Skip to content
جولای 3, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • پروندهٔ شماره ۱۳۰۳؛ چه کسی ازشعر می‌ترسید؟
  • تاریخی
  • دیدگاه‌ها
  • فرهنگی – ادبی
  • نوار متحرک

پروندهٔ شماره ۱۳۰۳؛ چه کسی ازشعر می‌ترسید؟

به مناسبت دوازدهم تیر، سالگرد درگذشت میرزاده عشقی (۱۲۷۳-۱۳۰۳).

بابک شاکر

جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵

در ادبیات جنایی یک اصل قدیمی وجود دارد: برای یافتن قاتل باید دید چه کسی از مقتول بیشترین زیان را می‌دید. پروندهٔ قتل میرزاده عشقی نیز از همین‌جا آغاز می‌شود؛ نه از صبح دوازدهم تیر ۱۳۰۳ که گلوله‌ها در خانه‌اش شلیک شد، بلکه از ماه‌ها پیش، از زمانی که صفحات روزنامهٔ «قرن بیستم» به صحنهٔ محاکمه قدرت تبدیل شده بود.

عشقی، شاعر، نمایشنامه‌نویس، و روزنامه‌نگاری که هنوز سی‌ساله نشده بود، با جسارتی کم‌نظیر پروژهٔ سیاسی رضاخان سردارسپه را به نقد می‌کشید، به‌ویژه طرح «جمهوری» را که آن را نه جمهوری مردم، بلکه پلی برای استقرار حکومتی فردی می‌دانست. چند ماه بعد، دو مرد مسلح به خانه‌اش رفتند؛ گلوله‌ها شلیک شد و یکی از درخشان‌ترین صداهای ادبیات مشروطه خاموش گردید.

قاتلان بازداشت شدند، اما روند رسیدگی هرگز افکار عمومی را قانع نکرد و از همان زمان بسیاری از روزنامه‌نگاران و رجال سیاسی این ترور را محصول فضای امنیتی دولت رضاخان دانستند، پرونده‌ای که هنوز نیز از بحث‌برانگیزترین جنایت‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران است.

میرزاده عشقی وارث نسلی بود که شعر را از دربار به خیابان آورد. اگر ملک‌الشعرا بهار زبان فاخر مشروطه بود و عارف قزوینی صدای عاطفی آن، عشقی بی‌تردید خشم مشروطه بود. او در نمایشنامهٔ «رستاخیز شهریاران ایران»، در مقالات آتشین قرن بیستم، و در اشعار سیاسی‌اش مدام دربارهٔ بازگشت استبداد هشدار می‌داد. بیت مشهورش هنوز پس از یک قرن طنین کیفرخواست را دارد:
«خاک بر سر مملکتی کاین‌همه مرد / نتوانند ز یک‌ تن ببرند استبداد.»
در جای دیگری، با لحنی که بوی انقلاب می‌دهد، می‌پرسد:
«تا کی ز جورِ ظالم و بیدادِ روزگار / خاموش بنشینیم و نرانیم یک فغان؟»
این شعرها فقط اعتراض نبودند، اسناد اتهام علیه قدرت بودند. عشقی برخلاف بسیاری از هم‌نسلانش، از کنایه نیز عبور کرده بود. نام می‌برد، هشدار می‌داد، و می‌نوشت. او باور داشت که شاعر اگر زبان مردم نباشد، تنها صنعتگر واژه‌هاست.

قتل عشقی را باید در متن بزرگ‌تری خواند که نامش «قتل اندیشه» است. قرن بیستم قرن نویسنده‌کشی بود، از تیرباران فدریکو گارسیا لورکا در اسپانیا تا مرگ اوسیپ ماندلشتام در اردوگاه‌های استالین، از سوزاندن کتاب‌ها در آلمان نازی تا خاموش کردن قلم‌ها در حکومت‌های توتالیتر. استبدادها پیش از آنکه از اسلحهٔ مخالفان بترسند، از کلمهٔ آنان می‌ترسند، زیرا گلوله یک نفر را می‌کشد، اما واژه می‌تواند نسلی را بیدار کند. ایران نیز از این قاعده مستثنا نبود.

پس از عشقی، محمد فرخی یزدی در زندان جان داد، تقی ارانی در زندان درگذشت، و ده‌ها روزنامه و نشریه تعطیل شدند. قتل عشقی، در این معنا، فقط حذف یک شاعر نبود، بلکه نخستین گلوله به قلب آزادی مطبوعات در عصر جدید ایران بود.

شاید راز ماندگاری میرزاده عشقی همین باشد که قاتلانش تنها جسم او را از میان بردند و از شکست دادن اندیشه‌اش ناتوان ماندند. امروز کمتر کسی نام ضارب او را به یاد دارد، اما شعرهایش هنوز خوانده می‌شود و روزنامهٔ قرن بیستم هنوز در پژوهش‌های تاریخ مطبوعات ورق می‌خورد. این همان شکست همیشگی قاتلان قلم است؛ آنان می‌توانند نویسنده را حذف کنند، اما حافظه‌ای را که نویسنده ساخته است، نه.

سال‌مرگ میرزاده عشقی بیش از آنکه مراسم سوگواری یک شاعر باشد، یادآوری حقیقتی تاریخی است: استبداد هر نام و هر لباسی که داشته باشد دیر یا زود به سراغ شاعر، روزنامه‌نگار، و اندیشمند می‌رود، زیرا می‌داند گاهی یک مقاله، یک نمایشنامه، یا حتی یک بیت شعر از هزاران سرباز برای حفظ آزادی مؤثرتر است.

از کانال تلگرام نویسنده

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: غذا به‌مثابهٔ امری سیاسی
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved