سهشنبه ۲ تیر ۱۴۰۵
در سالهای اخیر، سیاست مخالفان حکومت ایران در خارج از کشور دیگر صرفاً ادامهٔ سیاست داخل ایران در خارج از مرزها نیست. این فضا به میدان پیچیده و چندلایهای تبدیل شده است که در آن رسانههای جهانی، دولتهای میزبان، شبکههای لابیگری، و نهادهای فکری نقش پُررنگی دارند. در نتیجه، سیاست در تبعید در دل یک «اکوسیستم رسانهیی و سیاسی جهانی» شکل میگیرد و بازتولید میشود.
در این میان، دیاسپورا یا جامعهٔ پراکندهٔ ایرانیان مهاجر و تبعیدی، صرفاً مجموعهای از افراد جدا از هم نیست، بلکه میتوان آن را بهمثابهٔ میدانی نسبتاً منسجم در نظر گرفت که در آن سیاست، رسانه، و هویت به هم گره خوردهاند. این فضا فقط بازتاب تحولات داخل ایران نیست، بلکه خودش نیز تولیدکنندهٔ روایتهای سیاسی دربارهٔ ایران است. به همین دلیل، کنش سیاسی در این حوزه کمتر بر سازمانهای داخل کشور تکیه دارد و بیشتر از طریق رسانهها و چهرههای سیاسی پیش میرود. این وضع باعث شده که مفهوم «نمایندگی سیاسی» مبهمتر شود؛ به این معنا که این پرسش مطرح میشود که چه کسی واقعاً نمایندهٔ جامعهٔ ایران است.
در یک سطح کلیتر، سیاست در دیاسپورا بهتدریج از شکل «سازمانیافته و اجتماعی» فاصله گرفته و بهسمت «سیاست رسانهمحور» حرکت کرده است. در این وضع، تصویر و روایت و شخصیتهای سیاسی گاه نقش پُررنگتری نسبت به جنبشها و سازمانهای اجتماعی پیدا میکنند. در تاریخ معاصر ایران این تنش همواره وجود داشته، اما در سالهای اخیر پُررنگتر شده است.
در این میان، جریان سلطنتطلب در خارج از کشور از نگاه نوستالژیک به گذشته به پروژهٔ سیاسی فعال تبدیل شده است. این جریان بهویژه پس از اعتراضهای «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ توانست در بخشی از رسانههای غربی و شبکههای سیاسی محافظهکار جایگاه بیشتری پیدا کند و خودش را یکی از گزینههای «گذار سیاسی» معرفی کند.
برجسته شدن چهرههایی مانند رضا پهلوی بیش از آنکه نشانهٔ [وجود] پایگاه گستردهٔ داخلی باشد، نتیجهٔ ترکیبی از عوامل مختلف است: ضعف اپوزیسیون سازمانیافته، حمایت رسانهیی، و ارتباط با برخی شبکههای سیاسی در غرب و اسرائیل.
نمونههایی مانند حضور در مراسم یادبود هولوکاست در اورشلیم در کنار مقامهای اسرائیلی یا شرکت در نشستهایی مانند CPAC در آمریکا نشان میدهد که این جریان صرفاً یک اپوزیسیون سنّتی نیست، بلکه در شبکهٔ سیاسی فراملی و در قالب ائتلافهای گستردهتری عمل میکند.
در این چارچوب، سلطنتطلبی از روایتی نوستالژیک دربارهٔ ایران پیش از انقلاب به گفتمانی سیاسی تبدیل شده است که خودش را حامل ثبات و گذار معرفی میکند. با این حال، در عمل، در برخی موارد با جریانهای راست افراطی جهانی همپوشانی پیدا میکند، بهویژه در موضوعهایی مانند امنیتی کردن سیاست، ملیگرایی هویتی، ضدیت با چپ، مهاجرستیزی، و تبدیل کردن سیاست به تقابل «خیر و شر».
در سوی دیگر طیف سیاسی بخشی از چپِ موسوم به «محور مقاومت» قرار دارد که نگاهش به سیاست ضدّامپریالیستی بیشتر بر پایهٔ منازعه میان دولتها و بلوکهای قدرت شکل گرفته است. در این نگاه، مخالفت با آمریکا و اسرائیل به محور اصلی تحلیل سیاسی تبدیل میشود و سیاست منطقهیی جمهوری اسلامی و متحدانش در قالب «مقاومت» تفسیر میگردد. مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که این رویکرد مبارزه با امپریالیسم را از ریشههای اجتماعی و طبقاتی جدا میکند و آن را به رقابت دولتها تقلیل میدهد. در چنین شرایطی، نقد اجتماعی در داخل کشور کمرنگ میشود و سیاست بیشتر به سطح ژئوپولیتیک منتقل میگردد. این روند، حتی اگر با نیّت ضدّامپریالیستی باشد، میتواند به بازتولید منطق قدرت و فاصله گرفتن از سیاست رهایی اجتماعی منجر شود.
در کنار این مباحث، موضوع «نجات زنان ایرانی» نیز در برخی روایتها به ابزار سیاسی تبدیل شده است. در ادبیات انتقادی، این وضع با مفهوم «فموناسیونالیسم» توضیح داده میشود، یعنی استفادهٔ سیاسی از حقوق زنان برای پیشبرد هدفهای کلان سیاسی. مسئله در اینجا انکار حقوق زنان نیست، بلکه نوع استفادهٔ ابزاری از آن در چارچوب رقابتهای قدرت است.
در اروپا، بهویژه در فرانسه، بخشی از شبکههای مرتبط با سلطنتطلبان در برخی موارد با جریانهای راست افراطی مانند حزب «اجتماع ملی» و گروههای ضدّمهاجر همراستا دیده شدهاند. این به معنای یکسان بودن کامل این جریانها نیست، اما نشان میدهد در برخی موضوعها مانند مهاجرت، اسلام، و هویت ملی اشتراکهای گفتمانی شکل گرفته است.
از سوی دیگر، بحرانهای سیاسی و اجتماعی- از جنگ و تحریم گرفته تا اعتراضهای گسترده- باعث شده که زبان سیاست سادهتر و دوگانهتر شود: «با ما یا علیه ما». در این شرایط، رسانهها نقش مهمی در ساختن روایتها دارند، از برجستهسازی برخی چهرهها تا حذف صداهای دیگر. نتیجهٔ این روند تبدیل شدن سیاست به رقابت بر سر تصویر و روایت است، نه سازمانیابی اجتماعی.
با وجود تفاوتهای ایدئولوژیک بین این دو طیف، در هر دو سوی این طیف میتوان نوعی همگرایی مشاهده کرد: «حذف کردن جامعه از مرکز سیاست». به این معنا که بهجای قرار گرفتن جامعه و مطالبات واقعی آن در مرکز سیاست، بلوکهای قدرت، روایتهای ژئوپولیتیکی، یا نگاههای امنیتی جای آن را میگیرد. در نتیجه، سیاست از زندگی روزمره مردم فاصله میگیرد و به عرصهٔ روایتهای بزرگ و سادهسازیشده تبدیل میشود.
در هر دو سوی این طیف یک منطق مشترک نیز دیده میشود: «مدیریت دشمن». در یک سو، بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور گروههای مختلف اجتماعی مانند کردها، بلوچها، مهاجران، یا حتی چپها را تهدید تلقی میکند. در سوی دیگر، بخشی از چپِ محور مقاومت هر نوع نقد داخلی را به پروژهٔ خارجی یا جنگ روانی نسبت میدهد. در هر دو حالت، نتیجه بهنوعی به حاشیه رفتن جامعهٔ واقعی در سیاست منتهی میشود.
در نهایت، اگر قرار باشد سیاست دوباره معنا پیدا کند، لازم است پیوند آن با جامعه بازسازی شود. این امر مستلزم بازگشت به کنشهای واقعی اجتماعی است، از کارگران و معلمان گرفته تا زنان، دانشجویان، بازنشستگان، و فعالان محیط زیست و…. تنها در این صورت میتوان از امکان بازگشت سیاست به سطح جامعه سخن گفت، سیاستی که بهجای حذف صداها، بر همزیستی و گفتوگو و تکثر اجتماعی استوار باشد.
از کانال تلگرام ما آن راه سوم هستیم