دیدگاه
محمد مالجو
چهارشنبه ۳ تیر ۱۴۰۵
دوست گرامیام ابراهیم توفیق پس از حدود یک دهه از نگارش کتاب نامیدن تعلیق اینک تأملات خود در این موضوع را در قالب مقالهای تازه صورتبندی کرده است. این بازگشت به مسئلۀ تعلیق، بهویژه در پرتو تحولات سالهای اخیر، برای من خواندنی و برانگیزاننده بود.
بخش اعظمی از استدلال توفیق در قالب نوعی گفتوگوی انتقادی با دستگاه فکری محمدرضا نیکفر صورتبندی شده است. در این میان، ازآنجاکه توفیق میکوشد میدان نظری وسیعتری را ترسیم کند، در خلال پروراندن استدلال خویش به برخی چارچوبهای فکری دیگر نیز اشاراتی داشته است، از جمله بسیار مختصر به چارچوب تحلیلی من دربارۀ اقتصاد ایران. اشارۀ توفیق به بحث من بسیار کوتاه است و ناگزیر توأم با فشردهسازی و ازاینرو حامل برخی ناروشنیها و سادهسازیها. توفیق بحث مرا چنین میفهمد که گویی من اسلام سیاسی را همچون یک ایدئولوژی روبنایی میدانم که با منطق اقتصادی در تعارض است و مانع شکلگیری کامل نولیبرالیسم در ایران میشود. اینجا از فرصتی که توفیق پدید آورده استفاده میکنم برای تدقیق مواضع خودم در خلال شرح چند نکته.
یکم. چارچوب من صرفاً معطوف به تبیین اختلالهای ناشی از اثرگذاری اسلام سیاسی بر انباشت سرمایه در اقتصاد ایران نیست. کوشیدهام نشان دهم که سازوکارهای تصاحب عمدتاً درون مرزهای ملی به وقوع میپیوندند اما فعل نهایی انباشت سرمایه غالباً در مدارهای بالاتری از زنجیرۀ انباشت سرمایه در اقتصاد منطقهای و جهانی رخ میدهد. به بیان دیگر، بخش مهمی از تحقق انباشت سرمایه بیرون از ظرف اقتصاد ملی صورت میگیرد. بر این مبنا، اقتصاد ایران را اگر از منظر جهانی بنگریم باید جزئی از رژیم انباشت سرمایۀ جهانی تعریف کرد ولو این که فاقد نوعی رژیم انباشت نولیبرال در سطح ملی باشد. البته مقاومت ایران در برابر تهاجم خارجی طی جنگ چهلروزه قلمروهایی را آشکار کرد که همچون مکندگان عظیم مازاد اقتصادی برای تأمین امنیت عمل میکنند و ازاینرو به رقیبی قدرتمند برای سرمایهبَرداری از اقتصاد ایران بدل شدهاند. این بُعدِ تاکنون مغفولمانده را هنوز در چارچوب تحلیلی خودم صورتبندی نکردهام.
دوم. من هرگز از ممانعت اسلام سیاسی برای انکشاف نولیبرالیسم سخن نگفتهام. صورتبندی من ناظر بر ائتلافی نامیمون میان اسلام سیاسی و نولیبرالیسم است که شکل خاصی از سرمایهداری در ایران پساانقلابی را رقم زده است: نظمی که تولید سرمایهدارانه را مستمراً تضعیف میکند و مناسبات طبقاتی سرمایهدارانه را مستمراً تقویت. این همنشینی متناقض را کلید فهم بسیاری از سازوکارهای اقتصاد سیاسی ایران میدانم.
سوم. من از ایدئولوژی اسلام سیاسی همچون امری روبنایی سخن نمیگویم. اسلام سیاسی را، از جمله، مجموعۀ سازوکارهایی میدانم که بر تخصیص و توزیع و مبادلۀ مازاد اقتصادی بهشدت تأثیر میگذارند. بحث من، از این منظر، ناظر بر میانجیگری نهادی و سیاسی در فرایند انباشت است نه تقلیلدهیاش به دوگانۀ سادهانگارانۀ زیربنا و روبنا. اصولاً استعارۀ سادهاندیشانۀ زیربنا و روبنا را یکی از اصلیترین موانع فکری برای فهم جهان انسانی میدانم. دقیقاً متکی بر همین اصل راهنماست که پروژۀ من و پروژۀ مهرداد وهابی، هر دو، به فهم نقش اسلام سیاسی در اقتصاد ایران معطوفاند، با این تفاوت که وهابی با تکیه بر انفال بر سازوکارهای اقتصادیِ درونی اسلام سیاسی تأکید میکند و من بر پیآمدهای اقتصادیِ وجوهِ غیراقتصادی اسلام سیاسی.
چهارم. مقصود من از بهکارگیری مفهوم نولیبرالیسم بههیچوجه ارجاع به یک الگوی ناب یا معیار هنجاری نیست. بحث من بر سیاستهای نولیبرال در سپهر بازتولید اجتماعی استوار است که به صورت گزینشی و نامتوازن در مناسبات بیناطبقاتی درون اقتصاد ایران عمل میکردهاند. بنابراین مسئله نه فاصله از یک نمونۀ ایدهآل بلکه چگونگی ترکیب و پیادهسازی این سیاستها در پهنهای مشخص است.
مقالۀ توفیق را کماکان الهامبخشِ طرح پرسشهایی تازه میدانم. آنچه در اینجا آمد صرفاً کوششی بود برای ایضاح محل اختلاف و تدقیق یک چارچوب تحلیلی که بهگمانم میتواند در فهم برخی پویاییهای اقتصاد سیاسی ایران راهگشا باشد. امید دارم این گفتوگو بتواند به بسط بیشتر این مباحث و پیشبرد یک بحث جمعیِ دقیقتر یاری رساند.