Skip to content
جولای 27, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • روایت جنگ از درون – تنهایی در زمانه آشوب
  • ایران
  • خبرها

روایت جنگ از درون – تنهایی در زمانه آشوب

فاطمه علی‌اصغر

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵

کانون زنان ایرانی

جمع کردن تکه‌های پراکنده‌ ذهنم از میان آوارهای چند ماه گذشته سخت است. تو تنهایی و هنوز صدای برخورد لاستیک‌ خودروهای اتوبان با دست‌اندازها، قلبت را پاره می‌کند. فکر می‌کنی همین الان کودکی از شدت انفجار، از بالکن خانه‌ای پرت شده و خورده باشد به دیوار سیمانی روبه‌رو. نکند مدرسه‌ دیگری را هم بزنند و همه بچه‌ها با هم بمیرند؛ وقتی دارند آرزوهایشان را نقاشی ‌کنند؟ بیرون همهمه می‌شود؛ می‌افتی میان جنازه‌‌‌های کاور‌‌پیچ‌شده سیاه، حس می‌کنی توهم بچه‌ات مرده است و باید دنبالش بگردی…کجایی؟ عزیزدل مامان کجایی؟
بهار پایان می‌گیرد. مذاکره می‌شود. نمی‌شود. می‌شود. نمی‌شود. می‌شود. نمی‌شود و… حکم اولیه «پرستو احمدی» که در کاروانسرای کهن آواز خواند، آمده؛ ۷۳ ضربه شلاق و دو سال ممنوعیت از هر فعالیت صنفی و ممنوع‌الخروجی. حکم اعدام‌ها پشت سر هم می‌آید. به چابهار و قشم و بوشهر و … حمله می‌شود. صیادهای جوان می‌میرند، سربازهای مرزداری جوان می‌میرند و تو حتی نمی‌توانی برایش عزاداری کنی. از داخل و خارج ما را می‌کشند.
دیگر رسیدن تابستان هم قلبت را آرام نمی‌‌کند. درست مثل همان لحظه که خبر را به من دادند. دقیقا در بحبوحه جنگ بود. بعد از یک سال کار دشوارو طاقت‌فرسا میان شوک‌ها، خشکسالی، آتش به جان درختان، افسردگی مادران، گرانی دارو، کمبود تجهیزات پزشکی و… بعد از یک سال زندگی وارونه توام با فشار، سانسور، اضطراب، قطعی اینترنت، آینده مبهم و… دقیقا یک روز مانده به نوروز؛ لا حول ولا قوه الا بالله. وقتی آخرین شماره روزنامه را در تحریریه‌ای دورکار بسته‌ای. وقتی دلشوره یکی از بچه‌ها را داری که هیچ خبری از او نیست. وقتی صدای پدافند و بمب رهایت نمی‌کند. وقتی آخرین سرمقاله سال ۱۴۰۴ را نوشتی که ما چه کشیدیم، هرچه در توان داشتیم در میان انبوهی از مرزهای نامرئی، برای مردم گذاشتیم و اگر نتوانستیم حجت را تمام کنیم عذرخواهیم. دقیقا وقتی که می‌خواهی نفس بگیری تا جان خسته‌ات را بکشانی به سال بعد، درست در همین لحظه، از روزنامه زنگ می‌زند. مرا را از سردبیری محروم می‌کنند. از روزنامه‌نگاری که عاشق‌اش هستی. می‌گویند همه بچه‌ها قرار است به دلایل مالی و کاهش هزینه‌ها تعدیل شوند. قرار است… قرار است… می‌شوند؟ نمی‌شوند؟ آینده هنوز نیامده است. توفانی از ضد و نقیض‌ها در میانه جنگی که خود ابرابهام جهان است. ناگهان احساس می‌کنی دوروبرت چقدر کثیف شده. بلند می‌شوی، هایده می‌خواند: «آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان؟»
ناگهان همه لکه‌های سیاه برایت سرخ می‌شوند. دستمال به دست می‌گیری، شروع می‌کنی به سابیدن. «خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد.» شاهرخ مسکوب این را در خاطراتش نوشته بود. چقدر باید تکرار شود؟ کجا این طرح تکرارشونده تاریخ می‌شکند؟ دست خودت نیست محکم می‌کشیدی دستمال را روی همه جا… اما هیچ‌چیز پاک نمی‌شد، سرخ‌تر می‌شد… سرخ و سرخ‌تر: «نوشی تو بر سنگین‌ دلان، زهری به کام خستگان.»
هیچ‌کس نمی‌داند لحظه بعدش چه می‌شود. تو حتی نمی‌دانی قرار است با تو چه کنند؟ همه چیز گنگ است. زمانه آشفتگی است. تو حتی نمی‌دانی، به زودی با آنها ملاقات می‌کنی. همدلی می‌کنی. برایت چای می‌آورند و می‌نوشی. به تو غذا می‌دهند. از غذایشان می‌خوری. به تو لبخند می‌زنند. تو هم لبخند می‌زنی. تو نمی‌دانی که این شام آخر است. تو از زهری که خوردی بی‌خبری. در میانه جنگ بیگانه، خنجر خوردن از خودی‌ها سخت‌تر است. تو همیشه از یهودا بی‌خبری. هر کسی در زندگی‌اش یهودایی دارد که او را بارها در آغوش کشیده است. «مسیح به روایت متی» پازولینی را به یاد می‌آوری. وقتی مسیح به یارانش شراب می‌دهد: «این خون من است.» تکه نانی می‌دهد: «این گوشت تن من است.» یهودا هم از نان می‌خورد و هم از شراب. همه چیز را اما گردن یهود می‌اندازند. از ساده‌سازی مسائل متنفرم. مدام سیاه‌های سرخ را پاک می‌کنم. پاک نمی‌شود: «ای فلک بازی چرخ تو نازم…»

