الف. هوشیار
سهشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
ای شادی! آزادی! ای شادی آزادی،
روزی که تو بازآیی،
با این دل غمپرورد،
من با تو چه خواهم کرد؟
(ه. ا. سایه)
وقتی از «آزادی» حرف میزنیم، دقیقاً از چه سخن میگوییم؟
تقریباً هیچ واژهای در سیاست معاصر به اندازهٔ «آزادی» محبوب نیست. دولتها به نام آزادی میجنگند؛ مخالفان حکومتها به نام آزادی به خیابان میآیند؛ شرکتهای بزرگ برای آزادی بازار سینه چاک میدهند؛ اتحادیههای کارگری آزادی تشکل را، اقلیتهای قومی آزادی فرهنگی را، روزنامهنگاران آزادی بیان را، و فقرا آزادی از فقر را فریاد می زنند. گویی همه از یک چیز سخن میگویند، در حالی که اغلب دربارهٔ چیزهای متفاوتی حرف میزنند.
ابهام از آنجا آغاز میشود که «آزادی»، برخلاف تصور رایج، مفهومی واحد نیست، بلکه مفهومی چتری (Umbrella Term) است که مجموعهای از خواستها، حقوق، و آرمانهای گوناگون را در زیر خودش گرد آورده است. درست همانگونه که واژههایی مانند «عدالت»، «امنیت»، یا «دموکراسی» بدون توضیح دادن معنای سیاسی روشنی ندارند، آزادی نیز فقط زمانی معنا پیدا میکند که مشخص شود: آزادیِ چه کسی، از چه چیزی، برای انجام چه کاری سه پرسش ساده که سیاست را دگرگون میکند.
جرالد مککالوم، فیلسوف سیاسی، در مقالهٔ کلاسیک «آزادی منفی و مثبت» (۱۹۶۷) پیشنهاد کرد که هر ادعای مربوط به آزادی را میتوان در قالب یک رابطهٔ سهجزئی صورتبندی کرد: X از Y آزاد است تا Z را انجام دهد.
به محض آنکه این سه جای خالی را پر کنیم، روشن میشود که بسیاری از منازعههای سیاسی نه بر سر اصل آزادی، بلکه بر سر تعریف این سه مؤلفه است.
کارگر میگوید: آزادی از استثمار برای برخورداری از زندگی شرافتمندانه.
روزنامهنگار میگوید: آزادی از سانسور برای انتشار حقیقت.
سرمایهگذار میگوید: آزادی از مقررات دستوپاگیر برای سرمایهگذاری.
یک اقلیت زبانی میگوید: آزادی از تبعیض برای حفظ زبان و فرهنگ.
هیچیک از این مطالبات لزوماً نادرست نیستند، اما یکسان هم نیستند. آنچه در فضای عمومی «آزادی» نامیده میشود در واقع خانوادهای از آزادیهاست که گاه همسو و گاه در تعارض با یکدیگر قرار میگیرند.
چرا هر طبقه آزادی خاص خودش را برجسته میکند؟
اینجاست که تحلیل مارکس همچنان اهمیتش را حفظ میکند. مارکس آزادی را صرفاً مفهومی حقوقی نمیدانست، بلکه آن را در متن روابط اجتماعی و اقتصادی بررسی میکرد. از نظر او، این پرسش که «از چه چیزی باید آزاد شد؟» را نمیتوان بدون توجه به ساختار مالکیت، مناسبات تولید، و موقعیت طبقاتی پاسخ داد.
برای کسی که سرمایهٔ عظیمی در اختیار دارد آزادی ممکن است به معنای کاهش مقررات دولتی، کاهش مالیات، یا آزادی جابهجایی سرمایه باشد. برای کارگری که تنها داراییاش نیروی کارش است آزادی ممکن است به معنای امنیت شغلی، حق تشکل، حق اعتصاب، یا رهایی از فقر باشد. هر دو از «آزادی» سخن میگویند، اما تجربهٔ زیسته و موقعیت اجتماعی آنها محتوای این واژه را تغییر میدهد.
