنگی فرسایشی انجامید. این عملیات نظامی هزاران کشته و زخمی بر جای گذاشت و خسارات گستردهای به زیرساختهای نظامی و غیرنظامی ایران وارد کرد. این تحولات نشان میدهد که اختلاف میان طرفین دیگر صرفاً به برنامه هستهای محدود نبوده و به رویارویی گستردهتری در سطح ژئوپلیتیکی تبدیل شده است.
بر همین اساس، میتوان نتیجه گرفت که پرونده هستهای ایران را نمیتوان تنها یک اختلاف بر سر فناوری هستهای دانست، بلکه باید آن را در پیوند با رقابتهای ژئوپلیتیکی، امنیت انرژی، کنترل مسیرهای انتقال کالا و انرژی، موازنه قدرت در غرب آسیا و تلاش آمریکا، اسرائیل و متحدان آنها برای حفظ برتری راهبردی در منطقه دید. به بیان دیگر باید تأکید کرد که ایران به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی، منابع عظیم انرژی، ظرفیتهای علمی، جمعیت و نقش منطقهای خود، جایگاهی فراتر از یک پرونده هستهای دارد و همین ویژگیها سبب شده است که همواره در کانون رقابتهای بینالمللی قرار گیرد.
خاورمیانه، منابع راهبردی، و تداوم رقابتهای ژئوپلیتیکی
اگر تاریخ معاصر خاورمیانه را در مقیاسی بلندمدت بررسی کنیم، به دشواری میتوان تحولات سیاسی این منطقه را بدون توجه به جایگاه استثنایی آن در اقتصاد جهانی تحلیل کرد. این منطقه نه تنها بخش قابل توجهی از منابع نفت و گاز جهان را در خود جای داده است، بلکه یکی از مهمترین گرههای ارتباطی میان آسیا، اروپا و آفریقا نیز به شمار میآید. از همین رو، هر تحول سیاسی در خلیج فارس، دریای سرخ، مدیترانه شرقی یا آسیای غربی، پیامدهایی فراتر از مرزهای منطقهای پیدا میکند و بر تجارت جهانی، بازار انرژی، حملونقل دریایی و موازنه قدرت میان بازیگران بزرگ اثر میگذارد. بسیاری از پژوهشگران اقتصاد سیاسی بر این باورند که از پایان جنگ جهانی دوم، امنیت انرژی به یکی از مؤلفههای اصلی سیاست بینالملل تبدیل شده و همین مسئله سبب شده است که خاورمیانه همواره در مرکز رقابتهای راهبردی باقی بماند. در چنین چارچوبی، سیاست، اقتصاد، امنیت و فناوری به صورت مجزا عمل نمیکنند، بلکه اجزای یک منظومه واحد را تشکیل میدهند که در آن هر تغییر در یکی از این حوزهها، سایر حوزهها را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
در این میان، ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی، جمعیت، ظرفیت صنعتی، منابع طبیعی و سابقه تاریخی خود، جایگاهی متفاوت از بسیاری از کشورهای منطقه دارد. کنترل بر تنگه هرمز، دسترسی به دریای عمان، همسایگی با آسیای مرکزی، قفقاز، عراق، افغانستان، پاکستان و ترکیه، ایران را به یکی از مهمترین نقاط اتصال میان شرق و غرب تبدیل کرده است. همین زمینه تاریخی سبب شده است که مفهوم «مقاومت» در ادبیات سیاسی ایران، تنها به معنای واکنش در برابر یک بحران مقطعی نباشد، بلکه برای بخشی از جامعه و بسیاری از تحلیلگران، به عنوان تلاشی برای حفظ حاکمیت ملی، استقلال تصمیمگیری و جلوگیری از وابستگی ساختاری به قدرتهای خارجی تفسیر شود. این برداشت، ریشه در تجربههای تاریخی متعددی دارد؛ از ملی شدن صنعت نفت گرفته تا دهههای طولانی تحریم، فشار اقتصادی و تنشهای امنیتی. در این چارچوب، مقاومت صرفاً یک مفهوم نظامی نیست، بلکه ابعاد اقتصادی، علمی، فناورانه و فرهنگی نیز پیدا میکند. سرمایهگذاری در آموزش عالی، توسعه زیرساختهای علمی، گسترش توان صنعتی و تلاش برای دستیابی به فناوریهای پیشرفته، در این نگاه بخشی از فرآیند افزایش ظرفیت ملی تلقی میشود؛ ظرفیتی که هدف آن کاهش آسیبپذیری در برابر فشارهای خارجی و افزایش توان تصمیمگیری مستقل است.
با وجود این، تجربه دهههای گذشته همچنین نشان میدهد که هیچیک از بحرانهای بزرگ خاورمیانه تنها با اتکا به ابزارهای قدرت قابل حل نبودهاند. جنگهای طولانی، تحریمهای گسترده، بیثباتی اقتصادی و جابهجایی میلیونها انسان، هزینههایی سنگین بر ملتهای منطقه تحمیل کرده است؛ هزینههایی که عمدتاً شهروندان عادی، کارگران، کشاورزان، معلمان، دانشجویان و خانوادههایی پرداختهاند که نقشی در تصمیمهای کلان سیاسی نداشتهاند. از این منظر، یکی از مهمترین درسهای تاریخ معاصر آن است که هر تحلیل از روابط بینالملل باید در نهایت به زندگی واقعی مردم بازگردد. اگر توسعه، امنیت و استقلال نتوانند به بهبود شرایط زندگی ملتها، کاهش نابرابری و گسترش عدالت اجتماعی بینجامند، ارزش خود را از دست خواهند داد. به همین دلیل، مطالعه تاریخ خاورمیانه تنها بررسی رقابت دولتها نیست، بلکه مطالعه سرنوشت ملتهایی است که در میانه این رقابتهای طولانی، همواره بیشترین هزینهها را پرداختهاند و همچنان در جستوجوی صلح، توسعه و ارج و قرب انسانی هستند.
هشتاد سال پس از هیروشیما: عدالت بینالمللی، حافظه تاریخی، و آینده جهان
نگاهی به هشتاد سال گذشته نشان میدهد که جهان از نظر علمی، فناورانه و اقتصادی دگرگونیهایی شگرف را تجربه کرده است، اما بسیاری از پرسشهای بنیادینی که پس از هیروشیما و ناگازاکی در برابر بشریت قرار گرفتند، همچنان بیپاسخ ماندهاند. مسابقه تسلیحاتی هرگز بهطور کامل متوقف نشد، زرادخانههای هستهای همچنان یکی از پایههای راهبرد امنیتی قدرتهای بزرگ بهویژه ایالات متحده آمریکا را تشکیل میدهند و هزینههای نظامی در سطح جهان پیوسته افزایش مییابد. در سوی دیگر، میلیونها انسان همچنان با جنگ، تحریم، فقر، آوارگی اجباری و نابرابریهای عمیق اجتماعی و اقتصادی روبهرو هستند. این همزیستی متناقض میان انباشت بیسابقه دانش، ثروت و قدرت فناورانه از یک سو و تداوم رنج بخش بزرگی از بشریت از سوی دیگر، پرسشی اساسی را مطرح میکند که پیشرفت علمی تا چه اندازه به بهبود زندگی انسانها انجامیده و چه میزان از آن در خدمت رقابت، سلطه و تخریب قرار گرفته است.
این پرسش در دوران معاصر، با پیشرفت خیرهکننده فناوریهای نوین، بهویژه هوش مصنوعی، اهمیتی دوچندان یافته است. هوش مصنوعی بهتدریج در حوزههای گوناگون مرتبط با فناوری هستهای، از تحلیل دادهها و شبیهسازی فرایندها گرفته تا نظارت، کنترل سامانهها، ارزیابی خطر، تصمیمگیری راهبردی و توسعه تجهیزات پیشرفته، نقش فزایندهای پیدا کرده است. این تواناییها میتوانند در خدمت تولید انرژی، پزشکی هستهای، ایمنی تأسیسات، تحقیقات علمی و کاهش خطاهای انسانی قرار گیرند، اما همان ابزارها در حوزه نظامی نیز قادرند سرعت تصمیمگیری، دقت هدفگیری، قابلیت شناسایی تهدید، طراحی سامانههای تسلیحاتی و مدیریت زرادخانههای هستهای را افزایش دهند. به این ترتیب، ترکیب هوش مصنوعی با فناوری هستهای تنها یک پیشرفت فنی نیست، بلکه مسئلهای عمیقاً اخلاقی، حقوقی و انسانی است.
چالش اصلی دیگر صرفاً این نیست که یک فناوری تا چه اندازه پیشرفته، دقیق یا کارآمد است، بلکه باید پرسید این فناوری برای چه هدفی، در اختیار چه قدرتی و علیه چه کسانی به کار گرفته میشود. آیا میتوان فناوریای را که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در خدمت کشتار جمعی، نابودی شهرها، تهدید ملتها یا ایجاد ترس دائمی از نابودی هستهای قرار میگیرد، فناوریای معتبر، مشروع و قابل قبول دانست؟ اگر معیار ارزش یک فناوری تنها توانایی فنی و کارایی آن باشد، هر ابزار مخربی نیز میتواند به دلیل قدرت و پیچیدگی خود پیشرفته تلقی شود. اما اگر انسان و حرمت انسانی معیار ارزیابی قرار گیرند، ارزش فناوری دیگر نمیتواند از پیامدهای اجتماعی، اخلاقی و انسانی آن جدا باشد. از این دیدگاه، فناوریای که علیه بشریت به کار گرفته میشود، حتی اگر از نظر علمی بسیار پیشرفته باشد، نمیتواند صرفاً به دلیل برتری فنی خود مشروعیت اخلاقی پیدا کند.
متأسفانه یکی از خطاهای اساسی عصر حاضر آن است که پیشرفت فناوری اغلب بهطور مستقل از هدف و شیوه استفاده از آن ارزیابی میشود. در چنین نگرشی، توانایی ساختن، معیار مشروعیت ساختن تلقی میشود و کارآمدی فنی جای مسئولیت اخلاقی را میگیرد. حال آنکه میان آنچه بشر قادر به انجام آن است و آنچه مجاز به انجام آن است، تفاوتی بنیادی وجود دارد. توانایی طراحی سامانهای هوشمند برای هدایت سلاح، پیشبینی رفتار دشمن یا تسریع تصمیمگیری هستهای، بهخودیخود اثبات نمیکند که استفاده از چنین سامانهای از نظر انسانی و اخلاقی پذیرفتنی است. هرچه فناوری قدرت بیشتری برای تأثیرگذاری بر زندگی و مرگ انسانها به دست میآورد، مسئولیت سازندگان، دولتها، دانشمندان و نهادهای تصمیمگیر نیز سنگینتر میشود.
ورود هوش مصنوعی به سامانههای نظامی و هستهای، خطر دیگری را نیز پدید آورده است. تصمیمهایی که ممکن است سرنوشت میلیونها انسان را تعیین کنند، میتوانند به الگوریتمهایی وابسته شوند که بر اساس دادههای ناقص، مدلهای احتمالاتی یا اطلاعات نادرست عمل میکنند. سرعت بالای پردازش، که در بسیاری از حوزهها یک مزیت محسوب میشود، در شرایط بحران هستهای میتواند فرصت گفتوگو، ارزیابی سیاسی و دخالت انسانی را کاهش دهد. خطای یک سامانه هشدار، تفسیر نادرست یک داده یا تصمیم خودکار در چند ثانیه ممکن است پیامدهایی به همراه داشته باشد که دیگر قابل جبران نباشند. بنابراین، هوشمندتر شدن سلاحها الزاماً به معنای عقلانیتر شدن سیاستها یا امنتر شدن جهان نیست. چهبسا افزایش سرعت و خودکارسازی، خطر تصمیمهای شتابزده و غیرقابل بازگشت را بیشتر کند.
این ملاحظات، مسئولیت بازیگران دخیل در توسعه فناوریهای پیشرفته را نیز بهطور مستقیم مطرح میکند. دانشمندان، مهندسان، دانشگاهها، مراکز پژوهشی، صنایع و دولتها نمیتوانند مسئولیت خود را تنها به جنبههای فنی پژوهش محدود کنند و پیامدهای انسانی، اجتماعی و زیستمحیطی کاربرد این فناوریها را نادیده بگیرند. این مسئولیت، بهویژه در حوزه فناوریهای هستهای و هوش مصنوعی، اهمیتی دوچندان دارد، زیرا خطا، سوءاستفاده یا تصمیمهای نادرست در این حوزهها میتواند پیامدهایی فراتر از یک نسل بر انسان و محیط زیست بر جای بگذارد.
در چنین شرایطی، مفهوم امنیت نیز نیازمند بازنگری است. امنیت پایدار را نمیتوان تنها بر پایه افزایش زرادخانهها، سرعت واکنش نظامی یا برتری فناورانه تعریف کرد. نظامی که امنیت یک کشور را بر ترس دائمی و امکان نابودی دیگر ملتها بنا میکند، در واقع ناامنی را در مقیاسی وسیعتر بازتولید میکند. امنیت واقعی باید با عدالت اجتماعی، توسعه متوازن، احترام به حاکمیت ملتها، کاهش نابرابریها، اعتماد متقابل و حل مسالمتآمیز اختلافات پیوند داشته باشد. پیشرفت فناوری زمانی ارزشمند است که از آسیبپذیری انسانها بکاهد، نه آنکه ظرفیت نابودی آنان را افزایش دهد.
تجربه تاریخی کشورهای مختلف نیز نشان میدهد که توسعه پایدار بیش از هر چیز به توانایی ملتها در تعیین مسیر آینده خود وابسته است. تاریخ قرن بیستم سرشار از نمونههایی است که در آنها ملتها برای کنترل منابع طبیعی، استقلال اقتصادی، توسعه صنعتی و حفظ حاکمیت ملی تلاش کردهاند و در برابر فشارهای سیاسی، اقتصادی یا نظامی قرار گرفتهاند. ایران نیز طی بیش از یک قرن گذشته، تجربههای گوناگونی از اصلاحات، انقلاب، جنگ، تحریم، مذاکره و توسعه علمی را پشت سر گذاشته است. با وجود اختلاف دیدگاهها درباره عملکرد حکومتهای مختلف ایران، استقلال در تصمیمگیری و حق تعیین سرنوشت همواره از مهمترین مطالبات سیاسی و اجتماعی جامعه ایران بوده است. این حق بهویژه در حوزه فناوریهای راهبردی اهمیت پیدا میکند، زیرا دسترسی به دانش و فناوری نباید به ابزاری برای حفظ انحصار قدرت یا اعمال فشار بر ملتها تبدیل شود.
با این حال، حق ملتها برای دستیابی به دانش و فناوریهای پیشرفته، از جمله فناوری هستهای، نمیتواند از مسئولیت اخلاقی استفاده از این دستاوردها جدا باشد. همان فناوری که میتواند در خدمت تولید انرژی، پیشرفت پزشکی، توسعه علمی و بهبود کیفیت زندگی قرار گیرد، در صورت بهرهگیری برای اهداف نظامی و سلطهجویانه، قادر است پیامدهایی ویرانگر برای انسان و محیط زیست به همراه داشته باشد. هوش مصنوعی نیز از این قاعده مستثنا نیست. این فناوری، در کنار ظرفیتهای گسترده خود برای افزایش ایمنی، دقت و کارایی، میتواند در صورت ادغام با سامانههای تسلیحاتی، مخاطراتی تازه برای امنیت و آینده بشریت ایجاد کند. از این رو، دفاع از حق توسعه علمی باید همواره با پایبندی به اصول اخلاقی، مسئولیتپذیری و حرمت انسان همراه باشد.
پرسش بنیادین عصر حاضر دیگر این نیست که آیا یک فناوری از نظر علمی امکانپذیر یا از نظر فنی کارآمد است، بلکه این است که آیا کاربرد آن با کرامت انسان، عدالت و بقای بشریت سازگار است. ارزش واقعی فناوری نه در پیچیدگی آن، بلکه در تأثیری است که بر زندگی انسانها و آینده جوامع بر جای میگذارد. از این رو، پیشرفت علمی زمانی معنا و مشروعیت پیدا میکند که در خدمت کاهش رنج، گسترش دانش، توسعه پایدار و صلح قرار گیرد، نه آنکه به ابزاری برای سلطه، ترس یا نابودی انسان تبدیل شود.
تجربه هیروشیما و ناگازاکی نشان میدهد که حافظه تاریخی تنها برای ثبت گذشته نیست، بلکه ابزاری برای پیشگیری از فاجعههای آینده است. امروز، در عصری که فناوری هستهای، هوش مصنوعی و سامانههای خودکار بیش از هر زمان دیگری در هم تنیده شدهاند، مسئولیت دولتها، نهادهای بینالمللی، دانشگاهها، دانشمندان و مهندسان نیز سنگینتر از گذشته است. هر اندازه توان علمی و فناورانه بشر افزایش مییابد، ضرورت پایبندی به اصول اخلاقی، شفافیت، نظارت انسانی و مسئولیتپذیری نیز بیشتر میشود.
هیروشیما و ناگازاکی صرفاً یادآور دو رویداد تاریخی نیستند، بلکه هشداری دائمی درباره مرز میان پیشرفت علمی و مسئولیت انسانی به شمار میآیند. هیچ برتری علمی، هیچ قدرت فناورانه و هیچ ملاحظه ژئوپلیتیکی بهتنهایی نمیتواند بهکارگیری فناوری علیه بشریت را مشروع سازد. ارزش واقعی فناوری نه در قدرت تخریب، بلکه در توانایی آن برای پاسداری از کرامت انسان، کاهش رنج، گسترش دانش، تقویت صلح و فراهم ساختن آیندهای امنتر برای همه ملتها نهفته است. هرگاه فناوری از این رسالت فاصله بگیرد و به ابزاری برای سلطه، ترس یا نابودی انسان تبدیل شود، هر اندازه نیز از نظر علمی پیشرفته باشد، مشروعیت اخلاقی خود را از دست خواهد داد.
از وبگاه صدای مردم