حسین رزاق
سهشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۵
میخواستم خاطرهای از زندان و آقا مصطفی بگویم که هیچوقت برای هیچکسی نقل نکردهام، ولی خود او برای دیگرانی گفته! از یک صلوة ظهر و بیتابیام از خبری خوش و دُزِ آدرنالینی که در خونم میجوشید و بیهوا- نمیدانم با یا بی وضو- به نماز ایستادم و آقا مصطفی در این اولین باری که مرا به نماز میدید کنارم قامت بست، و احوالی حین و پس [از] آن اقامه گذشت که دیگر تکرار نشد. اما راستش هنوز قلم نامحرم است به بند دلی که پاره میشود گاهی.
ولی این یکی را بارها گفتهام که وقتی آقا مصطفی به بند عمومی آمد انگار هوای سنگین آن چهاردیواری سبک شد و جان گرفتم.
در زندان بعضی آدمها فقط یک نفر و یک زندانی نیستند؛ پناهاند. وقتی میآیند امید از آنها سرازیر میشود و دلت قرص میماند به بودنشان. آقا مصطفی تاجزاده برای من از جنس همان آدمها بود، نسلی که انگار هزارهای را به تجربه زیسته. برادری بزرگتر، رفیقی رفاقتبلد، و سیاستمداری سیاستدیده که در هر جُستنی از تنگی کنارت میایستد و همیشه میشود از او آموخت و شاگردیاش را کرد. اصلاً رفاقت را باید با کسی کرد که چیزی به تو بیفزاید، نه آنکه بکاهد.
اما در عین آنکه همزیستیام کنار آقا مصطفی و آقا سعید مدنی از بینظیرترین تجارب زیستهای است که نصیب هرکس نمیشود، این ناگفته را باید بگویم که چه شبهای زیادی تا صبح با همین آقا مصطفی تاجزادهٔ عزیز بحث کردهایم؛ چه گاه و بیگاهی که بحثها بالا گرفته و حتی صدایمان بالا رفته و چه گاه گُداری که هیچکدام از موضع خود کوتاه نیامدهایم که نیامدهایم، و من، به قول خود آقا مصطفی، با «بیحیایی»- که با خنده و شوخی میگفت- نخواستهام زیر بار موضع درست او بروم. اما با همهٔ اینها، همینکه آفتاب میافتاد لب دیوارهای بلند اوین، تمام آن اختلافنظرها را پشت درِ شب جا میگذاشت. باز روز بود و روزی از نو و شوخیها و قهقههای بلند آقا مصطفی که تا افسر نگهبانی هم میرفت و شوق زندگی روان میشد و حرمت پابرجای او که از ستیغ آفتاب هم جاریتر بود.
نمیدانم شما هم شنیدهاید یا نه که همین سیدمصطفی تاجزاده، که یازده سال زندان را تحمل کرده، در روزگاری برای سیدعلی خامنهای «مصطفای عزیز» بوده. مصطفای عزیزی که به گوشهٔ چشمی میتوانست دُردانهٔ سیدعلی شود و قدرتمندی در این ساختار، اما از همان روزها مستغنی از قدرت ماند و برای قدرت بر حقیقت نشد.
حتماً یادتان هست که آن روزهایی که تاجزاده سویهٔ نقدهایش را به ولی مطلقه فقیه و ارکان منصوبش گرفته بود، بسیاری از این اولترا براندازهای امروز یا جرئت کمترین نقد به کمترین جزئی از این ساختار را نداشتند یا به او میگفتند تندرو! اما نقدهای بیپروای او به استبداد، به ۵۷، و گذشتهٔ انقلابی خودش و به ولایت مطلقه فقیه و ساختار خودکامهسازِ ایرانسوزش مسیری را گشود تا این قدرت شبهلایزالِ قبلهٔ عالم بینصیب از نقد نماند. با این توفیر اساسی که او افقگشایی کرد، اما اسیر رؤیافروشی و تخیل بهجای تحلیل نشد. او در جای درست خودش محکم ایستاد و در بادِ بسیاری نیفتاد که در توهّمِ عقب نماندن از قافلهای [بودند] که گویا دارد تختگاز میرود. با گامهایی شاید آهسته، ولی پیوسته، در جای گامهای همیشه استوار میرحسین.
حالا هر ۱۸ تیری که میرسد، جز با یاد آن ۱۸ تیر بیسرانجامی، با اسم آق امصطفی هم گرهی دارد. با آن شبی که ماه کامل نبود و تاجزاده بازداشت شد.
از کانال تلگرام نویسنده