مارکس در نقد حقوق بشر بورژوایی هشدار میدهد که آزادی حقوقی اگر از شرایط مادّی زندگی جدا شود، میتواند به آزادی نابرابر تبدیل شود. دو نفر ممکن است از نظر حقوقی آزاد باشند قرارداد کار امضا کنند، اما اگر یکی ناگزیر از فروش نیروی کارش برای بقا باشد و دیگری مالک ابزار تولید، این آزادی حقوقی لزوماً به آزادی واقعی نمیانجامد.
به همین دلیل، او میان آزادی صوری و آزادی واقعی تمایز میگذارد. از دیدگاه او، آزادی واقعی فقط در غیاب اجبار سیاسی معنا نمییابد؛ اجبار اقتصادی نیز میتواند آزادی انسان را محدود کند.
آیا حقوق بشر میتواند زبان مشترک آزادی باشد؟
به عبارت دیگر، اگر آزادی معناهای متعددی دارد، آیا میتوان نقطهٔ مرجع مشترکی برای آن یافت؟ پاسخ شاید در نظام بینالمللی حقوق بشر باشد. «اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر (۱۹۴۸)» و دو میثاق اصلی «حقوق مدنی و سیاسی» و «حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی»، نخستین تلاشهای جدّی برای تبدیل واژهٔ مبهم آزادی به مجموعهای از حقوق مشخص بودند.
در این اسناد آزادی دیگر یک شعار کلی نیست، بلکه به حقوق قابل شناسایی تقسیم میشود: آزادی بیان، آزادی تشکل، حق دادخواهی، حق آموزش، حق کار، حق تأمین اجتماعی، حق مشارکت فرهنگی، حق برخورداری از سطح مناسب زندگی (زندگی شایسته)، و دهها حق دیگر. اهمیت این رویکرد در آن است که آزادی را از سطح شعار به سطح تعهد حقوقی منتقل میکند.
اما حتی حقوق بشر نیز پایان بحث نیست و همهٔ اختلافها را حل نمیکند، زیرا این اسناد حداقل استانداردهای مشترک را تعیین میکنند، نه پاسخ نهایی به همهٔ تعارضهای اجتماعی را.
برای مثال، اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر هم از حق مالکیت دفاع میکند و هم از حقوق اجتماعی؛ هم آزادی بیان را به رسمیت میشناسد و هم بر کرامت انسانی تأکید دارد. سؤالی که مطرح می شود این است که میان آزادی بازار و حمایت از نیروی کار، یا میان آزادی سرمایه و حفاظت از محیط زیست، کدام اولویت پیدا میکند. این مبحثی است که همچنان موضوع نزاع سیاسی باقی میماند. به همین دلیل، حقوق بشر بیشتر «دستور زبان مشترک» گفتوگوست تا پایان آن بحثها.
شاید بهتر باشد از آزادیها سخن بگوییم، نه از آزادی
در بسیاری از منازعههای سیاسی واژهٔ آزادی به گونهای به کار میرود که گویی معنایی بدیهی و همگانی دارد. اما شاید دقیقتر آن باشد که بهجای سخن گفتن از «آزادی» در مفرد، از «آزادیها» سخن بگوییم. در این صورت، در هر بحث سیاسی ناگزیر بهجای اتکا به واژهای پرطنین اما مبهم، باید بهروشنی گفته شود که از کدام آزادی دفاع میشود، آزادی چه کسانی مدّنظر است، آن آزادی در برابر کدام شکل از سلطه قرار گرفته است، و تحقق آن چه پیامدهایی برای آزادیهای دیگر خواهد داشت.
چنین رویکردی نهتنها شفافیت نظری بیشتری دارد، بلکه امکان گفتوگوی واقعبینانهتر میان گرایشهای سیاسی مختلف را نیز فراهم میآورد. شاید بزرگترین فضیلت آن این باشد که «آزادی» را از مقام یک شعار مقدس به جایگاه موضوعی برای اندیشیدن بازمیگرداند؛ مفهومی که نه ثابت و فرازمانی، بلکه تاریخی، اجتماعی، و همواره محل مناقشه است.