تمام مفاهیم درقلبت دگرگون می‌شود در عرض چند ثانیه. عشق می‌شود نفرت. مهربانی می‌شود حماقت. دوستی می‌شود دشمنی. تنهایی اخلاقی فرا می‌رسد. اینجا یک لحظه سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. می‌روم سراغ کتاب «آیشمن در اورشلیم» هانا آرنت. دوباره دنبال مفهوم «ابتذال شر» می‌گردم. «آیشمن می‌گفت هیچ صدای بیرونی برای برانگیختن وجدان او وجود نداشته است. و این وظیفه دادستانی بود تا اثبات کند این‌طور نبوده و صداهایی وجود داشته‌اند و او می‌توانسته به آن‌ها گوش بدهد…» برای اولین بار با دادستانی همدلی می‌کنم و این ابتدای ویرانی است…

میان سابیدن‌ها باز شیشه‌ها می‌لرزد. نمی‌دانم از برخورد لاستیک با دست‌اندازهاست یا باز انفجار. دلت می‌سوزد، چقدر برای اینکه این روزها را تجربه نکنیم تلاش کرده‌ای… چه بی‌حاصلی دردناکی. تلفنم زنگ می‌خورد. ساختمان‌های خیابان طالقانی را دارند تخلیه می‌کنند. دلت شور می‌زند. نمی‌دانی باید نگران چه کسی باشی؟ به چه کسی زنگ بزنی؟ بهم می‌ریزی، مدام فکر می‌کنی، بالاخره آوار را از روی «ملیکا» بعد از انفجار در خیابان بهار برداشته‌اند یا نه؟ دختری که تا آخرین لحظه‌ برای زندگی مقاومت کرد. تمام توانش را جمع کرد تا چند ایموجی بفرستد: «من زنده‌ام.» اما خاک می‌ریزد توی دهانش. ای وای، ملیکا مرگ را چقدر کند و بی‌رحمانه دریافت‌. فکر کن هزار سال در حال مردن باشی وقتی آوار روی قفسه سینه‌ات سنگینی می‌کند و رگ‌های چشمانت از شدت فشاریکی یکی دارند می‌ترکند: «کمک… کمک…» بالاخره یک لحظه‌ای از زمان می‌رسد که ملیکا می‌میرد. بیرونی‌ها می‌دادند مرده است اما نمی‌دانند باید خوشحال باشند که زنده‌اند یا ناراحت که او مرده است؟ این شرم از زندگی ترسناک است. از این به بعد نمی‌دانم مرگ ترسناک‌تر است یا زندگی؟

یهودا اما می‌گوید. قانون جنگل است. میان بقا برای کارداشتن و به مسلخ بردن واقعیت و تحمل بی‌عدالتی در این روزها، انتخاب سخت است، موضوع تازه‌ای هم نیست، ما به تحمل بی‌عدالتی بیشتر عادت داریم؛ شاید. هرچند انسان همیشه در حال انتخاب است که چگونه آدمی باشد حتی در بحبوحه جنگ. درک زندگی در ایران پیچیده است اما تو هم شنیده‌ای که مردم در جنگ ایران و عراق به هم نزدیک‌تر شده بودند؛ حتی در سال ۸۸، حتی در جنبش مهسا. این جنگ اما به‌نظر ما را از هم دور و دورتر کرده است. شاید باید یک بار دیگر به قول سهراب سپهری جور دیگر دید. شاید یهودا درست می‌گوید؛ قانون جنگل است و همه چیز مجاز.

اما هنوز برایت سخت است که این را بپذیری، پس گاهی گرگ‌های گرسنه‌ای را می‌بینی که می‌آمده‌اند برای شکار، دارند به ماده گوزنی سنگین با شاخ‌های سر به فلک کشیده و مغرور حمله می‌کنند. گوزن از هر طرف محاصره شده است. دندان یکی از گرگ‌ها می‌رود داخل شاهرگ گوزن. یادت می‌افتد به مجوز «آزاد شکار برای شکارچیان». در میان این تصویر از خودت می‌پرسی، پس یعنی ما انسان نیستیم؟ برای کنارهم بودن قانون نگذاشتیم؟ اخلاق چه می‌گوید؟ خنده‌های هیستریک مغزت را می‌جود. قانون جنگل است. می‌گوید: «زندگی ادامه دارد. تو ریل‌گذاری‌ات را در روزنامه کرده‌ای.» فردا آب از آب تکان نمی‌خورد. همین مدافعان انسانیت را می‌بینی؟ کارشان باید یکی یکی راه بیافتد. مهم هم نیست. بالاخره زندگی است. جنگ است. قانون جنگل است. به‌نظر می‌رسد؛ انسان بودن، آرمانی است با خطای شناختی. راست می‌گفت آن زن یهودی که در دوران هیتلر زندگی کرده بود و حالا مصاحبه‌اش دست به دست در شبکه‌های مجازی می‌چرخد: «هیلتر ما را شبیه خود کرد…» هوا بس ناجوانمردانه گرم است. افکارم روی هم موج بر می‌دارند. ملیکا را دوباره به یاد می‌آورم. همه رنج‌ها بر بدن وارد نمی‌شود، عزیزم، وقتی شاملو درباره حقیقتی که وارونه می‌شود، می‌سراید: «خورشید را گذاشته، می‌خواهد با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش بیچاره خلق را متقاعد کند.»

مفاهیم اما رنگ می‌بازند، وقتی که از خودت می‌پرسی چقدر آدم مرده‌ است، مگر ندیدی؟ اما زندگی ادامه دارد! آینده از راه می‌رسد! سال، سال بقاست. خون را با خون می‌شورند. به دوربین‌ها لبخند می‌زنند… و من فکر می‌کنم، چرا این جنگ ما را این همه از هم دور کرد؟ ما چه چیزهایی را پشت سر گذاشتیم؟ در این سرزمین فرصت عزاداری برای آدم نمی‌ماند… خبرها بمبارانت می‌کنند، این بار لنج‌ها آتش می‌گیرند، بیمارستان کودکان سرطانی در اهواز ویران می‌شود، مردم جاسک بی‌آب‌تر از همیشه می‌شوند و هایده همچنان می‌خواند: «از من نپرس خونه‌ام کجاست؟ تو اون همه ویرونه. ای هم‌قبیله چی بگم قبیله سرگردونه. ما دربه‌درتر از همیم همخونه‌ بی‌خونه. غربت ما دیار ماست خونین‌ترین ویرونه…»

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: یکشنبه اعتراض: علیه ظلم و بیداد!!
Next: پرستاران: معوقات حقوقی به ۱۰ ماه رسیده است
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved