جمعه ۵ تیر ۱۴۰۵
اکنون دیگر پردهها فرو افتادهاند و آنچه سالها پشت هیاهوی تبلیغات، اسطورهسازیهای رسانهیی، و مهندسی افکار عمومی پنهان مانده بود با وضوحی انکارناپذیر آشکار شده است. رضا پهلوی هرگز گزینهای برای نشستن بر تخت قدرت در ایران نبود؛ او از آغاز برای مأموریتی دیگر برگزیده شده بود، مأموریتی که نه به بازسازی سلطنت، بلکه به تخریب و انحراف مسیر یک تحول بنیادین و دموکراتیک در ایران مربوط میشد.
جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، در تشریح توافق اخیر با جمهوری اسلامی بهصراحت موضوع تغییر رژیم و به قدرت رساندن رضا پهلوی را رد کرد و تأکید کرد که «دونالد ترامپ هرگز نگفته است هدف اقداماتش به قدرت رساندن رضا پهلوی در ایران بوده است.»
پس از آن «غسل تعمید» نمادین در کنار دیوار نُدبه و پس از دریافت آخرین رهنمودها در جلسات توجیهی در آبدارخانهای در تلآویو، خطوط کلی مأموریت برای او ترسیم شد، مأموریتی که جوهرش نه بازگشت به گذشته، بلکه جلوگیری از آینده بود؛ نه ساختن آلترناتیو، بلکه تخریب آلترناتیوی که توانسته بود در برابر دو استبداد تاریخی ایران- استبداد دینی و استبداد سلطنتی- قد علم کند.
بازگشت رضا پهلوی به صحنهٔ سیاسی با آغاز یک کارزار سازمانیافته همراه شد. در هر تریبون، نشست، مصاحبه، و مجمعی که لابیهای رنگارنگ مراکز تاریک قدرتهای پنهان برایش فراهم میکردند، پیام اصلی با واژگانی بزکشده و ظاهری مدرن تکرار میشد: حمله به جنبش انقلابی ایران، همان جریانی که پس از انقلاب مشروطیت وارث بیش از یکصد و بیست سال مبارزهٔ مردم ایران برای آزادی، قانونگرایی، جمهوریت، و حاکمیت مردم است.
اما این تنها یک وجه از پروژه بود. وجه دیگر آمادهسازی افکار عمومی برای پذیرش سناریوهایی بود که هزینههایش را مردم ایران میبایست بپردازند؛ از مشروعیتبخشی به مداخلههای خارجی گرفته تا عادیسازی حملههای نظامی، تخریب زیرساختهای کشور، و فراهم کردن بستر روانی برای توافقهایی که بدون حضور و ارادهٔ مردم ایران طراحی و تدوین میشدند. در این میان، رضا پهلوی نه در جایگاه یک مدعی قدرت، بلکه در مقام مجری یک نقش سیاسی خفّتبار ظاهر شد و این نقش را با تمام ظرفیتش به پیش برد.
پروژه با همان ابزارهای آشنای تاریخ معاصر ایران پیش رفت: آمیزهای از پوپولیسم، دروغهای بزرگ، احساساتگرایی سیاسی، تصویرسازی رسانهیی، و بازتولید نوستالژیهای کهنه. رسانههای پُرنفوذ استعماری، شبکههای تبلیغاتی حرفهیی، و اتاقهای فکر سیاسی شبانهروز در کار بودند تا از یک چهرهٔ فاقد پایگاه اجتماعی در داخل کشور تصویری از یک «رهبر ملی» بسازند. حتی حضور گروهی از چهرههای سرگرمی، هنرمندان، و رقصندگان مهاجر در خیابانهای اروپا و آمریکا نیز بخشی از همین نمایش بزرگ بود که بیش از آنکه ریشه در واقعیت جامعهٔ ایران داشته باشد، محصول صحنهآرایی رسانهیی بود.
این پروژه، در جوهر خودش، یادآور همان الگوهایی است که مردم ایران در تجربههای تلخ تاریخی، از جمله کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، با آن روبهرو شده بود، الگویی که در آن ارادهٔ مردم قربانی طراحیهای پشت پرده و مداخلههای قدرتهای خارجی میشود.
بیش از چهار دهه است که دربارهٔ چنین پرتگاهی هشدار داده میشد. بارها از خطر احیای پروژههای وابسته و از تلاش برای جایگزین کردن یک استبداد با استبدادی دیگر سخن گفته میشد. امروز که بسیاری از واقعیتها از پرده بیرون افتاده است میتوان دریافت که آن هشدارها نه برخاسته از رقابت سیاسی، بلکه حاصل درکی عمیق از سازوکارهای سلطه و مهندسی کردن تحولات در منطقه بود.
از همین منظر، همهٔ کسانی که طی این چهار دهه در پوشش منتقد، روشنفکر، جامعهشناس، کارشناس، فیلسوف سیاسی، روزنامهنگار، تحلیلگر، یا فعال سیاسی به تضعیف مبارزهٔ مردم بهصورت سازمانیافته پرداختند نمیتوانند خودشان را از مسئولیت تاریخی مُبرا بدانند، زیرا تضعیف نیروهای انقلابیای که پرچم مرزبندی همزمان با هر دو استبداد را برافراشته بودند بخشی از همان روندی شد که امروز نتایج آن آشکار شده است.
اکنون وارد مرحلهای تازه شدهایم، مرحلهای که دیگر جایی برای ابهام، تعارف، و ژستهای پُرزرقوبرق دموکراتیک باقی نگذاشته است. هرگونه تلاش برای کمرنگ کردن مرز میان استبداد دینی و استبداد سلطنتی، هرگونه سکوت در برابر این دو راهبند تاریخی، و هرگونه نسبیگرایی سیاسی در قبال آنها در عمل به سود همان پروژهای تمام میشود که هدفش جلوگیری از تحقق دگرگونی واقعی و مردمی در ایران است.
در چنین شرایطی، راه روشن است. اتکای مردم به نیروی خودشان، پایبندی به اصل تاریخی «کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من»
و حمایت همهجانبه از تشکلسازیهای افقی سازمانیافته، و ایستادگی قاطع در برابر هر دو شکل استبداد، تنها مسیر گشوده در برابر مردم ایران است.

از صفحهٔ ایکس انجمن ایرانیان جمهوریخواه تورنتو – کانادا